انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 932 100 1

سر

/sar/

مترادف سر: تارک، راس، فرق، کله، مخ ، چکاد، قله، نوک ، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا ، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا | راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی، اخفا، مکتوم | شیب، لیز، لغزنده، لغزان، موزه، سرخ، سرخ رنگ

متضاد سر: پا، ته، دامنه، پایین | آبی رنگ

معنی سر در لغت نامه دهخدا

سر. [ س َ ] (اِ) پهلوی «سر» ، اوستا «سره » «بارتولمه 1565» «نیبرگ 202»، در پهلوی «اسر» (بی سر، بی پایان )، هندی باستان «سیرس » (رأس )، ارمنی «سر» (ارتفاع ، نوک و قله ، نشیب )، کردی ، افغانی ، بلوچی و سریکلی «سر» ، استی «سر» ، وخی ، سنگلیچی و منجی «سر» ، گیلکی «سر» ، فریزندی ، یرنی و نطنزی «سر» ، «کتاب 1 ص 288»، سمنانی ، سنگسری و لاسگردی «سر» ، سرخه یی «سر» ، شهمیرزادی «سر» (کتاب 2 ص 185)، اورامانی «سر» (کتاب اورامان 126). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بعربی رأس. (برهان ).معروف که ترجمه ٔ رأس باشد. (آنندراج ) :
سپاهی چو دارد سر از شه دریغ
بباید همی کافت آن سر به تیغ.
بوالمثل.
کی خدمت را شایم تا پیش تو آیم
با این سر و این ریش چو پاغنده ٔ حلاج.
ابوالعباس.
همان بددل و سفله و بی فروغ
سرش پر ز کین و زبان پر دروغ.
فردوسی.
چو از وی کسی خواستی مر مرا
بجوشیدی از کینه مغز سرا.
فردوسی.
چنین و چنان هر چه دادیم رای
سران را سر آوردمی زیر پای.
فردوسی.
سخن تا نگویی بود زیر پای
چو گفتی ورا برسر توست جای.
فردوسی.
از همه خلق دل من سوی او دارد میل
بیهده نیست پس از آن کبر که اندر سر اوست.
فرخی.
صنما گرد سرم چند همی گردانی
زشتی از روی نکو زشت بود گردانی.
منوچهری.
نوروزماه گفت بجان و سر امیر
کز جان دی برآرم تا چند گه دمار.
منوچهری.
برید سری را که سران را سر بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 186).
سر دشمن آنکو برآرد بماه
فروافکند خویشتن را بچاه.
اسدی.
سر خصم اگر بشکند مشت تو
شود نیز آزرده انگشت تو.
اسدی.
نگهبان سرت گشته ست اسرار
اگر سَر بایدت سِر را نگه دار.
ناصرخسرو.
که چون وقتی غروری در سر او شدی یا خیانتی اندیشیدی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 92).
عقل را گه کله نهد بر سر
تا سر اندر سر کلاه کند.
سنایی.
قماری زنم بر سر و پای آنگه
ز سر پای سازم بپا میگریزم.
خاقانی.
در سر داری که در سر افسر داری
وَاندر سر آن شوی که در سر داری.
؟ (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
از آن غم دستها بر سر نهاده
ز دیده سیل طوفان برگشاده.
نظامی.
سر خود را بفتراکت سپارم
زفتراکت چو دولت سر برآرم.
نظامی.
نصیحت پادشاهان کسی را مسلم است که بیم سر ندارد و امید زر. (گلستان سعدی ).
از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و دل از جان برکندم. (گلستان سعدی ).
طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سرِ بریدن نیست.
سعدی.
علم دین را بجای جان باشد
سر بی علم بدگمان باشد.
اوحدی.
پوستین پاره ای ز دوشم کم
مثل است اینکه سر فدای شکم.
شیخ بهایی.
|| تن. نفر. کس. فرد : فزون از هزار سر برده بیاورند [ سپاه مروان از موقان آذربایجان ] و بر مسلمانان بخشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
هر آنکس که بد کاردیده سری
به بخشید بر هر سری کشوری.
فردوسی.
و جزیه ٔ سرها از کسانی که جزیه گزار بودندی از طبقات رعایا بر سه نوع ستدندی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 93).
هر سر که سر کشیده ز فرمان تو سرش
در زیر ضربت سر آن گاوسار باد.
مسعودسعد.
منقول از مال رؤس که آن بر سبیل شمار سرهاست نه بمساحت. (تاریخ قم ص 123). معاهدان هر سری بیست و چهاردرهم. (تاریخ قم ص 122). و این مشاهره مدتی بر سرهاوضع کرده بودند. (تاریخ قم ص 164). || سردار و مقدم لشکر. (برهان ). جمع این معنی را به «سران » کنند. (از برهان ). سردار و مقدم. (غیاث ). سردار لشکر. ج ، سران. (جهانگیری ). رئیس. مقدم. مهتر. شریف تر :
بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبر
هرگز کجا پسندد افلاک جز ترا سر.
شاکر بخاری.
ای سر آزادگان و تاج بزرگان
شمع جهان و چراغ دوده و نوده.
دقیقی.
گرازه سر تخمه ٔ گیوکان
پس او همی رفت با ویژگان.
فردوسی.
شهنشاه بنشست با مهتران
هر آنکس که بودند از ایران سران.
فردوسی.
که تا هر که شد کشته از مهتران
سواران جنگی ز ترکان سران.
فردوسی.
چو نزدیکی مرز توران رسید
سران سپه را همه برگزید.
فردوسی.
سر سران سپه باش و پشت پشت ملک
خدایگان زمین باش و پادشاه زمان.
فرخی.
خداوند سلطان روی زمین
سر سروران آفتاب تبار.
فرخی.
بدادش صد و سی هزار از سران
نگهبان لشکرْش نام آوران.
اسدی.
که سالار این بی کران لشکر است
بر این شهسواران خاور سر است.
اسدی.
و اول کسی که پوست او پر کاه کردند مانی زندیق بود. و از این جهت هرکس سر ملحدان و مقدمان و زندیقان باشد پوست او پر کاه شد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 47). پس اگر نه چنین است یکی را نصب کنم که بر سر ما باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 47).
سر سلاطین مسعود کآفرید و سرشت
شکوه و هیبت او کردگار از آتش و آب.
مسعودسعد.
هست او سر احرار و ز پیرامن تختش
تا حشر نگردد صف احرار شکسته.
سوزنی.
مهی است فرخ یعقوب سال را یوسف
عزیز گشته و بر یازده برادر سر.
سوزنی.
از بس که لبهای سران بوسد سم اسبش عیان
چون جویم از نعلش نشان سیمای مرجان بینمش.
خاقانی.
باد سر زلفت از سرآغوش
دستارسر سران ربوده.
خاقانی.
سر گردنان شاه گردون گرای
ز پرگار موکب تهی کرد جای.
نظامی.
شد سر شیران عالم جمله پست
چون سگ اصحاب را دادند پست.
مولوی.
گویند سر جمله ٔ جانوران شیر است و کمترین حیوانات خر. (گلستان سعدی ). || بالا که بعربی فوق خوانند چنانکه گویند «بر سر دیوار» یعنی بالای دیوار و «بر سر کوه » یعنی بالای کوه و «بر سر راه » یعنی بر بالای راه و «بر سر دوش » و «بر سر پا» و امثال آن. (برهان ). فوق. (غیاث ) :
دور ماند از سرای خویش و تبار
نه سری ساخت بر سر کهسار.
رودکی.
ریش چون بوکانا، سبلت چون سوهانا
سر بینیش چو بورانی باتنگانا.
ابوالعباس.
سوار بود بر اسبان چو شیر بر سر کوه
پیاده جمله بخون داد جامه را آهار.
عماره ٔ مروزی.
سر و بن چون سر و بن پنگان
اندرون چون برون باتنگان.
بوشکور.
ای منظره و کاخ برآورده بخورشید
تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان.
دقیقی.
اسک ، دهی است بزرگ ببراکوه نهاده و بر سر آن کوه آتشیست که دائم همی درفشد شب و روز. (حدود العالم ).
نویسنده آهنگ قرطاس کرد
سر خامه برسان آماس کرد.
فردوسی.
سر کوه و آن بیشه ها بنگرید
گل و سنبل و آب و نخجیر دید.
فردوسی.
سر مژّه چون خنجری کابلی
دو زلفش چو پیچان خط بابلی.
فردوسی.
از لب تو مر مرا هزار نوید است
وز سر زلفت هزار گونه ٔ زلفین.
فرخی.
ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک
ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک.
عنصری.
بر سر سرو زند، پرده ٔ عشاق تذرو
ورشان نای زند بر سر هر مغروسی.
منوچهری.
مردم غوری چون مور و ملخ بر سر آن کوه پدید آمدند. (تاریخ بیهقی ). و بر سر کوه دخمه هاء عظیم کرده ست. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 127). و آبی از سر کوه درمیافتد بسیار وآب آن ناحیت از آن است. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 125). و این ملک بر سر بلندی نشسته بود. (نوروزنامه ).
سرتیز چو خار باش تا یار چو گل
گه در بر و گاه در کنارت باشد.
ظهیرالدین فاریابی.
از سر خامه کنم معجزه انشا بخدای
گر چنین معجزه بینندسران یا شنوند.
خاقانی.
سر آل بهرام کز بهر تیغش
سر تیغ بهرام افشان نماید.
خاقانی.
هر فاخته از سر چناری
در زمزمه ٔ حدیث ناری
بر راه فکنده از سر بام
دادی ز سمن بسرو پیغام.
نظامی.
کشیده بر سر هر کوهساری
زمردگون بساطی مرغزاری.
نظامی.
ادب پرور ندیمانی خردمند
نشسته بر سر کرسی تنی چند.
نظامی.
میکرد ز مادر و پدر یاد
شد بر سر خاکشان بفریاد.
نظامی.
هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان
دل میدهد که عمر بشد وارهان بگوی.
سعدی.
گَرَم تو بر سر مویی ملامتی بکنی
گمان مبر که تفاوت کند سر مویم.
سعدی.
آن کس سر نباتی بمن داد که این را بحضرت خواجه رسان چون بحضرت ایشان رسانیدم آن را قبول نکردند من آن سر نبات را باز بهمان کس رسانیدم... در آن ساعت که آن سر نبات را من به دست تو بحضرت ایشان فرستادم گفته بودم که اگر ایشان را ولایت باشد این نبات را قبول نکند. (انیس الطالبین ).
تیری بینداخت و بکاسه ٔ زانوی عمر آمد وبروایتی بر سر پستان او. (تاریخ قم ص 291). آن چشمه را دید که آب از سر آن کوه میجوشد. (تاریخ قم ص 77).
سر زلف تو نباشد سر زلف دگری
از برای دل ما قحط پریشانی نیست.
صائب.
|| روی. بالا : و یکی باره دارد که سوار بر سر وی گرداگرد وی بگردد. (حدود العالم ).
بدین زور و این برز و بالای تو
سر تخت ایران سزد جای تو.
فردوسی.
دیلمی وار کند هزمان دراج غوی
بر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی .
منوچهری.
بگیرند شخار و آهک در آب کنند چنانکه سر انگشت آب بر سر او باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و بر سر آن دکه سایه ها ساخته و در میان گاه آن گنبدی عظیم برآورده. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 138).
ادب پرور ندیمانی خردمند
نشسته بر سر کرسی تنی چند.
نظامی.
به که تهی مغز و خراب ایستی
تا چو کدو بر سر آب ایستی.
نظامی.
گفتند بر سر آب میروی گفت چوب پاره ای بر سر آب میرود. (تذکرة الاولیاء عطار).
تا نشد پر بر سر دریا چو طشت
چونکه پر شد طشت در وی غرق گشت.
مولوی.
نه هاونم که بنالم بکوفتی از یار
چو دیگ برسر آتش نشان که بنشینم.
سعدی.
خفتن عاشق یکی است بر سر دیبا و خار
چون نتواند کشید دست در آغوش یار.
سعدی.
|| دهانه. در :
محکم کند سرهای خم تا ماه پنجم یا ششم
وآنگه بساید بافدم آنگه بیارد باطیه.
منوچهری.
|| ابتدا. اول. آغاز :
تا جهان بود از سر آدم فراز
کس نبود از راه دانش بی نیاز.
رودکی.
هر سر ماه آسمان را تاج تارک میشود
چون بصورت شکل فعل مرکبش دارد هلال.
طیّان.
نخستین خدیوی که کشورگشود
سر پادشاهان کیومرث بود.
فردوسی.
سر نامه از دادگر کرد یاد
دگر گفت کاین پند پور قباد.
فردوسی.
بروز خجسته سر مهرماه
بسر برنهاد آن کیانی کلاه.
فردوسی.
چو بودی سر سال نو فرودین
که رخشان شدی در دل از هور دین.
فردوسی.
سر مرز توران درِ شهر ماست
بیکروی از ایشان بما بر بلاست.
فردوسی.
در سروستان باز است بسروستان چیست
اورمزد است خجسته سر سال و سر ماه.
منوچهری.
و هر جای طلب میکردندتا سر هفت روز را اتفاق را ملاحی بدان سوراخ افتاد. (منتخب قابوسنامه ). و از سر دره تا پایان درّه طول وعرض تمام درختستان میوه است. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 147).
روز نوروز است امروز و سر سال است
ساتگینی خور و از دست قدح مفکن.
فرخی.
سر سال نو فرخنده کناد ایزد
بر تو و بر من وبر خواجه حسین من.
فرخی.
سر نامه بنام دادگر بود
خدایی کو همیشه باشد و بود.
(ویس و رامین ).
آمدیم بسر تاریخ امیر مسعود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 366). و بر آن قرار گرفت که نخست روز محرم که سر سال باشد رسول را پیش آرند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 289).
سر مه دگر هدیه ها با سپاه
گسی کرد شد نزد ضحاک شاه.
اسدی.
سر هفته زآنجا گرفتند راه
رسیدند زی خوش یکی جایگاه.
اسدی.
من سر هر ماه سه روز ای صنم
بی گمان باید که دیوانه شوم.
(نوروزنامه ).
تا سال و مهی آمدنی باشد بادات
فرخ سر ماهی و خجسته سر سالی.
سوزنی.
رسیدن سر سال عرب بدین موسم
فزود زینت روی زمین بسبزه و نم.
سوزنی.
سر سال کز گنبد تیزرو
شمار جهان را شدی روز نو.
نظامی.
طراز سر نامه بود از نخست
بنامی کزو نامها شد درست.
نظامی.
سخن را سر است ای خردمند و بن
میاور سخن در میان سخن.
سعدی.
ور نگفتندی چه حاجت آب چشم و رنگ روی
ماجرای عشقم از سر تا بپایان گفته اند.
سعدی (طیبات ).
|| بین. میان. کنار :
سرراه بر نامداران ببست
بمردان جنگی و پیلان مست.
فردوسی.
چون پاره ای دگر برفت نگاه کرد دو سوار دید بر سر راه ایستاده. (اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ). خنیفقان ، دیهی بزرگ است و بر سر راه فیروزآباد است و آن را بپارس خنافگان گویند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 134). و در زیر گریوه و سر راه است و سردسیر است. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 123).
آن درخت یعقوب بود که... و نابینا گشت و بر سر راه خانه ساخته است. (قصص الانبیاء ص 70). قومی که ایمان نیاورده بودند بر سر راه نشستند. (قصص الانبیاء ص 94).
دلی از سنگ بباید بسر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود.
سعدی.
گر همه عمر نداده ست کسی دل بخیال
چون بیاید بسر راه تو بیدل برود.
سعدی.
|| کنار. لب. نزد. پیش : و بهرام آن روز بر سر چشمه فرود آمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 80). باغبان پادشاه را خبر کرد شاه با بزرگان و داناآن بر سر آن نهال شد. (نوروزنامه ). بر سر سفره دشمنان دوست نمایند. (سعدی ).
|| طرف. جانب :
گرفتاری ترا باشد بجانم
بدان سر جان خویش از تو ستانم.
(ویس و رامین ).
بر این سر باشدت حسرت سرانجام
بر آن سر باشدت وارونه فرجام.
(ویس و رامین ).
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی
که یک سر مهربانی دردسر بی.
باباطاهر.
بر چه گل کم کند همی زین سر
شکرش کم شود سر دیگر.
سنایی.
باشم گستاخ وار با تو که لاشی کند
صد گنه این سری یک نظر آن سری.
عمادی شهریاری.
|| اساس. پایه. اصل :
اگر بردباری سر مردمیست
به نابردباران بباید گریست.
فردوسی.
سر مردمی بردباری بود
سبک سر همیشه بخواری بود.
فردوسی.
رأی دانا سر سخن سازیست
نیک بشنو که این سخن بازیست.
عنصری.
|| زبده و خلاصه و خالص. (برهان ). زبده و خلاصه. (غیاث ). برتر. بهتر. مقدم :
تو چیزی مدان کز خرد برتر است
خرد بر همه نیکوئیها سر است.
فردوسی.
طاعت اگر اصل همه شکرهاست
علم سر هر شرف و نعمت است.
ناصرخسرو.
سر علمها علم دین است کآن
مثل میوه ٔ باغ پیغمبری است.
ناصرخسرو.
چگونه گویم با سرو هم سری که سری
چگونه گویم با ماه هم بری که بری.
سوزنی.
کنون سر همه ٔ التفاتها آن است
که یک دو سال دهی رخصت صفاهانم.
صائب.
|| جهت. علت. سبب : و گفت گریختن من نه از سر عصیان بود، اما ترسیدم که بدخویان ترا صورتی نماید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 99).... پسرش را ناگاه بکشت از سر جهالت و کودکی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 172).
و ترهات بی مغز و قشور بی لُب که از سر ناانصافی ایراد کرده است. (کتاب النقض ص 419).
ولیکن از سر سیری بود اگر قومی
بترّه بازفروشند مَن ّ و سلوی را.
ظهیرالدین فاریابی.
پسر از سر نفرتی که داشت دلش بر صفات جانب او قرار نگرفتی. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
کوه به آهستگی آمد بجای
از سر آن است چنین دیرپای.
نظامی.
|| اسب را نیز به اعتباری سر نویسند همچنان که مرغان شکاری را دست. (برهان ). و در گوسفند نیز آمده : پنج هزار سر گاو و گوسفند و هزار سر مادیان. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ده سر اسب خراسانی ختلی به جُل و برقع دیبا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 296). و اسپان گزیده که هر جای بر طویله ها و آخرها بسته بودند... هشتاد هزار سر برآمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 102). و دویست هزار درم بفرمود و ده سر اسب... و پنج سر استر. (تاریخ بخارا). گفت هزار سر کره آورده اند همه روی سپید و چهار دست و پای سپید. (چهارمقاله ). فرخی را اسب با ساخت خاصه فرمود و دو خیمه و پنج سر برده. (چهارمقاله ).
دادیَم خطی بیک سر گوسفند
از رضای آن خط نوشتی نز غضب.
سوزنی.
صد و بیست سر فیل از آن فتح در مرابط فیلان خاص افزود.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). پانزده سر فیل بزخم تیغ و تیر از پای درآوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
هفت سر گوسفند کم دیدم
غلطم در حساب ترسیدم.
نظامی.
و ایشان با لشکری انبوه و نود سر فیل هر یک مانند کوه بیامدند. (جهانگشای جوینی ). و مجیرالملک. با یک سر درازگوش ، گاهی از او پیاده و گاهی... (جهانگشای جوینی ). بهر چهل سر گوسفند که علف از صحرا خورند یک گوسفند بدهند. (تاریخ قم ص 175). و مقرر گردانید که هر سال یکهزار مثقال طلا با یک سر اسب مسرّج بدو دهد. (تاریخ قم ص 215). || فکر و خیال. (برهان ) (غیاث ). خیال. (شرفنامه ). میل و خواهش. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). قصد. آهنگ. تصمیم :
کنون روز داد است و بیداد شد
سران را سر ازکشتن آزاد شد.
فردوسی.
نخستین فرستش یکی رهنمون
بدان تا چه بیند بسرْش اندرون.
فردوسی.
همه اندوه دل و رنج تن و دردسری
وین دل مسکین دارد بهوای تو سری.
فرخی.
دلم در جنبش آمد بار دیگر
ندانم تا چه دارد باز در سر.
فرخی.
گر ترا مهتریست اندر دل
ور ترا خواجگی است اندر سر.
فرخی.
بدخو نبدی چونین بدخوت که کرد آخر
بدخوتر از این گشتن خواهی سر آن داری.
منوچهری.
ایزد را عز ذکره تقدیر است در این کارها که آدمی بسر آن نتواند شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 571). امیر جوابی نداد و بسر آن نشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب 461).
اندر آن وقت بزرجمهر سر آن نداشت. (منتخب قابوسنامه ). شاه پریان را گفت از ارسلانخان هیچ خبری برنمیآید که تا خود سر چه دارد. (اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ).اگر سر جنگ داری بیرون آی تا من و تو با هم بگردیم.(اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ).
شب سر خواب و روز عزم شراب
نکند جزکه دین و ملک خراب.
سنایی.
من راکه عقل و فضل و هنر دارم
هیچم نیاورد سر افکارش.
ناصرخسرو.
سر آن داری امروز که بر ما دو حکیم
کار لوزینه کنی ساخته در پی سازی.
سوزنی.
تا وصل تو زآن جهان نیاید
دل را سر این جهان مبینام.
خاقانی.
سر معشوق داری سر درانداز
که عاشق زحمت سر برنتابد.
خاقانی.
ندارم سر تاج و سودای تخت
که ترسم شبیخون درآید بتخت.
نظامی.
هنوزت در سر از شاهی غرور است
دریغا کاین غرور از عشق دور است.
نظامی.
و اتسز بر عادت مستمر سر خلافت میداشت سلطان ادیب صابر را به رسالت نزدیک او فرستاد. (جهانگشای جوینی ).
نداندکه ما را سر جنگ نیست
وگرنه مجال سخن تنگ نیست.
سعدی.
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی
ما بغیر از تو نداریم تمنای دگر.
سعدی.
شنیدم که با بندگانش سر است
خیانت پسند است و شهوت پرست.
سعدی.
دل کز طواف کعبه ٔ کویت وقوف یافت
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز.
سعدی.
تو خلقی را پریشان چرا میکنی مگر سر پادشاهی نداری. (سعدی ).
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.
سعدی.
مرا طبع از این نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشاهان نبود.
سعدی.
خصم ترا سر شغب هست ولیک نیستش
دستگه معارضه با تو و پای معرکه.
سلمان ساوجی.
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست بکاری زنم که غصه سر آید.
حافظ.
بسامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
بدرمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم.
حافظ.
عذری بنه اول که تو درویشی و اورا
در مملکت حسن سر تاجوری بود.
حافظ.
بمی عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت.
حافظ.
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت.
حافظ.
کسی که از در تقوی قدم برون ننهاد
به عزم میکده اکنون سر سفر دارد.
حافظ.
|| زور و قوت. (برهان ) (غیاث ).
- آب از سر گذشتن. رجوع به ترکیبات آب شود.
- آن سر ؛ آخرت. مقابل این سر :
بدان سر چون شوم پیش خدایم
چو عذر آرم چه پوزشها نمایم.
(ویس و رامین ).
وگر با او خورم در مهر زنهار
چه عذر آرم بدان سر پیش دادار.
(ویس و رامین ).
گلیمی که باشد بدان سر سیاه
بگردد بر این سر سپید این مخواه.
اسدی.
عمر تو ببینی که یکی راه دراز است
دنیاست بر این سر بر و عقبات بر آن سر.
ناصرخسرو.
باشم گستاخ وار با تو که لاشی کند
صد گنه این سری یک نظر آن سری.
سنایی.
ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری
چون نسازی فقررا لعل کلاه سروری.
سنایی.
کار به تدبیرنیست بخت بزورآوری
دولت و جاه آن سریست تا که کند اختیار.
سعدی.
سری دارم چو حافظ مست لیکن
بلطف آن سری امیدوارم.
حافظ.
- از سَرِ ز سَرِ ؛ از روی. بسبب. بخاطر :
لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد. (سعدی ).
نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد
سفر نیازمندان ز سر خطا نباشد.
سعدی.
این سخن از سر دردیست که من میگویم.
اوحدی.
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی.
حافظ.
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت.
حافظ.
- از سر، ز سر ؛ از نو. بتازگی. دوباره :
زمانه نو شد و گیتی ز سر جوانی یافت
امیر به شد و اینک بباده دارد رای.
فرخی.
بوستانی که بدو آب همی راه نیافت
تازه گشت از سر و ره یافت بدو آب روان.
فرخی.
رسم بهمن گیر و از سر تازه کن بهمنجنه
ای درخت ملک بادت عز و بیداری تنه.
منوچهری.
هزار سال ترا عمر باد در اعزاز
که گر شمار غلط گردد از سر آغازی.
سوزنی.
بازگو از سر اگرچه قافیت ایطا شود
میر عالم زین دین زیبا ولی النعمتی.
سوزنی.
کنیزک چون این مقدمات تقریر کرد تغیر و تأثر از سر تازه شد. (سندبادنامه ص 145).
- از سر باز کردن ؛ دور کردن. (آنندراج از بهار عجم ). راندن. دفع کردن :
تا ترا از سر من باز کند
مجد دین بوالحسن عمرانی.
انوری.
- از سر چیزی درگذشتن ؛ ترک کردن. (آنندراج ) (بهار عجم ). گذاشتن. واگذاشتن : دیگر عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان درگذشتندی الا از سه گناه. (نوروزنامه ). نجاشی را خوش آمد و از سر خون او درگذشت. (قصص الانبیاء ص 213). ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. (گلستان ).
افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم.
سعدی.
طبعی بهم رسان که بسازد بعالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت.
کلیم.
- از سر گرفتن ؛ از نو آغاز کردن : و آنچه رفته بود از نماز هیچ حساب نکرد و نماز از سر گرفت. (قصص الانبیاء ص 237).
شه از دلنوازیش در بر گرفت
سخنهای پیشینه از سر گرفت.
نظامی.
دگر ره راه صحرا برگرفتی
غم آن دلستان از سر گرفتی.
نظامی.
به تیغ اگر بزنی بیدریغ و برگردی
چو روی بازکنی دوستی ز سر گیرند.
سعدی.
وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است
چون زلیخا عشق میترسم جوان سازد مرا.
صائب.
- از سر نهادن ؛ واژگون کردن. (آنندراج ). در بیت زیر بمعنی از سر بدرکردن. ترک کردن :
تا نپنداری کآشفتگی از سر بنهاد
تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد.
سعدی.
- بر سرِ ؛ در حضورِ. پیش ِ :
که آرَمْت با دخت ناپاک تن
کنم رازتان بر سر انجمن.
فردوسی.
سخن کآن گذشت از زبان دو تن
پراکنده شد بر سر انجمن.
اسدی.
و بر سر ملا هیچکس را پند مده.
(منتخب قابوسنامه ).
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا.
ناصرخسرو.
بر سر خلق مر او را چو وصی کرد نبی
این به اندوه در افتاد ازو آن به زحیر.
ناصرخسرو.
پسر را گفت چون من بر سر انجمن اشراف تو را کار فرمایم مرا ناواجب پاسخ کن. (مجمل التواریخ ).اگر سالی بر سر جمعی سخن گفتی تکرار کلام نکردی. (سعدی ).
بسی بر سر خلق پاینده دارد
سرش سبز و رویش برحمت سفید.
سعدی.
این را بستان و فردا بر سر دیوان که همه مؤدیان و دهندگان خراج حاضر باشند تو این مبلغ رابحصه ٔ خراج خود بده. (تاریخ قم ص 162).
- بر سر ؛ بعلاوه. باضافه :
چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه
پراکنده شد فرّ و اروند شاه.
فردوسی.
بسه سال و سه ماه بر سر سه روز
تهی گشت از آن تخت گیتی فروز.
فردوسی.
که هرمز به ده سال و بر سر دو سال
یکی شهریاری بود بی همال.
فردوسی.
و آنچه یافتندی بغارت بردندی و بر سری مردم را مصادره کردندی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 133).
شد ز گنج وزیر بدگوهر
گوهرش بازداد و زر بر سر.
نظامی.
گاو را بفروخت حالی خر خرید
گاویش بود و خری بر سر خرید.
عطار.
- || حامی. حافظ. نگهبان :
نگین و تیغ و تاج و تخت و ملک و گنج با لشکر
همه برسان فرزندند سلطانْشان پدر بر سر.
؟ (از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ).
- سراسر ؛ همگی. تمامی. همه :
سران را ز لشکر سراسر بخواند
سپه سوی قاچارباشی براند.
فردوسی.
- سربسر ؛ تماماً. کلاً. همگی :
مرد را گشت گردن و سر و پشت
سربسر کوفته بکاچ و بمشت.
عنصری.
- همسر ؛ هم بحث. هم سخن. مصاحب. برابر :
چگونه گویم با سرو همسری که سری
چگونه گویم با ماه همبری که بری.
سوزنی.
سر آن بهتر که او همسر ندارد
گهر آن به که هم گوهر ندارد.
نظامی.
که باشد زبون خراجی سری
که همسر بود با بلنداختری.
نظامی.
- || شوی. زن. زوجه. رجوع به همسر شود:
وآن همسر عزیز که از عده دست داشت
خواهد که بازبسته ٔ عقد فلان شود.
سعدی.
- یکسر ؛ مستقیم. بدون انحراف و توقف : بوسهل زمین بوسه داد و بازگشت و یکسر بدیوان خواجه آمد. (تاریخ بیهقی ).
- || یکباره. یکبارگی. جملگی :
مر او را به نیکی و خلعت رسان
که تا روز گیرند یکسر کسان.
اسدی.
ز چین تا دگرباره اقصای چین
بفرمان او باد یکسر زمین.
نظامی.
جهان وام خویش از تو یکسر برد
به جرعه فرستد بساغر برد.
نظامی.
پیاده دویدند یکسر سپاه.
سعدی.
- یکسره ؛ کُلاً. تماماً. جمله. جملگی :
همه یکسره زار بگریستند
بدان شوربختی همی زیستند.
فردوسی.
چو داری پیاده سپه یکسره
بود جای پیکار کوه و دره.
اسدی.
- بر سر آوردن ؛ پایان دادن. نابود کردن :
که دارنده و بر سر آرنده اوست
زمین و زمان را نگارنده اوست.
فردوسی.
- || رسیدن. غالب آمدن. غلبه کردن :
عامه بر من تهمت دینی و فضلی می نهند
بر سرم فضل من آورد اینهمه شور و جلب.
ناصرخسرو.
- بر سر زبان بودن (افتادن ) ؛ معروف شدن : چنانکه زیادت از صد انگور را نام بر سر زبانها بگویند. (نوروزنامه ).
- بر سر کاری (چیزی ) رفتن (شدن ، گرفتن ) ؛ مشغول شدن. سرگرم شدن :
که در آن ثغر بزرگ خلل خواهد افتاد... بشتافت تا بزودی بر سر کار رود. (تاریخ بیهقی ). چنانکه هیچ بدگمانی نماند او را بسر کار شویم. (تاریخ بیهقی ).
ای ترک همی بازشود دل بسرکار
آن خویله کرده ست که ورزید همی پار.
فرخی.
یکی را بر در کرد و یکی را خلقت کرد باز بر سر عمل رفت. (قصص الانبیاء). یا زلیخا خطا کردی مرا توبه کنی و استغفار کن و دیگر بر سر گناه مشو. (قصص الانبیاء ص 74).
هر که تو بینی ز سپید و سیاه
بر سر کاریست درین کارگاه.
نظامی.
هزارش بیشتر صاحب خبر بود
که هر یک بر سر کاری دگر بود.
نظامی.
پس دیگرباره بر سر شرب رفتند و بقیه روز به لهو و لعب گذرانیدند. (تاریخ قم ص 248).
- بر سر چیزی بودن ؛ پای بند بودن. متعهد بودن :
اگرچه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندیم.
سعدی.
- بر سر کسی رفتن ؛ پیش آمدن. حادث شدن :
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست.
سعدی.
گر آنچه بر سر من میرود ز دست فراق
علی التمام فروخوانم الحدیث یَطول.
سعدی.
از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد. (سعدی ).
- بر سر نهادن ؛ سخت تکریم و تواضع کردن. از دل و جان اطاعت کردن :
مثال شاه را بر سر نهادیم.
نظامی.
- به سر آمدن ؛ سپری شدن. طی شدن. پایان یافتن :
که بر من زمانه کی آید بسر
که را باشد این تاج و تخت و کمر.
فردوسی.
ز دستور فرزانه ٔ دادگر
پراکنده رنج من آمد بسر.
فردوسی.
- بر سر آمدن ؛ واقع شدن. حادث شدن. به انتهارسیدن. تمام شدن :
بر سر اولاد آدم هر چه آید بگذرد.
سعدی.
- به سر آمدن زمان ؛ به انتها رسیدن. منتهی شدن :
کسی را که آید زمانش بسر
ز مردی بگفتار جویدهنر.
فردوسی.
ز قلعه های دگر گر یکان یکان شمرم
شود دراز و نیاید بعمر نوح بسر.
عنصری.
که کافرنعمت بی وفا [علی حاجب ] را فرو گرفتند و مراد وی در دنیا بسر آمد. (تاریخ بیهقی ). دولت سیمجوریان بسر آمد و از یک بد که بدو رسید پای ایشان دیگر در زمین قرار نگرفت. (تاریخ بیهقی ).
چون مدت ایشان بسر آمد جبرئیل بیامد و گفت. (قصص الانبیاء ص 95). روز دور است و وعده ٔ او بسر نیامده است. (قصص الانبیاء ص 105).
جهاندار گفتا از این درگذر
که آمد مرا زندگانی بسر.
نظامی.
چو پیمانه ٔ عمرش آمد بسر
بر او نیز هم تنگ شد رهگذر.
نظامی.
چو روز بینوایی بر سر آید
مرادت خود بزور ازدر درآید.
نظامی.
چه عظیم حالتی که خلق کشف نتواند کرد و زبان وصف آن نداند و این قصه بسر نیامد. (تذکرة الاولیاء عطار).
امیدوار چنانم که کار بسته برآید
وصال چون بسر آمد فراق هم بسر آید.
سعدی.
در این خیال بسر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت بسر نمی آید.
حافظ.
- به سر آوردن ؛ بپایان بردن. به انتها رساندن :
چنین گفت کای داور دادگر
همه رنج و سختی تو آری بسر.
فردوسی.
بکافور گفت ای بد بی هنر
کنون رزم را بر تو آرم بسر.
فردوسی.
با هر که وفا کرد وفا را بسر آورد
بس نیک بود در ملکان نیک وفایی.
منوچهری.
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی میزنم آسوده و عمری بسر آرم.
سعدی.
- به سر بردن ؛ بپایان رساندن. طی کردن :
بزرگان و ملوک روزگار که با یکدیگر دوستی بسر برند و راه مصلحت سپرند. (تاریخ بیهقی ). شیرویه... بر پدرخروج کرد و او را بکشت و سال بسر نبرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). بفرمود تا ایشان پیش سپاه آمدندی و آن جنگ بسر بردندی. (نوروزنامه ).
جهان را تازه تر دادند روحی
بسر بردند صبحی در صبوحی.
نظامی.
خیالی بخواهی بسر میبرم
به افسانه عمری بدرمیبرم.
نظامی.
دنیا زنیست عشوه ده ودلستان ولیک
با هر کسی بسر نبرد عهد شوهری.
سعدی.
دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمیارزد
بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمیارزد.
حافظ.
- || سرودن. گفتن :
ثناء حران نیکو بسر توانم برد
هر آنگهی که تو تشبیب شعر من بویا.
آغاجی.
مدیح تومتنبی بسر نیارد برد
نه بوتمام و نه اعشی نه قیس و نه طحوی.
منوچهری.
- || زیستن. زندگی کردن :
که با شاه نوشین بسر برده ام
ترا نیز در بر بپرورده ام.
فردوسی.
هر دم که در حضور عزیزی بسر بری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است.
سعدی.
- || انجام دادن :
و مرا [ آلتونتاش ] فرموده آید تا سالار و پیشرو باشم و آن خدمت بسر برم. (تاریخ بیهقی ).امروز این کار بهتر بسر بری. (تاریخ بیهقی ).
- || کامل کردن :
من یقین دارم کاین عهد بسر خواهد برد
صاحب سیّد را نیز در این نیست گمان.
فرخی.
نه گاه مهر نیک و بد بداند
نه مهر کس بسر بردن تواند.
(ویس و رامین ).
- || بپایان رسانیدن :
یک عشق بسر برده نباشی بتمامی
کآویخته گردی بغم عشق دگربار.
فرخی.
- به سر خواندن ؛ بفتحه خواندن. زبر دادن : و ماانزل علی الملکین ، لام را بسر خوانند و گروهی چنین خوانند و ماانزل علی الملکین لام را بزیر خوانند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
- به سر خود بودن ؛ مستقل بودن : و شرح آن چنانست که کتابی بسر خویش است و پادشاهان از خواندن آن استفادت کنند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 60).
- به سرخود ؛ بی نگاهبان. رها کرده. دست بازداشته : از اسب و استر و خر و اشتر رها کرده شده است بسر خود در راه خدا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 318).
- به سر خویش ؛ به تنهایی. (یادداشت مؤلف ) : و این تره را [بادرنج بویه ] بسر خویش مفرح خوانند. (الابنیه عن حقایق الادویه ).
- || علیحده. جدا. (یادداشت مؤلف ): این سخن دلالت میکند بر اینکه این عضله ای است بسر خویش و... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- به سر درآمدن ، بسر اندرآمدن ؛ پیش پا خوردن. (آنندراج از بهار عجم ). به رو در افتادن. سکندری خوردن :
چو اسب نبرد اندرآمد بسر
جدا گشت از او سعد پرخاشخر.
فردوسی.
گر نه مستی از ره مستان و شر شورشان
دورتر شو تا بسر درناید اسبت ای پسر.
ناصرخسرو.
باشد که ز نک بسر درآیی
خیری نکنی به خیر تأخیر.
سوزنی.
من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر
آخر در آمد دل بسر جاء القضا عمی البصر.
سنایی.
کارها بصبر برآید و مستعجل بسر درآید. (سعدی ).
- به سر دواندن ؛ دواندن. بسرعت دواندن. مبالغت در دواندن :
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند بسر دوانمش.
سعدی.
میان شهر ندیدی که چون دویدمت از پی
زهی خجالت مردم چرا بسر ندویدم.
سعدی.
- به سر رسیدن ؛ پایان یافتن. تمام شدن. طی شدن :
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ.
خیام.
- به سر رفتن ؛ بپایان رسیدن. پایان یافتن. تمام شدن :
چو مه روزه فرازآید من خود چه کنم
نکنم دست بمی تا نرود روزه بسر.
فرخی.
هنوز قصه ٔ هجران و داستان فراق
بسر نرفت و به پایان رسید طومارم.
سعدی.
چنین گفت یک ره بصاحبدلی
که عمرم بسر رفت بیحاصلی.
سعدی.
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.
حافظ.
- به سر شدن ؛ بپایان آمدن. طی شدن :
نیم دیگر به تفاریق همی خواهم خواست
تا شمارم نشود یکسره با دوست بسر.
فرخی.
پای اگر در راه ننهی کی شود منزل بسر
رنج تا بر تَنْت ننهی کی شود جان جفت باز.
سنایی.
تا ماه روزه و شب قدر است در جهان
تا عید دررسد چو مه روزه شد بسر.
سوزنی.
کنون نیز چون شد عروسی بسر
برضوان سپردم عروسی دگر.
نظامی.
در این امید بسر شد دریغ عمر عزیز
که آنچه در دلم است از درم فرازآید.
سعدی.
- به سر کاری (چیزی ) بازشدن (شدن ) ؛ پرداختن بدان. مشغول شدن : اکنون بسر تاریخ باز شویم. (تاریخ بیهقی ). چنان صواب دیدم بر سر تاریخ مأمونیان شوم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 681). که وی نیز بسر آن نخواهد شد.(تاریخ بیهقی ). چون از این فارغ شدم آنگاه بسر آن بازشوم. (تاریخ بیهقی ). فضل پشیمان شد و گفت باز سر نامه شو، مرد سوگند خورد که ننویسم. (تاریخ بخارا).
- به سر کسی (چیزی ) بودن ؛ مراقب بودن. آماده بخدمت بودن : بر آن جمله دیدم که ریحان خادم گماشته ٔ امیر محمود بر سر ایشان بود. (تاریخ بیهقی ).
- بی سر و پا ؛ متحیر. بحیرت. در حیرت :
ارباب شوق در طلبت بی دلند و هوش
اصحاب فهم در صفتت بی سرند و پا.
سعدی.
- || مفلس. محتاج.
- || بی اسلوب. بی نظام. بی ربط. (آنندراج ). بی ادب. فرومایه : فقیر را به بی سر و پایی منسوب گردانند. (سعدی ).
- بی سر و سامان ؛ بی برگ و نوا. بی چیز. مفلس.
- || بی قرار :
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند
خویشتن بیدل و دل بی سر و سامان دیدن.
سعدی.
عاشق سوخته ٔ بی سر و سامان دیدم.
سعدی.
نفسی سرد برآورد ضعیف از سردرد
گفت بگذارمن بی سر و بی سامان را.
سعدی.
- پیرانه سر ؛ هنگام پیری. وقت پیری :
شاید که زمین خرقه بپوشد که چو سعدی
پیرانه سرش دولت بخت تو جوان کرد.
سعدی.
برست آنکه در عهد طفلی بمرد
که پیرانه سر شرمساری نبرد.
سعدی.
شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد.
حافظ.
پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد
وآن راز که در دل بنهفتم بدرافتاد.
حافظ.
اگر آن طائر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید.
حافظ.
- پیرسر ؛ سخت پیر. که سر او سپید شده باشد از پیری :
که با پیرسر پهلوان سپاه
کمر بست و شد سوی آوردگاه
چگونه پسندد ز ما دادگر
که تو رزم جویی ابا پیرسر.
فردوسی.
- جان بر سر چیزی نهادن (کردن ) ؛ جان دادن برای او. مردن :
چه دانست کاو جان نهد بر سرش
وز آن کشت نیکو بد آید برش.
فردوسی.
بگفتا نه آخر دهان تر کنم
که تا جان شیرینْش در سر کنم.
سعدی.
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
وگر این عهد بپایان نبرم نامردم.
سعدی.
- چشم بر سر راه داشتن ؛ انتظار کشیدن :
چشم ادب بر سر ره داشتی
کلبه ٔ بقال نگه داشتی.
نظامی.
- خیره سر ؛ پررو. وقیح. بی شرم :
زود باشد که خیره سر بینی
بدو پای اوفتاده اندر بند.
سعدی.
رجوع به ذیل همین کلمه شود.
- دردسر ؛ رنج. سردرد. ناراحتی :
جان بفردا نکشد دردسر من بکشید
بیک امروز ز من سیر میائید همه.
خاقانی.
اگرچه هیچ غم بی دردسر نیست
غمی از چشم برراهی بتر نیست.
نظامی.
زن نمیخواست از چنان خطری
تا نبیند بلا و دردسری.
نظامی.
بمهمانیت آوردم گرانی
مبادت دردسر زین میهمانی.
نظامی.
سر چرا بندم چو دردسر نماند
وقت روی زرد و چشم تر نماند.
مولوی.
شراب چون نبود پایدار لذت شرب
ضرورتست که دردسر خمار کشم.
سعدی.
- در سر چیزی کردن ؛ صرف آن کردن. از دست دادن :
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک بحقیقت منم امروز و تو دامی.
سعدی.
دل و دین درسر کارت شد و بسیاری نیست
سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند.
سعدی.
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را.
حافظ.
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کارو بار خواهم کرد.
حافظ.
- در سر شدن ؛بر باد رفتن. (آنندراج از بهار عجم ). تباه شدن. نابود شدن : و پسرش را بَدَل وی بنزدیک هارون فرستاد و کار بدو جوان رسید و در سر یکدیگر شدند. (تاریخ بیهقی ).
زر و سیم آن بنده در سر شود
که با خواجه ٔ خود بداور شود.
نظامی (از آنندراج ).
سعدی اگر نام و ننگ در سر او شد چه غم
فارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام.
سعدی.
ای که دلم بردی و جان سوختی
در سر سودای تو شد روزگار.
سعدی.
- در سر کاری رفتن ؛ صرف شدن. از دست رفتن :
باللَّه که دل از تو بازنستانم
ور در سر کار خود رود جانم.
سعدی.
غالب آن است که ما در سر کار تو رویم
مرگ ما باک نباشد چو بقای توبود.
سعدی.
- راه به سر بردن ؛ طی کردن. پیمودن :
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم کجا راهبر.
نظامی.
- روز بر سر آوردن کسی را (بر کسی ) ؛ کشتن. نابود کردن :
گرفتند و بردند بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحاک روز.
فردوسی.
- سر آب بستن ؛ آب بر روی کسی بستن. (مجموعه ٔ مترادفات ص 6).
- سر آفتاب ؛ عبارت از طلوع آفتاب. (آنندراج ).
- سر ابرو خم کردن ؛ کنایه از اخم رو و بیدماغ [ بودن ]. (آنندراج ) :
بکرشمه سر ابرو مکن از بهر خدا خم
که ز محراب تو برشد بفلک نعره ٔ یارب.
میرخسرو (از آنندراج ).
- سر از آب بیگانه شستن ؛ کنایه از ملک بیگانه را بتصرف خود آوردن.(آنندراج ) :
سرآنگه توان زآب بیگانه شست
که از خون خود دست شوید نخست.
میرخسرو (ازآنندراج ).
- سر از اطاعت کشیدن ؛ نافرمانی کردن : خبر سیستان بدو رسیده بود که بوعاصم آنجا همی چه کند و سر از طاعت کشیده است. (تاریخ سیستان ).
- سر از پا نشناختن ؛ برای شوق یا احترام کسی تعجیل کردن. شتاب کردن.
- سر از چیزی بیرون آوردن ؛ از عهده ٔ آن برآمدن. (غیاث ) (آنندراج ).
- سر از حکم کسی بیرون آوردن ؛ نافرمانی کردن :
راضی شوم و سپاس دارم
وز حکم تو سر برون نیارم.
نظامی.
- سر از حکم کسی تافتن ؛ از امر او اطاعت نکردن :
که جز خواست یزدان نباشد همی
سر از حکم او کس نتابد همی.
فردوسی.
- سر از خاک برزدن ؛ سر بیرون آوردن.(آنندراج ).
- سر از خاک برکردن ؛ رستن. روییدن.
- || سر درآوردن. سر بیرون آوردن :
نرگس رساند مژده که ساغرکشان بچشم
با نامه ٔ سپید سر از خاک برکنند.
وحشی (از آنندراج ).
- سر از خط برداشتن (برگرفتن ) ؛ کنایه از ابا و سرکشی کردن. (آنندراج ) :
چه گفت گفت نه سوگند خورده ای بسرم
که هرگز از خط عشق تو برندارم سر.
انوری (از آنندراج ).
- سر از خواب برکردن ، سر از خواب تهی شدن ؛ کنایه از بیدار شدن.(آنندراج ) (بهار عجم ).
- سر از خواب درآمدن ؛ بیدار شدن. (آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ص 72) :
سر نرگس آنگه درآید ز خواب
که ریزد بر او ابر بارنده آب.
نظامی (از آنندراج ).
- سر از رشته برنیاوردن ، سر از رشته بیرون نبردن ؛ کنایه از نفهمیدن حقیقت چیزی. (آنندراج ) :
هیچکس از رشته ٔ کارم سری بیرون نبرد
نبض من بند زبان گردید جالینوس را.
صائب (از آنندراج ).
- سر از زانوی فکر برگرفتن ؛ کنایه از بلند کردن سر از مراقبه. مقابل سر بزانو نشستن. (آنندراج ) :
مگیر از سر زانوی فکر سر زنهار
که غنچه هر چه طلب کرد در گریبان یافت.
صائب (از آنندراج ).
- سر از عنان (فرمان ) کسی بیرون بردن (پیچیدن ) ؛اطاعت امر کسی نکردن :
سر از عنان تو گفتم برون توانم برد
کمند بادسرم طرف جیب و دامن شد.
نظیری (از آنندراج ).
- سر برآوردن ؛ یاغی شدن. نافرمانی کردن : و رعیت می نالید که از چهار سو دشمنان سر برآوردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). و هر کجا یکی بود از دعاة و اتباع مزدک سر برآوردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 89).
- || نمایاندن خود را. گردن افراختن : گفتند اگر زنهار بسپاریم تا باشیم اندر میان عرب سر بر نتوانیم آوردن. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
- سر بر خاک نهادن ؛ اطاعت کردن. سجده کردن :
سر نهادند پیش او بر خاک
کآفرین بر چنان عقیدت پاک.
نظامی.
آوریمش بکنج خانه ٔ تو
تا نهد سر بر آستانه ٔ تو.
نظامی.
- سر بر خط (حکم ) کسی نهادن ؛ مطیع بودن. فرمانبرداری کردن :
خلافت راجهان بر در نهاده
فلک بر خط حکمت سر نهاده.
نظامی.
- سر بر خط نهادن ؛ اطاعت کردن. (آنندراج ) (از غیاث اللغات ) :
چه کند مالک مختار که فرمان ندهد
چه کند بنده که سر بر خط فرمان ننهد.
سعدی.
اگر سر نهد بر خط سروری
چو نیکش بداری نهد دیگری.
سعدی.
- سر برگرداندن ؛ اعراض کردن. رو برتافتن :
نه بینم جز آن چاره ای در سرشت
که سر برنگردانم از سرنوشت.
نظامی.
- سر به دیوار آمدن ، سر به دیوار خوردن ؛ مجازاً، به رنج افتادن.صدمه دیدن. دچار مشکل شدن : پسر کاکویه راسر به دیوار آمد. (تاریخ بیهقی ).
اکنون چو برون نهاد از دایره پا
بگذارم تا سرش بدیوار آید.
ظهیرالدین فاریابی.
از رعونت زود بر دیوار می آید سرش
میکشد هر کس که چون خورشید دامن برزمین.
صائب (از آنندراج ).
- سر به شیشه ٔ تهی چرب کردن ؛ کنایه از مکر کردن و فریب دادن. (برهان ). کنایه از فریب دادن. (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ) :
بخواه جام که سر چرب کرد خصم ترا
به شیشه ٔ تهی این آبگینه رنگ خراس.
سیدحسن غزنوی (دیوان چ دانشگاه ص 99).
- سر به فکرت فروبردن ، سر بزانوی فکرت نهادن ؛ اندیشیدن. بفکر فرورفتن : سر بزانوی فکرت نهاد و اشک حسرت از فواره ٔ دیده بگشاد. (سندبادنامه ص 253).
یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فروبرده بود.
سعدی.
- سر به گریبان فروبردن ؛ اندیشیدن. بفکر فرورفتن : سر تفکر بگریبان حیرت فروبرد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 93).
- سر خر بودن (شدن ) ؛ در تداول ، مزاحم بودن.
- || مترسک بودن :
ور بازرسانند بدان مجلس خرم
ایشان سر خر باشند آن مجلس پالیز.
سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص 440).
- سر خویش گرفتن ؛ بخود مشغول و سرگرم شدن : از خانه بیرون رفت و سر خویش گرفت. (سندبادنامه ص 293). درهای شارستان بگشایند سر خویش گیرم. (سندبادنامه ص 329).
چو تو حالی نهادی پای در پیش
بکنجی هر کسی گیرد سر خویش.
نظامی.
تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت در پیش. (گلستان سعدی ).
برو هر چه می بایدت پیش گیر
سر ما نداری سر خویش گیر.
سعدی.
- سر در کاری (چیزی ) نهادن (کردن ) ؛ پرداختن بدان : چون پادشاهی بر وی قرار گرفت سر در نشاط و شراب و کنیزک بازی و تنعم نهاد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 78).
- سر درکشیدن ؛ سر برداشتن. عصیان ورزیدن. طغیان کردن : پسر کاکو و همگان که به اطراف بودند سر درکشیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 367).
- سر سوی جایی نهادن ؛ روی بدان سوی کردن. بدانسو رهسپار شدن :
درم داد و سر سوی ایران نهاد
کسی را نیامد ز بهرام یاد.
فردوسی.
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد
دژم گشت و سرسوی ایران نهاد.
فردوسی.
نهادند سر سوی هاماوران
زمین کوه گشت از کران تا کران.
فردوسی.
دگرباره سر در بیابان نهاد
بروبوم خود را همی کرد یاد.
نظامی.
با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام اختیار عقل از دست داده. (گلستان سعدی ). سر در بیابان قدس نهادم. (گلستان سعدی ).
- سرفروبردن به کاری (چیزی ) ؛ سرگرم شدن بدان. بدان پرداختن : چون در ملک متمکن شد سر در عشرت و شراب خواری و خلوتها ساختن فروبرد و بکام و شهوت راندن مشغول شد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 42).
- سر برگردانیدن از... ؛ سرپیچی کردن از. روی برتافتن. اعراض :
مگردان سر از دین و از راستی
که خشم خدا آورد کاستی.
فردوسی.
اگر گردد سرم بر خنجر از تو
بسر گردم نگردانم سر از تو.
نظامی.
بسر گردم نگردانم سر از یار
سری دارم مباح از بهر این کار.
نظامی.
- سر کار خود گرفتن ؛ بخود پرداختن.
- سیلاب از سر گذشتن ؛ غرق شدن. مجازاً، فرصت از دست رفتن. راه چاره بسته گردیدن :
خواب از آن چشم چشم نتوان داشت
که زسر برگذشت سیلابش.
سعدی.
کنون کوش کآب از کمر درگذشت
نه وقتی که سیلاب از سر گذشت.
سعدی.
- شوریده سر ؛ پریشان حال. پریشان خاطر :
چه خوش گفت شیدای شوریده سر
جوابی که باید نوشتن بزر.
سعدی.
- امثال :
ظلم ظالم بر سر اولاد ظالم میرود.
سر بسر کسی گذاشتن.
سر پیری معرکه گیری.
زیر سر کسی را بلند کردن.
سر کسی آویزان بودن.
خرد اندر سر نیست بر سر نیست.
سنایی.
سر بزرگ بلای بزرگ دارد.
هر که راسر بزرگ درد بزرگ.
بریده سر نروید بار دیگر.
(ویس ورامین ).
هر جا سریست صدایی است.
بهوش باش که سر در سر زبان نکنی.
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.
سر و گوش آب دادن.
سر از پا و پا از سر نشناختن.
سربهوا.
سر خر دندان سگ.
گویی سر آورده.
سر گنجشک خورده است.
سرش بکلاهش میارزد، یا نمیارزد.
سرش بسنگ خوردن.
سرش از خودش نیست.
سردستی گرفتن.
سررشته گم کردن.
سر فدای شکم.
سرش را میان دو گوشش گذاشتن.
سرش به تنش زیادتی کردن.
سرش برود زبانش نمیرود.
سر همانجای نِه ْ که خوردی می.
سر نعل قنبرعلیخان جنگ میکند.
سرش بوی قرمه سبزی میدهد.
سر بریده سخن نگوید، سر بریده بانگ نکند.
سر بزرگ و ریش دراز نشان احمقی است.
سر باشد سامان کم نیاید.
سر بی گناه پای دار میرود اما سر دار نمیرود.
سر بده و سر مسپار.
سرباری ته باری را میبرد.
سر بصحرا نهادن و رفتن.
سرش برود شکمش نمی رود.
اگر خواهی سلامت سر نگه دار.
سری که درد ندارددستمال چه باید، سری که درد نمی کند دستمال مبند.
سرش برای فلان کار درد میکند.
سر جوانمردی راستی است. (جامع التمثیل ).
سر بی صاحب تراشیدن.
سر بشکند در چارقد دست بشکند در آستین.
سرش جنگ است اما دلش تنگ است.
سرش به سجده ٔ حق نرسیده.
سرش به دیوار میخورد.
سر مرد برود قولش نمیرود.
سر ما تقدیر خدا.
این سر ما این هم شمشیر تو.
سر کچل و عرقچین.
سر گنده اش زیر لحاف است ؛ قسمت عمده ٔ مطلب نامعلوم است.
سر گاو در خمره گیر کردن ؛ بمشکلی برخوردن.
سر از کاری درآوردن ، یا درنیاوردن.
هر دو سر سود است ، هر دو سر منفعت است.
سر بی شام زمین گذاشتن ؛ کنایه از گرسنه خوابیدن.
سر سر شدن و پا پا شدن ؛ کنایه از بهم خوردن اوضاع.
سر دندان سفید کردن :
چون بجانم سیاه خواهی کرد
سر دندان سفید کن باری.
انوری.
ز بهر سر افسر نه سر بهر افسر.
هر که سرش سوزد کلاه دوزد.
از سر ما هم زیاد است.
از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن.
از سر و ته یک کرباسند، از سر و ته یک کرباسیم.
از سر نودام دام.
از سر تا پایش یک من ارزن ریزند دانه ای بزمین نیاید.
سری میان سرها درآوردن.
سر باشد کلاه بسیار است.
کلمه ٔ سر در مزید مؤخر امکنه : آبک سر. آب بندای سر. آستان سر. آسیاسر.آکوله سر. استیله سر. اسطلخ سر. افنه سر. اگره سر. الامه سر. اله سر. اجاق سر. باریک آب سر. بازارسر. بالاخانه سر. بامسر. بچه چاله سر. بداب سر (سابقاً بدآب سری ). بروحه سر.بسی سر. بورامسر. بوره سر. بیشه سر. پائزسر. پردسر. تلیکه سر. تمشان سر. تیل پرداب سر. تیل پردسر. تیل رودسر. تیلوره سر. چابک سر. چاه سر. چشمه سر. چلوسر. چهارخانه سر. چورسر. چوسرمحله. حازمه سر. خاجکه سر. خدیسر. خرابه سر.خشت سر. خیره سر. درکاسر. دروازه ٔ تلیکسر. دریاسر. دزدگرروی سر. دشت سر. دورانه سر. دون سر. دینه سر. رامسر. رودسر. زردسر. زنگ سر. سرداب سر. سلم رودسر. سنگسر. سوته سر. سیه سر. شوراب سر. عمارات سر. قلعه سر. کچه رودسر. کرزمان سر. کرک رودسر. کلامه سر. کلتله سر. کلنگ سر. کنارسر.کنده سر. کوتل قلعه سر. کوتی سر. کوتی سردشت. کوره سر. کوکوورسر. کیاسر. کیوسر. گچه سر. گرلسپنه سر. گرماب سر. گلخانه سر. گیل چاله سر. لاکمه سر. لپه سر. لره سر. لوسر. لیلاسر. مازیه سر. ماهانه سر. ناهیدسر. چشمه سر. محله کوره سر. مشهدسر. میدان سر. ناوسر. نقله سر. نورودسر. هلومه سر. واوسر. وک سر. وی سر. یانسر. یانسربرگیر.

سر. [ س َرر ] (ع مص ) چوب دراز در زیر سنگ آتش زنه کردن تا آتش بگیرد. || چوب نهادن در میان آتش زنه. (منتهی الارب ). چوب را در طرف سنگ آتش زنه گذاشتن تا بدان آتش گیرد، و آن هنگامی است که میان تهی باشد، گویند: «سر زندک فانه اسر»؛ ای اجوف. (اقرب الموارد). || شادباد گفتن کسی را. (منتهی الارب ): سر فلاناً سراً؛ حیاه بالمسرة. (اقرب الموارد). || ناف بریدن کودک را. (منتهی الارب ). ناف کودک بریدن. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (از اقرب الموارد). || سرنیزه زدن بر ناف.(منتهی الارب ). بر ناف زخم زدن. (تاج المصادر بیهقی )(المصادر زوزنی ) (از اقرب الموارد). || بیمار ناف گردیدن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

سر. [ س ُ] (اِ) شرابی باشد که از برنج سازند. (برهان ) (جهانگیری ). سیکی باشد که از برنج سازند. (لغت فرس ). شرابی که از برنج سازند. (رشیدی ) (آنندراج ) :
لفت بخوردم بگرم درد گرفتم شکم
سُر بکشیدم دودم مست شدم ناگهان.
لبیبی.
|| کفش و موزه و امثال آن. (برهان ). کفش ، و سُرگر بمعنی کفشگر. (جهانگیری ). || بعضی گویند کفشی باشد که در روستای خراسان روی آن را از ریسمان سیاه سازند. (برهان ). کفشی باشد که در خراسان از ریسمان بافند. (لغت فرس ) (رشیدی ). کفشی که از ریسمان و پشم سازندش. (شرفنامه ٔ منیری ) :
مدخلان را رکاب زرآگین
پای آزادگان نیابد سر.
رودکی.
ترتیب خدمت آمدن من بصدر تو
بشکست از آنکه کار سرم نامرتب است.
سوزنی.
کیک در پاچه ٔ من افکندی
وینکت سنگ درفتاد به سر.
انوری.
|| نام نوعی است از ماهی که طول آن یک گز باشد و خرطومی بزرگ دارد مانند پیکان تیر و اکثر حیوانات را بدان گزند رساند.(برهان ) (جهانگیری ). || نام جوششی است که بر اعضا پهن شود و بشره را سرخ گرداند و آن را بعربی شری خوانند. (برهان ). نام جوشش که بر اعضا پهن شود. (رشیدی ). جوششی است که از غلبه ٔ خون بر اعضای پخش شود و آن را بتازی شرا خوانند. (آنندراج ). || مخفف «سرخ ». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رنگ سرخ. (برهان ) (جهانگیری ). || نوعی از رقص باشد شبیه به ارغشتک. (برهان ). نوعی از رقص. (رشیدی ). نوعی از رقاصی باشد شبیه به ارغشتک. (جهانگیری ). || ناودان که در بامهای خانه بجهت آب باران نصب کنند. (برهان ). نوعی از ناودان. (جهانگیری ).

سر. [ س ُرر ] (ع مص ) شاد کردن کسی را. (منتهی الارب ). مقابل اِحزان. (اقرب الموارد).

سر. [ س ُرر ] (ع اِ) آنچه بریده شود از ناف کودک. ج ،اَسِرَّة. (آنندراج ) (منتهی الارب ). آنچه دایه ببرد از ناف. ج ، اسرة. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد).

سر. [ س ِرر / س ِ ] (از ع ، اِ) رازپوشیده. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نهان. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). راز پوشیده ، خلاف جهر. (منتهی الارب ). آنچه انسان آن را در نفس خود پوشیده دارد، از کارها که عزم دارد بر آن ، و گویند: صدور الاحرار، قبور الاسرار. (از اقرب الموارد) :
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا.
رودکی.
چون بنزدیک قوس رسید سر ضمیر خویش به اظهار آورد.(ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
در سر سلطان بمن گفت تا مرد قویدل شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). طالب و صابر و بر سر دل خویش امین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 389).
سرّ تو دیگر بد آشکار دگر
سرّ یکی بود و آشکار مرا.
ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 11).
گر جز که دین توست و رسول تو در دلم
ای کردگار خلق به سرّم تو عالمی.
ناصرخسرو.
سر دل هر بنده خدا میداند
خود را تو در این میانه انباز مکن.
خواجه عبداﷲ انصاری.
ممکن است... به آنچه واقفست از سر من او را بیاگاهاند. (کلیله و دمنه ).
به سر عطسه ٔ آدم بسنة الحوا
بهیکلش که یداللَّه سرشت زآب و تراب.
خاقانی.
چو خاقانی نداند کاین چه سرّ است
جواب این سخن گفتن روا نیست.
خاقانی.
مرا بر سرّ گردون رهبری نیست
جز آن کاین نقش دانم سرسری نیست.
نظامی.
تو همی خواهی که دانی سرّ عشق
کس بدین سر نیست داناچون کنی.
عطار.
بانگ آمد روز صحرا سوی شهر
طرفه بانگی از ورای سر و جهر.
مولوی.
هر آن سرّی که داری با دوستان در میان منه. (گلستان سعدی ).
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست ؟
حافظ.
|| نهان. آنچه پوشیده شود. (اقرب الموارد). نهانی. پنهان : رسول خوارزمشاه را در سر گفت که این چه اندیشه های بیهوده است که خداوند ترا می افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 684).
در سر و در علانیه کردم گناه و داشت
از سرواز علانیه ٔ من خبر خبیر.
سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص 170).
چون آنجا رسید در سر به وی کس فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
گفت نتوانم به این افسون که من
رو بتابم زَامر او سر و علن.
مولوی.
|| ما یوم حلیمة بسر؛ مثلی است که برای چیز آشکارا زنند، و حلیمة دختر حارث بن ابی شعر غسانی است. (از اقرب الموارد). || خط و شکن کف دست.(منتهی الارب ). خط در کف و پیشانی. (اقرب الموارد). || جوف هر چیزی. || خالص و گزین نسب و بهترین آن و خالص هر چیزی. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || میانه ٔ چیزی. (از آنندراج ) (از منتهی الارب ). || میانه ٔ وادی و بهترین جای در وی. ج ، اسرة. (اقرب الموارد) (آنندراج ) (منتهی الارب ). || طریقه. (اقرب الموارد). || شب اول ماه یا آخر ماه یا میانه ٔ ماه. || اصل. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || زمین نیکو. || جماع. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (دهار). || نکاح. || افشای نکاح. || زنا. || نره ٔ مرد. || فرج زن. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || در اصطلاح عرفا لطیفه ای است مودع در قالب مانند ارواح و محل مشاهده است ، چنانکه ارواح محل محبت است و قلوب محل معارف ، و سر الطف از روح است و روح اشرف از قلب و گاه اطلاق می شود بر آنچه مابین بنده و حق است و گفته اند «صدور الاحرارقبور الاسرار». در طرائق است که سر در لغت بمعنی کتمان است و جمع آن اسرار است و سریره هم بمعنی کتمان است و جمع آن سرائر است.
لاهیجی گوید سر را از آن جهت سر گویند که غیر از اصحاب و ارباب قلوب ادراک آن نمی توان کرد و گاهی مراد با قلب بکار برده اند. مولوی گوید :
یار با یار خودش بنشسته شد
صد هزاران لوح سر دانسته شد
لوح محفوظ است پیشانی ّ یار
راز کونینش نماند آشکار.
قیصری گوید روح انسان را به اعتبار آنکه ارباب قلوب و راسخین در علم انوار آن را درک میکنند سر گویند که دیگران درنیابند. در کتاب اللمع است که سر چیزی است که حق آن را پنهان کرده است و مردمان را بدان دسترسی نیست. در کشاف است که سر اطلاق بر دو امر میشود یکی ضد علانیت و دیگری قلب. امیر قاسمی گوید :
تا سر الهی ز ملاهی نشناسی
نسناس ندانی بحقیقت ز اناسی
اسرار خرابات هم از پیر مغان پرس
این قصه سماعیست مکن فکر قیاسی.
(از فرهنگ مصطلحات عرفاء سجادی ص 218).
سر را تقسیمات و درجاتی است :
1 - سرالحال ؛ آنچه شناخته شود از مراد خدای متعال در آن حال سرالحال گویند. شاه نعمت اﷲ گوید :
گر بدانی مراد حق در حال
سر حالت عیان شود در حال.
2 - سرالحقیقة؛ سر حقیقت عبارت است از افشا ناکردن از حقیقت حق در هر شی ٔ و آنچه فانی نمی شود از حقیقت در هر چیزی. شاه نعمت اﷲ گوید :
سر حق در هر یکی بیند ولی
میکند افشای سر حق ولی.
3 - سرالسر؛ چیزی است که مخصوص بخداوند است مثل علم بتفصیل حقایق در اجمال احدیت و جمع و اشتمال آن حقایق بر شکلی که هست «و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الاهو». (قرآن 59/6).
4 - سرالعلم ؛ حقیقتی است که جان عالم است زیرا علم عین حق است در حقیقت اگرچه غیر اوست به اعتبار. شاه نعمت اﷲ گوید:
در حقیقت علم عین حقست (؟)
معتبر از غیر میگوید حقست.
5 - سرالقدر؛ سر قدر عبارت است از آنچه حقی داند از هر عیبی در ازل و احوال آن عین و هرآینه آنچه اقتضای آن عیان بود ظاهر شود بر وی در زمان وجود آن عین در خارج و حکم تابع علم بود. شاه نعمت اﷲ گوید:
چون قوابل جمال بنمودند
مستعدان سؤال فرمودند
طلب فعل نیک و بد کردند
هر یکی حکم خود بخود کردند
گر در آتش روند اگر در آب
خود طلب کرده اند آن دریاب.
6 - سر تجلیات ؛ شهود هر چیزی را در هر چیز سر تجلیات نامند. شاه نعمت اﷲ گوید:
ای یکی در هریکی پیدا نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر.
لاهیجی گوید: و اشتمال هر تجلی مر جمیع تجلیات را در اصطلاح سرالتجلیات میگویند. در کشاف است که سرالتجلیات عبارت از شهود هر چیزی است وآن به انکشاف تجلی اول است برای دل که در نتیجه مشاهده کند احدیت جمعیه را در میان تمام اسماء از جهت اتصاف هر اسمی به جمیع اسماء از جهت اتحاد آنها بالذات با احدیت و امتیاز آنها به تعیناتی که ظاهر میشود در اکوان.
7 - سرسرالربوبیت ؛ عبارت از ظهوری است وجود اعیان و صور اعیان از جهت مظهریت رب قائمند بذات رب و رب ظاهر است به تعینات اعیان و اعیان معدوم اند بحال خود در ازل لاجرم سرالربوبیت سری باشد که اگرظاهر شود ربوبیت باطل نشود. (فرهنگ مصطلحات عرفاء سجادی صص 218 - 221).

سر. [ س ُرر ] (اِخ ) موضعی است بحجاز بدیار مزینه. (منتهی الارب ). جایگاهی است در حجاز از برای مزینه در نزدیکی جبل قدس. (معجم البلدان ).

سر. [ س ُرر ] (اِخ ) ناحیه ای است از نواحی ری که دارای چندین قریه میباشد. (معجم البلدان ).

سر. [ س ِرر ] (اِخ ) وادیی است بین هجر و ذات العشر در راه حاجیان بصره ، طول آن مسافت سه روزه راه است. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).

سر. [ س ِرر ] (اِخ ) موضعی است به نجد. (منتهی الارب ).جایگاهی است به نجد در دیار اسد. (معجم البلدان ).

سر. [ س ِرر ] (اِخ ) روستایی است به یمن. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).

سر. [ س ِرر ] (اِخ ) وادیی است در بطن حله. (از آنندراج ) (از معجم البلدان ).

معنی سر به فارسی

سر
( اسم ) نوعی ماهی .
وادی است در بطن حله
[ گویش مازنی ] /sar/ سر کله - رییس – سرکرد – بزرگ ۳به آن سوگند هم خورند مثل ته سر به معنای سوگند به سر تو یا به سر تو قسم & سرو - سرخ دار & بی حس – کرخت & سیر – مخالف گرسنه - سیر – واحد وزنی معادل ۷۵ گرم & سحر و جادو - راز & نخست – بالا - همسر ۳پسوند مکان مثل بنه سر ۴اضافه و بهره ی پول & چمن - لیز & سبزی سیر - بی میل و سیر & پیشوندی به معنی دوباره، در معادل فارسی
۱ - شهرستانی است در آذربایجان شرقی (استان سوم) در مغرب شهرستان تبریز در منطقه کوهستانی و جلگه و مانند دهلیزیست که بین دو رشته جبال سبلان از شمال و بزگوش از جنوب محدود میشود . هوای شهرستان در منطقه جلگه معتدل و در منطقه کوهستانی سردسیر است . آب مشروبی و مزروعی از چشمه و رودهای محلی و دامنه های جنوبی سبلان و دامنه های شمالی بزگوش تامین میگردد . شهرستان مزبور از دو بخش زیر تشکیل میشود : بخش مرکزی دارای ۱۴۹ آبادی و ۱٠۶۹۷۵ تن سکنه آلان براغوش دارای ۳۳ آبادی و ۱۷۷۱٠ تن سکنه و خود شهرستان ۱۲۲۵۳۲ تن سکنه دارد . ۲ - بخش مرکزی شهرستان سراب که از شمال بکوه سبلان از جنوب بکوه بزگوش از مشرق بشهرستان اردبیل و از مغرب به بخش آلان براغوش و بستان آباد محدود است . کوهستانی سردسیر و از ۷ دهستان تشکیل شده جمعا ۱۱۶ آبادی و ۱٠۶۹۷۵ تن جمعیت دارد که با سکنه خود شهر سراب بالغ بر ۱۲۱۷۹٠ تن میباشد. ۳- شهریست مرکز شهرستان سراب واقع در ۱۲۴ کیلومتری مشرق شهر تبریز در جلگه و مسیر شوسه تبریز به اردبیل جمعیت آن حدود ۱۸۳۶۱ تن میباشد . دارای کارخانه برق و کارخانه آرد سازی و مسجد جامع آن از بناهای تاریخی است .
۱ - سرچشمه . ۲ - جایی که آب از رودخانه بجوی آید . ۳ - خلاصه و بهتر هر چیز .
دهی است از دهستان کهنه فرود بخش حومه شهرستان قوچان . واقع در ۱۲ هزار گزی قوچان و ۹ هزار گزی باختر شوسه عمومی .
دهی است از دهستان خزل شهرستان نهاوند واقع در ۵۲ هزار گزی شمال باختری شهر نهاوند و ۴ هزار گزی هفت خانی .
دهی است از بخش آبدانان کنار راه مالرو ایلام به آبدانان هوای آنجا گرم و دارای ۵۶۷ تن سکنه است .
دهی است از دهستان حسین آباد بخش دیواندره شهرستان سنندج واقع در ۱٠ هزار گزی خاور حسین آباد هوای آنجا سرد و دارای ۲٠٠ تن سکنه است .
دهی است در هشت فرسخی میانه جنوب و مشرق در اهان واقع است .
چشمه سراب دختران از بلوک کازرون یک فرسخی شمال کازرون است .
نام محل و رودخانه ایست بملک پارس و جای سکونت طایفه ایست از الوار که طایفه رستم گویند و آب این رود و رود فهلیان و چند رود دیگر در خاک بهبهان برود کردستان داخل شده و از هندیان گذشته بدریای عمان منتهی میگردد .
نام محله ایست در تهران
دهی است از دهستان زیرکوه باشت بابوئی بخش گچساران شهرستان بهبهان .
دهی است از دهستان آبسرده بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد . واقع در ۲۱ هزار گزی شمال چقلوندی و ۵ هزار گزی باختر جاده اتومبیل رو چقلوندی به بروجرد
دهی است از دهستان آب سرده بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد واقع در ۲۱ هزار گزی شمال چقلوندی و ۴ هزار گزی باختر راه چقلوندی به بروجرد .
دهی است از دهستان کرگاه بخش ویسان شهرستان خرم آباد .
نام محلی کنار راه کنگاور به جوکار میان تویسرکان و دولایی واقع در ۴۴ هزار گزی کنگاور .
( صفت ) دهقانی که کار عمده او مراقبت در امر آبیاری و وجین کردن زمین است .
نام محلی است کنار راه قزوین و همدان میان چامیشلو و فیض آباد در ۳۱۸۵٠٠ گزی تهران واقع شده است .
۱ - اسبی که بر همه اسبان مقدم بندند اسب سر طویله . ۲ - میر آخور رئیس اصطبل .
اسب سر طویله یعنی اسبی که بر سر همه اسبان مقدم بندند .
۱ - اسبی که بر همه اسبان مقدم بندند اسب سر طویله . ۲ - میر آخور رئیس اصطبل .
میر آخور و رئیس اصطبل
[ گویش مازنی ] /sar aarden/ از توابع دهستان شیرگاه قائم شهر
چته چریک باشی پوزوق حشر

معنی سر در فرهنگ معین

سر
به راه ( ~ . بِ) (ص مر.)مطیع ، فرمانبردار.
خوردن (سُ. دَ) (مص ل .) لیز خوردن .
برتافتن ( ~ . بَ تَ) (مص ل .) سرپیچی کردن .
( ~ .) (اِ.) شرابی که از برنج سازند.
(سَ رْ) [ په . ] (اِ.) ۱ - از اعضای بدن شامل گردن به بالا. ۲ - رییس ، مهتر. ۳ - فکر، اندیشه . ۴ - زور، قوت . ۵ - پسوندی است که در موارد ذیل استعمال شود. الف : پسوند زمان : پیرانه سر. ب :پسوند مکان : رامسر. ،~ و دستار نمودن کنایه از: خودنمایی کردن .
و کار (سَ رُ) (اِمر.) ۱ - کار. ۲ - معامله .
( ~ .) (اِ.) نوعی ماهی .
( ~ .) (ص .) سرخ ، سرخ رنگ .
(سُ) (اِ.) کفشی که از ریسمان بافند، موزه .
(س رُ) [ ع . ] (اِ.) راز.
(سَ. زَ دَ) (مص ل .) نافرمانی کردن ، تمرد، سرکشی ، طغیان .
( ~ . نَ دَ) (مص ل .) استراحت کردن .
( ~ . بَ. خَ. نَ دَ) [ فا - ع . ] (مص ل .) فرمانبردار شدن ، مطیع شدن .
( ~ . بَ زَ دَ)(مص ل .) ۱ - روییدن . ۲ - آشکار شدن . ۳ - طلوع کردن .
( ~ . بَ کَ دَ) (مص ل .) سربلند کردن ، سر درآوردن .
( ~ . بَ تَ)(مص ل .) قیام کردن ، شورش کردن .
( ~ . بُ دَ) (مص ل .) مجازاً، تند رفتن .
زیر ( ~ . بِ) (ص مر.) کنایه از: محجوب ، فروتن .
هوا ( ~ . بِ هَ) [ فا - ع . ] (ص مر.) بی توجه ، بازی گوش ، بی دقت .
( ~ . بِ) (ص مر.) (عا.) نابود، معدوم .
( ~ . حَ قِ) [ فا - ع . ] (اِ. ص .) سر - دسته ، سرپرست و بزرگتر یک دسته از مردم .
(سَ رِ خُ. گِ رِ تَ) (مص ل .) پیِ کار خود رفتن .
( ~ . دَ) (مص ل .) (عا.) دلزده شدن ، ناامید شدن .
( ~ . دَ وَ یا وُ دَ) (مص ل .) (عا.) پی بردن ، باخبر شدن .
(سَ. دَ دَ) (مص م .) (عا.) کسی را با وعده های دروغ سرگردان کردن .
( ~. زَ دَ) (مص ل .) ۱ - روییدن گیاه از خاک . ۲ - طلوع کردن آفتاب . ۳ - به احوالپرسی کسی رفتن . ۴ - وارسی کردن .
(سَ. شُ دَ) (مص ل .) ۱ - برتری یافتن . ۲ - تمام شدن ، پایان یافتن .
(سَ رُ) (اِمر.) ۱ - آراستگی ، نظم و ترتیب . ۲ - اسباب و لوازم زندگی .
(سَ رُ سِ رّ. تَ) [ فا - ع . ] (مص ل .) رابطه داشتن ، رابطة پنهانی داشتن .
(سُ رُ مُ) (ص مر.) (عا.) سالم ، تندرست .

معنی سر در فرهنگ فارسی عمید

سر
۱. (زیست شناسی) عضو بدن انسان و حیوان از گردن به بالا که مغز و چشم و گوش و بینی در آن قرار دارد.
۲. [مجاز] آغاز و اول چیزی: سر زمستان، سر سال.
۳. [مجاز] بالای چیزی: سر درخت، سر دیوار، سر کوه.
۴. [مجاز] نوک چیزی: سرِ انگشت، سر سوزن.
۵. (اسم، صفت) [جمع: سران] [مجاز] شخص بزرگ، سرور، رئیس.
* سرآمدن: (مصدر لازم) [مجاز] پایان یافتن، به پایان رسیدن، تمام شدن.
* سر آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز] به سرآوردن، پایان دادن، به آخر رساندن.
* سر باز زدن: (مصدر لازم) ‹سر وازدن› [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، ابا کردن: عاقلانی که ز زنجیر تو سر وازده اند / غافلانند که بر دولت خود پا زده اند (صائب: لغت نامه: سروازدن).
* سر برآوردن: (مصدر لازم)
۱. سر برداشتن، سر بلند کردن.
۲. [مجاز] قیام کردن، به پا خاستن.
* سر برتافتن: (مصدر لازم) ‹سر تافتن، سر برتابیدن› [قدیمی، مجاز] سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر برداشتن: (مصدر لازم)
۱. سر بلند کردن.
۲. بلند کردن سر از بالش و بستر.
۳. [مجاز] قیام کردن، بر ضد کسی برخاستن، شورش کردن.
* سر برزدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت، سر زدن.
۲. برآمدن آفتاب.
* سر برکردن: (مصدر لازم) [قدیمی] = * سر برآوردن
* سر بلند کردن: (مصدر لازم) بلند کردن سر خود، سر برافراشتن، سر برداشتن.
* سر پیچیدن: (مصدر لازم) [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سر برتابیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر تابیدن: (مصدر لازم) [مجاز] سر تافتن، سر برتابیدن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، رو گرداندن.
* سر تافتن: (مصدر لازم) ‹سر برتافتن› [مجاز] سر تابیدن، سر برتابیدن، سر پیچیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر حال: [مجاز]
۱. خوشحال، بانشاط.
۲. تندرست.
* سر خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] از کاری یا چیزی نومید و دل زده شدن و از آن صرف نظر کردن.
* سر دادن: (مصدر لازم)
۱. سر باختن، جانبازی کردن، دادن سر در راه کسی.
۲. (مصدر متعدی) [مجاز] رها کردن، ول کردن، آزاد ساختن: دارید سرای کاینه دستی به هم آرید / ورنه سرتان دادم خیزید، معافید (سنائی۲: ۴۰۲).
* سر درآوردن: (مصدر لازم)
۱. سر از جایی بیرون کردن.
۲. [مجاز] در جایی ظاهر شدن.
* سر درآوردن از کاری: از آن آگاه شدن و بر آن وقوف یافتن.
* سر دواندن: (مصدر متعدی) ‹سر دوانیدن› [عامیانه، مجاز] کسی را معطل و سرگردان کردن و وعدۀ امروز و فردا دادن.
* سر رسیدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
۱. ناگهان از راه رسیدن.
۲. فرارسیدن موعد کاری، فرارسیدن.
* سر رفتن: (مصدر لازم)
۱. [عامیانه، مجاز] پایان یافتن، تمام شدن مدت.
۲. ‹از سر رفتن› لبریز شدن مایعی که در حال جوشیدن است از سر ظرف.
* سر زدن: ‹سر برزدن› [مجاز]
۱. سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت.
۲. برآمدن آفتاب.
* سر زدن به کسی: (مصدر متعدی) بی خبر نزد کسی رفتن و از او احوال پرسی کردن.
* سر زدن به کاری یا چیزی: (مصدر لازم) [مجاز] آن را دیدن و وارسی کردن.
* سر سپردن: (مصدر لازم) [مجاز] تسلیم شدن، مطیع گشتن، فرمان برداری کردن.
* سر فرود آوردن:
۱. سر خم کردن.
۲. خم شدن برای تعظیم.
۳. [مجاز] تسلیم شدن، مطیع گشتن.
* سر کردن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
۱. شروع کردن، آغاز کردن سخن، افسانه، گریه، ناله، یا شکوه: شکوه از خست ارباب دغل سر نکنی / گنج نَبْود هنر این طایفه را در اعداد (صائب: لغت نامه: سر کردن).
۲. با کسی ساختن و به سر بردن، به سر بردن.
۳. [مجاز] با کسی زندگی کردن و مدارا نمودن.
* سر کشیدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
۱. سرکشی کردن، سر زدن.
۲. (مصدر متعدی) آشامیدن چیزی با قدح یا پیاله، به سر کشیدن.
* سر گذر: [عامیانه]
۱. سر کوچه.
۲. کوی، محله.
* سر گرفتن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
۱. آغاز شدن.
۲. درگیر شدن.
* سر وازدن: (مصدر لازم) ‹سر باز زدن› [قدیمی، مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر وقت:
۱. اول وقت، به هنگام و در موقع معین.
۲. = سروقت
* سروبر: [عامیانه]
۱. شکل وقیافه.
۲. وضع لباس و پوشاک.
* سروته: [عامیانه، مجاز] اول و آخر چیزی یا جایی.
* سروته یک کرباس بودن: [مجاز] همه از یک قماش بودن، مانند و برابر هم بودن.
* سروسامان دادن: [مجاز] نظم و ترتیب دادن.
* سروسامان: [مجاز]
۱. اسباب خانه، لوازم زندگی.
۲. نظم وترتیب و آراستگی در خانه و زندگانی یا در کاری.
* سَروسِر: [مجاز] راز و رابطۀ پنهانی.
* سَروسِر داشتن با کسی: [مجاز] با او رابطۀ پنهانی داشتن.
* سروصدا: [مجاز] دادوفریاد، جاروجنجال، همهمه، صدای های درهم و برهم.
* سروصورت: [عامیانه، مجاز]
۱. سروروی، شکل وقیافه.
۲. نظم و ترتیب، آراستگی.
* سروصورت دادن: [عامیانه، مجاز] نظم و ترتیب دادن به کاری یا چیزی.
* سروکار: [مجاز]
۱. کار و ارتباط.
۲. معامله، دادوستد.
* سروکار داشتن: [مجاز]
۱. کار داشتن، رابطه داشتن.
۲. دادوستد داشتن.
* سروکله زدن: [عامیانه، مجاز] با کسی بحث کردن، سربه سر گذاشتن، بحث و گفتگو کردن برای یاد دادن کاری یا ثابت کردن موضوعی.
* ازسر: (قید) از آغاز، از اول، از نو، دوباره.
* ازسر: (حرف اضافه)
۱. از رویِ.
۲. از راهِ: از سرِ یاری، از سرِ دلسوزی.
* از سر باز کردن: (مصدر متعدی) رفع کردن، رد کردن: ساقیا از شبانه مخموریم / از سرم باز کن بلای خمار (سلمان ساوجی: ۴۷۲).
* از سر به در کردن: (مصدر متعدی) از سر بیرون کردن، از یاد بردن، فراموش کردن: دل را اگرچه بال و پر از غم شکسته شد / سودای دام عاشقی از سر به در نکرد (حافظ: ۲۹۶).
* از سر گرفتن: (مصدر متعدی) از نو آغاز کردن، دوباره شروع کردن.
* از سر وا کردن: (مصدر متعدی) رد کردن، دور کردن کسی یا رد کردن کاری به حیله یا بهانه ای.
* برسر:
۱. بر روی سر، بالای سر.
۲. (صفت) [قدیمی] برتر.
۳. [قدیمی] بزرگ.
۴. [قدیمی] سردار.
* برسر آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی]
۱. برتری یافتن.
۲. پیروزی یافتن، غلبه یافتن.
۳. افزونی یافتن.
* به سر آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز] پایان دادن، به آخر رسانیدن.
* به سر بردن: (مصدر متعدی) [مجاز]
۱. به پایان رسانیدن.
۲. (مصدر لازم) روز گذرانیدن.
۳. (مصدر لازم) سازگاری کردن.
* به سر درآمدن: (مصدر لازم) [مجاز]
۱. با سر به زمین خوردن.
۲. لغزیدن و بر زمین خوردن.
* به سر درآمده: [مجاز] لغزیده، کسی که با سر به زمین خورده.
* به سر دویدن: (مصدر لازم) [مجاز]
۱. دویدن در نهایت شتاب و سرعت و از روی علاقه برای رسیدن به مقصدی خاص.
۲. شتاب کردن در اجرای امر و فرمان کسی.
* به سر رسیدن: (مصدر لازم) [مجاز] به پایان رسیدن، به آخر رسیدن، پایان یافتن.
* به سر شدن: (مصدر لازم) [مجاز] به سر رسیدن، به پایان رسیدن.
* به سرآمدن: (مصدر لازم) = * سرآمدن
امر پوشیده و نهفته، راز.
* سرّ لدن (لدنی): راز الهی: تا که در هر گوش نآید این سخن / یک همی گویم ز صد سرّ لدن (مولوی: ۱۰۶).
۱. لغزنده.
۲. (بن مضارعِ سریدن) = سُریدن
* سُر خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه]
۱. لیز خوردن، سریدن، لغزیدن.
۲. از روی سرسره یا جای سراشیب خزیدن و فرود آمدن.
* سُر دادن: (مصدر متعدی) [عامیانه] چیزی را در جای صاف و هموار لغزاندن و به جلو راندن، لغزاندن.
نوعی کفش که رویۀ آن را از نخ می بافند، گیوه.
مطیع، فرمان بردار.
= سراسیمه: آسیمه سار و سرنگون، او از برون، من از درون / او غرق خوی، من غرق خون، او منتظر من محتضر (قاآنی: ۲۸۵).
روزگار پیری، سر پیری: به پیران سر اکنون برآوردگاه / بگردیم یک با دگر بی سپاه (فردوسی: ۴/۱۱۵).
۱. سر پیری، زمان پیری، روزگار پیری.
۲. (قید) در دورۀ پیری: برست آن که در عهد طفلی بمرد / که پیرانه سر شرمساری نبرد (سعدی۱: ۱۱۷).
۱. پیر، سال خورده.
۲. سپیدموی: پدر پیره سر بود و برنا دلیر / ببسته میان را به کردار شیر (فردوسی۲: ۷۲۶).
کسی که در حال جان دادن باشد و در آن حالت به واسطۀ امری یا حادثه ای به هیجان آید و مضطرب و بی قرار شود: همین نه لاله ز شوق تو داغ بر جگر است / که شمع نیز ز سوز غم تو جان به سر است (محمدسعید اشرف: لغت نامه: جان به سر بودن).
* جان به سر شدن: (مصدر لازم)
۱. به سختی جان دادن.
۲. مضطرب گشتن و ناراحت بودن.
* جان به سر کردن: (مصدر متعدی) کسی را در حال جان دادن به هیجان آوردن و مضطرب ساختن.
سر چاه، لب چاه، دهانۀ چاه: کزآن چاه سر با دلی پر ز درد / دویدم به نزد تو ای زادمرد (فردوسی: ۳/۳۷۳).
۱. بی عقل، احمق.
۲. تندخو.
خودسر، لج باز، و گستاخ: زود باشد که خیره سر بینی / به دو پای اوفتاده اندر بند (سعدی: ۱۵۷).
غمگین، اندوهناک.
* دست به سر کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز] روانه ساختن و دور کردن کسی از نزد خود با حیله و نیرنگ: رازداری نَبُوَد شیوۀ زاهد چو سبو / از در میکده اش دست به سر باید کرد (سعید اشرف: لغت نامه: دست به سر)
۱. سبک مغز، سفیه، بی خرد: سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود (فردوسی: ۷/۱۵).
۲. خودرای.
۳. فرومایه، پست.
۱. سرسخت، جان سخت، پرطاقت.
۲. لجوج.
۱. سراسر، سرتاسر، همه، همگی: عالم همه سربه سر خراب است و یباب / در جای خراب هم خراب اولی تر (حافظ: ۱۱۰۰).
۲. (صفت) برابر.
* سربه سر شدن: (مصدر لازم) [مجاز] برابر شدن، مساوی شدن.
۱. آن که یا آنچه سرش سیاه باشد.
۲. [مجاز] زن بیچاره و بینوا.
۳. (اسم) [مجاز] قلمی که سرش را در مرکب زده باشند.
۴. (اسم) نهنگ.
= هدهد
بی قرار، بی آرام، آشفته و پریشان.
مَحرم اسرار، رازدار، رازنگهدار.
۱. صدقۀ سر، زکات سر، زکات بدن.
۲. زکات فطره که در عید فطر بدهند.
۱. متکبر، خودخواه، خودسر، مغرور.
۲. مست.

سر در دانشنامه اسلامی

سر ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • سر (بخش فوقانی بدن)، (به فتح سین و سکون راء)، بخش فوقانی بدن• سر (راز)، (به کسر سین و تشدید راء)، به معنی راز
...
سَر، به فتح سین و سکون یاء، همان بخش فوقانی یا بالاترین و یا جلو آمده ترین بخش بدن است. فقها در بابهای مختلف فقهی نظیر طهارت، صلات، صوم، حج، جهاد، کفالت، نکاح، ارث، حدود، قصاص و دیات از احکام مرتبط با آن سخن گفته اند.
به بخش فوقانی بدن انسان، شامل جمجمه و مغز و نیز به بالاترین یا جلو آمده ترین بخش از بدن مهره داران که مغز، چشمها، گوشها، بینی، دهان و آرواره ها در آن قرار دارند، سر اطلاق می شود.
احکام سر در باب طهارت
پوشاندن سر هنگام تخلّی مستحب است. از واجبات وضو مسح قسمت جلو سر است. در غسل ترتیبی، سر قبل از دیگر اعضای بدن شسته می شود و باید آب به پوست سر برسد و خیس کردن موها کفایت نمی کند. در غسل شب اول ماه رمضان، مستحب است ـ قبل یا بعد از غسل ـ سی کف آب روی سر ریخته شود. مستحب است در آغاز ورود به حمام مقداری آب گرم بر جلو سر ریخته شود؛ چنان که گذاردن عمامه بر سر هنگام خروج از حمام مستحب است .
← احکام سر میّت
هنگام زیارت امامان علیهم السّلام در مشاهد مشرفه رو به قبله، نزد سر امام علیه السّلام ایستادن و خواندن دعا و نماز زیارت، مستحب است.
احکام سر در نماز
...
سرّ، به کسره سین و تشدید راء، به معنی آنچه کتمان می شود و مخفی کردن مطلبی در دل است که معادل فارسی آن "راز" می باشد. در قرآن کریم در بعضی موارد به معنای مخفی کردن چیزی و همچنین به معنای انجام دادن پنهانی کاری استعمال شده است. از آن به مناسبت در بابهای طهارت، جهاد و تجارت سخن گفته اند.
"سِرّ" از ماده "سرر" در لغت به معنای پنهان کردن مطلبی در دل می باشد و "اسرار" به معنای گفتن راز پنهانی به کسی و سفارش به پنهان داشتن آن است. "اسرّ" از اضداد است؛ هم به معنای پنهان ساختن آمده و هم به معنای آشکار نمودن به کار رفته است.
سر و اسرار از منظر قرآن
سرّ و مشتقات آن ۳۳ مرتبه در قرآن کریم بیان شده که برخی مصادیق به معنای مخفی کردن چیزی آمده؛ مانند: «أَسَرُّوهُ بِضاعَةً»، «و این امر را بعنوان یک سرمایه از دیگران مخفی داشتند.».برخی دیگر به معنای فعلی را پنهانی انجام دادن آمده؛ مانند: «وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیة» «و از آنچه به آنها روزی داده ایم، در پنهان و آشکار انفاق می کنند.».و در بیشتر موارد به معنای سخن پنهانی یا راز درون دل افراد است. و...
علم خداوند به اسرار عالم
بر اساس آیات قران کریم خداوند به همه اسرار عالم آگاه است و هیچ چیز از علم او مخفی نمی ماند:«یعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یعْلَمُ ماتُسِرُّونَ وَ ماتُعْلِنُونَ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُور» «آنچه را در آسمانها و زمین است می داند، و از آنچه پنهان یا آشکار می کنید، با خبر است و خداوند از آنچه در درون سینه هاست، آگاه است .».جمله «والله علیمٌ بذاتِ الصّدور» اعتراضیه است، تا شمول علم الهی را به «ماتُسرّون و ماتُعلِنون» آشکار سازد؛ یعنی خداوند نسبت به آن اسراری که در دل مردم بوده و خود از آن غافلند، آگاه است. اساساً "سرّ" مربوط به انسان است و چیزی در عالم از خدای سبحان پوشیده نیست. به همین دلیل، خداوند یهود را سرزنش کرده و می فرماید: مگر نمی دانند که هیچ چیز بر خداوند پنهان نیست؟یهودیان بشارت به پیامبر اسلام را که در کتبشان آمده بود، به عنوان راز (سرّ درونی مذهب خودشان)، از مسلمانان می پوشاندند و افشاکنندگان آن را سرزنش می نمودند:«قالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِمافَتَحَ اللَّهُ عَلَیکُمْ لِیحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُم ...» «می گویند: چرا مطالبی را که خداوند (درباره صفات پیامبر اسلام) برای شما بیان کرد، به مسلمانان بازگو می کنید، تا (روز رستاخیز) در پیشگاه خدا، بر ضد شما به آن استدلال کنند؟...».آیه کریمه در مقام توبیخ یهود است؛ زیرا یهود چنین می پنداشتند که پروردگار عالم فقط بر آنچه آشکار کنند، آگاه بوده و بر اسرار نهانی آنان هرگز احاطه نخواهد داشت. لذا خدای متعال بر اساس حکمت و مصلحت خودش، اسرار درونی دشمنان اسلام را فاش می کند تا توطئه های آنها نقش بر آب شود:«قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُم ...» «خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته است...».این عبارت بیانگر علت عدم پذیرفته شدن عذر منافقان است؛ زیرا وقتی خداوند رازهای درونی آنان را آشکار می سازد، راهی برای پذیرش عذر و بهانه برای آنها باقی نمانده و دستشان از فریب مؤمنان کوتاه می شود. به همین دلیل منافقان همواره در اضطراب و دلهره به سر می بردند:«یحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْتُنَزَّلَ عَلَیهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِی قُلُوبِهِمْ... » «منافقان از آن بیم دارند که سوره ای بر ضدّ آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد...».منافقان همواره وجودشان مملو از ترس بود که سوره ای یا آیه ای نازل شود و کفر، افکار شوم و نقشه آنان را علیه پیامبر اسلام بر ملا کرده و آنان را رسوا کند؛ لذا خداوند به پیامبر خویش می فرماید: به ایشان بگو که به زودی آن چه از آن می ترسید، اتفاق خواهد افتاد.
انواع سرّ در قرآن
...
سر ادموند آیرونساید (۱۸۸۰ـ ۱۹۵۹) جوانترین سرلشگر در زمان خود در ارتش بریتانیا بود.
آیرونساید در سال ۱۸۸۰ م به دنیا آمده بود و رتبه شوالیه گری خود را در سن نسبتا پایین سی و نه سالگی گرفته، و در این موقع درجه سرلشگری را دارا شد. در ارتش محافظه کاری همچون ارتش انگلیس کمتر به افسری به این سن درجه سرلشگری داده می شد، این همه پیشرفت نتیجه هوش و تصمیم گیری قاطع و حرکت سریع وی در کارهای مهم بود. او در پایان جنگ جهانی اول به علت عدم نیاز دولت به پرسنل نظامی از کادر فعال خارج شد؛ اما پس از مدتی دوباره به کار خوانده شد. نخستین ماموریت مهم او نظارت بر عقب نشینی نیروهای بریتانیا از آرخانگلسک در اکتبر ۱۹۱۸ـ ۱۹۱۹ بود. بعد از آن به ترکیه رفته و فرماندهی نیروهای انگلیسی را در آنجا به عهده گرفت. آیرونساید از ازمیر مامور فرماندهی نیروی شمال ایران شد. پس از فرماندهی سپاه شمال ایران به ریاست دانشکده افسری انگلیس در سال های ۱۹۲۲ـ ۱۹۲۶ منصوب شد. آیرونساید تا درجه ارتشبدی ارتقا یافت و در ۱۹۴۰ رییس کل ستاد ارتش بریتانیا شد. آیرونساید خاطرات خود را در دوران خدمت در دفتر یادداشت روزانه اش می نوشت که بعدا پسرش آن را انتشار داد.
اوضاع شمال در آستانه ورود آیرونساید
نیروهای انگلیسی مقیم در مناطق شمالی ایران تا اول اکتبر ۱۹۲۰ تحت فرمان "ژنرال چمپین" بود و در این تاریخ انگلیس ها فرمانده مزبور را عوض کردند و ژنرال "ادموند آیرونساید" را به جای وی به ایران فرستادند. ویلسون او را چنین توصیف می کند: "بدون شک یکی از افسران جوان درخشان ارتش یا شاید درخشان ترین افسر ارتش فردی باهوش، زبان دانی خارق العاده با قدرت بدنی عالی و شجاعت و ابتکاری بی همتا". با وجود این موقعیت شغلی، آیرونساید از زمان پایان جنگ جهانی اول رو به افول نهاده بود که بازتاب شکاف روزافزان بین اهداف سیاسی بریتانیا و منابع نظامی اش بود. او فرماندهی قوا در روسیه، (اکتبر ۱۹۱۸) و در ترکیه، (اوت ۱۹۲۰)، را به عهده داشت. انتخاب آیرونساید نشان دهنده اهداف وزارت جنگ بریتانیا در ایران بود، پس از فرماندهی تخلیه شمال روسیه تحت شرایط خطرناک، آیرونساید به عنوان فرماندهی متبحر در عقب نشینی های خطرناک معروف می شد، او می بایست تا زمان تصمیم گیری کابینه به فراخوان نیرو از ایران، مواظب اوضاع باشد و از درگیرکردن نیروهایش در این کشور احتراز کند، در این بین می بایست، نفوذ شخصی خود را بر استارولسکی و دیگر نیروهای ایرانی تحکیم کند؛ به طوری که تمام قوای آن ها را به نحو احسن به کار گرفت تا خواست های مقامات سیاسی را در تهران برآورده کند. در واقع او می خواست تمام تلاش خود را بکند تا نیروهای نظامی محلی را به جای نیروی شمال ایران به صورت آلت دست سفارت درآورد. قوای مسلح انگلیسی که ظاهرا برای حفظ استقلال کشور و دفع خطر بالشویسم در ایران مانده بودند، به هنگام پیاده شدن نیروهای ارتش سرخ در انزلی، به طرزی عجیب و خفت بار از جلوی مهاجمان، فرار یا عقب نشینی کردند و رشت و بندر انزلی را بدون هیچ گونه مقاومت به دست بالشویک ها سپردند. در نتیجه این عقب نشینی روحیه سربازان به شدت لطمه دید. به طوری که اولیای وزارت جنگ بریتانیا جدا نگران این وضعیت شده که با این لطمه بزرگ روانی دیگر هرگز نتوانند از عهده مقابله با سربازان بالشویک برآیند و جلوی پیشروی آن ها را به سوی تهران و جنوب کشور بگیرند.
اهداف آیرونساید در ایران
وظیفه عمده فرمانده جدید؛ یعنی ژنرال آیرونساید که به ایران اعزام شده بود، در درجه اول این بود که روحیه افسرده سربازان انگلیسی را تقویت کند و نگذارد که بالشویک های گیلان از منجیل پیشتر بیایند. ماموریت بعدی وی این بود که پس از سد کردن راه نیروی قوای سرخ به تهران، مقدمات تخلیه خاک ایران را از نیروهای نظامی بریتانیا فراهم سازد. آیرونساید در موقع ورود به ایران خود را مردی دید که می تواند اقبال رو به افول انگلیس را احیا کند. او می خواست در اسرع وقت دست به کار انجام ماموریتش شود، زیرا تشکیل یک ارتش تحت کنترل انگلیس بدون تهدیدی از جانب نیروی شمال ایران در شروع، کار ناممکنی بود و "استارولسکی" فرمانده روسی از آن بیدها نبود که با این بادها بلرزد. او با حمایت ضمنی شاه از ابتدا با طرح نظامی انگلیس مخالفت ورزیده بود و به شدت با ادغام قزاق هایش در یک قشون متحدالشکل به فرماندهی بریتانیا مخالفت کرده بود.آیرونساید خود می گوید: "عزل او مستلزم قاطعیت بسیار و فشار زیاد از جانب وزیر مختار است، مطمئنا ما هنوز سر کیسه را در دست داریم و می توانیم روی این موضوع پافشاری کنیم.او در خاطرات خود آورده است که استارولسکی سوء استفاده می کرده و با سندسازی مبالغ عمده، برداشت نموده است. "
اولین ملاقات آیرونساید و رضاخان
...
در اخبار و آثار رسیده از پیامبر خدا و اهل بیت (علیهم السّلام)، تاکید فراوانی بر انجام حج استحبابی شده است. تکرار سفر حج در زندگی ائمه (علیهم السّلام) _که گاه به بیش از بیست سفر می رسید_ گواه این مدعا است.
حال با وجود آن که بخش واجب حج، مصالح ضروری مورد نظر شارع را تامین می کند، چرا به حج مستحبی تاکید زیادی شده است. در این رابطه می توان به مواردی چند اشاره کرد:
← تامین منافع فردی و اجتماعی
حج از چنان آثار و فوایدی برای همگان برخوردار است که حج مستحبی، بر دیگر عبادات مستحبی ترجیح دارد. شیخ حر عاملی(رحمة الله علیه) در وسائل الشیعه ابوابی را با این عناوین آورده است: باب استحباب اختیار الحج المندوب، علی غیره من العبادات الاما استثنی؛ باب استحباب اختیار الحج المندوب علی الصدقه؛ باب استحباب اختیار الحج المندوب علی العتق؛ باب استحباب تکرار الحج و العمره بقدر القدرة؛ باب استحباب الحج و العمرة عینا فی کل عام و ادمانها و لو بالاستنابه و … تاکید بر استحباب حج، به حدی است که استخاره و استشاره در ترک آن روا شمرده نشده است.
تردیدی نیست که حج بر افراد توانمند از نظر بدنی، مالی و دارای دیگر شرایط واجب است. البته دیگران نیز می توانند در این عبادت حضور یابند (هرچند دارای شرایط نباشند)؛ ولی تنها بر شخص مستطیع واجب است. این نکته موجب برتری برای شخص مستطیع نیست؛ بلکه مسئولیتی است که وی در قبال خود و جامعه دارد.
وجوب حج بر مستطیع دارای آثار و حکمت هایی است که به برخی از آنها اشاره می شود.
← جلوگیری از طغیان
 ۱. ↑ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۱۴.    
معاونت امور روحانیون، پیش درآمدی بر فرهنگ نامه اسرار و معارف حج، ج۱، ص۱۱۲، برگرفته از مقاله «سر استطاعت».    
...
بخشی از مباحث علوم قرآنی درباره معجزه بودن قرآن می باشد که شناخت آن یکی از شاخه های علوم قرآنی است.
یکی از شاخه های علوم قرآنی «شناخت اعجاز قرآن» است که در آن از مباحثی همچون تعریف معجزه و ابعاد اعجاز قرآن، شبهات اعجاز، تحدی قرآن، اعجاز نزولی، محتوایی، بیانی و صوتی قرآن، جاودانگی قرآن، اعجاز تناسب آیات و سوره ها و… بحث می شود.از دیرباز کتاب ها و رساله های فراوانی در باب اعجاز قرآن و ابعاد مختلف و فروعات آن نگاشته شده و با تبیین اعجاز قرآن به شبهات مطرح شده از سوی مخالفان پاسخ داده اند.در این فرهنگ نامه ، مدخل های فراوانی ذیل این شاخه علوم قرآنی قرار گرفته و هر یک به طور مستقل تبیین شده است.
حج یکی از مهم ترین فروع دین اسلام است. مسلمانان با داشتن شرایطی مکلف اند در دهه اول ماه ذی الحجه به مسجد الحرام در شهر مکه در عربستان سعودی رفته و مجموعه ای از اعمال نیایشی را به جا آورند. حج بر سه نوع تمتع، قرآن و افراد است که حج قرآن و افراد وظیفه ساکنان مکه است. در اسلام بر کسی که دارای بلوغ، عقل، آزاد بودن و استطاعت باشد واجب می شود.
حج به سه صورت قابل انجام است.۱. حج تمتع: افضل انواع حج است و بر کسانی واجب می شود که از مکه دور باشند.۲. حج افراد: بر کسانی واجب می شود که ساکن مکه و اطراف آن باشند. و یا کسانی که به عمره و تمتع نرسند و یا امکان آن را پیدا نکنند.۳. حج قران: حجی است که حاجی از میقات، قربانی اش را به همراه دارد.
پیشینه انواع حج
تاریخ آغاز حج به صورت، «تمتع»، یقینا به حجة الوداع بر می گردد. پیش از آن حج به صورت افراد و قران بوده است و کسی که وارد مکه می شده، تا زمان عرفات و اعمال پس از آن، بایستی در احرام باقی می ماند. در حجة الوداع و پس از نزول آیه واتموا الحج و العمرة لله، پیامبر خدا در مروه برای مردم سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «من عمره را داخل در حج نمودم، این چنین تا روز قیامت (و حضرت انگشت های دو دست خود را در یکدیگر داخل کردند)». همان زمان این موضوع، مورد انکار برخی افراد نادان قرار گرفت و شخصی از «بنی عدی» برخاست و گفت: ما به منا برویم؛ در حالی که آب غسل (به جهت نزدیکی با زنان) از سرهای ما می ریزد! ؟ حضرت فرمود: تو هرگز ایمان نمی آوری تا بمیری … این موضوع پس از ارتحال پیامبر اکرم نیز ادامه یافت و برخی از افراد سبک مغز، با حج تمتع مخالفت کردند. در مقابل، ائمه معصوم (علیهم السّلام) بر حج تمتع و فضیلت آن اصرار ورزیدند و آن را افضل اقسام حج دانسته و برای کسانی که از مکه دور هستند آن را لازم شمردند. از صفوان نقل شده است: «قلت لابی عبدالله ان بعض الناس یقول جرد الحج و بعض الناس یقول اقرن و سق و بعض الناس یقول تمتع بالعمرة الی الحج فقال لو حججت الف عام لم اقرنها الا متمتعا»؛ «به امام صادق(علیه السّلام) گفتم: پدر و مادرم فدایت، برخی می گویند: حج قران بجای آور و قربانی ات را همراه ببر و برخی می گویند: حج تمتع بجای آور، حضرت فرمود: اگر من هزار سال حج به جا آورم، جز تمتع انجام نمی دهم». تاکید فراوان اهل بیت بر حج تمتع و امکان تبدیل نیت افراد و قران- با شرایطی- به حج تمتع، گویای برتری و فضیلت این نوع حج، بر اقسام دیگر حج است. و این به جهت سهولت و تامین اهداف مورد نظر شارع در حج است. البته برای حاضران در مکه و اطراف آن تا ۴۸ میل، حج افراد و قران واجب است و این بدان جهت است که با توجه به حضورشان در منطقه حرم، چندان مشکلی در احرام حج نداشته و می توانند در فاصله نزدیکی از روز عرفه، برای حج محرم شوند. برخلاف کسانی که از راه دور می آیند و برای عبور از میقات، بایستی محرم شوند. اینان به جهت بعد مسافت و زمان طولانی احرام، دچار مشکلات فراوانی می شوند و نیرو و فکرشان تحلیل می رود و برای اهداف فراوان حج فرصتی باقی نمی گذارد.
← سخن امام رضا درباره اقسام حج
انجام هر کاری نیاز به تحصیل مقدماتی دارد؛ ولی در حج علاوه بر ضرورت آماده ساختن وسایل و لوازم، بر یک سری مقدمات دیگر تاکید شده است. حج قله ای است که برای رسیدن به آن، بایستی از تپه ها و کوه های مرتفع عبور کرد تا بدان رسید. امام صادق(علیه السّلام) به عیسی بن منصور فرمود: «یا عیسی انی احب ان یراک الله عزّوجلّ فیما بین الحج الی الحج و انت تتهیا للحج»؛ «ای عیسی! من دوست دارم خداوند تو را بدین گونه ببیند که در فاصله بین دو حج، مشغول تهیه مقدمات برای حج دیگر هستی».
← پس انداز برای حج
...
سرّ الأسرار، ترجمه فارسی اثر گران قدر شیخ عبد القادر گیلانی به نام «سرّ الأسرار و مظهر الأنوار فیما یحتاج إلیه الأبرار» است که توسط آقایان مسلم و کریم زمانی، به گونه روان و سلیس صورت گرفته است.
مترجمان محترم در پیشگفتار خود که در آغاز کتاب و پس از فهرست مطالب قرار گرفته است در معرفی کتاب نوشته اند: «این رساله هرچند رساله ای کوتاه و مختصر است سالک را برای وصول به حقیقت در راهی که هم دشوار و هم شیرین است پابه پا پیش می برد و رهنمون می سازد تا به او شیوه سلوک بیاموزد؛ البته خطرها و موانعی را که بر سر راه اوست، به وی گوشزد می کند و او را در هر مرحله از غافل شدن و خروج از راه راست بیم می دهد و برحذر می دارد» .
آن گاه افزوده ند که: «مصححان این رساله، رنج فراوانی کشیده تا توانسته اند بر اساس نسخه های خطی کتابخانه های آستانه حماة، دارالسلام بغداد، الوطنیه حلب و ظاهریه، آن را تصحیح کنند و هر جا لازم دیده، شروح و تعلیقاتی به صورت پانوشت بیفزایند؛ البته برخی از آن ها که چندان ضروری به نظر نمی رسید، توسط مترجمان، تعدیل یا حذف و یا در صورت نیاز، توضیحاتی به آن اضافه شده است؛ گه گاه خود مترجمان، آنجا که ضرورت بوده، توضیحاتی نوشته اند» .
در «مقدمه پژوهش» که پس از «پیشگفتار مترجمان» درج شده است، در مورد اسناد کتاب چنین آمده است: «صاحب «معجم المؤلفین» این رساله یا کتاب را به محمد بن یوسف کورانی نسبت داده، اشاره می کند که نام آن نیز «بیان أسرار الطالبین فی التصوف» است. این موضوع، ما را واداشت تا به بررسی منابعی که وی ذکر کرده بود، بپردازیم... «ریاض المالح»، کتاب «سر الأسرار» را به کورانی نسبت داده است. همین موضوع سبب شد تا ما به بررسی تمامی نسخه های خطی که نامی از این رساله برده اند... بپردازیم» .
زندگی نامه شیخ عبد القادر گیلانی در همین مقدمه پژوهش درج شده است.
«سر الاسرار و مظهر الانوار فی ما یحتاج الیه الابرار»، به زبان عربی ، اثر شیخ عبد القادر گیلانی است که رساله ای ارزنده برای شناساندن اصول تصوف و طریق ذکر برای وصول به شناخت حق و محو و فناء فی الله است.
به دنبال رساله مزبور، سه رساله دیگر نیز درج شده است که به ترتیب عبارت است از: « فتوح الغیب »، اثر شیخ عبد القادر گیلانی؛ « قلائد الجواهر »، اثر شیخ محمد بن یحیی تاذفی ؛ « السیف الربانی »، اثر محمد بن مصطفی بن عزوز مکی.
ساختار
رساله «سر الاسرار و مظهر الانوار فی ما یحتاج الیه الابرار»، شامل بیست و چهار فصل است. رساله «فتوح الغیب»، مشتمل بر ۷۸ مقاله است. رساله «قلائد الجواهر»، شامل مباحث متفرق و متنوع (بدون باب بندی و فصل بندی)، در باره شیخ عبد القادر گیلانی است. رساله «السیف الربانی»، دارای دو باب و یک خاتمه است.
گزارش محتوا
الف) «سر الاسرار و مظهر الانوار فی ما یحتاج الیه الابرار »: این رساله، سالک را برای وصول به حقیقت در راهی که هم دشوار و هم شیرین است، گام به گام پیش می برد و رهنمون می سازد و خطرها و موانع سر راه را گوش زد می کند و او را در هر مرحله، از غافل شدن و خروج از راه راست برحذر می دارد.در فصول بیست و چهارگانه کتاب، مطالب متنوعی همچون: «رجوع انسان به موطن اصلی خود»، «رانده شدن انسان به فروترین مرتبت»، «دکان های ارواح در کالبدها»، «عدد علوم»، « توبه و تلقین »، «اهل تصوف»، «اذکار»، «شرایط ذکر»، «دیدن خدای تعالی»، «حجاب های ظلمانی و نورانی»، «نیک بختی و نگون بختی»، «فقرا»، « طهارت »، « نماز شریعت و طریقت »، «طهارت معرفت در عالم تجرید»، « زکات شریعت و طریقت»، « روزه شریعت و طریقت»، « حج شریعت و طریقت»، «وجد و صفا»، «خلوت و عزلت»، «اوراد خلوت»، «رؤیایی که آدمی در حالت خواب و نیمه خواب می بیند»، «اهل تصوف» و «فرجام کار» مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
← نمونه هایی از مطالب مطرح شده
...
این صفحه مدخلی از کتاب فرهنگ عاشورا است
یا «بالای سر» قسمتی از قبر که طرف سر میت قرار می گیرد، محوطه ای از حرم نزدیک به بالای سر امام، در مقابل پایین پا. از آداب و مستحبات زیارت امام حسین علیه السلام ایستادن بربالای سر آن حضرت و زیارت خواندن و نماز گزاردن است.
جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، نشر معروف.
یکی از محرمات مخصوص مردان احرام گزار در انجام مناسک حج پوشاندن سر است .
پوشاندن سر از محرمات احرام به شمار می رود که در منابع فقهی با تعابیری چون تغطیة الراس، تخمیر الراس و ستر الراس یاد شده است. برخی منابع فقهی ذیل مبحث پوشاندن سر به عنوان یکی از محرمات احرام، به موضوع استظلال (زیر سایه رفتن) اشاره کرده و آن را از مصداق های پوشاندن سر به شمار آورده اند. بیشترمنابع با عنوان مستقل به استظلال پرداخته اند.
حکم شرعی
فقیهان امامی و اهل سنت به پشتوانه احادیث و اجماع ، پوشاندن سر را بر مرد احرام گزار، جز در موارد اضطرار ، حرام دانسته اند و این حکم را شامل زنان نشمرده اند. بر پایه منابع فقهی، حکمت نهی احرام گزاران مرد از پوشاندن سر، دوری از رفاه طلبی و تن آسایی است. ƒ
نوع و مقدار پوشش
...
صاحب سِرّ عنوان برخی از یاران پیامبر اسلام (ص) و امام علی (ع) که مورد اطمینان آنان بوده و برخی از اخبار غیبی و یا معارف الهی را در سطحی بالاتر از دیگران از ایشان دریافت کرده اند. از حذیفه به عنوان صاحب سر پیامبر(ص) و از افرادی چون کمیل بن زیاد و رشید هجری به عنوان اصحاب سر امیرمؤمنان(ع) یاد شده است. این اصطلاح در مورد معلی بن خنیس از اصحاب امام صادق (ع) و مسافر خادم امام رضا (ع) نیز به کار رفته است.
صاحب سر فردی است که امام اسرار خویش را برای وی بازگو نموده است..
پیامبر (ص)، صاحب سر خود را حضرت علی دانسته اند. در منابع رجالی از حذیفه بن یمان به عنوان صاحب سر پیامبر (ص) یاد شده است؛ زیرا پیامبر به او اطمینان داشت و اخباری از حوادث آینده را با او در میان گذاشته بود. همچنین از باطن برخی افراد به او خبر داده و برخی منافقان را به او شناسانده بود. به ویژه رسول خدا(ص) به هنگام بازگشت از تبوک، نام منافقانی را که قصد ترور وی را داشتند، به او گفت. به همین دلیل شرح حال نگاران از وی با عنوان «صاحب سرّ» (رازدار) رسول خدا (ص) یاد کرده اند. در برخی منابع از عبدالله بن مسعود نیز به عنوان صاحب سر پیامبر یاد شده است.


سر در دانشنامه ویکی پدیا

سر
سَر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است. مغز انسان و بیشتر موجودات در سر آنها قرار دارد. دستگاه عصبی مرکزی قسمتی از دستگاه عصبی است که در درون محفظه ای استخوانی به نام استخوان جمجمه و ستون فقرات قرار گرفته است و شامل: مغز و نخاع می باشد. از نظر ساختمانی در سیستم اعصاب مرکزی دو قسمت به نامهای ماده سفید و ماده خاکستری قابل تشخیص می باشد. مغز شامل قسمتهای متنوعی است که هر کدام از آنها در عین حال که با یکدیگر در ارتباط هستند کارهای متفاوتی را انجام می دهند.
سَر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است.
سِر (لقب) یکی از لقب های اروپایی
سر همچنین ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
سُر به معنی لیز و لغزنده
سِر به معنی بی حسی موضعی اندام
سِرّ به معنی راز
«سر» (انگلیسی: Head (film)) یک فیلم در سبک موزیکال به کارگردانی باب رافلسون است که در سال ۱۹۶۸ منتشر شد.
سِر (به انگلیسی: Sir) «لقبی تشریفاتی» است که به شوالیه ها (به انگلیسی: Knight) یا بارونها (به انگلیسی: Baronet) اطلاق می شده است. این رویه در بریتانیا تا امروز همچنان ادامه دارد.
واژه سر برای اولین بار در ۱۲۹۷ در اسناد مکتوب دیده می شود و از زبان های فرانسه میانه و لاتین به زبان انگلیسی راه یافته است.
«سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور» (انگلیسی: Bring Me the Head of Alfredo Garcia) یک فیلم کالت اکشن به کارگردانی سام پکین پا محصول سال ۱۹۷۴ است.
فیلم هنگام اکران با اقبال اندک تماشاگران و منتقدان روبرو شد اما در گذر زمان هواداران ویژه ای یافت.
به بریدن سر دشمن و همراه آوردن و نگه داشتن آن به نشانه غنیمت و پیروزی اصطلاحاً «سر آوردن» گفته می شود. سر آوردن از قدیمی ترین سنت ها در بسیاری از نقاط زمین بوده و تا اوایل سده بیستم هم در بالکان در اروپا رخ می داده است.
سر آوردن در قدیم در بخش هایی از چین، هند، نیجریه، نورستان، بنگلادش، میانمار، بورنئو، اندونزی، فیلیپین، تایوان، ژاپن، میکرونزی، ملانزی، نیوزیلند، آمریکای مرکزی، جنوب غربی ایالات متحده و حوزه آمازون انجام می شده است. این عمل همچنین در میان قبایل خاصی از نژاد سلت، مردم ژرمنی غربی، نورس ها و سکاهای اروپای باستان نیز رواج داشته است. سر آوردن در اروپا تا اوایل قرن بیستم در شبه جزیره بالکان و تا پایان قرون وسطی در ایرلند و مناطق مرزی انگلیس و اسکاتلند نیز رخ می داد.
فرمانروایان مغول و پس از مغول در خاورمیانه و دیگر نقاط از از سر بریدهٔ دشمنان یا دزدان منار می ساختند که به آن اصطلاحاً کله منار یا منارکله گفته می شد. در ژاپن نیز سامورایی ها می کوشیدند در پایان هر نبرد سرهای بریده دشمن را به پای سپهدارهای خود بیندازند و سپهدار هم در ازای این کار به سامورایی مقام، طلا، نقره، یا بخشی از زمین های تصرف شده را اعطا می کرد. سپهدار سپس کله های بریده را در گذرهای عمومی به نمایش می گذاشت."
در جنگ جهانی دوم برخی از سربازان متفقین جمجمه سربازان مرده ژاپنی را به عنوان «یادگاری جنگی» برای خانواده و دوستان خود همراه می آوردند.
سر ادوارد گری (انگلیسی: Edward Grey, 1st Viscount Grey of Fallodon; ۲۵ آوریل ۱۸۶۲(1862-04-25) – ۷ سپتامبر ۱۹۳۳(1933-09-07)) سیاست مدار لیبرال اهل بریتانیا بود. او که از پیروان «لیبرالیسم نو» به شمار می رفت بین سال های ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۶ وزیر امور خارجه بریتانیا و کشورهای مشترک المنافع بود. او بیشتر برای جملهٔ چراغ ها در حال خاموش شدنند در ۳ اوت ۱۹۱۴ (شروع جنگ جهانی اول) به یاد آورده می شود. تاریخ نویسان او را از مهمترین عوامل اعلان جنگ بریتانیا به امپراتوری آلمان می دانند.
گری در ۱۶ می ۱۹۱۶ از امضاکنندگان توافق نامه سایکس-پیکو بود که به موجب آن امپراتوری عثمانی بین متفقین تقسیم شد. او در همان سال به اشراف زادگی منسوب شد. گری در سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ سفیر بریتانیا در آمریکا و در سالهای ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۴ نیز رهبر حزب لیبرال در مجلس اعیان بریتانیا بود.
قسمت گرد استخوان های بلند را سر استخوان یا اپی فیز (Epiphysis) می گویند. این قسمت معمولاً با استخوان های مجاور مفصل می شود.
استخوان های بلند از سه قسمت تشکیل شده اند. قسمت وسط که بسیار محکم است را تنه استخوان (دیافیز) می نامند. دو سر استخوان که قدری بزرگتر و برجسته تر است را سر استخوان می گویند. بین سر و تنه قسمتی از استخوان قرار گرفته که از جنس استخوان اسفنجی است و به آن پهنه استخوان (متافیز) می گویند.
سر استخوان در اوایل زندگی یعنی در سنین رشد توسط غضروف از استخوان دراز جدا است، اما پس از اتمام رشد، بخشی از استخوان دراز می شود. رشد طولی استخوان در همین مفصل غضروفی انجام می شود.
سر بابون مک گون (به انگلیسی: Sir Baboon McGoon) یک هواپیمای ساختِ کارخانهٔ شرکت هواپیماسازی داگلاس در کشور ایالات متحده آمریکا است.
سر بالبیر سینگ (به انگلیسی: Balbir Singh)ورزشکار مرد رشتهٔ هاکی روی چمن اهل کشور هند است. وی در بین سال های ‎۱۹۴۸ تا ۱۹۵۶ میلادی در مسابقات بازی های المپیک تابستانی در مجموع ۳ مدال طلا را کسب کرد.
سر بتسفورد (انگلیسی: Sara Botsford؛ زادهٔ ۸ آوریل ۱۹۵۱(1951-04-08)) یک فیلم نامه نویس، تهیه کننده، بازیگر سینما، کارگردان، و هنرپیشه اهل کانادا است.
گردن زدن یا سربُریدن روشی برای اعدام است. در این روش سر فرد از ناحیه گلو و گردن با آلات برنده همانند چاقو بریده می شود؛ یا اینکه با شمشیر، قداره، تبر یا اشیاء برنده سنگین از پشت سر قربانی ضربه محکمی بر گردنش وارد می شود. در مراسم اعدام رسمی مجرم معمولاً با قاپوق ثابت نگه داشته می شود. برای انجام گردن زدن محکومان و مجرمان از گیوتین نیز استفاده می کنند.
سر بگجو زوییه، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بم در استان کرمان ایران است.
سر بند (خاش)، روستایی از توابع بخش نوک آباد شهرستان خاش در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
سر به مُهر نام فیلمی به تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی و کارگردانی هادی مقدم دوست ساخته شده در سال ۱۳۹۱ است.
در این فیلم بازیگرانی نظیر لیلا حاتمی ،آرش مجیدی و خاطره اسدی به ایفای نقش می پردازند. این فیلم اولین بار در سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر به نمایش درآمده است.
پخش فیلم «سر به مهر» ساختهٔ هادی مقدم دوست را سازمان توسعه سینمایی سوره برعهده گرفت. این ساخته هادی مقدم دوست قراراست در زمان مناسبی توسط حوزه هنری به نمایش در آید.
سر به نیست کردن زمانی اتفاق می افتد که فرد از نظر عموم پنهان شود که علت آن می تواند قتل یا آدم ربایی باشد یا حتی دستگیر مخفیانه باشد. سر به نیست کردن مطابق ماده ۷ بند ۲ پاراگراف (i) معاهدهٔ رم که اساسنامهٔ دیوان کیفری بین المللی را مقرر کرده است از سال ۲۰۰۲ جنایت علیه بشریت محسوب می شود. مطابق اساسنامه رم سر به نیست کردن اشخاص به وضعیتی گفته می شود که در آن فردی توسط دولت یا سازمانی سیاسی ربوده، دستگیر یا زندانی شده درحالی که آن سازمان یا دولت از پذیرفتن دستگیری اش سر باز می زنند یا اطلاعی از محل زندانی بودن او ارائه نمی دهند.
سر به نیست کردن ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
سر به نیست کردن (فیلم ۲۰۰۸)
سر به نیست کردن (فیلم ۲۰۱۲)
«سر به نیست کردن» (انگلیسی: The Disappeared (2008 film)) یک فیلم در سبک ترسناک است که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد.
«سر به نیست کردن» (انگلیسی: The Disappeared (2012 film)) یک فیلم در سبک درام است. از بازیگران آن می توان به بیلی کمپل اشاره کرد.
سر پرتابه (به انگلیسی: Projectile point)، یک اصطلاح باستان شناسی است. این نوع سنگ های تراش خورده در دوران پارینه سنگی ظاهر شدند. بیشتر آن ها برای کار گذاشتن بر روی نیزه ها و دیگر پرتابه ها بکار می رفته اند.
سر تاپ، روستایی از توابع بخش بزمان شهرستان ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
آب بندان سر، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان ساری در استان مازندران ایران.
آبدنگسر روستایی است در دو کیلومتری شهر شیرگاه و از توابع شهرستان سوادکوه. این روستا ۲۶۶ نفر جمعیت دارد. به گفته پیشینیان در این روستا آبدنگ و پادنگ زیاد بوده و به این نام مشهور شده است.
این منطقه توسط راه آهن - از زمان پهلوی تا کنون - و رودخانه به چهار بخش تقسیم شده است. پل تاریخی شاه عباسی از جمله اثر تاریخی آن می باشد که بر روی رودخانه آن قرار گرفته است.
آبک سر، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان ساری در استان مازندران ایران.
آخوندک آراسته آماسیده سر (نام علمی: Compsomantis tumidiceps) نام یک گونه از سرده آخوندک های آراسته است.
مختصات: ۳۶°۳۹′۴۶″ شمالی ۵۲°۵۴′۱۶″ شرقی / ۳۶.۶۶۲۷۸° شمالی ۵۲.۹۰۴۴۴° شرقی / 36.66278; 52.90444
ده آستانه سر، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان جویبار در استان مازندران ایران.
آسته سر، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان رضوان شهر در استان گیلان ایران است.
آسیاب سر به یکی از موارد زیر اشاره دارد:
آسیاب سر (بهشهر)، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان بهشهر در استان مازندران ایران.
آسیاب سر (رامسر)
آسیاب سر (ساری)، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان ساری در استان مازندران ایران.
آسیاب سر (قائم شهر)، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان قائم شهر در استان مازندران ایران.
آسیاب سر (میان دورود)، روستایی است از توابع شهرستان میان دورود در استان مازندران ایران.
آلودگی شپش سر (به انگلیسی: Head lice infestation) (که همچنین به آن شپش سر (به انگلیسی: pediculosis capitis) نیت، یا کوتیز نیز گفته می شود) به آلودگی موهای سر و پوست سر توسط شپش سر اطلاق می گردد. احساس خارش جای نیش شپش ها امری عادی است. هنگام اولین آلودگی فرد، احساس خارش ممکن است تا شش هفتهٔ اول بروز نکند. اگر شخصی دوباره مبتلا شود، نشانه ها خیلی سریع تر شروع می شوند. خارش ممکن است خوابِ فرد را با مشکل روبرو کند. اما معمولاً، این مشکل موقعیتی جدی نیست. در حالی که ممکن است در آفریقا، شپش سر باعث شیوع بیماری های دیگری شود، اما این بیماری، در اروپا یا آمریکای شمالی این گونه مشکل ساز نیست.
شپش سر از طریق تماس مستقیم با موهای شخص آلوده انتقال می یابد. دلیل آلودگی شپش سر با تمیزی مرتبط نمی باشد. حیوانات دیگر، از قبیل سگ و گربه، نقشی در انتقال ندارند. شپش سر، تنها از خون انسان تغذیه می کند و تنها روی موهای سر انسان زنده می ماند. شپش بالغ معمولاً طولی بین ۲ تا ۳ میلی متر دارد. هنگامی که از انسان جدا شوند، بیشتر از سه روز نمی توانند زنده بمانند. انسان ها همچنین به دو نوع دیگر شپش مبتلا می شوند – شپش بدن و شپش عانه. برای تشخیص این بیماری، شپش های زنده را باید یافت. استفاده از شانه می تواند به تشخیص کمک کند. مشاهدهٔ پوسته تخم خالی (که همچنین به آن نیت نیز گفته می شود) برای تشخیص کافی نیست.
درمان های احتمالی می تواند شامل این موارد شود: شانه کردن موی سر به صورت مداوم با یک شانهٔ دارای دندانه های مناسب یا تراشیدن موهای سر به صورت کامل. تعدادی از انواع درمان های دارویی موضعی نیز مؤثر هستند که شامل مواردی همچون مالاتیون، ایفرمکتین و دایمتیکون می گردد. دایمتیکون که نوعی روغن سیلیکون است، اغلب، به خاطر عوارض جانبی کمترش، ترجیح داده می شود. پیروتروئیدهایی از قبیل پرمترین معمولاً به کار رفته اند؛ اما، به خاطر افزایش مقاومت این نوع شپش ها تأثیرشان کمتر شده است. شواهد کمی برای داروهای جایگزین وجود دارد.
آلودگی به شپش سر امری معمول است، مخصوصاً در کودکان. در اروپا بین یک تا بیست درصد از گروه های مختلف مردم در سال به این بیماری مبتلا می گردند. در ایالات متحده، بین شش تا دوازده میلیون کودک در سال آلوده می شوند. این آلودگی اغلب در دختران بیشتر از پسران روی می دهد. در قدیم می گفتند که آلودگی به شپش سر مفید است، چرا که از بدن در برابر شپش های خطرناک بدن محافظت می کند. این نوع آلودگی می تواند باعث بدنام شدن فرد مبتلا گردد.
آلیله سر یک روستا در ایران است که در دهستان انی واقع شده است. آلیله سر ۱۶۹ نفر جمعیت دارد.
آن سر (به فرانسوی: Anne Serre) نویسنده قرن بیستم میلادی اهل فرانسه است.
اهن سر، روستایی است از توابع بخش لاریجان شهرستان آمل در استان مازندران ایران.
ابلیس دو سر (انگلیسی: Double-headed serpent) یک مجسمه مربوط به قوم آزتک می باشد که امروزه در موزه بریتانیا نگهداری می شود، عمده مواد تشکیل دهندهٔ این تندیس قطعات مختلف فیروزه می باشد که بر پایهٔ چوب بنا و استوار گردیده اند، این اثر هنری یکی از ۹ قطعهٔ موجود و مشابه در موزهٔ بریتانیا می باشد، تصور می شود در حدود ۲۵ قطعه مشابه این اثر در سراسر اروپا وجود داشته باشد، خاستگاه این تندیس هنری مکزیک و قوم آزتک می باشد و به نظر می رسد در جهت اجرای مراسم خاص مذهبی از آن استفاده می گردیده و به نمایش در می آمده، احتمال داده شده که این مجسمه یکی از هدایای اهدایی توسط امپراتوری آزتک و در حقیقت یک پیشکش از موکتزومای دوم به فاتح اسپانیایی یعنی ارنان کورتس بوده هنگامی که در سال ۱۵۱۹ به آن سرزمین حمله کرد
اتاق سر، روستایی است از توابع بخش بندپی شرقی شهرستان بابل در استان مازندران ایران.
اجاک سر، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان بابلسر در استان مازندران ایران.
اسخوانی سر (نام علمی: Oestocephalus) نام یک سرده از تیره استخوانی سران است.
اسفقن سر، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان صومعه سرا در استان گیلان ایران است.
افسانهٔ سوار بی سر (به انگلیسی: The Legend of Sleepy Hollow) داستانی کوتاه است اثر واشنگتن ایروینگ که به سال ۱۸۲۰ در ژانر وحشت به چاپ رسید. داستان دربارهٔ سواری بی سر است که هر شب به جستجوی سر خود می پردازد.
با الهام از این داستان فیلمی با عنوان Sleepy Hollow ساخته شده است.
الله وجه سر، روستایی از توابع بخش کیاشهر شهرستان آستانه اشرفیه در استان گیلان ایران است.
الیویه دو سر (به فرانسوی: Olivier de Serres) نویسنده قرن شانزدهم میلادی اهل فرانسه است.
مختصات: ۳۵°۳۴′۲۰″ شمالی ۵۳°۲۳′۴۶″ شرقی / ۳۵.۵۷۲۲۶۹° شمالی ۵۳.۳۹۶۰۴۹° شرقی / 35.572269; 53.396049
امامزاده ابراهیم زیارت سر مربوط به دوره صفوی است و در روستای فولاد محله از توابع شهرستان مهدیشهر (سنگسر) واقع شده است . این اثر در تاریخ ۱۰ دی ۱۳۸۱ با شمارهٔ ثبت ۶۹۵۷ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

نقل قول های سر

سر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است. مغز انسان و بیشتر موجودات در سر آنها قرار دارد.
• «هیچ می دانی که سر چیست؟ صومعهٔ حواس، زوایهٔ انفاس، قبهٔ بارو، کِلّهٔ بامو، کأسی بوالعجب، رأسی بی ذنب، قلهٔ خوشبو، گویی سخن گو، سبویی با چهار آب، آسمانی با دو آفتاب؛ دیگ نه، اما در جوش؛ خطیب نه اما سیه پوش.»
• «منظری است پرنور و عضوی است با شعور، حقّهٔ جواهر اسرار و دُرج نفایس آبدار.»
• «رسمی است قدیم که حیوانات علف به دهان خورند و شراب به دهان نوشند، اما آدمی طعام و شراب در دست گیرد بعده در دهان نهند؛ از برای مأکولات و مشروبات سر فرو نیارد. این چست؟ خوردن و آشامیدن خدمت شهوانی است، پس هرکه از برای این کار سر فرود آرد، گویی او خدمت شهوت کرده باشد کالبهائم.» -> ضیاءالدین نخشبی در چهل ناموس؛ ناموس دوم در مناقب سر

ارتباط محتوایی با سر

سر در جدول کلمات

سر
راز, رمز
سر آغاز کتاب یا نامه
عنوان
سر افسار
سر افسار
سر انگستان
انامل
سر انگشتان
انامل
سر باز زدن
امتناع, ابا
سر بر گندم
داس
سر برج درهم ریخته
ربرسج
سر به هوایی و بی قیدی
ولنگاری
سر بها
فدا

معنی سر به انگلیسی

slide (اسم)
ریزش ، سر ، سرازیری ، سراشیبی ، کشو ، لغزش ، لغزنده ، سرسره ، اسباب لغزنده ، پس وپیش رونده ، توسراندنی ، تبدیل تلفظ حرفی به حرف دیگری
secret (اسم)
سر ، رمز ، راز ، دستگاه سری
edge (اسم)
کنار ، مرز ، سر ، تیزی ، لبه ، کناره ، ضلع ، نبش
end (اسم)
حد ، پا ، اتمام ، سر ، عمد ، خاتمه ، منظور ، مقصود ، مراد ، نوک ، طره ، راس ، پایان ، انتها ، فرجام ، ختم ، سرانجام ، ختام ، عاقبت ، آخر ، غایت ، انقضاء
mystery (اسم)
هنر ، سر ، شبیه ، صنعت ، حرفه ، خفا ، پیشه ، رمز ، معما ، لغز ، راز
point (اسم)
پست ، ماده ، معنی ، نقطه ، سر ، قله ، هدف ، جهت ، درجه ، نوک ، فقره ، ممیز ، اصل ، لبه ، پایان ، مرحله ، موضوع ، نکته ، امتیاز بازی ، نمره درس
acme (اسم)
اوج ، سر ، بحران ، قله ، منتها ، مرتفعترین نقطه ، نقطهء کمال
top (اسم)
اوج ، سر ، قله ، بالا ، نوک ، تپه ، راس ، رویه ، فرق ، روپوش ، فرق سر ، رو ، فرفره ، تاپ ، کروک ، درجه یک فوقانی
head (اسم)
سر ، عنوان ، سالار ، نوک ، رئیس ، سرصفحه ، رهبر ، متصدی ، کله ، راس ، دماغه ، انتها ، سار ، موی سر ، ابتداء
tip (اسم)
سر ، نوک ، انعام ، بخشش ، راس ، ضربت اهسته ، سرقلم ، نک ، پول چای ، اطلاع منحرمانه ، تیزی نوک چیزی
inception (اسم)
سر ، اکتساب ، اغاز ، شروع ، اصل ، دریافت ، درجه گیری ، بستن نطفه
beginning (اسم)
سر ، اقدام ، اغاز ، شروع ، عنصر ، ابتدا ، خاستگاه ، فاتحه ، منشاء ، سراغاز ، مبدا ، مبتدا
chief (اسم)
سر ، فرمانده ، سالار ، پیشرو ، رئیس ، متصدی ، سرور ، سید ، قائد ، سر دسته
origin (اسم)
سر ، ماخذ ، سنخیت ، اصل ، عنصر ، خاستگاه ، منشاء ، مبدا ، سرمایه ، سر چشمه ، نسب ، مصدر ، اصل بنیاد
apex (اسم)
اوج ، سر ، نوک ، تارک ، راس زاویه
vertex (اسم)
سر ، قله ، نوک ، تارک ، راس ، فرق ، فرق سر ، سمتالراس
cover (اسم)
سر ، پوشش ، جلد ، سر پوش ، فرش ، غلاف ، سقف ، رویه ، روپوش ، لفاف ، پاکت ، غشا
corona (اسم)
سر ، هاله ، تاج ، اکلیل ، حلقه نور دور خورشید
incipience (اسم)
سر ، مقدم ، دیباچه ، مقدمه ، وضع مقدماتی ابتدایی ، حالت نخستین ، نادانئی
headpiece (اسم)
سر ، سرصفحه ، هوش ، کلاه ، ادراک ، سرلوحه ، ادم باهوش ، هر التی که روی سر قرار میگیرد
extremity (اسم)
سر ، شدت ، ته ، طره ، انتها ، غایت ، نهایت ، حد نهایی
glide (اسم)
سر ، سبک پریدن
piece (اسم)
سر ، خرده ، دانه ، مهره ، تکه ، قطعه ، لقمه ، پاره ، بخش ، نمونه ، پارچه ، کمی ، عدد ، اسلحه گرم ، قطعه ادبی یا موسیقی ، نمایشنامه قسمت
flower (اسم)
سر ، شکوفه ، گل ، نخبه ، درخت گل
lid (اسم)
سر ، کلاهک ، سر پوش ، دریچه ، چفت ، پلک چشم
pate (اسم)
سر ، مغز ، کله ، سر یا قسمتی از سر انسان
noddle (اسم)
سر ، کله ، پشت گردن
pash (اسم)
سر ، نرمی ، یورش ، کله ، باران شدید ، ضربت خردکننده
plug (اسم)
در ، سر ، قاش ، دو شاخه ، شیر ، توپی ، قاچ ، سوراخ گیر ، دوشاخه کلید اتصال ، سربطری
inchoation (اسم)
سر
lead-off (اسم)
سر ، رهبری ، اغاز ، ضربت
nob (اسم)
سر ، قلنبه ، ضربت بر سر ، دستیگره ، کسیکه از طبقات بالاباشد
noggin (اسم)
سر ، سرانسان ، سطل چوبی ، لیوان چوبی
sliding (اسم)
سر
on (حرف اضافه)
روی ، در باره ، راجع به ، بالای ، سر ، بر ، به ، بطرف ، بنا بر ، در روی ، بعلت ، برای ، بر روی ، در بر ، بخرج ، وصل
at (حرف اضافه)
در ، نزدیک ، بر حسب ، سر ، بر ، به ، بسوی ، در نتیجه ، بطرف ، بنا بر ، از قرار ، پهلوی ، بقرار
near (حرف اضافه)
قریب ، نزدیک ، نزد ، سر
during (حرف اضافه)
سر ، ظرف ، فاصله ، در طی ، طی ، هنگام ، در مدت

معنی کلمه سر به عربی

سر
حاکم , حد اقصي , رييس , زهرة , عصابة , فکر , قمة , لغز , نقطة , يافوخ
اِحْتَشَمَ مِنْ
وسام
سلس
مبهم
ارضاء
مهمل
انزلاق
ترديد الهتافات المضادة لأميرکا
بوابة
رييس
بسيط , مباشرة
مستحق
نضج
ضوء
متاخر
راسخ
حک
نُقطه ارتکازٍ جَديدهٌ في العلاقات
اِحْتَلَّ مَکانَ الصَّدارَة في

سر را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی سر

آریا بهداروند ٢٠:٠٤ - ١٣٩٦/٠٧/١٧
در زبان لری بختیاری به معنی
سرخ
|

Mahi ٢١:٢٦ - ١٣٩٦/٠٨/٠١
اسرار،راز،
معنای اصلی راز است.
|

مهدي ١٢:٣٣ - ١٣٩٧/٠٢/٢٠
راز
|

F.s ١٨:٥٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٧
راز
|

جوادشجاعی ١٧:٠٣ - ١٣٩٧/١١/١٥
سر=رس=رأس.
|

پیشنهاد شما درباره معنی سر



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

فرهاد سليمان‌نژاد > unfalsifable
زهرايعقوبيان > Stay away
رویا لطفی > Exposure therapy
ب. الف. بزرگمهر > ابلاغ
Reza > طهارت گرفتن
مهدی > take down
مظاهر هستم از لرستان > قزات
مهسا > مهسا

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی سر   • عکس مردی که زنش را میکند   • سر انسان   • سرش   • لقب سر   • سر بریدن داعش بدون سانسور   • سِر   • تصاویر جهاد نکاح   • مفهوم سر   • تعریف سر   • معرفی سر   • سر چیست   • سر یعنی چی   • سر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی سر
کلمه : سر
اشتباه تایپی : sv
آوا : sar
نقش : اسم
عکس سر : در گوگل


آیا معنی سر مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )