برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1229 100 1

سخت

/saxt/

مترادف سخت: پیچیده، دشخوار، دشوار، شاق، صعب، عسیر، غامض، مشکل، معضل، معقد، مغلق ، جامد، درشت، سفت، صلب، اکید، بسیار، زیاد، شدید، هرفت، توان فرسا، طاقت سوز، ناملایم، حاد، خطرناک، خطیر، مخاطره آمیز، وخیم، استوار، قایم، قرص، محک

متضاد سخت: آسان

معنی سخت در لغت نامه دهخدا

سخت. [ س َ ] (ص ) هندی باستان ریشه ٔ «سک ، سکنوتی » (توانستن ، قدرت داشتن )، سانسکریت «سکتا» (توانا)، پهلوی «سخت » ، بلوچی «سک » (سخت ، محکم ، استوار)، یودغا «سوکت » گیلکی نیز «سخت » . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). || (ق ) فراوان و بسیار و غایت و نهایت. (برهان ). بسیار. (جهانگیری ) :
پیر فرتوت گشته بودم سخت
دولت تو مرا بکرد جوان.
رودکی.
برده دل من به دست عشق زبون است
سخت زبونی که جان و دلْش زبون است.
جلاب.
پس چون پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم بخانه اندر دلتنگ شدی بکوه حرا رفتی و... از این حال خدیجه سخت اندوهگین بودی. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). هشام بن عبدالملک آگاه شد از کشتن عمرو و تافته شد سخت و بر خالد انکار کرد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
مثال بنده و تو ای نگار دلبر من
بقرص شمس و به ورتاج سخت میماند.
آغاجی.
شکر و پانید و انگبین و جوز هندی... سخت بسیار است. (حدود العالم ).
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید بر سان شاخ درخت.
فردوسی.
آنچه کرده ست زآنچه خواهد کرد
سختم اندک نماید و سوتام.
فرخی.
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آن را که بکاخ اندر یک شیشه شراب است.
منوچهری.
زآن خجسته سفر این جشن چو باز آمد
سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد.
منوچهری.
نصر احمدرا این اشاره سخت خوش آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 101). امیر گفت رضی اﷲ عنه سخت صواب آمد. (تاریخ بیهقی ). و آن قصه ٔ برمکیان سخت معروف است. (تاریخ بیهقی ).
حصن هزار میخه عجب دارم
سست است سخت پایه ٔ ستوارش.
ناصرخسرو.
این جهان پیرزنی سخت فریبنده ست
نشود مرد خردمند خریدارش.
ناصرخسرو.
سوی حکما قدر شما سخت بزرگست
زیرا که بحکمت سبب بودش مائید.
ناصرخسرو.
و او را «انوشیروان » خود تصنیفات و وصایاست که تأمل آن سخت مفید باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 96). منذر از این سخن از وی [ بهرام گور ] س ...

معنی سخت به فارسی

سخت
دشوار، سخت، مشکل، محکم واستوار، بخیل، ضدنرم
( صفت ) ۱ - محکم استوار سفت مقابل سست نرم . ۲ - دشوار مشکل مقابل آسان سهل . ۳ - صلب درشت . ۴ - بخیل خسیس لئیم . ۵ - سنگدل بیرحم . ۶ - فراوان بسیار .
سنجیدگی یا ترازو آنچه از شکم جانوران و ذوات خفاف و ذوات حوافر بر آید قبل از آنکه چیزی خورند .
[sclerenchyma] [زیست شناسی] بافتی گیاهی که در آن با ضخیم و چوبی شدن دیوارۀ سلولوزی یاخته ها، استحکام بافت افزایش می یابد
[ گویش مازنی ] /saKht eshno/ گوش سنگین – کسی که به سختی می شنود
[hardware] [رایانه و فنّاوری اطلاعات] تمامی اجزای فیزیکی سامانۀ رایانه ای از قبیل بخش های الکترونیکی و الکترومکانیکی، مانند تخته مدار و دستگاه های جانبی و ورودی و خروجی
[networking hardware] [مهندسی مخابرات] هریک از اجزای فیزیکی شبکه ازقبیل خطوط ارتباطی و مسیریاب (router) و سوده و بافه و ناف و اتصال دهنده ها یا افزاره های مربوط
کسیکه در قمار بازی دستی تمام داشته باشد
( صفت ) ۱ - آنکه بازوانی سخت و محکم دارد توانا زورمند . ۲ - صاحب حمایت .
( صفت ) پایدار ثابت بر قرار .
محکم استوار سفت
قوی پنجه یا مجازا کنایه از ممسک و بخیل .
[Crustacea] [جانور شناسی] زیرشاخه ای از بندپاتباران ک ...

معنی سخت در فرهنگ معین

سخت
(سَ) (ص .) ۱ - محکم ، استوار. ۲ - دشوار. ۳ - درشت . ۴ - خسیس . ۵ - سنگدل . ۶ - (ق .) فراوان . ۷ - به طور جدی . ۸ - علاج - ناپذیر، صعب العلاج . ۸ - غیرمؤدبانه ،توهین - آمیز.
( ~ . اَ)(اِمر.)۱ - قطعه ها و بخش های ثابت الکترونیکی و برقی کامپیوتر. ۲ - قطعه و دستگاه های فلزی یک ماشین .
( ~ .) (ص مر.) پایدار.
( ~ .) (ص مر.) بی باک .
( ~ .) (ص مر.) ۱ - پُرطاقت . ۲ - خسیس .
( ~ .) (ص مر.) ۱ - ترشرو، بَداخم . ۲ - زشت . ۳ - گستاخ ، بی شرم .
( ~ . سَ) ۱ - (ص مر.) استوار. ۲ - لجوج . ۳ - (اِ.) نام قدیم رامسر.
( ~ . لِ) (ص مر.) سرکش .
( ~ . کَ) (ص مر.) ۱ - تیرانداز ماهر. ۲ - بی رحم و سنگدل .
( ~ .) (ص فا.) بسیار کوشا، پرسعی .
(سَ) (ص مر.) مقاوم در برابر سختی ها.

معنی سخت در فرهنگ فارسی عمید

سخت
۱. [مقابلِ آسان] دشوار، مشکل.
۲. [مقابلِ نرم و سست] سفت.
۳. محکم و استوار.
۴. [قدیمی، مجاز] بخیل، خسیس.
۵. (قید) بسیار: بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است (حافظ: ۹۰).
* سخت گرفتن: (مصدر لازم) کار را بر کسی دشوار ساختن و او را در فشار قرار دادن.
آن که بازوان سخت و قوی دارد، قوی، توانا، زورمند.
بنای محکم و پایدار.
پایدار، ثابت، با دوام.
ردۀ بزرگی از بندپایان که روی پوست بدنشان با پوستۀ سخت پوشیده شده، مانند خرچنگ.
۱. سرسخت.
۲. دلیر، بی باک.
۱. آن که به سختی جان بدهد، جان سخت.
۲. [قدیمی، مجاز] کسی که در سختی ها و بلا ها پایداری و استقامت داشته باشد.
۳. [قدیمی، مجاز] خسیس و ممسک.
دل سخت، سنگدل، بی رحم.
۱. پررو، گستاخ، بی شرم.
۲. ترش رو، بداخم.
۱. پررویی، بی شرمی، گستاخی.
۲. ترش رویی.
۱. سرسخت، جان سخت، پرطاقت.
۲. لجوج.
خارجی ترین لایۀ محافظ مغز که به استخوان جمجمه چسبیده است، پردۀ خارجی مغز، ام الغلیظ.
۱. مقرّراتی، منضبط.
۲. آن که بر دیگری سخت بگیرد، کسی که دیگران را در فشار ...

سخت در جدول کلمات

سخت
رست, قمطریر
سخت | محکم
رویین
سخت | ناگوار
وخیم
سخت اندوهناک
موکوم
سخت پوست ابزی
خرچنگ
سخت تر
اشد
سخت دل
قسی
سخت دلی و بی رحمی
قساوت
سخت گردیده مانند سنگ
محجر
سخت ناراحت و ناراضی بودن
دل پر خون داشتن

معنی سخت به انگلیسی

firm (صفت)
پایدار ، سفت ، سخت ، محکم ، ثابت ، پا بر جا ، استوار ، متین ، راسخ ، مستحکم ، پرصلابت
hard (صفت)
خسیس ، سفت ، ژرف ، سخت ، دشوار ، سخت گیر ، فربه ، زمخت ، قوی ، شدید ، سنگین ، پینه خورده ، مشکل ، معضل ، نامطبوع ، پرصلابت ، قسی
rigid (صفت)
سفت ، جدی ، سخت ، جامد ، صلب ، سفت و محکم ، نرم نشو
serious (صفت)
فکور ، جدی ، سخت ، مهم ، فربه ، سنگین ، خطر ناک ، وخیم ، خطیر
solid (صفت)
سفت ، خالص ، یک پارچه ، سخت ، محکم ، بسته ، قوی ، نیرومند ، استوار ، قابل اطمینان ، جامد ، توپر ، مستحکم ، منجمد ، حجمی ، سه بعدی ، ز جسم
difficult (صفت)
غامض ، ژرف ، سخت ، دشوار ، پر زحمت ، سخت گیر ، پر دردسر ، مشکل ، صعب ، معضل ، گرفتگیر ، پر اشکال
stringent (صفت)
دقیق ، سخت ، تند و تیز ، غیر قابل کشش ، محکم بسته شده
laborious (صفت)
ساعی ، پر کار ، سخت ، دشوار ، پر زحمت ، زحمت کش
dogged (صفت)
ترشرو ، یک دنده ، سخت ، سر سخت ، لجوج
adamantine (صفت)
سخت و درخشان ، سخت ، محکم
tough (صفت)
سفت ، سخت ، محکم ، شق ، دشوار ، بادوام ، خشن ، زمخت ، شدید ، سر سخت ، با اسطقس ، پی مانند
strict (صفت)
سخت ، محکم ، سخت گیر ، موکد ، محض ، اکید
strong (صفت)
فراوان ، سخت ، محکم ، فربه ، قوی ، پر زور ، نیرومند ، پر مایه ، مستحکم ، پرصلابت ، خوش بنیه ، مقتدر ، پر نیرو
sticky (صفت)
سخت ، چسبنده ، چسبیده ، چسبناک ، دشوار ، بد بو ، لزج
troublesome (صفت)
سخت ، رنج اور ، مزاحم ، مصدع ، درد سردهنده
exquisite (صفت)
دقیق ، حساس ، سخت ، مطبوع ، عالی ، شدید ، دلپسند ، نفیس ، بدیع
chronic (صفت)
سخت ، دیرینه ، شدید ، مزمن ، گرانرو
heavy (صفت)
سخت ، ابستن ، بار دار ، پر زحمت ، فربه ، تیره ، کند ، قوی ، سنگین ، ابری ، زیاد ، گران ، توپر ، وزین ، دل سنگین ، سنگین جثه
formidable (صفت)
سخت ، ترسناک ، دشوار ، قوی ، نیرومند ، مهیب ، سهمگین
grim (صفت)
سخت ، ترسناک ، شوم ، عبوس ، ظالمانه ، ظالم
demanding (صفت)
خواهان ، سخت ، طالب ، خواستار ، سخت گیر ، مصر ، مبرم
arduous (صفت)
سخت ، دشوار ، پر زحمت ، صعب الصعود
ironclad (صفت)
سفت ، سخت ، زره پوش ، اهن پوش
indomitable (صفت)
سخت ، سرکش ، رام نشدنی ، تسخیر ناپذیر ، غیر قابل فتح ، تسلط ناپذیر
austere (صفت)
سخت ، ریاضت کش ، تند و تلخ ، تیره رنگ
exacting (صفت)
سخت ، خواستار ، سخت گیر ، مصر ، مبرم
severe (صفت)
خشک ، سخت ، سخت گیر ، شاق ، شدید ، عنیف
stout (صفت)
سخت ، محکم ، شق ، تنومند ، ستبر ، ضخیم ، نیرومند ، چاق و چله ، تومند ، با اسطقس ، قوی بنیه
rugged (صفت)
سخت ، تنومند ، زمخت ، شدید ، نیرومند ، نا هموار ، پیچ و تابدار ، بی تمدن
grave (صفت)
سخت ، بزرگ ، مهم ، بم ، سنگین ، خطر ناک ، غمگین ، موقر ، مکدر
intense (صفت)
سخت ، مشتاقانه ، قوی ، شدید ، زیاد
violent (صفت)
تند ، سخت ، قوی ، شدید ، قاهرانه ، جابر ، قاهر
callous (صفت)
سخت ، بی عاطفه ، بی حس ، پینه خورده ، سنگ دل
inexorable (صفت)
سخت ، سنگ دل ، نرم نشدنی ، بی شفقت ، تسلیم نشدنی
trenchant (صفت)
قطعی ، تیز ، سخت ، قاطع ، برنده ، نافذ ، بران
tense (صفت)
سفت ، سخت ، وخیم ، ناراحت ، کشیده ، عصبی وهیجان زده
crusty (صفت)
تند ، سخت ، خشن ، پوسته مانند
difficile (صفت)
سخت
trying (صفت)
سخت ، کوشا
dour (صفت)
سخت ، لجوج
intolerable (صفت)
سخت ، دشوار ، طاقت فرسا ، بی نهایت ، غیر قابل تحمل ، تحمل ناپذیر ، تن در ندادنی
flinty (صفت)
سخت
stony (صفت)
سخت ، سنگ دل ، سنگی ، سنگلاخ ، پرسنک
petrous (صفت)
سخت ، سنگی ، حجری
hard-shell (صفت)
سخت ، متعصب ، سخت پوست ، کاسه دار
irresistible (صفت)
سخت ، قوی ، غیر قابل مقاومت
insupportable (صفت)
سخت ، دشوار ، طاقت فرسا ، غیر قابل مقاومت ، تحمل ناپذیر
inflexible (صفت)
سخت ، انحناء ناپذیر
insufferable (صفت)
سخت ، طاقت فرسا ، غیر قابل تحمل ، تحمل ناپذیر
labored (صفت)
سخت
steely (صفت)
سخت ، پولادی ، پولادین ، اهنین
rigorous (صفت)
سخت ، شدید ، خیلی دقیق
rocky (صفت)
سخت ، سنگلاخ ، پرصخره
unsparing (صفت)
سخت ، ظالم ، بی دریغ ، اسراف کننده

معنی کلمه سخت به عربی

سخت
اصرار , بشدة , ثقيل , جدي , حاد , خانق , دبق , زمن , صارم , صخري , صعب , صلب , عنيد , عنيف , قاسي , قبر , قرحة , قوي , لا يقاوم , لا يقهر , لايطاق , متانق , متجهم , متصلب , مرض , مزعج , مزمن , مقرن , هائل
اسلخ
ضائق
لحظة
قاسي
اصرار
صلب
جلد
غضب
أَحرَجَ (حَرَّجَ) علي
بشدة , حاد , صارم , صعب , مادة مقلصة , موخرة
ضريبة , فرض
عناد
نظامي
وبخ
صلب
حجر
...

سخت را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• سخت افزار چیست   • سخت افزار کامپیوتر   • خرید سخت افزار   • آموزش سخت افزار   • مجله سخت افزار   • تعریف سخت افزار   • معنی سخت   • فروش سخت افزار   • مفهوم سخت   • معرفی سخت   • سخت چیست   • سخت یعنی چی   • سخت یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی سخت
کلمه : سخت
اشتباه تایپی : soj
آوا : saxt
نقش : صفت
عکس سخت : در گوگل

آیا معنی سخت مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )