انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 948 100 1

سیاسی

/siyAsi/

مترادف سیاسی: دیپلماتیک، سیاستمدار، مربوط به سیاست، دگراندیش

برابر پارسی: کشوردار، کشورداری، جهان آرا

معنی سیاسی در لغت نامه دهخدا

سیاسی. (ع اِ) ج ِ سیساء، جای پیوند مهره های پشت و جای برنشست و از ستور و سر کتف اسب و مهره ٔ پشت خر. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || (ص نسبی ) منسوب بسیاست.

معنی سیاسی به فارسی

سیاسی
سیاست، کسی که کاروپیشه اش پرداختن به سیاست است
( صفت ) منسوب به سیاست .
جمع سیسائ جای پیوند مهره های پشت و جای برنشست و از ستور و سر کتف اسب و مهره پشت خر منسوب بسیاست
[political] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] ویژگی آنچه به سیاست مربوط می شود
[political economy] [اقتصاد] مطالعۀ سازوکارهای اقتصادی در چارچوب یک بینش سیاسی
[political obligation] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] الزام اطاعت شهروند از دولت یا حکومت
[political crime] [حقوق] تخطی از قانون به صورت سلبی یا ایجابی که امنیت یا موجودیت حکومت را تهدید می کند، مانند جاسوسی و توطئه و خیانت و آشوب
[political gratitude] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] خدمتی که فردی در عالم سیاست برای دیگری به امید دریافت پاداشی در آینده انجام می دهد متـ . خوش خدمتی
[groundswell] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] حمایت مشتاقانۀ اکثر مردم یا طرفداران و اعضای رده های پایین یک حزب از خط مشی یا نامزد آن حزب
[assassination] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] کشتن شخصیت ها برای رسیدن به مقاصد سیاسی؛ این کار همیشه به دست عوامل مزدور یا متعصب انجام می شود متـ . قتل، ترور
[cultural-political boundary] [جغرافیای سیاسی] مرزی سیاسی که فرهنگ های مختلف را از هم جدا می کند
[political animal] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] کسی که سیاست در خون اوست
[political cinema] [سینما و تلویزیون] نوعی فیلم که داستانی مستند یا تخیلی مبتنی بر رویدادها و شخصیت های واقع نما را در بستر جریانات و کشمکش های سیاسی به تصویر می کشد
[assassin] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] فرد مزدور یا متعصبی که با هدف سیاسی شخص یا اشخاصی را به قتل می رساند متـ . قاتل
[theory of political obligation] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] نظریه ای در تبیین حدود و ثغور تبعیت شخص ازلحاظ اخلاقی از دولت یا حکومت
مقالات کرمنن بر ضد حکومت لوئی فیلیپ
[political philosophy] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] علم تحلیل سامانمند جنبه های هنجاری و روش شناختی مطالعۀ سیاست
استوار نامه
[political geography] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] بررسی ویژگی های سیاسی یک منطقۀ جغرافیایی
[propaganda] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] ارائه تصویری غیرواقعی از وضعیتی خاص، غالباً با استفاده از رسانه های گروهی در پیشبرد یک سیاست
[body politic] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] مردمی که در یک جامعۀ بسامان سیاسی زندگی می کنند و به عنوان یک موجودیت سیاسی شناخته می شوند
[political film] [سینما و تلویزیون] فیلمی که داستانی مستند یا تخیلی مبتنی بر رویدادها و شخصیت های واقع نما را در بستر جریانات و کشمکش های سیاسی به تصویر می کشد

معنی سیاسی در فرهنگ معین

سیاسی
[ ع . ] (ص نسب .) منسوب به سیاست ، مربوط به سیاست ، امور سیاسی .

معنی سیاسی در فرهنگ فارسی عمید

سیاسی
۱. مربوط به سیاست.
۲. کسی که به کارهای سیاسی بپردازد و سیاست را پیشۀ خود سازد.

سیاسی در جدول کلمات

اقتصاددان انگلیسی متولد 1772 میلادی و صاحب کتاب «درباره اصول اقتصاد سیاسی و مالیات» که در سال 1817 منتشر شد
ریکاردو
حق ویژه سیاسی و اقتصادی
رانت
داشتن اختیار حقوقی در اداره امور شخصی یا انجام امور اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشور
استقلال
در اداره امور شخصی یا انجام امور اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشوری آزادی حقوقی داشتن
استقلال
در برخی کشورها بالاترین مقام سیاسی بعد از رئیس جمهور یا پادشاه
نخست وزیر
رسدگی به جرایم سیاسی و مطبوعاتی ••• است
علنی
رسیدگی به جرایم سیاسی و مطبوعاتی
علنی
رسیدگی به جرایم سیاسی و مطبوعاتی ••• است
غریو, علنی
رسیدگی به جرایم سیاسی و مطبوعاتی است
علنی
رسیدگی به جرایم سیاسی و مطبوعاتی و ••• است
علنی

معنی سیاسی به انگلیسی

political (صفت)
سیاسی

معنی کلمه سیاسی به عربی

تسيَّس تسَيُّساً
تاجر السيسة
التفويضات الدبلوماسية
التيارات السياسية
التطورات السياسية ، التقلبات السياسية
اِتّصالاتٌ دِبلوماسيةٌ
الحضور في الساحة
مبعوث
اِجْتِماعٌ دِبْلوماسي
التنازل السياسي
اِحْتِواءُ سياسي
دبلوماسي , رجل الدولة
إتجاه السياسي
الإعصار السياسي
نصير سياسي
جغرافي سياسي
الجغرافية السياسية
اِجْتِماعٌ دِبْلوماسي
فوضوية
الإنجاز السياسي

سیاسی را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی سیاسی

النا ٢٢:٥٥ - ١٣٩٥/٠٩/١٢
شهرآوریک / شهرآوردی
سیاستمدار = شهرآور -
سیاست = شهرآوری ( شهر = کشور و فرمانروایی + آور = جوینده
|

رضوان ١٢:٣٦ - ١٣٩٨/٠١/٢٦
بر نامه
سیاستمدار= برنامه ریز
|

پیشنهاد شما درباره معنی سیاسی



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• اخبار داغ سیاسی محرمانه   • اخبار اقتصادي   • اخبار سیاسی محرمانه   • محرمانه با همسران   • اخبار سیاسی بدون سانسور   • اخبار نظامی   • مسائل سیاسی روز برای مصاحبه   • اخبار روز داعش   • معنی سیاسی   • مفهوم سیاسی   • تعریف سیاسی   • معرفی سیاسی   • سیاسی چیست   • سیاسی یعنی چی   • سیاسی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی سیاسی
کلمه : سیاسی
اشتباه تایپی : sdhsd
آوا : siyAsi
نقش : صفت
عکس سیاسی : در گوگل


آیا معنی سیاسی مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )