انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1099 100 1

شتر

/Sotor/

مترادف شتر: ابل، اشتر، جمل، ناقه

معنی شتر در لغت نامه دهخدا

شتر. [ ش َ ] (اِ) کناره و گوشه. (برهان ) (غیاث اللغات ) (انجمن آرا) (آنندراج ). کنار. (فرهنگ جهانگیری ). || (هندی ، اِ) مأخوذ ازهندی به معنی دشمن. (از برهان ) (از ناظم الاطباء).

شتر. [ ش َ ] (ع مص ) بریدن. (از اقرب الموارد) (غیاث اللغات ). || پلک چشم برگشتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از قاموس ). || مجروح کردن. (از اقرب الموارد). خسته کردن و (رنجاندن ). (از منتهی الارب ). || پاره نمودن جامه. (از اقرب الموارد). || برگردیدن پلک چشم از بالا و پائین. || دشنام دادن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

شتر. [ ش َ ] (ع اِ) در نزد علماء عروض خَرْم بعد از قبض در مفاعیلن است. چنانچه ثَرْم ، خَرْم بعد از قبض در فعولن باشد کذا فی بعض الرسائل العربی. پس بعد از شتر از مفاعیلن ، فاعلن باقی ماند و جزئی را که شتر در آن بکار برده شده اَشْتَرنامند بنابراین کلام صاحب عنوان الشرف که گفته شتر اجتماع خرم و قبض است ، محمول بر این معنی باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). نوعی از تصرف عروض در بحر هزج که بدان تصرف مفاعیلن را مفاعلن سازند. (غیاث اللغات ).

شتر. [ ش َ ] (معرّب ، اِ) معرب چتر : والسلطان هنالک یعرف بالشتر الذی یرفع فوق رأسه و هوالذی یسمی بدیار مصر، القبة و الطیر. (ابن بطوطة).

شتر. [ ش َ ت َ ] (اِ) منقار مرغان. (برهان ).

شتر. [ ش َ ت َ ] (ع مص ) انقطاع. (قاموس ). شَتر که در عربی قطع است اعم از آنکه به بریدن باشد یا به شکستن. (از فرهنگ جهانگیری ). بریده شدن. (غیاث اللغات ). || برگشتگی پلک ازبالا و پایین. برگردیدن پلکها از بالا و پائین. (شرح قاموس ) (غیاث اللغات ). فروهشتگی پلک پائین. (از شرح قاموس ). برگشتگی پلک پائین چشم. (از اقرب الموارد). فروهشتگی اسفل چشم. (منتهی الارب ). شکافتن پلک زیرین از چشم. (غیاث اللغات ). || پاره پاره شدن پلک. (شرح قاموس ). و بعضی گفته اند که به معنی انشقاق پلک چشم است. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). کفتگی بام چشم. || کفته شدن لب زیرین. (منتهی الارب ). کفتگی لب زیرین. (ناظم الاطباء). پاره پاره شدن لب پایین. (قاموس ). || (اِ) عیب. (اقرب الموارد). || نقص. (از اقرب الموارد).

شتر. [ ش ُ ت َ ] (اِ) مصاحب و هم نشین ناکس و بی قدر. (ناظم الاطباء).

شتر. [ ش ُ ت ُ ] (اِ) اُشْتُر، جانوری پستاندار عظیم الجثه از گروه نشخوارکنندگان که خود تیره ای خاص را به وجود می آورد. این پستاندار بدون شاخ است ولی دارای دندانهای نیش میباشد. معده ٔ شتر دارای سه قسمت است و هزارلا (برجستگی و فرورفتگی ) ندارد. در هر پا فقط دو انگشت دارد که از یک طبقه ٔ شاخی پوشیده میشوند و سم حیوان را تشکیل میدهند. این حیوان بسیار کم خوراک و قانع است و در ایران در نواحی خراسان ، خلیج فارس ، کرمان ، بلوچستان بیشتر و در سایر نقاط کمتر است و برای حمل ونقل به کار میرود. در جنوب ایران قسمی از آن را برای سواری نیز تربیت مینمایند و بهترین آن در سیستان و بلوچستان یافت میشود. پشم شتر برای بافتن پارچه و قالی و غیره مورد استفاده قرار میگیرد. (از فرهنگ فارسی معین ) (از جغرافیای اقتصادی کیهان ص 209). جانور چهارپای باری و سواری است که پاها و گردن دراز دارد و در عربستان و بعضی مناطق ایران بسیار است. در پهلوی «اوشتر» در اوستا «اشتره » و در سنسکریت هم اشتر بوده است. شاید نام وی مرکب باشد از ماده ٔ«وش » سنسکریت و «وس » اوستا به معنی تابع بودن بعلاوه ٔ «تر» در سنسکریت و «تره » در اوستا علامت فاعلیت و معنی لفظ بر روی هم «تابع شونده » میشود چه در حیوانات باری و سواری شتر از همه حیوانات تابعتر است. نیز «اشته » در سنسکریت و «اوشته » در اوستا به معنی لب است و «ر» به معنی دادن و گرفتن است و به این تعبیر معنی اشتره گیرنده یا دهنده ٔ لب است چه لب این حیوان خیلی بزرگ و آویخته است. (از فرهنگ نظام ) :
چگونه یابند اعدای او قرار اکنون
زمانه چون شتری شد هیون و ایشان خار.
دقیقی.
بدیبا بیاراسته ده شتر
رکابش همه سیم و پالانش زر.
فردوسی.
دهقان بی ده است و شتربان بی شتر
پالان بی خر است و کلیدان بی تزه.
لبیبی.
اگر گوسفند است اگر گاو و خر
گر استر بود یا ستور و شتر
چه از گوسفند و چه اسب و شتر
چه از استران و چه از گاو و خر
چند گویی که مرا چند شتر گشت سقط
این سقط باشد برخیز و کنون اشتر خر.
فرخی.
هم شتر یابی از این و هم شتر یابی از آن
گرترا قصد شتر باشد و تدبیر شتر.
فرخی.
همه راه پیوسته پنجاه میل
ستور و شتر بود و گردون و پیل.
اسدی.
یک نکته هم از باب شتر لایق حال است
تابنده بر آن نکته حکایت به سر آرد
دی شاه در این فصل شتر موی بیفکند
ترسم شتر من بغلط موی برآرد.
اثیرالدین اخسیکتی.
از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم.
خاقانی.
پشم بگزینی شتر نبود ترا
گر بود اشتر چه قیمت پشم را.
مولوی.
شتر را چو شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است.
سعدی.
دهن از لقمه بس که سازد پر
چاک افتاده بر لبش چو شتر.
سلیم.
شتر چون شود مست کف افکند.
ادیب پیشاوری.
شتر چونکه دشت مغیلان نوشت
شتر بود و حاجی شتر بازگشت.
ادیب پیشاوری.
اِبن ُاللَبون ؛ شتر به سال سوم درآمده. اِبن ُ مَخاض ؛ شتربچه که مادرش گشنی یافته باشد. شتربچه ٔ به سال دوم در آمده. اءَخلَف ؛ شتر به کرانه میل کننده. اءَذَب ّ؛ شتر ماده ٔ کلانسال. اءَربَک ؛ شتر سیاه تیره رنگ. اَشکَل ؛ شتری که سیاهی او به سرخی آمیخته باشد. اءَصهَب ؛ شتر سرخ سپیدی آمیخته. اءَطرَق ؛ شتر سست زانو. اَعجَب ؛ شتر به شگفت آرنده. اءَعسام ؛ شتر نیکواندام. اءَعقل ؛ شتر پای برتافته. اَعمَیان ؛ شتر تیزشده به گشنی. اِفراع ؛ فرع آوردن شتر مادگان. اءَقصی ؛ شتر کرانه ٔ گوش بریده. اءَلیَس ؛ شتر که هرچند بار کنند بردارد. اءَمش ؛ شتری که چشم او سپیدی برآورده باشد. اَمعَر؛ شتر موی و پشم ریخته. اءَورَق ؛ شتر خاکسترگون. اِهتِراز؛ جنبیدن شتر به آواز حدا. اءَهَطّ؛ شتر نر نیک رونده و شکیبا. اَهیَس ؛ شتر دلیر که به چیزی نترسد و منقبض نگردد. اَهیَم ؛ شتر تشنه. (ترجمان القرآن ). تَرَبَوت ؛ شتر رام. تِلطِع؛ شتر دندان ریخته از پیری. جارَّة؛ شتری که مهار کشیده شود. جِخَب ؛ شتر کلان. جُراجِر؛ شتر بسیار بلندآواز و بسیار آب خوار. جُراصِیَة؛ شتر نر سخت. جُرجور؛ شتر بزرگ هیکل و شتر نجیب. جُرشُع؛ شتر بزرگ و بزرگ سینه. و پهلو برآمده از شتر و جز آن. جَرفاس ؛ شتر بزرگ. جَسر؛ شتر درگذرنده. شتر دراز و قوی در سیر.جَشَر؛ شترانی که در چراگاه باشند و به شب به خانه ٔصاحب نیایند. جَلدَة؛ شتر ماده ٔ بسیارشیر و بسیار چرب و بی بچه و بی شیر. ُجلاذی ِّ و جُلذی ّ؛ شتر استوار درشت. جَلس ؛ شتر فربه استوار. جَلَعلَع و جُلُعلُع؛ شتر تیز و سبک. جَلمَد؛ شتران کلان سال. جَلمود؛ شتران کلانسال. جَمَل ؛ شتر نر. خال ِ؛ شتر ضخم. خِدَّب ؛ شتر قوی و سخت. خُذروف ؛ شتر جداشده از گله. خِرص ؛ شتر سخت و قوی. خُف ّ؛ شتر کلانسال. خَندَلِس ؛ شتر ماده ٔ فربه سست گوشت. خَندَلیس ؛ شتر ماده ٔ بسیارگوشت. فروهشته. دُرابِس ؛ شتر سطبر. دَرثَع؛ شتر کلانسال. دِرَفس و دِرفاس ؛ شتر کلان جثه. دِعبِل ؛ شتر بلند. دَعبَلَة؛ شتر ماده ٔ توانا. دَعکَنَة؛ شتر فربه ماده ٔ درشت. دِلَظم ؛شتر توانا. دَلظَم ؛ شتر ماده ٔ کلانسال. دَمثَر و دُمَثِر و دِمَثر؛ شتر بسیارگوشت. دیباج ؛ شترماده ٔ جوان. رَام ؛ شتربچه. رائِم ؛ شترماده ٔ مهربان بر بچه. رائِمَة؛ به معنی رائم. رابِح ؛ شتربچه ٔ از مادر جدا شده. رازِح ؛ شتر افتاده از لاغری. راشِح ؛ شتربچه ٔ برفتارآمده با مادر. راغِنَة؛ شتر ماده. رَبَح ؛ شتران که از شهری به شهری برند و شتران ریزه. رُبَح ؛ شتر بچه. رُبّاح ؛ بچه شتر لاغر. رِتاج ؛ شتر ماده ٔ استوارخلقت پرگوشت. رَتباء؛ شترماده ٔ ثابت در سیر. رَجس ؛ بانگ شتر. رَسل ؛ شتر نرم رو. رَسلَة؛ شترماده ٔ نرم رو. رُعبوبَة؛ ماده شتر سبکرو. رِفَّل ؛ شتر فراخ پوست. رُغاء؛ بانگ شتر. رُغوّ؛ شتر ماده ٔ بسیار بانگ و فریاد. رُفوف ؛شتر کلان هیکل. رَفَض یا رَفض ؛ شتران به چرا شده با راعی. رَفیض ؛ شتر به چرا گذاشته شده با راعی. رِکاب ؛ شتران که برنشستن را شایند. (ترجمان القرآن ). شتران که بدان سفر کرده شود. رَهب ؛ شترماده ٔ لاغر یا شتر نرقوی کلان جثه. رُهشوش ؛ شتر بسیارشیر. رَهیش ؛ شتر بسیارشیر یا ناقه ٔ کم گوشت. رَهیشَة؛ شتر شیرناک. رَهَکَة؛ شتر ماده ٔ سست و ناتوان که گرامی نژاد نباشد. رَیبَل ؛ شتر ماده ٔ فربه. رَیعانَة؛ شتر بسیارشیر. زَبعری یا زِبعرا؛ شتر که بر روی موی بسیار دارد. شاغِر؛ گشنی از شتران. شامَة؛ شترماده ٔ سیاه. شَطوط؛ شترماده ٔشگرف و بزرگ و درازکوهان. شَطوطا؛ شترماده ٔ بزرگ کوهان. شَعفاء؛ شترماده ٔ شعف رسیده. شَعواء؛ شتر ماده. شَغور؛ شترماده ٔ دراز که پای خود را بردارد چون خواهند که سوار شوند آن را. شَکو؛ شتر ریزه. شَکیر؛ شتران ریزه. شَمَرداة و شَمَرذاة؛ ماده شتر شتاب رو. شَمَردَل ؛ شتر شتاب رو. شِمّیر؛ شترماده ٔ تیزرو. شَمعَل ؛ شترماده ٔ با نشاط. شَمعَلَة؛ شترماده ٔ شادمان. شَمَیذَر؛ شتر شتابرو. شَناح ؛ شتر درازتن. شَناحی ّ و شَناحِیَة؛ شتر دراز تن دار. شَنَج ؛ شتر نر. شِنون ؛ شتر نه لاغر و نه فربه. شورَه ؛ شترماده ٔ فربه. صَدَع ؛ شتر نوجوان و قوی. صُرصور؛ شتر بزرگ هیکل و شتر بختی. صَرصَرانی ؛ شتر بزرگ دو کوهان و میان بختی و عربی. صَرصَرانیّات ؛ شتران میان بختی و عربی یا شتران بزرگ دوکوهانه. صَعب ؛ شتر سرکش خلاف ذلول. صِقلاب ؛ شتر سخت خوار. صَلهَب ؛ شتر استوار و توانا. صَلَهبا؛ شتر استوار سخت. صُناخِر؛ صِنخِر؛ صُنَخِر؛ شتر فربه. صَئول ؛ شتر کشنده. صِهمیم ؛ شتر که بانگ نکند و شتر بدخوی. صَیهَج ؛ شترماده ٔ استوار. ضافِط؛ شتر بارکش. ضَفّاطَة؛ شتر بارکش. ضَفطا؛ شتر نیکوخو، شتر دشوارخو از لغات اضداد است. ضُمازِر؛ شتر توانا. ضَمزَر؛ شتر ماده. ضِمزِر؛ شترماده ٔ توانا و قوی. ضَوائِع؛ شتران لاغراندام کم گوشت. ضَوبان و ضوبان ؛ شتر قوی توانا و پرگوشت. طَأطاء؛ شتر کوتاه بالا و کوتاه گردن. طالِح ؛ شترماده ٔ مانده. طِبز؛ شتر دوکوهانه. طَحّانَة؛ شتر بسیار. طَحون ؛ شتر بسیار. طَلیح ؛ شتر مانده شده. ظَعون ؛ شتر کارکشت و باربردار و شتر هودج کش. ظَلع؛ لنگیدن شتر در رفتن. عارَورَة؛ شتر نر بی کوهان. عالِق ؛ شتر علقی خوار، شتر عضاةخوار. عانِد؛ شتر از راه برگردنده و میل کننده. عاهِن ؛ شتر خانه زاد. عَبسُر؛ عُبسور؛ شترماده ٔقوی و تیزرو. عَبَن ّ و عَبَنّا؛ شتر سطبر و پرگوشت.عَبیط؛ شتر فربه و جوان که بی علت و بیماری کشته باشند آن را. عَتروف و عَتریف ؛ شتر استواراندام. عَتریفَة؛ شترماده ٔ استوار و توانا و کم شیر. عَتَلَة؛ شتر ماده که هرگز آبستن نشود. عَتوم ؛ شتر ماده که جز وقت شبانگاه شیر ندهد و دوشیده نشود. عَجاساء؛ گله ٔ بزرگ از شتران. عَجباء؛ شترماده ٔ دفزک درشت. عَجباء؛ شتر ماده که از لاغری و باریکی حلقه ٔ دبر او بلند برآمده باشد. عَجرَفی ّ؛ شتر سریع شتابزده. عُجرُم ؛ شتر سخت اندام. عُجرُمَة؛ شترماده ٔ سخت اندام. عَجوز؛ شترماده. عُراعِر؛ شتر فربه. عُراهِم ؛ شتر سطبر. عُرجوف و عُرجوم ؛ شترماده ٔ درشت استواراندام و تندار. عَرس ؛ شتربچه ٔ خردسال. عَرَکرَک ؛ شتر نر قوی و درشت. عَروض ؛شترماده ٔ ریاضت نایافته. عِرهَل ّ؛ شتر استوار. عُبُسرَة؛ شترماده ٔ تیزرو گرامی نژاد. عَسجَد؛ شتر درشت تن دار. عَسجَدیَّة؛ شتربچگان بزرگ و شتر زربار و نشستنی ملوک و آن شترانند که جهت نعمان بن منذر بیاراستندی.شترهای کلان و شتری است که بار آن طلا باشد و رکاب ملوک و آن شتری است که آراسته و مزین گردانیده میشد برای نعمان. (شرح قاموس ). عَسوم ؛ شترماده ٔ بسیاربچه. عَسیل ؛ نره شتر. عَشَبَة؛ شترماده ٔ کلانسال. عُشَراء؛ شترباردار که نُه یا هشت ماه بر حمل آن گذشته باشد. عَشوَز و عَشَوَّز؛ شتر درشت و قوی. عَشَوزَن ؛ شتر سطبراندام. عُضاضی ّ؛ شتر علف خورده ٔ فربه. عَضوم ؛ شترماده ٔ درشت اندام. عَطِلَة؛ شتر نیکواندام و شترماده ٔ گزیده. عُفاهِم ؛ شترماده ٔ توانا و چست و تیزرو. عُفاهِن ؛ شتر ماده ٔ زورمند چست و چالاک. عَفَرنَس ؛ شتر درشت و سطبرگردن. عِقال ؛ شترماده ٔ نوجوان. عَقد؛ شتر نرقوی پشت. عَقلاء؛ شتر پای برتافته. عَقیلَة؛ شتر گرامی. عُکابِس و عُکَبِس ؛ شتر بسیار یا شتران که نزدیک به هزار رسیده باشند. عَکِد و عَکِدَة؛ شتر فربه. عَکناء؛ شترماده ٔ سطبرسرپستان. عَکنان و عَکَنان ؛ شتران بسیار. عُلاهِم ؛ شتر درشت بزرگ جثه. عِلوَدَّة؛ شتر کهنه سال. عَلَجان ؛ پریشانی شتر ماده. عُلجوم ؛ شتران گزیده و شتر سخت و توانا. عَلجون ؛ شترماده ٔ سخت و توانا. عِلطَوس ؛ شترماده ٔ برگزیده ٔ هوشیار. عُلادا و عُلُندا؛ شتر قوی آگنده گوشت. عَلاة؛ شترماده ٔ بلندبالای استوار اندام. عُلُط؛ شترمادگان درازقامت. عَلوفَة و عَلیفَة؛ شتر طلح خوار. عَلکَة؛ شترماده ٔ فربه نیکواندام. عِلهِز؛ ماده شتر کلانسال که در آن اندکی قوت باشد. عِلهَم ّ و عِلَّهم ؛ شتر درشت بزرگ جثه. عِلیان و عِلِّیان ؛ شترماده ٔ بلند و اندک بلند. عُماضِج ؛ شتر درشت. عَمَرَّد؛ شتر نجیب توانا بر سیر. عُمروس ؛ شترکره ٔفربه. عَمضَج ؛ شتر درشت و سخت. عَمِلَة؛ شترماده ای که زیرکی او آشکار باشد. (از قاموس ). عُنجوج ؛ شترنیکو. عَندَل َ؛ شتر کلان. عَنس ؛ شترماده ٔ درشت اندام و نیک دم دراز. عُنقُر؛ شترماده ای است برگزیده و بس خوب. عَنقَفیر؛ شتر کلانسال که از کلانسالی پشت آن بر بازو افتاده. عَنکَرَة؛ شترماده ٔ کلان جثه. عِنواش ؛ شترماده ٔ درازپا. عَوّاء و عَوّا؛ شتر کلانسان. عَوجاء؛ شتر لاغر و باریک. عَوهَق ؛ شتر سیاه شگرف. عیر؛ کاروان شتر که غله کشانند واحد آن از لفظش نیامده. عَیرانَه ؛ شتر تیزرو در شادمانی که به گورخر ماند در سرعت. عیط؛ شتر برگزیده یا جوان. عیفَة؛ شتران برگزیده. عَیمة؛ شتران برگزیده. عینَة؛ بهترین و برگزیده ٔ شتران. عَیوف ؛ شتر تشنه که آب را بوی کند و ننوشد. عَیهَرَة؛شتر استواراندام. عَیهال و عُیهُول ؛ شتر نر تیزرو یا ناقه ٔ برگزیده و استواراندام. عَیهَل ، عَیهَم ، عَیهامَة، عَیاهِمَه و عُیاهِمَه ؛ شترماده ٔ تیزرو. غاض ؛ شتر غضاخوار. غِدَفل ؛ شتر بزرگ جثه ٔ تمام اندام. غَدورَة؛ شترماده ٔ پس مانده. غَذمَة؛ پاره ای از شتران. غَفول ؛ شترماده که به سبب متانت و رزانت از چیزی نرمد. غَموس ؛ شترماده ٔ باردار که دنب برندارد تا بار آن پیدا گردد. غَهَق ؛ شتر دراز. غَیهَق ؛ شتر درازبالا. فَدید؛ شتران بسیار. قاضِیَة؛ شترانی که بدان دیت و خونبها و زکوة و صدقة جایز باشد. قامِح ؛ شتر سربرآورده ٔ بازمانده از آب خوردن. شتر سخت تشنه که از شدت تشنگی سست باشد. قاطِر؛ شتر که بول او چکان باشد. قَریش ؛ شتر استوار و توانا. قَزَع ؛ شتران ریزه. قُزُم یاقُزَم یا قِزَم ؛ شتر هیچکاره. قِشدَة؛ شتر بسیارشیر. قَصید و قَصیدَة؛ شترماده ٔ فربه. قصیصَة؛ شتر که از وی اثر رکاب را ببرند. شتر که بر وی طعام و توشه دان و رخت خانه بار کنند. قِصّیلَة؛ شتر کوتاه بالا و شتر پهناور. قَصیَّة؛ از لغات اضداد است. شترماده نجیب که بر وی بار نکنند و ندوشند و او را جهت روزی ذخیره بدارند. شتر فرومایه. قُعدَة؛ شتر که راعی برای خودگرفته باشد. قَعودَه ؛ شتر که راعی برای حاجات خود نگاه دارد. قَعود؛ شتر جوانه که نخست در بار و بر نشست آمده باشد تا آنکه به شش سالگی درآید و شتربچه ٔ از مادر جداشده. قِلَّخم ؛ شتر سطبر بزرگ کوهان. قَلوص ؛ شترماده ٔ جوانه. شترماده ٔ بلند دراز دست و پا. شترماده ای که نخست در سواری آمده باشد تا آنکه به شش سالگی درآید. قَلوع و قِلَیف ؛ شترماده ٔ کلان جثه و اندام. قَندَفیل ؛ شترماده ٔ کلان سر، معرب گنده پیل. قِمَطر و قِمَطرَة؛ شتر قوی دفزک. قَنطَریس ؛ شترماده ٔ توانای استوار شگرف اندام فربه. قِنعاس ؛ شتر بزرگ و شگرف. قَهب ؛ شتر کهنسال. قَهقَزَة؛ شتر بزرگ گرامی نژاد. قَیعَم ؛ شتر سطبر سالخورده. کاذِب ؛ شترماده ای که گشنی کرده شود و دم بردارد و باردار نگردد. کُحکُح ؛ شتر ماده ٔکهن سال فرتوت. کَرة؛ شتر سرسخت. کَزوم ؛ شتر ماده ای که همه دندان فروریخته از پیری. کَسور؛ شتر سطبرکوهان یا شتر که بخماند دنب را بعد برداشتن. کُشاف ؛ شتر ماده ٔ آبستن. کَشوف ؛ شتر ماده ٔ آبستن در هر سال. کَعیم ؛ شتر پتفوزبسته. کَلِع و کَلِعَة؛ شتر کفته سپل. کَنعَرَة؛ شترماده ٔ بزرگ هیکل. کَنهورَة؛ شتر ماده ٔ کلانسال و ناقه ٔ بزرگ جثه. کَواسِر؛ شتران که بشکنند چوب را. کَهَّة؛ شتر ماده ٔ فربه کلانسال. لَخجَم ؛ شتر فراخ شکم. لِکاک ؛ شتر ماده ٔ سخت گوشت. لُکالِک ؛ شتر سخت گوشت سطبر فربه. لُکلُک ؛ شتر کوتاه سطبر درشت اندام. لَموس ؛ شتر ماده که در فربهی وی شک باشد. لَهَق ؛ شتر خاکسترگون. لَهَقَة؛ شتر ماده ٔ خاکسترگون. لَیثَة؛ شتر استوار درشت اندام. مَاءَص ؛ شتران سپید نیکو و برگزیده. ماقِط؛ شتر برجای مانده از ماندگی و لاغری. شتر نزار. مَتَل ّ؛ شتر قوی. مُتَعَلَّق ؛ بهترین و قیمتی شتران. مَجر؛ بچه ٔ شکم شتر. مَحیص ؛ شتر استوارخلقت همواراندام. مَخاض ؛ شتران آبستن. شتران آبستن ده ماهه. مَرادِغ ؛ ماده شتر فربه. مَرتَدِع ؛ شتر تمام سال. مِرحَل ؛ شتر قوی. مِرزامَة؛ شتر ماده ٔ جوان یا بسیارخوار و رام. مِرسال ؛ شتر ماده ٔ نرم رو. مِرقال ، مُرقِل ومُرقِلَة؛ شتر ماده ٔ شتابرو. مَروص ؛ شتر ماده ٔ شتابرو. مُرَیَّش ؛ شتر بسیارپشم و کم گوشت. مِزاج ؛ شتر ماده. مَشّاء؛ شتر ماده که چشم او سپیدی برآورده باشد. مَشعَب ؛ شتری که داغ مخصوص شتران داشته باشد. مُشمَعِل ّ؛ شتر ماده ٔ شادمان تیزرو. مُطرَهِّم ؛ شتر سرکش که گاهی روی ندیده. مُعجِل و معجلة؛ ناقه که قبل از تمامی سال بچه آرد و آن بچه زنده باشد و ناقه که وقت سوار شدن بجهد. مُعجَل ؛ شتربچه ٔ ناتمام زاده که زنده باشد. مُعَبّد؛ شتران قطران مالیده. و شتر رام. مُعبَر؛ شترماده که سه سال نزاید و این ایام سخت گذشته باشد بر وی. مَعد؛ شتر تیزرو. مَعِر؛ شتر پشم ریخته. مَعَص ؛ شتر برگزیده و گرامی. مُعطِرَة؛ شتر ماده ٔ اصیل و برگزیده. مُعَنِّی ؛ شتر کوهان شکافته. مُغاذّ؛ شتر که از آب کراهت دارد. مِغبار؛ شترماده ای که بسیارشیر گردد سپس ناقه های دیگر که با او بچه آوردند. مَغد؛ شتر پرگوشت. مُقامِح ؛ شتر که از باعث بیماری یا سرما از آب خوردن بازایستاده باشد. مقِلَم ؛ شترنر. مَقموع ؛ شتران که خیار و برگزیده ٔ آن برگرفته باشند. مُکرِع ؛ شتر که سر خود نزدیک آتش گذارد پس گردنش سیاه گردد. مُلبِد؛ شتر که دنب خود را بر ران و زانو زند. مَلکَبَة؛ شتر ماده ٔ پرگوشت. مُلَیِّث ؛ شتر آگنده گوشت بسیارپشم. مُماجِن ؛ شتر ماده که گشن بسیار بجهد بر وی و بار نگیرد. مُمانِح ؛ شتر ماده که شیرش باقی باشد بعد سپری شدن شیر شتران و ناقه که به زمستان شیر دهد. مَمحوص ؛ شتران استوارخلقت همواراندام. مُمَدَّر؛ شتر فربه. مُمرِط؛ شتر ماده ٔ شتابرو. مِنتاف ؛ شتر نر که گام نزدیک نهد. مَنجَل ؛ شتر که سماروغ و جز آن را به سپل خود براندازد. ناحِلَة؛ شتر سبک اندام. ناضِح ؛شتر آبکش. ناقَة؛ شتر ماده. ناوِ؛ شتر فربه. ناهِل ؛شتر گرسنه. نَجیب ؛ شترگزیده. نَحب ؛ شتر کلان جثه. نَحیت ؛ شتر لاغرکرده و سپل سوده. نَحوص و نَحیص ؛ شتر ماده ٔ سخت فربه. نَزور؛ شتر ماده که به کراهت و ستم گشنی پذیرد. نَضَد؛ شتر ماده ٔ فربه. نَضود؛ شترماده ٔ فربه. نَعوب ؛ شتر ماده ٔ تیزرو. نَکداء؛ شترماده ٔ بی شیر یا بسیارشیر. (از اضداد است ). نَهیرَة؛ شتر ماده ٔ بسیارشیر. واضِح ؛ شتر سپید غیر شدید. وافِد؛ شتر پیشرو. وَأد و وَئید؛ هدیر شتر. وَحَرَة؛ شتر کوتاه بالا. وَخَمَة؛ شترماده ٔ رسیده. وَشن ؛ شتر آگنده گوشت و زفرک. وَکوف ؛ شترماده ٔ شیرناک. وَغب ؛ شتر سطبر توانا. وَه ؛ شتر فربه توانای رام. وَهن ؛ شتر انبوه. وَهِیَّة؛شتر گشنی فربه سطبر. هادِر؛ شتر با بانگ. هِجر؛ شترلائق و فائق. هِرط؛ شترماده ٔ کلانسال. هِلال ؛ شتر لاغر.هَوجاء؛ شتر ماده ٔ تیزرو و شتاب. هیم ؛ شتران تشنه. یَعلول ؛ شتر دوکوهانه. یَعمَل ؛ شتر برگزیده ٔ استوار مطبوع بر کار. (منتهی الارب ).
- شتر بختی ؛ شتر قوی درازگردن. (ناظم الاطباء).
- || شتر دو کوهان. (ناظم الاطباء). رجوع به بختی و شتربال و شتربا و اشتر بختی شود.
- شتر بر نردبان ؛ هویدا. آشکار. رسوا. (امثال و حکم دهخدا) :
ای نبازیده به ملک و خانمان
نزد عاقل اشتری بر نردبان.
مولوی.
زیر چادر مرد رسوا و عیان
سخت پیدا چون شتربر نردبان.
مولوی.
- شتر بی کوهان ؛ گونه ای شتر که کوتاه قد و فاقد کوهان و دارای پشمهای نسبتاً بلندی است و خاص آمریکای جنوبی است. لاما.
- شتر بی مهار ؛ شتر که مهار ندارد.
- || مجازاً، شتر گردنکش. شتر حرون. (از فرهنگ فارسی معین ).
- شتر خراسانی ؛ گونه ای شتر که در سواری استقامت و راه رفتن نیک مشهور است. بختی. اشترخراسانی. (فرهنگ فارسی معین ).
- شتر دوکوهانه ؛ گونه ای شتر که خاص آسیای مرکزی است و در صحاری خشک وسرد تاب تحمل سرمای بیست تا بیست وپنج درجه زیر صفر را نیز دارد. اشتر دوکوهانه. (فرهنگ فارسی معین ) : عمرو [ لیث ] معتضد را اندر هدیه ها اشتری دوکوهانه فرستاده بوده و چند ماده پیلی بزرگ. (تاریخ سیستان ).
- شتر را با ملاقه آب دادن. (امثال و حکم دهخدا).یا شتر را به کمچه یا کفچلیز آب دادن ؛ کار ابلهانه کردن :
به کفچلیز شتر را کسی که آب دهد
بود هرآینه از ابلهی و شیدایی.
مجیر بیلقانی (امثال و حکم دهخدا).
شتر را بوس (بوسه ) زدن ؛ کار احمقانه کردن. (فرهنگ فارسی معین ).
- شترگربه ؛ نازیبا. نامتناسب :
در حیز زمانه شترگربه ها بسیست
گیتی نه یک طبیعت و گردون نه یک فن است.
انوری.
بیتکی چند می تراشیدم
زین شترگربه شعر ناهموار.
انوری (از امثال و حکم دهخدا).
برو از جان خود برداراین بار
که اشترگربه افتاده است این کار.
عطار.
هست شترگربه ها در سخن من ولیک
گربه ٔ او شیرگیر استر او پیل سا.
سیف اسفرنگ.
- شتر گسسته مهار ؛ شتری که زمام آن پاره شده باشد. (فرهنگ فارسی معین ). اشتر که به سر خود رها باشد. که مهار گسلیده واز بند جسته باشد. گریزان و شتابان به هر سوی.
- || کنایه از شخص یا شی ٔ بی نظم و بی ربط. (از فرهنگ فارسی معین ).
- شتر یک کوهانه ؛ گونه ای شتر که خاص آسیای غربی و افریقای شمالی است و بالاترین درجات گرما را در صحاری میتواند تحمل کند و چند روز بدون آب و علف در صحرا مقاومت نماید. گونه ای از آن که در سرعت سیر معروف است «جمازه » نامیده میشود. اشتر یک کوهانه. (فرهنگ فارسی معین ).
- امثال :
اسبهارا نعل میکردند شتر هم پایش را بلند کرد که نعلم کن. (فرهنگ نظام ).
به شتر گفتند چرا گردنت کج است گفت کجایم راست است. (فرهنگ نظام ).
حاجی مرد و شتر خلاص. (فرهنگ نظام ).
شتر ارزان است اگرقلاده در گردن نمیداشت. (امثال و حکم دهخدا).
شتر از سوراخ سوزن برآمدن ؛ مقتبس از آیه ٔ «حتی یلج الجمل فی سم الخیاط» :
اگر برون شود ای شاه اشتر از سوزن
شود مقابل تو چرخ در توانایی.
مجیر بیلقانی.
شتر بار میبرد و خار میخورد. (امثال و حکم دهخدا).
شتر بار میکشدو فریاد میکند. (امثال و حکم دهخدا).
شتر خالی راه نمیرود؛ یعنی ممکن است در ظرف و خنوری بزرگ چیزی اندک نهاد. (امثال و حکم دهخدا).
شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه.
شتر در قطار دیگران خوش نماید، نظیر: مرغ همسایه به نظر قاز می آید. (امثال و حکم دهخدا).
شتردزدی و خم خم ! (امثال و حکم دهخدا).
شتر دیدی ندیدی ؛ دیده را ندیده انگار :
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی.
باباطاهر.
شتر را چه به علاقه بندی ، نظیر: دست و پای شترو علاقه بندی. (امثال و حکم دهخدا).
شتر را گم کرده پی افسارش میگردد. (امثال و حکم دهخدا).
شتر را لب نباشد درخور بوس
ولیکن پشت دارد بابت کوس.
امیرخسرو (امثال و حکم دهخدا).
شتر زنبورک خانه است. (امثال و حکم دهخدا).
شترکره سال دگر اشتر است
شتر که چاردندان شود از آواز جرس نترسد.
شتر که علف میخواهد گردن دراز میکند.
شترگلو باش ، شترگلو باید، نظیر: حرف را باید به دهان آورد و فروبرد. (امثال و حکم دهخدا).
شترمرغ است نه می پرد و نه بار می برد. (امثال و حکم دهخدا).
شتر نقاره خانه است ؛ گفته های تو در او اثر نمیکند. (امثال و حکم دهخدا).
شتر و ماهتاب و اعرابی ؛ شبگیر اعرابی شتر گم کرد و چون ماه برآمد بیافت و ماه را به خدایی نیایش کردن گرفت :
هر چون نگرم [...؟ ] من با کرم او
چون قصه ٔ آن اشتر و ماهست و عرابی.
فرخی.
حکایت شتر و ماهتاب و اعرابی
شنیده ام که شنیده است شاه بنده نواز.
ظهیرفاریابی (امثال و حکم دهخدا).
شتر پیر شد و شاشیدن نیاموخت. (فرهنگ نظام ).
شتر کجاش خوب است که لبش بد است. (فرهنگ نظام ).
شتر گم کرده عقب مهارش میگردد. (فرهنگ نظام ).
گوساله به نردبان و اشتر به قفس. (فرهنگ نظام ).
میان عاشق و معشوقه رازی است
چه داند آنکه اشتر می چراند.
(از فرهنگ نظام ).
نه شیر شتر خواهم نه دیدار عرب. (فرهنگ نظام ).

شتر. [ ش َ ت َ ] (اِخ ) نام قلعه ای است از اعمال اران میان بردعه و گنجه. (از معجم البلدان ).

شتر. [ ش ِ ] (اِخ ) نام کوهی است. (از معجم البلدان ).

معنی شتر به فارسی

شتر
( اسم ) پستانداری عظیم الجثه از گروه نشخوار کنندگان که خود تیره ای خاص را به وجود می آورد . این پستاندار بدون شاخ است ولی دارای دندانهای نیش می باشد . معده شتر دارای سه قسمت است و هزار لا ندارد . در هر پا فقط دو انگشت دارد که از یک طبقه شاخی پوشیده می شوند و سم حیوان را تشکیل می دهند ابل بعیر جمل . یا شتران . تیره ای از نشخوار کنندگان که انواع و اقسام دارد . معمولا شتران را به سه دسته : دو کوهانه یک کوهانه بی کوهان تقسیم می کنند . یا شتر بی کوهان . گونهای شتر که کوتاه قد و فاقد کوهان و دارای پشمهای نسبتا بلندی است و خاص آمریکای جنوبی است لاما اشتر یک کوهانه . یا شتر بی مهار . شتر گردنکش شتر حرون . یا شتر خراسانی . گونه ای شتر که در سواری و استقامت و راه رفتن نیک مشهور است بختی اشتر خراسانی . یا شتر دو کوهانه . گونه ای شتر که خاص آسیای مرکزی است و در صحاری خشک و سرد تاب تحمل سرمای ۲٠ تا ۲۵ درجه حرارت زیر صفر را دارد اشتر دو کوهانه . یا شتر گسسته مهار . ۱ - شتری که زمام آن پاره شده باشد . ۲ - شخص یا شئ بی نظم و بی ربط . یا شتر یک کوهانه. گونه ای شتر که خاص آسیای غربی و افریقای شمالی است و بالاترین درجات گرما را در صحاری می تواند تحمل کند . گونه ای از آن که در سرعت سیر معروف است جمازه نامیده میشود اشتر یک کوهانه . یا شتر از سوراخ سوزن بر آمدن . کاری غیر ممکن یا بسیار مشکل شدن . یا شتر را بوس ( بوسه ) دادن . کار احمقانه کردن . یا شتر در خانه کسی خوابیدن . به همان درد و مصیبت مبتلی شدن.
مصاحب و هم نشین ناکس و بی قدر
[ گویش مازنی ] /sheter/ شتر
بار شتر باری که به اندازه قدرت حمل یک شتر باشد .
پشکل شتر شتر بلوک
نگهبان شتر راننده شتران ساربان .
بچه شتر
[ گویش مازنی ] /sheter besaatan/
[Camelus bactrianus] [زیست شناسی- علوم جانوری] گونه ای از تیرۀ شتریان و راستۀ زوج سُم سانان به رنگ خاکستری-قهوه ای و با دو کوهان هرمی و پاهایی سخت و خشن که برای راه پیمایی در بیابان های صخره ای آسیا مناسب است
پشکل شتر شتر بالوغ
شتر پای یا نام گیاهی که برگ آن بکف پای شتر ماند .
پای شتر یا شتر پا گیاهی باشد که برگ آن بکف پای شتر ماند .
شتر بالوغ شتر بلوک
صورت شتریکه حیوانات دیگر اجزای او باشند .
( صفت ) ساربان شتربان .
ساربانی شتر بانی .
شتر به مرتع و خار زار داشتن تا خار و گیاه خورد . عدس .
[ گویش مازنی ] /shetere haal/ از ریز مقامات موسیقی – شتر+حال - تکه ای سازی مربوط به نی چوپانی (لـله وا)ترکیب واژه تبری است
و آن کنایه از از امر ممتنع الوقوع باشد
خار شتر
کاروانسرایی که شتران را در آن جا مسکن و غذا دهند و نگهداری کنند طویله شتر اشتر خان .
طویله شتران .

معنی شتر در فرهنگ معین

شتر
(شَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - برگشتگی پلک چشم . ۲ - فروهشتگی پلک پایین . ۳ - انقطاع ، بریدگی ، انشقاق (لب زیرین و غیره ). ۴ - عیب ، نقص .
(شُ تُ) [ په . ] (اِ.) پستانداری است نشخوارکننده از گروه سم داران بدون شاخ با پاهایی که دو انگشت دارد. این حیوان در برابر گرما و تشنگی بسیار مقاوم است . ، ~دیدی ، ندیدی سفارش به کتمان راز. ~ ، ~سواری دولا دولا نمی شه کنایه از: تلاش بیهوده برای پنهان ک
( ~ . پَ لَ)(اِمر.) ۱ - زرافه . ۲ - کنایه از: ناهماهنگی و بی تناسبی .

معنی شتر در فرهنگ فارسی عمید

شتر
۱. بریدگی.
۲. برگشتگی پلک چشم.
۳. (اسم) عیب و نقص.
۴. (ادبی) = اَشتر
۱. پستاندارای نشخوار کننده و حلال گوشت با گردن دراز و پای بلند و یک یا دو کوهان بر پشت.
۲. [عامیانه، مجاز] قاچ خربزه یا هندوانه به همراه پوست، شتری.

شتر در دانشنامه اسلامی

شتر
شتر حیوانی معروف است و از آن در ابواب مختلف فقهی، مانند طهارت، صلات، زکات، حج، جهاد، تجارت، اطعمه و اشربه و دیات نام برده اند.
شتر به لحاظ مراحل سنی دارای اسامی مختلفی است که هر مرحله موضوع احکامی واقع شده است، مانند ابن مخاض ، بنت مخاض ، ابن لبون بنت لبون ، حِقّه ، جذع و جذعه ، ثنیّ و ثنیه و بازل . در ذیل به نمونه هایی از احکام مشترک که در ابواب مختلف آمده اشاره می شود.
احکام شتر
 ۱. ↑ نجفی جواهری، محمدحسن، جواهر الکلام، ج۶، ص۷۷-۷۸.    
...
قرآن دوزخیان (اصحاب شمال) را به شتری که مبتلا به بیماری استسقا شده تشبیه کرده که از خوردن آب سیر نمی شوند.
دوزخیان (اصحاب شمال) مانند شتر تشنه از آب داغ و جوشان دوزخ با حرص و ولع می نوشند.فشـربون علیه من الحمیم• فشـربون شرب الهیم. «و روی آن از آب سوزان می نوشید، و همچون شتران مبتلا به بیماری عطش، از آن می آشامید!» («هیم» جمع «هیماء» است و «هیماء» به شتر تشنه گفته می شود. تشبیه حالت دوزخیان به هنگام نوشیدن از آب داغ جهنم به شتر تشنه بیانگر مطلب یاد شده است.)
← عدم سیرابی کفار
 ۱. ↑ واقعه/سوره۵۶، آیه۵۴.    
مرکز فرهنگ و معارف قرآن، فرهنگ قرآن، ج۸، ص۱۶۵، برگرفته از مقاله «شتر تشنه».    
...
شتر در زبان عربی اسامی متعددی دارند، در قرآن نیز به چند نام از آن اسم برده شده است.
نام های شتر در قرآن به شرح زیر است:
← ابل
 ۱. ↑ قرشی بنایی، علی اکبر، قاموس قرآن، ج۱، ص۱۹.    
مرکز فرهنگ و معارف قرآن، فرهنگ قرآن، ج۱۲، ص۲۴۸، برگرفته از مقاله «حیوان».    
...
حضرت صالح (علیه السّلام) هم چنان به دعوت خود ادامه می داد، ولی روز به روز بر کارشکنی قوم می افزود، صالح (علیه السّلام) که در شانزده سالگی به پیامبری رسیده بود و قوم را به سوی یکتا پرستی دعوت می کرد، حدود صد سال در میان آن قوم ماند و همچنان به راهنمایی آنها پرداخت، ولی (جز اندکی) نه تنها به او ایمان نیاوردند، بلکه با انواع آزارها، روی در روی او قرار گرفتند.
حضرت صالح (علیه السّلام) آخرین اقدام خود را برای نجات آنها نمود و به آنها چنین پیشنهاد کرد:«من در شانزده سالگی به سوی شما فرستاده شدم، اکنون ۱۲۰ سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اینک (برای اتمام حجت) پیشنهادی به شما دارم، و آن این که: اگر بخواهید من از خدایان شما (بتهای شما) تقاضایی می کنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از میان شما می روم (و دیگر کاری به شما ندارم) و شما نیز تقاضائی از خدای من بکنید، تا خدای من به تقاضای شما جواب دهد، در این مدت طولانی هم من از دست شما به ستوه آمده ام و هم شما از من به ستوه آمده اید (اکنون با این پیشنهاد کار را یکسره و یک طرفه کنیم). قوم ثمود: پیشنهاد شما، منصفانه است.
← تقاضای صالح از بتها
صالح (علیه السّلام) همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود، حرکت کردند، ولی هنوز به قوم نرسیده بودند که ۶۴ نفر از آنها مرتد شدند و گفتند: «آن چه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود».وقتی که به قوم رسیدند، آن شش نفر باقیمانده، گواهی دادند که: «آن چه دیدیم حق است»، ولی قوم سخن آنها را نپذیرفتند، و اعجاز صالح (علیه السّلام) را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجیب آن که یکی از آن شش نفر نیز شک کرد و به گمراهان پیوست، و همان شخص (بنام «قدار») آن شتر را پی کرد و کشت.
شتر عجیب، معجزه صالح
در قرآن هفت بار سخن از این شتر با واژه «ناقه» (شتر ماده) آمده است، آفرینش و شیوه زندگی و اوصاف این ناقه از عجائب خلقت است، کوتاه سخن آن که: قوم ثمود با کمال گستاخی به صالح (علیه السّلام) گفتند: «تو از افسون شدگان هستی و عقلت را از دست داده ای، تو مانند ما بشر هستی، اگر راست می گویی معجزه و نشانه ای بیاور.» و چنان که گفته شد، حضرت صالح (علیه السّلام) به قوم سرکش خود پیشنهاد کرد که من دارای معجزه هستم و همین معجزه نشانه صدق و راستی من است، و به شما پیشنهاد می کنم که هر تقاضایی دارید از من بخواهید تا من از خدای خود بخواهم و آن تقاضا تحقق یابد.نمایندگان قوم ثمود که «هفتاد نفر» از برگزیدگان آنها بودند، صالح (علیه السّلام) را کنار کوهی بردند و گفتند: «تقاضای ما این است که از خدا بخواه در کنار همین کوه ناگهان شتری را که بسیار بزرگ و سرخ پر رنگ و دارای بچه ده ماهه در رحم باشد، همین لحظه از دل کوه بیرون آید. صالح تقاضای آنها را پذیرفت و ناگاه حاضران دیدند کوه شکافته شد، و شتری عظیم از دل آن بیرون آمد، و دارای همه آن ویژگی هایی بود که آنها می خواستند.بعضی نوشته اند: این ناقه از میان همان سنگی که قوم ثمود آن را تعظیم می کردند، و در مقابلش قربانی ها می نمودند، به اذن خدا و شفاعت حضرت صالح (علیه السّلام) بیرون جهید، هنگامی که آن سنگ شکافته شد، صدای بسیار بلند و وحشت انگیزی که نزدیک بود عقل ها را از سر خارج سازد برخاست، و کوه به لرزه در آمد، نخست سر شتر از میان سنگ بیرون آمد و سپس به تدریج بقیه اعضای او، تا این که تمام پیکر شتر خارج شد، و روی زمین ایستاد.بت پرستان قوم ثمود که انتظار آن را نداشتند تا به این زودی معجزه صالح (علیه السّلام) آشکار گردد، شگفت زده گفتند: «از خدا بخواه که بچه شتر را نیز از رحمش بیرون آورد.» حضرت صالح از خدا خواست، در همان لحظه بچه آن ناقه از رحم او جدا شد، و به دور مادرش گردش کرد. به این ترتیب، حضرت صالح (علیه السّلام) معجزه صدق پیامبری خود را به طور کامل به آنها نشان داد. در این هنگام آنها چاره ای جز این ندیدند که ایمان بیاورند، اظهار ایمان کردند و تصمیم گرفتند تا نزد قوم خود رفته و معجزه حضرت صالح (علیه السّلام) را به آنها خبر دهند و آنان را به سوی ایمان دعوت کنند، ولی ۶۴ نفر از آنها در مسیر راه مرتد شدند، و یک نفر نیز در شک و تردید افتاد، و در نتیجه تنها پنج نفر در ایمان خود پابرجا باقی ماندند. ناقه صالح دارای ویژگی هایی بود، که هر کدام از آنها می توانست قلوب مردم را جذب کند و باعث ایمان آنها به حضرت صالح شود، از این رو مخالفان سعی داشتند این معجزه را نابود کنند.
تقسیم آب برای مردم و ناقه
...



شتر در دانشنامه ویکی پدیا

شتر
اجتماع شترها در شمال شرقی چاد   گلهٔ شتر در بلوچستان ایران   شترها حوالی کاروانسرای دیر گچین استان قم، پارک ملی کویر   شترها در حال آبخوری در کنار آب انبار (یخچال) دیر گچین   شتر ها در پارک ملی کویر
شتر دوکوهانهشتر یک کوهانهCamelus gigas (fossil)شترچهره (fossil)Camelus sivalensis (fossil)
شُتُر یا اُشتر را که در زبان پهلوی (ushtar) می گفتند حیوانی است نیرومند و تنومند با توش و توان بالا از خانواده شتران؛ شبه نشخوارکننده و با دست و گردنی دراز. بر پشت خود یک ویا دو کوهان دارد که ساختارش از پیه و چربی است. در دین اسلام گوشت او حلال است. اما ذبح آن با دیگر جانوران حلال گوشت متفاوت است و آن را نحر (بریدن گلو) می کنند و اگر سر آن را مانند گوسفند پیش از نحر ببرند گوشت آن حلال نیست. شیرش نیز نوشیده می شود ولی بیشتر کاربرد بارکشی دارد. پشم و پوستش نیز برای ریسندگی و پارچه بافی و کفش دوزی کاربرد دارد.
گونه های دیگری از شتران نیز در آمریکای جنوبی زندگی می کنند، به نام های لاما، آلپاکا، گواناکو که دارای کوهان نیستند.
عکس شتر
شتر خان ملا عباس زالی مربوط به دوره قاجار است و در شهرستان اصفهان، بخش جلگه، روستای قهی واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۸۴ با شمارهٔ ثبت ۱۳۰۰۱ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
فهرست آثار ملی ایران
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری
شتر دوکوهانه یا شتر بلخی گونه ایی از شترسانان است که در خاور دور، آسیای میانه و خاورمیانه زندگی می کند.
ارتفاع شتر تا بین دو کوهان، در شتر ماده ۱۸۰ سانتی متر و در شتر نر ۱۸۵ سانتی متر و طول بدن در شتر ماده ۱۶۳ سانتی متر و در شتر نر ۱۶۸ سانتی متر است.
بلندی شترهای دوکوهانه مغولستان بین ۱۸۰ تا ۲۰۰ سانتی متر و وزن متوسط زنده آن ها ۴۶۰ کیلوگرم است. قطر کوهان ها بین ۳۵ تا ۴۰ سانتی متر است که در شترهای فربه دو کوهان مجموعاً بیش از ۱۰۰ کیلوگرم چربی دارند. شترهای مغولستان سری کوچک، سینه ای پهن و پاهایی تقریباً مستقیم دارند.
دانشمندان معتقدند که برخلاف شتر یک کوهانه که در جنوب عربستان اهلی شده است، شتر دوکوهانه توسط عشایر کوچ نشین آسیای مرکزی، مغولستان و شمال چین اهلی شده اند و این کوچ نشینان شتر دوکوهانه را به منظور حمل و نقل و کارهای سخت اهلی کرده اند. بعدها بر اثر پیشرفت تمدن و به وجود آمدن روستاها و دهکده ها و استقرار عشایر کوچ رو، از شتر دوکوهانه برای شخم زنی و لشکرکشی و استفاده از پشم و گوشت و پوست نیز استفاده شده است. تاریخچه پرورش شتر دوکوهانه در چین به قرن ها قبل از میلاد باز می گردد و سلسله های مختلف پادشاهی چین از این حیوان برای مقاصد گوناگون استفاده می کرده اند.
تاریخچه حضور شتر دوکوهانه در ایران روشن نیست، هرچند که در اوستا کتاب مقدس زرتشتیان که بین سال های ۵۳۰ تا ۵۷۰ پیش از میلاد نوشته شده است اشاره ای فراوان به شتر شده است اما مشخص نیست که منظور از شتر کدام گونه آن است. برخی معتقدند که منظور از شتر در اوستا شتر دوکوهانه بوده و شتر یک کوهانه سال ها بعد و هم زمان با فتوحات ایرانیان در بین النهرین، فلسطین و مصر به ایران وارد شده است. این فرضیه مبتنی بر نقش هایی که بر روی دیوارهای تخت جمشید، که در فاصله زمانی بین قرن ۶ یا ۷ پیش از میلاد ساخته شده می باشد. در جاده ابریشم که نقش بسیار مهمی را در تجارت دنیای قدیم بازی می کرد، از شتر دوکوهانه جهت حمل و نقل ابریشم و سایر محصولات تجاری استفاده می شد. استفاده وسیع از شتر یک کوهانه برای مقاصد عمومی، بارکشی ومیزان تولید سریع گوشت و شیر منجر به عقب نشینی تدریجی شتر دوکوهانه به طرف مناطق شمالی و کشورهائی نظیر قزاقستان ازبکستان مغولستان و غیره گردید جایی که شرایط آب و هوایی و دیگر شرایط اقلیمی برای شتر یک کوهانه بسیار دشوار بوده و ناچار بوده اند که از شتر دوکوهانه استفاده کنند. زیرا شترهای دوکوهانه دارای سم های مقاومی برای راه رفتن در زمین های سنگلاخی بوده اند و همچنین به علت پشم و کرک زیادی که در بدن داشته اند در هوای سرد و باد و طوفان هایی که معمولاً در مناطق سرد و خشک مغولستان و دامنه کوه های هیمالیا وجود داشته حفاظت می شده اند و بنابراین احتمال می رود نسل شترهای دوکوهانه موجود درایران از نسل شترهای ترددی فوق باشد. تعداد فعلی شترهای دوکوهانه در جهان حدود ۲ میلیون نفر می باشند که در کشورهای چین، مغولستان و افغانستان و آسیای مرکزی و به میزان کمتر در ایران و ترکیه و آذربایجان پراکنده اند.
تعداد شترهای دوکوهانه در ایران کمتر از یکصد نفر برآورد گردیده است که در مناطق شمال غربی و شرق کشور (استان اردبیل و گلستان) زیست می کنند که به علت عدم حمایت در تأمین آب و نهاده های دامی (علوفه و...) و اعتبارات بانکی شترداران در خطر جدی انقراض هستند.
شتر دیدی ندیدی! (انگلیسی: Mum's the word) یک اصطلاح متداول در زبان انگلیسی است و ریشه آن به عبارتی در نمایش نامهٔ «هنری ششم: قسمت دوم» اثرِ ویلیام شکسپیر بازمی گردد.
کلمهٔ «Mum» در انگلیسی میانه به معنای «سکوت» است و احتمال دارد از کلمهٔ «mummer» (فردی که پانتومیم اجرا می کند) اخذ شده باشد.
شتر سوری (نام علمی: Camelus moreli) نام یک گونه از سرده شتر است.
شتر وحشی باختر (نام علمی: Camelus ferus) گونه ای شتر وحشی است که نسل آن در حال انقراض است.
شتر یک کوهانه یا شتر عربی گونه ایی از شترسانان است که در آفریقای شمالی و خاورمیانه زندگی می کند.
آنومالی شیر شتر یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر سهل آباد استان خراسان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، طلا است.سنگ میزبان این اندیس دونیت، گرانیت، گرانودیوریت، دیوریت، سرپانتینیت، توف، کنگلومرا، دیاباز، بیوتیت گنیس و سنگ های الترابازیک است در این اندیس، پاراژنز های منیتیت، هماتیت، پیروکسن، کلریت، لیمونیت، پیریت، کرومیت و مالاکیت یافت می شوند.
فهرست اندیس های استان خراسان
پوست شتر از جمله فراورده های جنبی شتر است که در مرحله دوم تولید قرار دارد و این پوست در صنعت کفش سازی، کیف سازی، و زین سازی بکار می رود و همچنین در ساخت مشکلهای آب یا نگهداری شیر از آنها استفاده می شود . ملاحظه شده است که وزن پوست کنده شده از لاشه شتران جوان یکسال و هشت ماهه در حدود ۳۰ کیلوگرم بوده است و در شترهای دو سال و هشت ماهه ۳۲ کیلوگرم و در شترهای سه سال و هشت ماهه ۴۰ کیلوگرم و در شترهای چهارسال و هشت ماهه و بالاتر ۴۵ کیلوگرم بوده است و همچنین نسبت وزن پوست به وزن زنده دام در حدود ۶/۷٪ تا ۹/۷٪ در شتران جوان، و ۹/۶٪ در شتران بالغ بوده است و نسبت پوست به وزن زنده دام در اثر بالارفتن سن شتران کاهش می یابد.
کندن پوست شتر معمولاً بعد از ذبح حیوان و خونگیری لاشه و جدا کردن سر و گردن از بدن صورت می گیرد (زاید و همکارانش ۱۹۹۱) .درباره موارد استعمال پوست شتر کمتر مطلبی به رشته تحریر درآمده است ( ناظر عدل ۱۳۶۵) .
در هندوستان از پوست شتر برای تهیه نوارهائی جهت یراق اسب استفاده می شود. در سومالی کفش و دم پائی از پوست شتر می سازند. از هر قطعه پوست شش جفت دم پائی می توان تهیه نمود(Schinkel 1970) .
۱ . کامبیز ناظر عدل (۱۳۶۵ )پرورش شتر، از انتشارات جهاد دانشگاهی تبریز ۱۳۶۵.
پیشین شتر (نام علمی: Procamelus) نام یک سرده از تیره شتران است.
حسینیه حسن شتر مربوط به دوره متاخر اسلامی دوره قاجار است و در یزد، خیابان انقلاب، کوچه شیخداد، کوچه اول سمت راست، حسینیه حسن شتر واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۲ آبان ۱۳۸۶ با شمارهٔ ثبت ۱۹۹۰۲ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
فهرست آثار ملی ایران
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری
سنگ نگاره کاروان شتر در محوطه تیمره شهر گلپایگان قرار دارد. سنگ نگاره کاروان شتری را نشان می دهد که به وسیله افسارشان به هم متصل هستند. شکل کلاه ساربان به دوره اشکانی شباهت دارد. سبک اثر از نوع رئالیسم است و برای حدود ۲۰۰۰ سال پیش است.
سنگ نگاره های تیمره گلپایگان
علف شتر (نام علمی: Centropodia) نام یک سرده از تیره گندمیان است.
محوطه آب شتر مربوط به دوران های تاریخی پس از اسلام است و در شهرستان آباده، بخش مرکزی، دهستان بیدک واقع شده و این اثر در تاریخ ۲ آبان ۱۳۸۲ با شمارهٔ ثبت ۱۰۵۰۹ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
فهرست آثار ملی ایران
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری
کاروان شتر به زنجیره ای از شترها اطلاق می شود که انسان ها برای جابه جایی کالا یا مسافر از آنها استفاده می کنند. کاروان شتر را شخصی به نام ساربان هدایت و مدیریت می کند. استفاده از کاروان شتر تقریباً منسوخ شده است.
کاروان
تیم بیست قاطر

چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

شتر در دانشنامه آزاد پارسی

شَتر
(در لغت به معنی عیب) اصطلاحی در عروض، از زحاف های مرکب عروضی. جمع زحاف های قبض و خَرم است؛ چنان که از مفاعیلن «م» و «ی» بیفتد و فاعلن بماند. ر کنی که تحت زحاف شتر قرار گیرد، اَشْتر گویند.

نقل قول های شتر

شتر، چهارپایی از خانوادهٔ شترسانان.
• «ای رهنمایان کور که پشه را صافی می کنید و شتر را فرو می برید! وای بر شما...» -> انجیل عهد جدید، متی، ۲۳ - ۲۴
• «آخرین پر کاه کمر شتر را می شکند.»
• «آدم خوب است شتر گلو باشد.»
• «اشتر که چهاردندان شود از آواز جرس نترسد.»
• «اگر شتر پر داشت یک بام سالم در جایی نمانده بود.»
• «اگر علی ساربان است می داند شتر را کجا بخواباند.»
• «به شتر گفتند گردنت کچه، گفت کجام راسته؟»
• «تا فلان کار بشود، دم شتر به زمین می آید.»
• «چشم شور شتر را به دیگ می کند، آدم را به گور.»
• «دور از شتر بخواب، خواب آشفته مبین.»
• «زیر پای شتر نخواب، خواب آشفته مبین.»
• «شتر خالی راه نمیره؟»
• «شتر خفته، بلا دور!»
• «شتر در قطار دیگران خوش نماید.»
• «شتر دیدی ندیدی.»
• «شتر را گم کرده عقب مهارش می گردد.»
• «شترسواری دولا دولا نمیشه.»
• «شتر که کاه (علف) می خواهد، گردن دراز می کند.»
• «شتر نقاره خانه است، از صدای طشتک وطبلک رم نمی کند.»
• «شتر هرچه از خار بدش می آید، از گوشه لبش سبز می شود.»
• «شتری است که در خانهٔ همه می خوابد.»
• «کُره داده شتر می خواهد.»
• «کینهٔ شتری داشتن»
• «گاهی با شتر از سوراخ سوزن گذشتن، گاهی پیاده از دروازه بیرون نرفتن.»
• <<شتر در خواب بیند پنبه دانه،گهی لف لف خورد گه دانه دانه>>
• «این شتری که در خانه ی همه می خوابه.»
• «تا مست نباشی نبری بار غم یار // آری شتر مست کشد بار گران را» -> سعدی
• «آن یکی پرسید اشتر را که هی// از کجا می آیی ای اقبال پی// گفت از حمام گرم کوی تو// گفت خود پیداست از زانوی تو» -> مولوی
• «اسب تازی دوتک رود به شتاب// شتر آهسته می رود شب و روز» -> سعدی
• «اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب / گر ذوق نیست تورا کژطبع جانوری» -> سعدی
• «اشتر نادان به نادانی فروخسبد به راه// بی حذر باشد از آن شیری که اشترافکن است» -> منوچهری دامغانی
• «اشتر و استر فزون کردن سزاوار است اگر// بار عصیان تورا بر اشتر و استر برند» -> سنایی
• «اگر اشتر و اسب و استر نباشد// کجا قهرمانی بود قهرمان را» -> ناصرخسرو
• «بخت بد با کسی که یار بود// سگ گزدش ار شتر سوار بود» -> ناشناس
• «جز بدین مستی کجا یارم کشیدن بار غم// بار افزون تر کشد چون مست باشد اشتری» -> ادیب پیشاوری
• «چو کاهل بود نافه در خاستن// چه باید به خلخالش آراستن» -> امیر خسرو
• «دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد// چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد» -> سعدی
• «شتران مست شدستند، ببین رقص جمل// ز اشتر مست که جوید ادب و علم و هنر» -> مولوی
• «شتر در خواب بیند پنبه دانه// گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه» -> ناشناس
• «شنیدم من که موشی در بیابان// مگر دید اشتری را بی نگهبان// مهارش سخت بگرفت وروان شد// که با اشتر به آسانی توان شد// چو آوردش به سوراخی که بودش// نبودش جای آن اشتر چه سودش// بدو گفت اشتر، ای گم کرده ره را// من اینک آمدم کو جای ما را// کجا آیم درون ای تنگ روزن// چومن اشتر بدین سوراخ سوزن» -> عطار نیشابوری
• «عقل تا جوید شتر از بهر حج// رفته باشد عشق بر کوه صفا» -> مولوی
• «گرگ گرسنه چو گوشت یافت نپرسد// کاین شتر صالح است یا خر دجال» -> سعدی
• «گر علی ساربان بُوَد داند// که شتر را کجا بخواباند» -> حکیم سوری
• «نترسم من از کبک یافه سرای// که اشتر نترسد ز بانگ درای» -> اسدی طوسی

شتر در جدول کلمات

شتر
سار
شتر بارکش
لوک
شتر بی کوهان
لاما
شتر تازی
ابل
شتر تند رو
هیون
شتر تیزرو
جمار
شتر جدولی
باران
شتر دو کوهان
بختی
شتر سیاه رنگ
اربک
شتر عرب
ابل

معنی شتر به انگلیسی

camel (اسم)
شتر ، رنگ شتری

معنی کلمه شتر به عربی

شتر
جمل
نعامة
جمل

شتر را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمد حسین شاه علی ١٢:٥٣ - ١٣٩٦/٠٦/١١
camel
|

واژگا ١١:٢٨ - ١٣٩٧/٠٥/١٠
شتر اِشتر ایشتر اُشتر اوشتر اوشطر اوشطار اوشکار
سِتر اِستر ایستر اُستر اوستر اوسطر اوسطار اوسکار
این احتما هست که شتر استاد کار بوده برای یافتن آب و سپس انسان برتری گرفته باشد با علامت گذاری در مسیر و بر سر منشع آب
این 3 واژه او سا تر /کر
او= آب
سا= همه
تر !!! طر /تار /طار / کر / کار


|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• شتر وحشی باختر   • شتر به عربی   • شتر دوکوهانه   • شتر یک کوهانه   • شتر یک‌کوهانه   • پرورش شتر   • انواع شتر   • نقاشی شتر   • معنی شتر   • مفهوم شتر   • تعریف شتر   • معرفی شتر   • شتر چیست   • شتر یعنی چی   • شتر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی شتر
کلمه : شتر
اشتباه تایپی : ajv
آوا : Sotor
نقش : اسم
عکس شتر : در گوگل


آیا معنی شتر مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )