برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1289 100 1

ره

/rah/

معنی ره در لغت نامه دهخدا

رت. [ رَ / رُ] (ص ) برهنه و عریان را گویند. (برهان ). برهنه و عریان. (ناظم الاطباء). برهنه را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ سروری ). برهنه. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (لغت فرس اسدی ) (ناظم الاطباء). لخت به معنی برهنه است و چون آنرا مخفف کنند و تای آنرا بیفکنند لخ ماند و چون خای آنرا بیفکنند لت ماند، چون لام و راء با یکدیگر بدل میشود رت شود چنانکه شیخ فرموده بمعنی برهنه است ، و بر این قیاس ظن مؤلف این است که لوط معرب لخت بوده است. (از آنندراج ) (انجمن آرا). تهی باشداز پوشش. (لغت فرس اسدی ). از این کلمه است لوت و لخت. (یادداشت مرحوم دهخدا). روت. لوت. لخت. برهنه. عور. تهک. بی پوشش. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای
بر روی و برون آر همه رویت ازو رت.
لبیبی.
|| تهی دست و بینوا. (برهان ) (ناظم الاطباء). تهی دست. (فرهنگ جهانگیری ). کسی که تهی دست از در کسی بازگردد، و بعضی گویند تهی دست باشداز چیز و پوشش. (فرهنگ اوبهی ) :
از وفور عطای آن کف راد
رت و مفلاک بحر و کان گشتند.
علی کوچک (از جهانگیری ).
|| خالی. (برهان ) (ناظم الاطباء). خالی و خرابه. (از شعوری ج 2 ص 22). تهی. (لغت فرس اسدی ) :
سر آن کاخها با خاک هموار
زمینی رت نه در مانده نه دیوار.
عطار.
|| (اِ) کاغذ. (برهان ) (ناظم الاطباء). || ساده. (یادداشت مرحوم دهخدا). || اطلس. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (ضمیر مبهم ) همه را نیز گویند و بعربی کُل ّ خوانند. (برهان ). همه و کل و همگی. (ناظم الاطباء). همه. (دهار) :
چو تو داری طریق کافران رت
که تو زر می پرستی کافران بت.
عطار.

رت. [ رَت ت ] (ع ص ، اِ) مهتر. ج ، رُتان ، و رُتوت ، یقال هؤلاء رتوت البلاد؛ ای رؤسائها. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رئیس قوم. پیشقدم آنان. (از اقرب الموارد). رئیس و بزرگ. (ناظم الاطباء). یقال فلان من رتوت البلد؛ ای من افاضلهم. (مهذب الاسماء). هو من رتوت الناس ؛ یعنی وی از بلندپایگاهان و بزرگان مردم است. || شدید. || خوک نر شدید گستاخ. ج ، رُتوت. (از اقرب الموارد). خو ...

معنی ره به فارسی

ره
طریق، راه، کرت ودفعه ومرتبه، قاعده ورسم وروش
( اسم ) ۱ - جاده ای که مردم و جانوران از آن عبور کنند طریق صراط . یا راه خفته راهی بسیار دور و دراز و هموار . یا راه حل طریقه حل مشکل . یا راه راست جاده مستقیم راه بدون انحراف و اعوجاج . یا راه راست نمودن هدایت کردن ارشاد نمودن . یا راه میانه طریق معتدل یا از راه بچاه بردن ۱ - بچاه افکندن کسی را . ۲ - گمراه کردن بظلالت افکندن یا از راه بدر بردن گمراه کردن فریفتن یا از راه بردن ۱ - از راه راست منحرف کردن ۲ - گمراه کردن گول زدن . یا از راه راندن از راه بردن . یا به راه آوردن ۱ - کسی را وارد راه مستقیم و اصلی کردن . ۲ - رام کردن . یا به راه افتادن ۱ - حرکت کردن . ۲ - شروع به اجرای عملی کردن پس از کسب اطلاعات مقدماتی . یا راهانداختن کار کسی را وسیله تسهیل انجام شدن کار کسی را فراهم کردن . یا راه بجایی بردن بدانجا رسیدن . یا راه بده بردن ۱ - بمقصود رسیدن . ۲ - معقول بودن سخن . یا راه بسربردن ۱ - تمام کردن راه بسر بردن طریق . ۲ - تمام کردن عملی . یا راه بکسی بردن . او را پیدا کردن : [[ هیچگونه راه بدختر نمی توانم بردن ]] ( سمک عیار ۱٠۷ : ۱ ) . یا راه باز است و جاده دراز اگر میتوانید به مقصد خود عمل کنید . ۲ - دفعه بار مرتبه کرت دو راه ( دو بار ) . ۳ - قاعده قانون رسم . یا راه و رسم طریق روش : [[ راه و رسم زندگانی امروز را بلد نیست ]] . ۴ - طریقه مسلک مذهب کیش . ۵ - نغمه مقام پرده . یا راه روح راح روح .
طست ره . طشت فراخ نزدیک تک
[ گویش مازنی ] /re/ بریدگی داخل صخره ی بزرگ & سوراخ روزنه & مخفف رای – میل و خواسته & حرف نشانه ی مفعول & سوراخی در ته تنور یا کوره برای مکش هوا
راه آموز . استاد . راهنما
مخفف ره آورد و ره آورد مسافر و سیاح . یا ره آورد .
( اسم ) چیزی که کسی از سفر برای خویشان و دوستان آورد سوغات هدیه نورهان .
راه آورد . سوغات و ارمغان و هر چیزی که چون شخصی از جایی بیاید برای کسی بیاورد اگ ...

معنی ره در فرهنگ معین

ره
(رَ) نک راه .
( ~. وَ) (اِمر.) سوغات ، ارمغان .
(رَ. بُ دَ) (مص ل .) راه پیدا کردن ، پی بردن .
(ی ) (رَ) (ص فا.) خنیاگر.
(رَ نِ) (ص فا.) نک راه نشین .
(رَ. کَ دَ) (مص م .) رام کردن .
(رَ. دَ) (مص ل .) طی طریق کردن .

معنی ره در فرهنگ فارسی عمید

ره
۱. طریق.
۲. کرت، مرتبه، دفعه.
۳. قاعده، رسم، روش.
۴. (موسیقی) آهنگ و نغمه.
* ره بردن: (مصدر لازم) [قدیمی] راه یافتن و پی بردن به جایی یا چیزی، راه بردن، راه جستن.
اسب تندرو: تنوری چنین گرم دربندمان / ره انجام را گرم تر کن عنان (نظامی: لغت نامه: ره انجام).
رهسپار، سفرکننده.
= راه پیما
توشۀ راه، آذوقۀ مسافر: نهادم عقل را ره توشه از می / ز شهر هستیش کردم روانه (حافظ: ۸۵۲).
نغمه سرا، خواننده، خنیاگر.
= راه نشین
کسی که راهی را طی می کند، راه پیما.
۱. به راه، باراه.
۲. نیکو.
۳. آراسته.
۴. مناسب.
آنچه در هنگام ذوب کردن فلزات به صورت کف بر روی مادۀ ذوب شده ایجاد می شود.

ره در جدول کلمات

ره آورد تابستان
گرما
ره آورد زلزله
آوار
ره بسیج
رهسپار
ره توشه
زاد
ره شناس
راشد
ره شناس | هدایت شده
راشد
ره نوشته
ناز
ره یافت
ره یافت ( روی کرد

معنی کلمه ره به عربی

حاجة تذکارية , هدية

ره را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی
راه.رفت.
Rah
واژگا
ره /راه =روح خدائ
ر= روح روان رود در حرکت
ه=خدا / هو/ او
ناشناس
مخفف راه
علی باقری
ره من: طریقت و روش من
[ با من ای خاصّگان درگه من
راست خانه شوید چون ره من]
(هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ص۴۷۴.)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• پیگیری مرسولات پستی ناجا   • پیگیری مرسولات پستی سفارشی   • رهگیری مرسولات پستی   • اداره پست تهران   • پیگیری گواهینامه رانندگی   • پست پیشتاز چند روزه میرسه   • پیگیری مرسولات پستی با کد ملی   • پیگیری کارت سوخت   • معنی ره   • مفهوم ره   • تعریف ره   • معرفی ره   • ره چیست   • ره یعنی چی   • ره یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی ره
کلمه : ره
اشتباه تایپی : vi
آوا : rah
نقش : اسم
عکس ره : در گوگل

آیا معنی ره مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )