برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1322 100 1

روشن

/rowSan/

مترادف روشن: مشعشع، منور، نورانی، نوردار، آشکار، بارز، بدیهی، صریح، عیان، قطعی، مبرهن، محقق، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، کوک، گویا، براق، تابان، جلی، رخشان، متجلی، زلال، شفاف

متضاد روشن: تاریک، تیره، مبهم، ناگویا، کدر، غیر شفاف

معنی اسم روشن

اسم: روشن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ro (w) šan) دارای نور، تابنده، درخشان، (به مجاز) آگاهِ با بصیرت، بینا، شاد، مسرور، درستکار، معتمد - تابان، درخشان

معنی روشن در لغت نامه دهخدا

روشن. [ رَ / رُو ش َ ] (ص ) تابناک. نورانی. منور. درخشان. تابان. (ناظم الاطباء)(فرهنگ فارسی معین ). چیز دارنده ٔ نور مثل چراغ و آفتاب و اطاق روشن. (فرهنگ نظام.). مُضی ٔ. منیر. باهر.بافروغ. مقابل تاریک. (یادداشت مؤلف ) :
تا همه مجلس از فروغ چراغ
گشت چون روی دلبران روشن.
رودکی.
زمین پوشد از نور پیراهنا
شود تیره گیتی بدو روشنا.
فردوسی.
چنین داد پاسخ که این نیست داد
چنین روزخورشید روشن مباد.
فردوسی.
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند.
منوچهری.
آفتاب روشن اندر پیش او
چون به پیش آفتاب اندر مهی.
منوچهری.
شدم آبستن ازخورشید روشن
نه معذورم نه معذورم نه معذور.
منوچهری.
آنکه با خاطر زدوده ٔ او
تیره باشد ستاره ٔ روشن.
فرخی.
چو شب سیاهی گیرد نکو بتابد ماه
بروز، تیره شود گرچه روشن است قمر.
عنصری.
بلای زن در آن باشد که گویی
تو چون خور روشنی چون مه نکویی.
(ویس و رامین ).
ستاره ٔ روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 338). معتمدی چون امیرک اینجاست این حالها چون آفتاب روشن شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 355).
از این روغن در این هاون طلب کن
که بی روغن چراغت نیست روشن.
ناصرخسرو.
روز و شب روشن و تاریم زاد
زین جسدم تاری و جان روشن است.
ناصرخسرو.
فتح او در مشرق و مغرب چو روز روشن است
روز را منکر شدن در عقل کاری منکر است.
معزی.
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم چو داسش روشن است.
سنائی.
چو روز است روشن که بخت است تاری
به شب زین شبانگه لقا می گریزم.
خاقانی.
روز روشن ندیده ام ماناک
همه عمرم بچشم درد گذشت.
خاقانی.
به آب تیره توان کردنسبت همه لؤلؤ
ببین که لؤلؤ روشن ب ...

معنی روشن به فارسی

روشن
رفتن، تابان، تابناک، درخشان، افروخته، ضدتاریک، واضح و آشکار، روش وروشان هم گفته اند
۱ - تابناک درخشان منور نورانی مقابل تاریک . یا روشنان فلک ستارگان . ۲ - آشکار ظاهر مقابل پنهان . ۳ - جایی که نور بدان بتابد . ۴ - درجهای از تابش نور همجوار سایه مقابل سایه .
دهی است واقع در بیست هزار و پانصد گزی جنوب غربی گرشک در افغانستان .
[bright] [فیزیک- اپتیک] ویژگی سطحی که به نظر می رسد مقدار زیادی نور گسیل می کند
موضعی است در بیست و هشت هزار گزی شرق قلعه شهیدان مربوط بحکومت گرشک .
ما محمد صادق از شاعران دوره قاجاریه و مردی صافی اندیشه و با ذوق بود و از راه صحافی در تهران امرار معاش میکرده است .
بهروز . درخشان روزگار . سپید روز و کامروا .
پاک و نظر و بینا
آنکه بیان او روشن است
روشن بودن بیان و فصاحت
( صفت ) ۱ - بینا دانا . ۲ - روشنفکر.
[ گویش مازنی ] /rooshen bayyen/ روشن شدن - درخشیدن
۱ - بینایی دانایی . ۲ - روشنفکری .
[bright segment, twilight arch, crepuscular arch] [علوم جَوّ] نواری با روشنایی ضعیف که در طول نیم تاب (twilight) صاف با ارتفاع خورشیدی 7- تا 18- درجه در بالای نقطۀ خورشیدی قابل رؤیت است
پوشنده روشنایی
...

معنی روشن در فرهنگ معین

روشن
(رَ شَ) [ په . ] (ص .) ۱ - درخشان ، تابان . ۲ - آشکار، واضح .
(رَ وِ شْ) [ په . ] ۱ - (اِمص .) حرکت ، گردش . ۲ - (اِ.) طرز، روش .
(رَ شَ)(ص فا.)۱ - دانا. ۲ - روشنفکر.
( ~.) (حامص .) ۱ - دانایی . ۲ - روشنفکری .
( ~. چِ) (اِمر.) نوایی است از موسیقی قدیم .
( ~. فِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) ۱ - دارای اندیشه های روشن . ۲ - متجدد.
( ~.) [ فا - ع . ] (ص مر.) تیزفهم ، زیرک .
( ~. گَ) (حامص .) رفع ابهام ، ایضاح .
(کُ رُ شَ) (ص .) دارای روشنایی اندک .
( ~. رُ شَ) (اِمر.) ۱ - تاریکی ، روشنی . ۲ - فضایی که بخش هایی از آن تیره یا تاریک و بخش های دیگرش روشن است . ۳ - خط ها و سایه هایی که برآمدگی ها و فرورفتگی های اشیاء و چگونگی تابش نور بر آن ها را در یک تصویر نشان دهد (نقاشی ). ۴ - زمانی که روشنایی روز ی

معنی روشن در فرهنگ فارسی عمید

روشن
= رَفتن
۱. تابان، تابناک، درخشان.
۲. افروخته.
۳. [مقابلِ تاریک] جایی که نور به آن می تابد.
۴. [مجاز] واضح و آشکار، روش، روشان.
۵. [مجاز] آگاه، بصیر: شب مردان خدا روز جهان افروز است / روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست (سعدی۲: ۶۳۶).
بینا، دانا، هوشیار.
بینایی، دانایی.
از الحان قدیم ایرانی.
۱. روشن ضمیر، زنده دل، آگاه و دانا.
۲. نابینا، کور.
آن که دارای عزم، تدبیر، و اندیشۀ روشن است، روشن فکر.
۱. = روشن دل
۲. شاد و خوشحال.
= روشن دل
۱. دانا، باهوش.
۲. آن که متجدّدانه و بر پایۀ تعقّل فکر می کند.
زیرک، تیزفهم، بافراست.
خوش طینت، پاک طینت.
تاریک وروشن، اول سپیده دم که هنوز هوا خوب روشن نشده، صبح کاذب، دم گرگ.
= راست روش
۱. تاریکی و روشنایی، حالت میان تاریکی و روشنایی.
۲. قسمتی از تصویر یا منظره که در آن سیاهی سایه و روشنایی نور در هم آمیخته باشد.

روشن در جدول کلمات

روشن
درخشان, باهر, تابان
روشن | درخشان
نایر
روشن تر
انور
روشن ضمیر
بینادل
روشن و آشکار
صریح
روشن و درخشان
نایر, یونس
روشن و درخشنده
فروزان
روشن و نورانی
تابناک
روشن و نوردهنده
نایر
روشن کردن اتومبیل
استارت

معنی روشن به انگلیسی

alight (صفت)
سوزان ، شعله ور ، روشن
light (صفت)
خفیف ، خل ، چابک ، باز ، تابان ، روشن ، ضعیف ، بی عفت ، زود گذر ، هوس باز ، سبک ، هوس امیز ، اسان ، اندک ، سهل ، سهل الهضم ، کم ، اهسته ، سبک وزن ، بیغم و غصه ، وارسته ، کم قیمت
bright (صفت)
درخشان ، فروزان ، زرنگ ، تابان ، روشن ، با هوش ، تابناک ، افتابی ، باکله
on (صفت)
روشن ، برقرار ، باعتبار
alive (صفت)
در قید حیات ، حساس ، روشن ، زنده ، سرزنده
clean (صفت)
روشن ، پاکیزه ، عفیف ، طاهر ، تمیز ، پاک ، صاف ، زلال ، نظیف ، باطراوت
definite (صفت)
قطعی ، صریح ، معلوم ، محدود ، روشن ، مسلم ، مقرر ، تصریح شده
explicit (صفت)
صریح ، روشن ، اشکار ، صاف ، واضح
express (صفت)
صریح ، سریع ، روشن ، مخصوص ، سریع السیر
unequivocal (صفت)
صریح ، روشن ، غیر مبهم ، بدون ابهام ، اشتباه نشدنی
shrill (صفت)
تیز ، روشن ، شبیه صفیر
vivid (صفت)
روشن ، زنده ، سرزنده ، سرحال ، خرم ، سر سخت ، واضح
set (صفت)
دقیق ، روشن ، لجوج ، واقع شده
transparent (صفت)
روشن ، پیدا ، نا پیدا ، شفاف ، فرانما ، نور گذران ، پشت نما
intelligible (صفت)
معلوم ، روشن ، قابل فهم ، مفهوم ، فهمیدنی
sunny (صفت)
روشن ، خوشحال ، تابناک ، افتابی ، افتاب رو ، رو بافتاب
limpid (صفت)
روشن ، صاف ، زلال ، ناب
lucid (صفت)
درخشان ، روشن ، زلال ، واضح ، شفاف ، سالم
clean-cut (صفت)
صریح ، روشن ، واضح
distinct (صفت)
روشن ، واضح ، متفاوت ، متمایز ، مجزا
pellucid (صفت)
روشن ، شفاف ، سلیس ، بلورین ، حائل ماوراء
clear-cut (صفت)
صریح ، روشن
cloudless (صفت)
روشن ، بی ابر
serene (صفت)
ساکت ، روشن ، ارام ، صاف ، متین ، بی سر و صدا
diaphanous (صفت)
روشن ، شفاف
eidetic (صفت)
روشن ، هویدا
elucidated (صفت)
روشن
fogless (صفت)
روشن ، عاری از مه
luculent (صفت)
روشن ، واضح ، نور افشان ، نورانی
legible (صفت)
روشن ، خوانا
lightsome (صفت)
درخشان ، چابک ، روشن ، خوشدل ، شوخ ، سبک ، برنگ روشن
nitid (صفت)
براق ، روشن ، شفاف
perspicuous (صفت)
صریح ، روشن ، واضح ، شفاف
transpicuous (صفت)
روشن ، اشکار ، واضح ، شفاف ، فرا اشکار

معنی کلمه روشن به عربی

روشن
حي , سريع , شديد الوضوح , علي , لامع , مشرق , مشمس , موکد , هادي , واضح , وضح
منور
عراف
قراءة البخة , منظور , وضوح
اضاءة
اوقد , لمعان
منور
نور
سديم
أزَّجَ
ابهج , اشعل , انعش , خفف , ضوء الشمس , منور , نور , واضح , وضح
شفق
نجم
کناري
ضوء الشمس
اضاءة
کرة نارية

روشن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آتنا
روشن . [ رَ وِ شْ ] همان روش است. شیوه. طرز. طریقه. راه. هنجار:
برین دشت، هم دار و هم منبر است
روشن جهان زیر تیغ اندر است
فردوسی
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یک سان روشن زمانه مدان
فردوسی
آریا بهداروند
نام پسر در زبان لری بختیاری به معنی

نورانی.
Roshen

میس کال
نورانی
هنرزاده شیراز
در زبان عرب خمسه فارس
کَبرِه = به معنی روشن کن به کار برده می شود
واژگا
روشن/روسن/روژن و.....
روشن=رو شن
رو=رفتن روان روح
شن=شان سان ژان =دانا
روشن=خدای دانا روح دانا
امیرجانی
رنگ روشن به عربی faateh
علی باقری
روشن : نیک و خوش
ولیکن نبیند کس آهوی خویش ؛
تو را روشن آید همی خوی ِ خویش.
معنی بیت : کسی عیب خودش را نمی بیند. به همین خاطر تو هم فکر می کنی خوش خو و خوش اخلاق هستی
نامه ی باستان ،ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴،ص ۱۷۲.
نادر
روشن به ترکی: پارلاق ، ایشیقلی ، ضیالی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• شکلات روشن   • roshen   • معنی روشن   • شرکت روشن   • نمایندگی شکلات روشن در ایران   • روشن در جدول   • شرکت شکلات روشن   • مترادف روشن   • مفهوم روشن   • تعریف روشن   • معرفی روشن   • روشن چیست   • روشن یعنی چی   • روشن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی روشن
کلمه : روشن
اشتباه تایپی : v,ak
آوا : rowSan
نقش : صفت
عکس روشن : در گوگل

آیا معنی روشن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )