برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1292 100 1

دخل

/daxl/

مترادف دخل: حاصل، درآمد، سود، عایدی، مداخل

متضاد دخل: خرج، هزینه

برابر پارسی: درآمد

معنی دخل در لغت نامه دهخدا

دخل. [ دَ ] (ع اِ) درآمد. (دهار) (مهذب الاسماء). آمد. (یادداشت مؤلف ). چیزی که حاصل شود از محاصل زمین و جز آن. ضد خرج. یقال : تری الفتیان کالنخل ما یدریک ماالدخل. (منتهی الارب ). سود. فایده. نفع. عایدی. وجهی که در نتیجه ٔشغل و کاری بدست آورند. ریع. (نصاب ). بهره برداری. مقابل خرج. مقابل هزینه. مقابل نفقه. کِرد. مقابل خورد. درآمد روزانه و ماهانه و سالانه ٔ شخص :
بنگه از آن گزیده ام این کازه
کم عیش نیک و دخل بی اندازه.
رودکی.
مرا دخل و خور ار برابر بدی
زمانه مرا چون برادر بدی.
فردوسی.
زن از قصور دخل می خروشید. (کلیله و دمنه ).
در دخل هر شحنه و محتسب را
گشاده ست تا هست ازارت گشاده.
سوزنی.
ای نهاده خرج جودت تن درین سوی شمار
وی نهاده دخل جاهت پای از آن سوی قیاس.
انوری.
بدخل و خرج دلم بین بدان درست که هست
خراج هر دو جهان یک شبه هزینه ٔ من.
خاقانی.
کم زنم هفت ده خاکی را
دخل یک هفته ٔ دهقان چکنم.
خاقانی.
زان بنه چندانکه بری دیگرست
دخل وی از خرج تو افزونترست.
نظامی.
خرج فراوان کردن کسی را مسلم است که دخل معین داشته باشد. (گلستان سعدی ). دخل آب روانست و خرج آسیای گردان. (گلستان سعدی ). گفتم ای یار، توانگران دخل مسکینانند و ذخیره ٔ گوشه نشینان. (گلستان سعدی ).
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن
که می گویند ملاحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی.
سعدی.
بر آن کدخدا زار باید گریست
که دخلش بود نوزده خرج بیست.
؟
- دخل و خرج کردن ؛ یعنی نفع کردن و درآمد بیش از هزینه شدن.
- دخل و خرخ نکردن ؛ یعنی خرج بیش از دخل شدن : استخراج طلا در بعضی از امکنه دخل و خرج نمی کند معهذا دولت های راقیه از استخراج آن صرفنظر روا ندانند. (یادداشت مؤلف ).
|| اختصاصاً درآمد شخص از حاصل زمین و زراعت. (منتهی الارب ). برداشت. بهره برداری غله : داس ؛ آنچه دخل را دروند. (حاشیه ٔ فر ...

معنی دخل به فارسی

دخل
در آمدن، در آمد، سود، بهره مال، مقابل خرج
۱ - ( مصدر ) داخل شدن در آمدن . ۲ - مداخله دخالن در امری . ۳ - خرده گیری . ۴ - ( اسم ) وجهی که در نتیجه شغل و کاری به دست آرند در آمد مقابل خرج هزینه . یا دخل و خرج در آمد و هزینه . یا دخل و خرج کردن . ۱ - مقابله در آمد و هزینه شخصی یا بنگاهی . ۲ - سنجیدن . ۵ - ظرفی که دکاندار پول هر چه میفروشد را در آن میریزد.
موضعیست نزدیک مدینه میان ظلم و ملتحین
[cash drawer] [رایانه و فنّاوری اطلاعات] کشویی در پردازه که انواع مختلف اسکناس در آن نگهداری می شود
[ گویش مازنی ] /daKhel/ دخیل – دخیل شدن
دارنده دخل
در آمد داشتن
مداخله کردن و در قبضه آوردن
مداخله کردن و در قبضه آوردن
( مصدر ) دخالت کردن تصرف کردن .
عایدی آوردن
بی در آمد . بی عایدی . که دخل ندارد . که در آمد ندارد . یا که دخل و تصرفی در امری ندارد . غیر دخیل در کارها .
آنکه در امری دخالت کند. یا ذی دخل بودن در کاری . در آن حالت کردن .
( صفت ) دخیل صاحب تصرف .
پر در آمد پر بهره : کیست که از بخشش تو نیست گران دخل ? کیست که از منت تونیست گرانبار ? ( فرخی )
کنایه از ایراد و اعتراض .

معنی دخل در فرهنگ معین

دخل
(دَ) [ ع . ] (اِ.) درآمد، عایدی .

معنی دخل در فرهنگ فارسی عمید

دخل
۱. [مقابلِ خرج] درآمد، سود، بهرۀ مال.
۲. (اسم مصدر) [قدیمی] درآمدن.
کسی که در امری مداخله داشته باشد.

دخل در دانشنامه اسلامی

دخل
معنی دَخَلَ: داخل شد
معنی خَلَائِفَ: جانشینان (خلائف جمع خليفه است . و خليفه بودن مردم در زمين در جمله "خلائف فی الارض"به اين معنا است که هر لاحقي از ايشان جانشين سابق شود و سلطه و توانايي بر دخل و تصرف و انتفاع از زمين داشته باشد ، همان طور که سابقين بر اين کار توانايي و تسلط داشتند ) ...
تکرار در قرآن: ۱۲۶(بار)
داخل شدن. ضدّ خروج. اگر گویند: چرا آن را ورود ترجمه نکردیم؟ گوئیم: ورود با دخول فرق دارد چنانکه در «ورد» خواهد آمد انشاءاللّه. و آن در زمان و مکان و اعمال به کار می‏رود نحو ، . و نحو ، ، و نیز گفته می‏شود: به سنّ شصت مثلا داخل شدم. و ماه یا سال فلان داخل شد. * دخول در این آیه و نظیر آن کنایه از مقاربت است. مدخل (به ضمّ میم و فتح خاء) مصدر است از باب افعال گفته می‏شود: «ادخله ادخلا و مدخلا» و نیز اسم مکان است به معنی محل دخول طبرسی رحمة اللّه در ذیل آیه 59 حج فرموده مصدر و اسم مکان بودن هر دو صحیح است و مدخل به فتح مصدر ثلاثی است و نیز اسم مکان از ثلاثی است. (اقرب). . مرخل و مخرج هر دو مصدراند یعنی خدایا مرا داخل کن دخول راست و خارج کن خروج راست و از جانب خویش مرا تسلط یاری دهنده عطا فرما. شاید مراد آن است که توفیق ده به هر کاری از روی صدق و راستی وارد شوم و به راستی و بهره خارج گردم. در آیه «اِنْ تَجْتَنِبوا کَبائرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِئاتِکُمْ وَ نُدْخِلَکُمْ مُدْخَلاً کَریماً» ظاهراً اسم مکان و مراد از آن شاید بهشت و شاید اعمّ باشد یعنی اگر از گناهان بزرگ که نهی شده‏اید اجتناب کنید شما را به جای محترم و دلپسندی داخل می‏کنیم. ادّخال از باب افتعال وارد شدن به زور و تلاش است (راغب) یعنی: اگر پناهگاهی با غارهائی یا راه فراری پیدا می‏کردند به سرعت بدان روی می‏کردند. به نظر می‏آید که مراد از مدّخل راه فرار باشد که شخص به آن داخل شده و فرار می‏کند. طبرسی نیز قریب به آن گفته است . دخل: (بر وزن فرس) کنایه از فساد و عداوت نهانی است (راغب) فسادیکه به عقل و بدن داخل می‏شود، حیله و مکر (اقرب) چیزی که از روی فساد و تباهی داخل شود و گفته شده دغل و مکر است (مجمع) . * یعنی سوگندهای خویش را مایه فساد و فریب در میان خود قرار ندهید این کلمه فقط دو بار در قرآن یافته است . دخان یعنی دو ...

دخل در جدول کلمات

دخل است و مقابل هزینه
درامد
دخل و عایدی
درآمد
آنکه حساب دخل و خرج اداره یا بنگاهی بازرگانی یا تولیدی را در دفتر های مخصوص نگاه می دارد
حسابدار

معنی دخل به انگلیسی

income (اسم)
جریان ، ورودیه ، درامد ، عایدات ، عایدی ، دخل ، وارد شونده ، جدید الورود
earnings (اسم)
درامد ، عایدات ، عایدی ، دخل ، مداخل
pertinence (اسم)
شایستگی ، وابستگی ، اقتضاء ، دخل
pertinency (اسم)
شایستگی ، وابستگی ، اقتضاء ، دخل

معنی کلمه دخل به عربی

دخل
دخل , مداخيل
حتي
استيراد
حتي
اکسب

دخل را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پیمان
داخل شد، داخل شدن، رفتن ،
رضاآپادانا
درآمد
مداخل
ستار
داخل شد
اشکان
هم ریشه واژه دخل و هم خرج ایرانی است و شاید از این واژه های ایرانی ، واژه های داخل و خروج و دخالت و ... نیز ساخته شده باشند :

واژه آج به معنای دندان دندانه شیار است ولی در نقش پسوند معنای آوردن جمع کردن و گردآوردن میدهد همانطور که در واژگان سنسکریت سَراج=مجموعه زینتهای روی سر-تاج گل-تاج، سِراج=چند سری series و هماج=مجموعه-گردهم آمدن و سناج=پُرسن و سال-مسن-سنه مند-کهن-باستانی به کار رفته است.



پهناج=پهنا از چند سو-مساحت

وراج=پُر ور- (ور=سخن)

مزاج= سرشت- (مزessence=medha मेध) همخانواده با مزه (مز ه)

تاراج= دور برده شده- (تاراندن=دورکردن)

حراج= گردآوری برای خریدن- (هریدن=خریدن مانند خانه-هانه و خشک-هشک)

خراج= مجموعه مالیات- (خر=tax)- خر ریشه واژه خرج است و رپتی به خروج و خارج ندارد. خرج در گفتار امروزی به مانای تحمیل=شارژ به کار میرود مانند خرج فشنگ=باروت فشنگ ، به خرج اش نرفت=زیرباراش نرفت، خرج زندگی=شارژ زندگی، ولخرجی= ریخت و پاش پول
محمدرحیم ریگی
درون مایه
سمانه
دخل داشتن به کسی یعنی ربط داشتن و مربوط داشتن به کسی و به زبان راحت تر یعنی به تو چه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• دخل مغازه   • معنی قرینگی   • دخل پول   • معنی خندق   • دخل در جدول   • معنی یک دنده   • معنی اشاره قلبی   • معنی دخل در جدول   • مفهوم دخل   • تعریف دخل   • معرفی دخل   • دخل چیست   • دخل یعنی چی   • دخل یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی دخل
کلمه : دخل
اشتباه تایپی : nog
آوا : daxl
نقش : اسم
عکس دخل : در گوگل

آیا معنی دخل مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )