انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 831 100 1

شایسته

/SAyeste/

مترادف شایسته: ارجمند، باقدر، باکفایت، برازنده، بسزا، پسندیده، درخور، روا، زیبنده، سزاوار، شایگان، صالح، صلاحیت دار، عزیز، فراخور، قابل، لایق، مدیر، مستحق، مستلزم، مستوجب، مقبول، مناسب، موافق، نسیب، نیکو، والا

متضاد شایسته: ناشایسته

معنی اسم شایسته

اسم: شایسته
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šāyeste) (صفت فاعلی از شایستن )، دارای ویژگی مطلوب، مناسب، سزاوار و در خور، لایق، دارای توانایی های لازم برای به دست آوردن چیزی یا انجام دادن کاری - سزاوار، لایق و درخور

معنی شایسته در لغت نامه دهخدا

شایسته. [ ی ِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) اسم مفعول از شایستن. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بمعنی اول شایان که سزاوارو لایق و درخور باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). موافق و مناسب. (ناظم الاطباء). لایق. درخور. ازدر. سزاوار.قمین. حری. زیبنده. برازا. جدیر. خلیق :
ز لشکر ورا بود سیصد سوار
همه گرد وشایسته ٔ کارزار.
فردوسی.
سواران شایسته ٔ کارراز
ببر تا بر آری ز ترکان دمار.
فردوسی.
بدو گفت بگزین ز لشکر سوار
ز گردان شایسته ٔ کارزار.
فردوسی.
آن بصدر اندر شایسته چو در مغز خرد
وان بملک اندر بایسته چو در دیده بصر.
فرخی.
کجا یابم دلی اندر خور خویش
دل شایسته کافروشد بگوهر.
فرخی.
شایسته تر ز خدمت او خدمتی مخواه
بایسته تر ز درگه او درگهی مدان.
فرخی.
تو بدین ازهمه شایسته تری
همچنین باش و همه ساله تو شای.
فرخی.
بایسته یمین اول آن قاعده ٔ ملک
شایسته امین ملک آن خسرو دنیا.
عنصری.
چو من بودم تراشایسته داماد
به بخت من خدا این دخترت داد.
(ویس و رامین ).
از سر شفقت و سوز گویند فلان کاری شایسته کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 386). طاهر مستوفی را گفتی او از همه شایسته تر است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 273). خداوند هم بندگان و چاکران شایسته دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 373).
به آزادی از پیش شایسته جفت
همی هرچه زو دید یکسر بگفت.
اسدی.
مدان هیچ در آشکار و نهفت
چو درد جدایی ز شایسته جفت.
اسدی.
پیمبر بدان داد مر علم حق را
که شایسته دیدش مر این مهتری را.
ناصرخسرو.
پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر
شایسته دری بود و قوی حیدر کرار.
ناصرخسرو.
چاکر و بنده ٔ شایسته به از فرزند بود. (سیاستنامه ). خدیجه محمد را بخواند گفت تو معروفی و در میان عرب کس نیست که مرا شایسته باشد. (قصص الانبیاء ص 217). و گفت ملکا بحق خدایی تو که مرا فرزند شایسته بده که در بندگی تو عصیان نشود. (قصص الانبیاء ص 141). خدیجه محمد را بخواند گفت تو معروفی و در میان عرب کس نیست که مرا شایسته باشد. (قصص الانبیاء ص 217). و گفت ملکا بحق خدایی تو که مرا فرزند شایسته بده که در بندگی تو عصیان نشود. (قصص الانبیاء ص 141). مردی بچهل سال مرد گردد و از صد یک شایسته آید. (نصیحة الملوک غزالی ).
مر چشم مملکت را بایسته ای چو نور
مر جسم سلطنت را شایسته ای چو جان.
سوزنی.
چو تیغ شاهی شایسته ٔ یمین تو شد
نگین سلطنت اندر خور یسار تو باد.
سوزنی.
اندر سر مروت بایسته ای چو چشم
وندر تن فتوت شایسته ای چوجان.
سوزنی.
ندارد پدر هیچ بایسته تر
ز فرزند شایسته شایسته تر.
نظامی.
بشایستگان راز معلوم کرد
وز آنجا گرایش سوی روم کرد.
نظامی.
هر دل که ز خویشتن فنا گردد
شایسته ٔ قرب پادشا گردد.
عطار.
مرا فضل بخشنده ٔ دین و داد
دو فرزانه فرزند شایسته داد.
نزاری قهستانی.
ادب و شرم تراخسرو مهرویان کرد
آفرین بر تو که شایسته ٔ صد چندینی.
حافظ.
- شایسته ٔ بود ؛ واجب الوجود در مقابل ممکن الوجود. (برهان قاطع). اما این ترکیب از دساتیر است و شایسته ٔ بود بمعنی ممکن الوجود است و در برهان قاطع بمعنی واجب الوجود سهو است. و ابن سینا دردانشنامه ٔ علائی ص 72 «شاید بود» را بمعنی امکان آورده. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
- شایسته بودن ؛ لایق بودن. سزاوار بودن :
به لشکرگه آمد سپه را بدید
هر آنکس که شایسته بد برگزید.
فردوسی.
- شایسته رو ؛ که راه شایسته رود. که رفتار شایسته داشته باشد :
پدر بارها گفته بودش بهول
که شایسته روباش و پاکیزه قول.
سعدی.
- شایسته و بایسته ؛ درخور و لازم. از اتباع است ، هرچه شایسته و بایسته ٔ خودش بود بمن شمرد، یعنی هرچه لایق و سزاوار خود بود بمن گفت. (از یادداشت مؤلف ).
- شایسته مزاج ؛ ملایم و متواضع و حلیم. (ناظم الاطباء).
- شایسته ٔ هستی ؛ بمعنی شایسته ٔ بود. واجب الوجود. (برهان قاطع). اما این ترکیب از دساتیر است. شایسته ٔ هستی یعنی ممکن الوجود این نیز در برهان واجب الوجود نوشته و سهو است و مؤلف آن را با «بایسته ٔ هستی » خلط کرده است. (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
- ناشایسته ؛ ناسزاوار. نابجا: و او (صفوان ) مهار شتر گرفت و رو بلشکر نهاد و آنجا سخنان ناشایسته می گفتند. (قصص الانبیاء ص 228).
- نشایسته ؛ ناشایسته. نالایق. ناسزاوار:
جای خلافهاست جهان دروی
شایسته هست و هست نشایسته.
ناصرخسرو.
|| محترم و با احترام و باعزت. || مشروع و حلال. || بدون اعتراض و بدون ایراد. || نافع و بکار. || خوشخوی و خوش خصلت و باادب و خوش اخلاق. || پاک نژاد. (ناظم الاطباء).

معنی شایسته به فارسی

شایسته
( اسم ) ۱ - درخور سزاوار لایق . ۲ - محترم .
[meritocratic] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] مربوط به شایسته سالاری
[meritocracy] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] نظامی که در آن انتصاب افراد براساس استعداد و قابلیت و توان آنها صورت می گیرد، نه براساس ثروت و روابط خویشاوندی و اجتماعی
[global good governance] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] جامعه داری شایسته در سطح جهانی

معنی شایسته در فرهنگ معین

شایسته
(یِ تِ) (ص .) ۱ - سزاوار. ۲ - محترم .

معنی شایسته در فرهنگ فارسی عمید

شایسته
شایان، درخور، لایق، سزاوار.

شایسته در جدول کلمات

شایسته
اهل, لایق
شایسته | سزاوار
درخور
شایسته بریده شدن
بریدنی
شایسته تر
اولی
شایسته و بجا
روا
شایسته و جایز
روا
شایسته و سزاوار
لایق
شایســته و ســزاوار اســت و در مکان خود واقع اســت
بجا
شایسته | به موقع
بجا
شایسته | لایق
باجربزه

معنی شایسته به انگلیسی

able (صفت)
توانا ، قابل ، مستعد ، لایق ، شایسته ، اماده ، با استعداد ، صلاحیت دار ، دارای صلاحیت قانونی ، خلیق
good (صفت)
قابل ، شایسته ، پسندیده ، خوب ، صحیح ، سودمند ، مهربان ، مطبوع ، خیر ، خوش ، پاک ، نیک ، نیکو ، ارجمند ، خوشنام
qualified (صفت)
قابل ، شایسته ، واجد شرایط ، مشروط ، دارای شرایط لازم ، توصیف شده
apt (صفت)
قابل ، مستعد ، شایسته ، اماده ، مناسب ، زرنگ ، متمایل ، در خور
fit (صفت)
مستعد ، شایسته ، مناسب ، مقتضی ، در خور ، سازگار ، فرا خور ، تندرست
worthy (صفت)
لایق ، شایسته ، خلیق ، فرا خور ، سزاوار سرزنش ، سزاوار ، شایان ، مستحق
competent (صفت)
لایق ، شایسته ، دارای سر رشته
proper (صفت)
شایسته ، مناسب ، مطبوع ، بجا ، بموقع ، مخصوص ، چنانکه شاید و باید
sufficient (صفت)
شایسته ، صلاحیت دار ، کافی ، بسنده ، قانع
suitable (صفت)
شایسته ، خلیق ، مناسب ، خوب ، مقتضی ، سازگار ، فرا خور ، درخورد
meet (صفت)
شایسته ، مناسب ، مقتضی ، در خور ، دلچسب
apropos (صفت)
شایسته ، بجا ، بموقع
befitting (صفت)
شایسته ، مناسب ، در خور ، برازنده ، فرا خور
intrinsic (صفت)
شایسته ، اصلی ، حقیقی ، ذاتی ، باطنی ، طبیعی ، روحی ، ذهنی
seemly (صفت)
شایسته ، خوش منظر ، زیبنده
becoming (صفت)
شایسته ، مناسب ، در خور ، زیبنده ، سازگار
deserving (صفت)
شایسته ، سزاوار ، مستحق
meritorious (صفت)
شایسته ، مستحق

معنی کلمه شایسته به عربی

شایسته
جدير , جوهري , جيد , صحيح , کافي , لائق , مناسب , موهل , نوبة , يصبح
استأهل
استحقاق , کافي
معيب
افضل
اطرد
احمق

شایسته را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی شایسته

شایسته ٠١:٣٣ - ١٣٩٥/١٠/٢٧
سزاوار
|

محسن مرادنوری ٠٢:٤٠ - ١٣٩٧/١٢/٢٥
بجا
|

پیشنهاد شما درباره معنی شایسته



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• سعید شایسته شاد   • سعید شایسته ویکی پدیا   • سعید شایسته دلم هواتو کرده   • سعید شایسته عزیز دلم   • سعید شایسته رویای شبانه   • سعید شایسته گلی   • سعید شایسته طناز   • بیوگرافی سعید شایسته   • معنی شایسته   • مفهوم شایسته   • تعریف شایسته   • معرفی شایسته   • شایسته چیست   • شایسته یعنی چی   • شایسته یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی شایسته
کلمه : شایسته
اشتباه تایپی : ahdsji
آوا : SAyeste
نقش : صفت
عکس شایسته : در گوگل


آیا معنی شایسته مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )