برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1287 100 1

سامان

/sAmAn/

مترادف سامان: خطه، سو، قلمرو، کران، مرز، حد، سرحد، ناحیه، منطقه، ابزار، اثاث، اسباب، وسایل، انتظام، ترتیب، نظام، نظم، خانمان، ماوا، محل، مقام، مکان، منزل، کالا، متاع، ثروت، دولت، مکنت، رواج، رونق، آرام، راحت، قرار، مکا

معنی اسم سامان

اسم: سامان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: sāmān) سرزمین، ناحیه، محل، مکان، ترتیب و روش چیزی یا کاری، ثروت، دارایی، قوت، توانایی، (در قدیم) صبر، آرام و قرار، (در اعلام) جدِ خاندان سامانی که او را ' سامان خدات' می گفتند - سرزمین، ناحیه، ترتیب و روش کاری، نظام، صبر، آرام و قرار، نام مؤسس سلسله سامانیان

معنی سامان در لغت نامه دهخدا

سامان. (اِ) پهلوی سامان ، ارمنی سَهْمَن از شکل قدیمی پهلوی ساهمان ؟ اشتقاق آن از ریشه ٔ سانسکریت سد (بمعنی اعتناکردن ، نزول ) قطعی نیست :
بوقت دولت سامانیان و بلعمیان
چنین نبود جهان با نهادو سامان بود.
کسائی (از حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین ).
ترتیب و اسباب و آرایش و بمرورساختن چیزها و ساختن کارها و نظام و رواج آن باشد. (برهان ). آرایش. (صحاح الفرس ). نظام. (جهانگیری ) : گفت [ ابلیس نمرود را ] من یکی مردم پیر همی بخواهی سوختن [ ابراهیم را ] و او را بدین آتش همی نتوانند انداختن بیامدم تا تو را سامان بیاموزانم. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ص 35).
اگر زآنکه پیروز گردد پشنگ
ز رستم بجوئید سامان جنگ.
فردوسی.
بگشتند گرد دژ اندر بسی
ندانست سامان جنگش کسی.
فردوسی.
من پار دلی داشتم به سامان
امسال دگرگون شد دگرسان.
فرخی.
گرچه سامان جهان اندرخرد باشد خرد
تا از او سامان نگیرد سخت بی سامان بود.
عنصری.
لشکر و آلت و عُدّة بسیار دارد و سامان جنگ ما بدانست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 632).
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش
ببستان جامه ٔ زربفت بدریدند خوبانش.
ناصرخسرو.
بفعل خوب تو خوبست روی زشت تو زی آن
که او مرآفرینش را بداند راه و سامانش.
ناصرخسرو.
خراسان زآل سامان چون تهی شد
همه دیگر شده ست احوال و سامان.
ناصرخسرو.
اراقیت سامان جنگ ایشان [ گوش فیلان ] میدانست اما صبر کرد، تا خود شاه چه میکند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ).
از تو جاه و بزرگی و حشمت
یافته نظم و رونق و سامان.
مسعودسعد.
نه بگفتم بگو و معاذاﷲ
بل همه کار من بسامان است.
مسعودسعد.
هست آن را که هست نادانتر
کارها از همه بسامان تر.
سنایی.
قرار گیر و ز سامان روزگار مگرد
صبور باش و ز فرمان ایزدی مگذر.
انوری.
گر خراسان پسرعالم سام است منم ...

معنی سامان به فارسی

سامان
قریه ای در شمال غربی چهار محال بختیاری در ناحیه غربی اصفهان متصل به زاینده رود و در طرف شمال رود مزبور .
اسباب خانه، لوا م زندگانی، افزارکار، کالای سفر
( اسم ) ۱ - اسباب وسایل . ۲ - اسباب خانه لوازم زندگی . ۳ - بار و بنه سفر لوازم مسافرت . ۴ - کالا متاع . ۵ - ترتیب نظم آرایش آراستگی . ۶ - تدارک تهیه . ۷ - اندازه مقیاس مقدار . ۸ - آرام قرار صبر . ۹ - مکان محل مقام . ۱٠ - نشانه هدف ( تیر ) . ۱۱ - نشانه گاه مرز . ۱۲ - مرز حد . ۱۳ - بلندیهای کنار زمین همواری که در آن زراعت کرده باشند . ۱۴ - رواج رونق روانی . ۱۵ - عفت پاکدامنی پارسایی . ۱۶ - دولت ثروت . یا سر و سامان . خانه و زندگی وسایل زندگی .
ابن لافخ بن منوشائیل بن متوخائیل بن عیراز بن قابیل بن آدم و برادر یا فال بر قال اول کسی بعلم طب شروع کرده
[ گویش مازنی ] /saamaan/ قلعه ای تاریخی در چلاو آملاز این قلعه و جای آن آگاهی چندانی در دست نیستمنابع تاریخی به این قلعه اشاره نموده اند
[case management] [پزشکی] مدیریت و هماهنگی همۀ خدمات و امکانات لازم برای مراقبت از بیمار
از نجبای بلخ بود وبخدمت اسد بن عبدالله حکمران خراسان رسید و از دین زردشتی دست برداشت و مسلمان شد . وی جد سامانیان است .
سامان خداه بن خامتا بن نوش بن طمغاسب بن شاول بن بهرام چوبین بن بهرام ...
( مصدر ) نظم دادن ترتیب دادن آراستن .
( مصدر ) منظم بودن مرتب بودن آراسته بودن . ۲ - اندازه داشتن حد داشتن : [[ هر کاری سر و سامانی دارد . ]]
دهی است جزئ دهستان چهار فرضیه بخش مرکزی شهرستان بند پهلوی
[ گویش مازنی ] /saamaan sar/ - مزرعه ای در مشرق بالا جاده - از ارتفاعات بخش یانه سر واقع در هزار جریب بهشهر
...

معنی سامان در فرهنگ معین

سامان
[ په . ] (اِ.) ۱ - اسباب ، لوازم . ۲ - وسایل زندگی ، باروبنه . ۳ - متاع ، کالا. ۴ - آراستگی ، نظم . ۵ - رواج و رونق . ۶ - آرام ، قرار. ۷ - مکان ، محل . ۸ - تدارک .
(شُ دَ) (مص ل .) درست شدن کار.
( ~.) (ص مر.)۱ - تهیدست ، فقیر. ۲ - شوریده ، مجذوب .
(ص مر.) ۱ - بی نظم و ترتیب . ۲ - فقیر، درویش .
(سَ رُ) (اِمر.) ۱ - آراستگی ، نظم و ترتیب . ۲ - اسباب و لوازم زندگی .

معنی سامان در فرهنگ فارسی عمید

سامان
۱. اسباب خانه، لوازم زندگانی.
۲. افزار کار.
۳. باروبنۀ سفر.
۴. کالا.
۵. آراستگی و نظم: گهی بر درد بی درمان بگریم / گهی بر حال بی سامان بخندم (سعدی۲: ۴۹۲).
۶. [قدیمی] آرام وقرار: کسی که سایهٴ جبار آسمان شکند / چگونه باشد در روز محشرش سامان (کسائی: مجمع الفرس: سامان).
۷. [قدیمی] اندازه و نشانه: میان بربسته بر شکل غلامان / همی شد ده به ده سامان به سامان (نظامی: مجمع الفرس: سامان).
* سامان دادن: (مصدر متعدی) نظم و ترتیب دادن و آراستن، سروصورت دادن.
* سامان گرفتن: (مصدر لازم)
۱. سامان یافتن، سروسامان یافتن.
۲. نظم و ترتیب پیدا کردن، سرو صورت به خود گرفتن.
۳. صاحب خانه و زندگانی شدن.
۱. فقیر، تهیدست، بینوا: نه بم داند آشفته سامان نه زیر / به آواز مرغی بنالد فقیر (سعدی۱: ۱۱۱).
۲. شوریده، مجذوب.
۱. بی نظم وترتیب.
۲. بی برگ، بی توشه، بینوا.
۳. بی خانمان، بی سروسامان.

سامان در دانشنامه ویکی پدیا

سامان
سامان می تواند در موارد ذیل استفاده شده باشد:
شهرستان سامان یکی از شهرستان های استان چهارمحال و بختیاری
سامان (شهر) در شهرستان سامان واقع در استان چهارمحال و بختیاری
سامان (ساوه) روستایی در شهرستان ساوه
بانک سامان، بانکی خصوصی در ایران
سامان (شیروان و چرداول)
سامان یکی از شهرهای استان چهارمحال و بختیاری در ایران و مرکز شهرستان سامان می باشد.
دهقان سامانی: میرزا ابوالفتح خان دهقان سامانی، ملقّب به «سیف الشعرا» و متخلّص به «دهقان سامانی»، از شاعران به نام ایران می باشد. دهقان سامانی در اصفهان در مدرسهٔ صدر نزد آخوند ملا محمد کاشانی و شیخ حسن شیرازی تحصیل علوم ادبی و دینی کرد. از معروف ترین آثار دهقان، می توان به دیوان اشعار او اشاره کرد که به «شکرستان» معروف است.
عمان سامانی: میرزا نورالله عمان سامانی، ملقّب به «تاج الشعرا» و متخلّص به «عمان سامانی»، یکی از معروف ترین شاعران ملی است و کتاب شعر بسیار معروفی به نام گنجینة الاسرار دارد که در آن وقایع عاشورا را به زبان شعر توضیح می دهد.
شهر سامان در فاصله ۲۲ کیلومتری شمال شرقی شهرکرد قرار دارد. سامان به دلیل قرار گرفتن در حاشیهٔ زاینده رود از زمینه مناسبی برای کشاورزی، باغداری و جذب گردشگر برخوردار است. محصولات کشاورزی شهر سامان شهرت بسیاری دارند و این شهر به علت وضعیت خاص جغرافیایی برای تولید محصول های همچون بادام و گردو بسیار مناسب و از قطب های مهم تولید این محصولات است.
این شهر زادگاه شاعران معروفی چون دهقان سامانی و عمان سامانی می باشد. این شهر تا سال ۱۳۴۵ از لحاظ آماری شهر شناخته نمی شد تا این که در این سال پیشنهاد شهرداری گرفتن آن مطرح شد و در سال ۱۳۴۷ به صورت رسمی به شهر ارتقاء یافت.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این شهر ۱۴٬۱۹۲ نفر (در ۴٬۵۵۴ خانوار) بوده است.
امیر ارژنگ کاظمی با نام هنری سامان خواننده آه ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با سامان

سامان در جدول کلمات

از فیلم های سامان مقدم با بازی فرهاد آئیش
مکس
از فیلمهای سامان مقدم
سیاوش
از قیلم های سامان مقدم
پارتی
ساخته دیگری از سامان مقدم
مکس
ساخته روی پرده سامان سالور با بازی مهدی پاکدل | نیکی کریمی و سمیرا حسن پور
تمشک
ساخته روی پرده سامان سالور با حضور مهدی پاکدل | نیکی کریمی | مهران احمدی و سمیرا حسن پور
تمشک
ساخته سامان استرکی با شرکت عرب نیا | عطاران | پانته آ بهرام و شریفی نیا
صندلی خالی
ساخته سامان سالور با بازی پرویز پرستویی و فرهاد اصلانی
سیزده پنجاه و نه
ساخته سامان مقدم
مکس
ساخته سامان مقدم با بازی هدیه تهرانی و علی قربان زاده
سیاوش

معنی سامان به انگلیسی

capability (اسم)
توانایی ، قابلیت ، لیاقت ، صلاحیت ، سامان ، استعداد پیشرفت
skill (اسم)
سررشته ، سامان ، مهارت ، تردستی ، استادی ، هنرمندی ، زبر دستی ، عرضه ، ورزیدگی ، کاردانی ، چیره دستی
wealth (اسم)
غنا ، وفور ، سامان ، دارایی ، خواست ، سرمایه ، مال ، زیادی ، ثروت ، توانگری ، تمول ، سرکیفی
border (اسم)
حد ، مرز ، سرحد ، سامان ، حاشیه ، لبه ، خط مرزی ، کناره ، خط سرحدی
abutment (اسم)
مجاورت ، زمین همسایه ، کنار ، زمین سر حدی ، طرف ، زمین مجاور ، حد ، نیم پایه ، پایه جناحی ، مرز ، بست دیوار ، نزدیکی ، اتصال ، پشتیبان ، سرحد ، خرپا ، سامان ، پشت بند دیوار
order (اسم)
سامان ، ساز ، امر ، سیاق ، دسته ، ترتیب ، نظم ، ارایش ، انجمن ، حواله ، خط ، دستور ، فرمان ، نوع ، مقام ، صنف ، زمره ، رسم ، ارجاع ، فرمایش ، ضابطه ، ردیف ، رتبه ، امریه ، انتظام ، ایین ، سفارش ، طرز قرار گیری ، راسته ، نظام ، ایین و مراسم ، فرقهیاجماعت مذهبی ، گروهخاصی ، دسته اجتماعی ، درمان
country (اسم)
سامان ، خاک ، سرزمین ، کشور ، مملکت ، دیار ، ییلاق ، مرز و بوم ، دهات ، بیرون شهر
region (اسم)
طرف ، سامان ، فضا ، ناحیه ، منطقه ، بخش ، قلمرو ، سرزمین ، دیار ، بوم ، محوطه بسیار وسیع و بی انتها
knowledge (اسم)
سامان ، اگاهی ، اطلاع ، معرفت ، علم ، بصیرت ، فضیلت ، عرفان ، دانش ، دانایی ، وقوف
rest (اسم)
سامان ، استراحت ، اسایش ، نتیجه ، باقی ، باقی مانده ، تکیه ، رستی ، بقایا ، فراغت ، تجدید قوا ، سایرین ، دیگران ، الباقی ، موقعیت سکون
target (اسم)
سامان ، هدف ، نشان ، شبح ، آماج ، نشانگاه ، تیر نشانه
welfare (اسم)
سامان ، خیر ، سعادت ، اسایش ، رفاه ، شادکامی
calmness (اسم)
سامان ، تمکین ، ملایمت ، روح ، ارامش ، متانت ، خون سردی
furniture (اسم)
سامان ، اسباب ، مبل ، وسایل ، اثاثه ، اثای خانه ، پایه مبل وصندلی
arms (اسم)
سامان ، ساز ، اغوش
mind (اسم)
سامان ، خیال ، خرد ، ضمیر ، مشعر ، خاطر ، عقل ، ذهن
wit (اسم)
سامان ، دانستن ، هوش ، بذله گویی ، لطافت طبع ، قوه تعقل
repose (اسم)
سامان ، استراحت ، ارامش ، سکون ، اسودگی
well-being (اسم)
سامان ، خوش بختی ، تندرستی ، نیک بود ، سلامتی و خوشی

معنی کلمه سامان به عربی

سامان
اثاث , راحة , طلب

سامان را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سیداکبر موسوی
سیچ
هوزان رسولپور
سامان یعنی ثروت
محمد
سامان به معنی کردی یعنی سهم ناک ,در زبان کردی سهم یا همان ترس را سام میگویند وسامان یعنی سهم دار یا سهمناک
محمد
بنظر من سامان برمی گرده به دوره سامانی در دوره سامانی بعضی کوشش های خوبی شد و این سامان کنایه از نظم ترتیب توی دوره سامانی بوده میگن به سر و سامانی برسیم یعنی به خوبی های اون دوره برسیم
سامان
سامان یعنی درخت باران
ارتخشیر
بانک سامان از روی بیت شعری از حافظ گرفته شد. کارم ز چرخ دور به سامان نمی رسد/ خون شد دلم ز درد و به درمان نمی رسد. سامان بخاطر شباهت با زامان بود و سامان به خاطر ارتباط با سمنی ها و سام و سمنگان و آسیای مرکزی و بنیادگذارش بود. که ترویج نامی ایرانی است.
امین کرد
سا پسوند به معنی بسیار و کامل است
مان در پارسی به معنی خانه است
سامان = خانه کامل . خانه ای که نقصی ندارد
سامرند نویسنده
به نظر من اسم سامان به دورهی سامانیان است من برادرم اسمش سامان است اسم سامان خیلی اسم خوبی نیست ولی اسم سامرند اسم کردی است تمام دنیا این اسم را در گوگل پله ی دوست داشتند ومن به اسم خودم افتخار می کنم با تشکر.
نیما
سامان به معنی منظم، درستکار ، آرام، شایسته ، عاقل
سهیل
سامان (جمع کردن )
سهیل
سامان : 1- سرزمين، ناحيه، محل، مكان؛ 2- ‌ترتيب و روش چيزي يا كاري، ثروت، دارايي، قوت، توانايي؛ 3- (در قديم) صبر، آرام و قرار؛ 4- (اَعلام) 1) جدِ خاندان ساماني كه او را �سامان خدات� مي‌گفتند؛ 2) نام شهری در شهرستان شهرکرد، در استان چهارمحال و بختیاری.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• سامان خواننده   • شعب بانک سامان   • شهر سامان   • بانک سامان استخدام   • همراه بانک سامان   • بانک سامان کارت به کارت   • بانک سامان وین کارت   • بانک سامان شبا   • معنی سامان   • مفهوم سامان   • تعریف سامان   • معرفی سامان   • سامان چیست   • سامان یعنی چی   • سامان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی سامان
کلمه : سامان
اشتباه تایپی : shlhk
آوا : sAmAn
نقش : اسم
عکس سامان : در گوگل

آیا معنی سامان مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )