انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1014 100 1

راس


مترادف راس: سر، کله، انتها، قله، نوک، بالا، فوق تا، عدد، واحد، بزرگ، رئیس، مهتر

متضاد راس: مرئوس

برابر پارسی: تارک، سار، سر، سرور، مهتر

معنی راس در لغت نامه دهخدا

راس. (اِ) بمعنی راه باشد چه سین و ها را به یکدیگر تبدیل کنند چنانکه خروس و خروه. (انجمن آرای ناصری ). به لغت زند و پازند راه و جاده را گویند که به عربی طریق و صراط خوانند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || مخفف راسو، موش خرما. (شعوری ج 2 ص 7).

رأس. [ رَءْس ْ ] (ع اِ) سر. (منتهی الارب ) (دهار) (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (کشاف اصطلاحات الفنون ) (آنندراج ) (ترجمان علامه جرجانی ). ج ، ارؤس ، رؤس. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سر که عضو بالایین جاندار است. (فرهنگ نظام ). آنچه در بالای گردن انسان و جلو گردن حیوان قرار دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از اقرب الموارد). ج ، اَرْؤُس ، آراس ، رُؤس [ رُ ئو ]، روس. (اقرب الموارد):رُمیت ُ منک فی الرأس ؛ یعنی بد شد رای تو در حق من و اعراض کردی از من و سر برنداشتی سوی من و گران شمردی مرا (منتهی الارب ) (آنندراج )، رای تو درباره ٔ من آنچنان بد شد که نتوانی بمن بنگری. (از اقرب الموارد). از تو به بهترین چیزی که در نزد من هست آسیب رسید یا نصیب مهلکی از تو بمن رسید چنانکه گویند: این ضربتی بر سر است. (از اقرب الموارد). رُمی َ فلان منه فی الرأس ؛ یعنی از وی اعراض کرد. (از اقرب الموارد).
- بالرأس و العین ؛ کلمه ای است که در موقع رضا و تسلیم گویند یعنی بسر و چشم. (ناظم الاطباء).
- بیت رأس ؛ موضعی است درشام که می را بسوی وی نسبت دهند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
- رأس ارنب ؛ سر خرگوش است و چون بسوزند و خرد بکوبند وبا پیه خروس بر داءالثعلب طلا کنند نافع بود. (از اختیارات بدیعی ).
- مَسْقِطالرأس ؛ وطن. (ناظم الاطباء). میهن. زادگاه. زادبوم. آنجا که شخص بدنیا آید و پرورش یابد.
|| کلّه. سر حیوان ، خاصه گوسفند و گاو. مجموعه ٔ قسمت برتر از گردن آدمی یا حیوان. صاحب مخزن الادویه در ذیل رؤس ج ِ رأس آرد: بفارسی کله نامند... مراد از آن کله و مغزِ آن است از حیوانات و بهترین آن مغز کله ٔ گوسفند است ،سپس درباره ٔ طبیعت و افعال و خواص آن گفتگو می کند ومی گوید: بسیارغذا و دیرهضم است ، و جهت اصحاب کد و ریاضت نافع. در مفردات ابن بیطار نیز در ذیل رؤس آمده است : و تصلح لاصحاب الکبد، که بیشک غلط است ، و این غلط به بحر الجواهر نیز راه یافته و می نویسد: صالح لاصحاب الکبد و الریاضة که پیداست با قرینه کلمه ٔ ریاضت ، کد صحیح و کبد غلط است همانطور که لکلرک نیز آنرا صاحبان رنج و زحمت ترجمه کرده است. رجوع به رؤس و مخزن الادویه و مفردات ابن بیطار و لکلرک و تذکره ٔ داودضریر انطاکی و کله و کله پزی شود. || گاهی بر کاسه و دیواره های چهارگانه و قاعده ٔ سر و آنچه در درون آن است از مخ و پرده ها و جرمهای مشبک و عروق و شریانها و آنچه در کاسه ٔ سر و دیواره هاست از پوست نازک روی کاسه و گوشت و پوست اطلاق میشود. (از کشاف اصطلاحات الفنون و بحر الجواهر). کله. || شخص. نفس. مستقل : هو قسم برأسه ؛ ای مستقل بنفسه. (از اقرب الموارد). || بتن خویش. شخصاً. خود: فعلت ُ ذلک رأساً؛ ای ابتداءً غیر مستطرد الیه من غیره. (اقرب الموارد). و رجوع به رأساً شود. || سر هر چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (ناظم الاطباء). || بمجاز، جزء بالایین چیزی. (فرهنگ نظام ). برترین قسمت چیزی. بالاترین قسمت چیزی. || سرور. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ): هو رأسهم. (از منتهی الارب ). بمجاز، قائد وسرور: در این فتنه رأس ، فلان بوده. (فرهنگ نظام ). مهتر. بزرگ. سر. آقا. سرور. سید. رئیس. همام. حلاحل. غطریف. (یادداشت مرحوم دهخدا). || سروران. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قوم را گویندوقتی که زیاد شوند و عزیز گردند: هم رأس اَی ؛ رهط کثیر عزیز. (از اقرب الموارد).
- رأس الجبل ؛ سر کوه.قله ٔ کوه. (ناظم الاطباء).
|| ابری که میپوشاند سر کوه را. (از ناظم الاطباء). || بر سر اطلاق می شود ولی از آن شخص اراده شود، چنانکه گفته میشود: اذاکان الورثة عصبة تقسیم المال علی عدد الرؤوس ؛ هرگاه وارثان گروهی باشند مال بتعداد افراد تقسیم می شود.و این استعمال بیشتر برای چهارپایان است ، چنانکه گویند: یازده رأس گوسپند و چهل رأس گاو. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از اقرب الموارد). صفت توصیفی که نوع چهارپایان و شتر و فیل را بدان توصیف کنند، مانند: یک رأس اسب ، دو رأس اشتر. (از ناظم الاطباء). معدودعدد برخی از حیوانات چون گاو و گوسفند و اسب و خر وقاطر و بز و غیره.
- رأس کلان ؛ اسب اصیل و نجیب. (ناظم الاطباء).
|| روی. بالا: اَنت َ علی رأس امرک ؛ تو بر سر کار خویشی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). در فارسی نیز بدین معنی وارد شده است : نخست وزیر در رأس کارهای مملکت قرار دارد. وزیر فرهنگ در رأس امور فرهنگی قرار گرفته است. || اصل.
- رأس المال ؛ اصل مال. (منتهی الارب ). اصل مال و سرمایه. (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ رأس المال شود.
|| بلندی صحرا. رأس الوادی. (از تاج العروس ، در ماده ٔ رأس ). || هر مشرف و بلندی. (از تاج العروس ). || قطعه ٔ زمین مرتفعی است که در دریا جلو آمده باشد. (فرهنگ نظام ). دماغه : رأس الرجاء الصالح ؛ دماغه ٔ امید نیک. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به همین کلمه و کلمات مشابه شود. پیش رفتگی خاک در آب دریا. || آغاز و اول هر چیز: اَعِد کلامک مِن رأس ؛ از سر گوی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
- رأس السنة ؛ سر سال. نخستین روز آن. (از اقرب الموارد).
- رأس الشهر ؛ سر ماه. نخستین روز آن. (از اقرب الموارد).
- رأس خرمن ؛ سر خرمن. هنگام خرمن کردن. گاه خرمن.
|| اصل و اساس :
حب دنیا هست رأس هر خطا
از خطا کی میشود ایمان عطا.
شیخ بهائی.
|| آخر.
- رأس آیة ؛ آخر آیه. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). از آن است : توفاه علی رأس ستین ، اَی آخره ؛ او را میراند بر سر شصت سال ، یعنی در آخر آن. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
|| اصطلاح هیأت ) نقطه ٔ مقابل ذَنَب. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). آن عقده ٔ تقاطع فلک ممثل و مایل است که چون کوکب از او گذرد شمالی شود در مقابل عقده ٔ ذنب. (گاهنامه ٔ تهرانی سال 1312 هَ. ش. ص 63). در هیأت و نجوم ، یکی از دو محل تقاطع مدار ماه با منطقةالبروج ، و نام دوم ، ذنب است. (فرهنگ نظام ). عقده ای است فلکی. (شرفنامه ٔ منیری ). نام صورتی از صور فلکیه از ناحیه ٔ جنوبی ، و آن را بر مثال سری یا باطیه ای توهم کنند. کواکب آن هفت و نام دیگر آن باطیه است. (از جهان دانش ) : و عقده ٔ ذنب نحوست رأس شقاوت او گذشته. (تاریخ جهانگشای جوینی ). شرف رأس در جوزاست. (مفاتیح العلوم ).
- رأس و ذنب ؛ سر و دنبال در عقدتین جوزهر. (از التفهیم مقدمه ص قسز). آنچه در آسمان از تقاطع منطقه ٔ فلک جوزهر و مایل صورت مار بزرگ بهم رسد، یک طرفش را رأس گویند و طرف دیگر را ذنب و این را تنین فلک نیز گویند، و صاحب قاموس گوید که تنین سفیدی است در آسمان که تنه اش در شش برج است و دمش در برج هفتم و سیر میکند چون کواکب سیاره. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). عقده ٔ رأس ، آن است که سیاره چون از آن گذردشمالی شود. (بدایةالنجوم ص 64). عقده ٔ ذنب و رأس که عقدتین نامند دو اصطلاح معمول در هیأت و نجوم است که در قمر محل تقاطع مدار وی با مدار زمین باشد یا بقول قدما محل تقاطع فلک ممثل و مایل میباشد. (گاهنامه ٔ سیدجلال الدین تهرانی ) :
تا ببحر اندر است وال و نهنگ
تا بگردون بر است رأس و ذنب.
فرخی.
ماه را رأس و ذنب ره ندهد در هر برج
تا ز سعد تو بدارند مر این هر دو جواز.
منوچهری.
رأس و ذنب را اندر شرفها هیچ یادنکنند [ هندیها ]. (التفهیم چ همایی ص 399). گروهی از منجمان رأس و ذنب را طبع دهند و گویند که رأس گرم است و سعد و دلیل بر فزونی بهمه ٔ چیزها و ذنب سر دو نحس و دلیل بر کمی از همه چیزها. (التفهیم ص 358). نزدیک ایشان [ هندوان ] زحل و مریخ و آفتاب و رأس نحسند همیشه ، و ذنب را خود یاد نکنند. (التفهیم ص 358). و گروهی رأس را نری دادند و روزی کردندش و ذنب رامادگی و شبی. (التفهیم ص 359).
بگسلد ار حد کند عقده ٔ رأس و ذنب
بردرد ار رد کند پرده ٔ لیل و نهار.
خاقانی.
تو گویی اسد خورد رأس و ذنب را
گوارنده نامد برآوردش از بر.
خاقانی.
به حل عقده ٔ رأس و ذنب گر آری روی
بدست فکر تو آسان شده هم اکنون بار.
کمال الدین اسماعیل (از شرفنامه ٔ منیری ).
رجوع به ذنب شود.
- سمت الرأس ؛ نقطه ٔ عمود آسمان یعنی آن نقطه از آسمان که بطور دقت در فوق شخص ناظر واقع شده. (از ناظم الاطباء). و چون میلش [ میل آفتاب ] از عرض شهر بیفزاید، از سمت الرأس سوی شمال بگذرد و ارتفاع نیمروزان از سوی شمال گردد و تمامش بعد آفتاب بود از سمت الرأس بدان جهت. (التفهیم ص 185).
|| (اصطلاح هندسه ) تارک. نقطه ٔ تقاطع دو خط یک زاویه را گویند، مانندنقطه ٔ «ب » در زاویه ٔ زیر:
ب
ا
ج
- رأس المثلث ؛گوشه ای که در میان دو ساق قرار دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون )، مانند نقطه ٔ الف در شکل زیر.
ا
ب
ج
- رأس المخروط ؛ رأس مخروط. نقطه ٔ مقابل قاعده ٔ مخروط را رأس المخروط گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ص 616 و 477). رجوع به همین ترکیب و نیز سر مخروط در التفهیم ص 28 شود.
- رأس مخروط ؛ سر مخروط. (التفهیم مقدمه ص قسز 167).
- رأس و قاعده ؛سر و بن. باصطلاح هندسه ، میان دو مرکز سر و بن. (از التفهیم مقدمه ص قسز). و رجوع به التفهیم ص 26 شود.
- رأس و قاعده ٔ ظل ؛ «سر مایه تا به بنش ». (از التفهیم مقدمه ص قسز). و رجوع به التفهیم ص 313 شود.
|| در اصطلاح کیمیاگران بمعنی اکسیر است. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به الفهرست ابن ندیم چ مصر ص 497 شود.

رأس. [ رَءْس ْ ] (ع مص ) بر سر زدن.(از متن اللغة) (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ).

رأس. [ رَءْس ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان جزیره ٔ صلبوخ بخش مرکزی شهرستان آبادان واقع در 6هزارگزی باختر آبادان و کنارشطالعرب. این ده دارای 1150 تن جمعیت میباشد. آب رأس از شطالعرب تأمین میشود و محصول عمده ٔ آن خرماست. قراء کوچک آن ذرعمیه ، غاتمیه ، شلهه جزیره ، جزء این ده منظور شده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

رأس. [رَءْس ْ ] (اِخ ) دیهی است از لبنان واقع در صور. (ازاعلام المنجد). از قراء بعلبک است که رود عاصی از آن سرچشمه میگیرد. (از نخبةالدهر دمشقی ص 207 و 107).

معنی راس به فارسی

راس
خاورشناس انگلیسی (و.۱۸۷۱ ف.ترکیه ۱۹۴٠م.) وی تحصیلات عالی را در لندن باتمام رسانید و مقدمه آشنایی او با السنه شرقی در پاریس و استراسبورگ شروع شد.در سال ۱۸۹۶ م. بسمت استاد زبان فارسی در کالج لندن تعین گردید در ۱۹٠۱از مقام خود استعفا داد و بریاست مدرسه کلکته (هند) انتخاب شد .در طول جنگ بین المللی اول مسافرتی بایران کرد.پس از مراجعت از هندوستان بکشور خویش بازگشت و مجددا کرسی استادهای زبانهای شرقی را که باو تفویض شده بود بعهده گرفت . لیکن این افتخار دیری نپایید زیرا بجهت بعض امور سیاسی بترکیه فرستاده شد و در همانجا در گذشت و مدفون گردید. آثاری که درباره ایران و اسلام نوشته : ۱ - اسلام ۲ - زندگی و زمان عمر خیام . ۳ هنر و ادبیات شرقی .۴ ترجمه تاریخ رشیدی .۵ - اوایل زندگی شاه اسماعیل و غیره.
درباره چهارپایان، ده راس گاو، سروروبزرگ
( اسم ) ۱ - سر جمع رووس ( رئوس ) . ۲ - واحدی برای شمارش افراد چارپایان : پنج راس گوسفند ده راس گاو . ۳ - سرور بزرگ قوم رئیس . ۴ - بلندی : راس کوه . ۵ - اول هر چیز .
بمعنی راه باشد چه سین و ها را به یکدیگر تبدیل کنند چنانکه خروس و خروه .
[ گویش مازنی ] /raas/ راست – استوار - درست – صحیح
یکی از یهودیان معاصر عمر بن خطاب (۲۳ - ۱۳ه.ق.) که مسکوکات بغلیه را بسبک سکه های ساسانیان ضرب کرد .
( اسم ) رئیس یهودیان . توضیح یهودیان از قرون نخستین میلادی تحت ریاست رش گالوتا ( راس الجالوت ) صاحب تشکیلاتی شده و شاهنشاه ایران آنان را در زمره ملل متنوعه شناخته و تا حدی استقلال بخشیده بود . رش تگالوتا مالیات را جمع و قضات را عزل و نصب و سایرامور را اداره می کرد و قانون موسی و احادیث و اخبار یهود را تعلیم و ترویج مینمود .
بخشی از منطقه البروج بمحاذات اول برج جدی .هر گاه آفتاب بدین نقطه رسد نهایت بعد آنست از خط استوا از سوی جنوب و آن مطابق اول زمستان است .یا مدار راس الجدی .بهنگام انقلاب شتوی آفتاب بالای خطی که در ۲۳ درجه و ۲۷ دقیقه و ۳٠ ثانیه در جنوب خط استوا قرار دارد میرسد . این خط را مدار راس الجدی گویند.
۱- رئیس گروه و انجمن ۲- ( فتوت ) رئیس فتیان کبیر شیخ پدر .
( اسم ) آراقیطون بابا آدم .
بخشی از منطقه البروج بمحاذات او برج سرطان .هرگاه آفتاب بدین نقطه رسد نهایت بعد آنست از خط استوا از سوی شمال و آن مطابق اول تابستان است . یا مدار راس السرطان .بهنگام انقلاب صیفی آفتاب بالای خطی که در ۲۳ درجه و۲۷ دقیقه و ۳٠ ثانیه در شمال خط استوا قرار دارد میرسد .این خط را مدار راس السرطان گویند.
( اسم ) کنگر فرنگی وحشی کنگر خر .
( اسم ) گونه ای ریحان که آنرا علف مشک حبق بری وم ریحان بری نیز گویند ریحان وحشی
جای اکلیل نزد عرب
( اسم ) نوک دل
( اسم ) گونه ای باد آورد که آن را شوکه البیظائ و سپید خار نیز گویند .
۱- اصل مال سرمایه ( تجارت ) مایه : و جمعی از اشراف و اعیان که بتصاریف زمان پریشان حال گردیدهاند مساعده و راسالمال از سر کارخاصه شریفه بطریق حسنه داده اند که سرمایه کسب معیشت کرده برفاه حال روزگار گذرانند . به راس المال فروختن . فروختن چیزی بدون سود . یا راس المال کردن . با ذکربهای خرید سودی بدان افزودن در معامله . یا راس المالی معامله کردن . بمزان خرید فروختن سربسر فروختن . ۲- گفتن فروشنده اصل قیمت خرید را بمشتری افزودن سودی بدان . اگر فروشنده در ذکر بهای اصلی دروغ گوید معامله حرام می گردد.
[ گویش مازنی ] /raas botan/ راست گفتن – راست گویی - سخن درست و مطابق واقع گفتن
[ گویش مازنی ] /raas bayyen/ بلند شدن - قیام کردن
[ گویش مازنی ] /raas dar bemaan/ به حقیقت پیوستن مطلبی
[ گویش مازنی ] /raas raas/ ایستاده به طور تمام قد - استوار – محکم
[ گویش مازنی ] /ras raasseki/ از روی راستی – از سر درستی و صدق
[ گویش مازنی ] /raas rajoom/ راست و مستقیم - باب طبع
از الفاظ مترادف است نظیر تورت مرت و خرد مرد . اشیائ کوچک و جزئی .

معنی راس در فرهنگ فارسی عمید

راس
۱. واحد شمارش چهارپایان: ده رٲس گاو، ده رٲس گوسفند.
۲. بلندی و بالای چیزی.
۳. [قدیمی، مجاز] سرور و بزرگ و مهتر قوم.
۴. [قدیمی، مجاز] اول چیزی.
قسمتی از منطقة البروج در محاذات اول برج جدی که هر وقت آفتاب در این نقطه باشد نهایت دوری آن در طرف جنوب از خط استوا و مطابق با اول زمستان است.
آن قسمت از منطقة البروج که در محاذات اول برج سرطان و نهایت دوری آفتاب از خط استوا در طرف شمال در این نقطه و مطابق اول فصل تابستان است.
ستاره ای در صورت فلکی شمالی برشاوش.
۱. [عامیانه] اصل پولی که به بهای کالایی داده می شود.
۲. [قدیمی] اصل مال، سرمایه، اصل سرمایه.
۱. نوعی تکمه و جاتکمه که در قدیم از ابریشم یا قیطان درست می کردند و جلو لباس بر روی سینه می دوختند: ز بس که دست برِِ او به سینه دوخته ام / گمان برند که چپ راس بر قبا دارم (طاهر وحید: لغت نامه: چپ راست).
۲. نوعی حمایل که از چپ و راست بر روی شانه بیندازند.

راس در جدول کلمات

معنی راس به انگلیسی

end (اسم)
حد ، پا ، اتمام ، سر ، عمد ، خاتمه ، منظور ، مقصود ، مراد ، نوک ، طره ، راس ، پایان ، انتها ، فرجام ، ختم ، سرانجام ، ختام ، عاقبت ، آخر ، غایت ، انقضاء
climax (اسم)
اوج ، قله ، راس ، منتها درجه
pinnacle (اسم)
اوج ، ذروه ، برج ، راس ، منتهی درجه ، قله نوک تیز
top (اسم)
اوج ، سر ، قله ، بالا ، نوک ، تپه ، راس ، رویه ، فرق ، روپوش ، فرق سر ، رو ، فرفره ، تاپ ، کروک ، درجه یک فوقانی
head (اسم)
سر ، عنوان ، سالار ، نوک ، رئیس ، سرصفحه ، رهبر ، متصدی ، کله ، راس ، دماغه ، انتها ، سار ، موی سر ، ابتداء
tip (اسم)
سر ، نوک ، انعام ، بخشش ، راس ، ضربت اهسته ، سرقلم ، نک ، پول چای ، اطلاع منحرمانه ، تیزی نوک چیزی
peak (اسم)
قله ، نوک ، راس ، منتها درجه ، ستیغ ، حد اکثر ، کاکل ، کلاه نوک تیز
leader (اسم)
فرمانده ، راهنما ، سالار ، رئیس ، رهبر ، پیشوا ، راس ، سرور ، قائد ، سر دسته ، سر کرده ، سرمقاله ، پیشقدم
vertex (اسم)
سر ، قله ، نوک ، تارک ، راس ، فرق ، فرق سر ، سمتالراس
cap (اسم)
کلاهک ، کلاه ، سر پوش ، راس ، سربطری یا قوطی
fastigium (اسم)
نوک ، راس ، راس قسمت فوقانی بطن چهارم

معنی کلمه راس به عربی

راس
ذروة , راس , رييس , قمة
قمة
استطلاع الراي

راس را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی راس

علی لطفی ٢٠:٥١ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
این واژه از پارسی درون عربی شده
سر=رَس=راس
واژگونی واژه
|

محمد حمید نیک روان ٢٣:٤٠ - ١٣٩٧/١٢/٠٧
در ریاضی: ابتدا، سر
|

پیشنهاد شما درباره معنی راس



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

- > درمان ریشه دندان
روشویی های لبه نازک > دور استایل
علیرضااا > Throw a tantrum
روبا > آریانا
میلان > تاوریژ
Abolfaz > Volition
#yasy@ > arrive
ماندانا > senorita

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی راس   • راس فرندز   • راس ساعت   • راس مثلث   • راس چیست؟   • راس الناقوره کجاست   • راس گلر   • جوجه راس   • مفهوم راس   • تعریف راس   • معرفی راس   • راس یعنی چی   • راس یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی راس
کلمه : راس
اشتباه تایپی : vhs
عکس راس : در گوگل


آیا معنی راس مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )