انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1072 100 1

صفا

/safA/

مترادف صفا: پاکی، پاکیزکی، طهارت، طهر، قدس، نظافت، خلوص، صفوت، آشتی، صلح، طراوت، لطافت، نزهت

متضاد صفا: تیرگی، کدورت

برابر پارسی: یکرنگی، شاداب، خرمی

معنی اسم صفا

اسم: صفا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: safā) (عربی) داشتن رفتار و کرداری همراه با دوستی و صمیمیت، یکرنگی، خلوص و صمیمیت، (در اعلام) نام جایی در مکه در دامنه ی کوه ابوقبیس که حاجیان سعی خود را در آنجا تکمیل می کنند، (در عرفان) پاکی در برابر کدورت را می گویند در اصطلاح یعنی پاکی طبع از زنگار کدورت و دوری از مذمومات - یکرنگی، خلوص، صمیمیت، نام یکی از گوشه های موسیقی ایرانی، نام کوهی در مکه

معنی صفا در لغت نامه دهخدا

صفا. [ص َ ] (ع مص ) روشنی. (منتهی الارب ). صافی شدن. (مصادرزوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). پاک و بی غش و بی کدورت شدن. (غیاث اللغات ). || (اِمص ) پاکیزگی. (دهار). پاکی. مقابل کدورت ، مقابل تیرگی :
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم.
ناصرخسرو.
ولیکن تو آن می شمر پارسا
که باطن چو ظاهر ورا باصفاست.
ناصرخسرو.
با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس
یار در غار است با تو غار گو پرمار باش.
سنائی.
در این نزدیکی آبگیری دانم که آبش بصفا زدوده تر از گریه ٔ عاشق است... (کلیله و دمنه ). صفای آب آن چون آئینه بی شک تعیین صورتها نمودی. (کلیله و دمنه ).
روح القدس آن صفا کزو دید
از مریم پاک جان ندیده ست.
خاقانی.
کرم جستن از عهد خاقانیا بس
کزین تیره مشرب صفائی نیابی.
خاقانی.
فروغ فکر و صفای ضمیرم از غم بود
چو غم بمرد، بمرد آن همه فروغ و صفا.
خاقانی.
عکس یک جامش دو گیتی مینماید کز صفاش
آب خضر و آینه جان سکندر ساختند.
خاقانی.
ای خسروی که خاطر تو آن صفا گرفت
کز وی نمونه ای است به هر کشور آینه.
خاقانی.
داد صفاهان ز ابتدام کدورت
گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان.
خاقانی.
دل چو صافی شد حقیقت را شناسا میشود
از صفاآئینه منظور نظرها میشود.
ظهیرفاریابی.
و خمر کلمات او برراوق نقد و ارشاد پدر صفا یافته. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی نسخه ٔ خطی ص 255).
تأمل در آئینه ٔ دل کنی
صفائی بتدریج حاصل کنی.
سعدی.
به یک خرد، مپسند بر وی جفا
بزرگان چه گفتند خذ ما صفا.
سعدی.
اگر صفای وقت عزیزت را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقی است... (گلستان ).
چو هر ساعت از تو به جائی رود دل
بتنهائی اندر صفائی نبینی.
سعدی (گلستان ).
|| خلوص. یکرنگی. صمیمیت. اخلاص. مودت. (مخصوصاً در اصطلاح عرفا) :
ز صف ّ تفرقه برخیز و بر صف ّ صفا بگذر
که از رندان شاه آسا سپاه اندر سپاه اینک.
خاقانی.
چون پای درکند ز سر صفه ٔ صفا
سر برکند بحلقه ٔ اصحاب کهف شام.
خاقانی.
خاقانیا عروس صفا را بدست فقر
هر هفت کن که هفت تنان دررسیده اند.
خاقانی.
مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند
جان قدح بصد زبان لاف صفای نو زند.
خاقانی.
طریق صوفیان ورزم ولیکن از صفادورم
صفا کی باشدم چون من سر خمّار می دارم.
عطار.
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند.
سعدی.
مپندار سعدی که راه صفا
توان رفت جز در پی مصطفا.
سعدی.
مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا. (گلستان ). بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. (گلستان ).
بر سر خشم است هنوز آن حریف
یا سخنی میروداندر صفا.
سعدی.
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
چاره ٔ عشق احتمال ، شرط محبت وفاست.
سعدی.
ازآن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد.
حافظ.
|| پاکیزگی : صفای خانه آب است و جارو.
|| طراوت. و با آوردن ، دادن ، داشتن ، کردن ، ترکیب گردد. رجوع به ذیل این لغات شود.
- از صفا افتادن ؛ بی رونق شدن :
چو بی دماغ شدی گلشن از صفا افتاد
حنا ببند که بخت بهار بگشاید.
تأثیر (ازآنندراج ).
- باصفا ؛ باطراوت. نَزِه. خرم. دلکش : من در خانه ای بودم بغایت باصفا... (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی مؤلف ص 170).
- || بااخلاص. بامودت :
یکی گفت با صوفئی باصفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا.
سعدی.
- بی صفا ؛ بی طراوت. کدر.
- || بی اخلاص.ناصمیمی. بی مودت :
تشنه بر خاک گرم مردن به
کآب سقای بی صفا خوردن.
سعدی.
در کوه و دشت هر سبعی صوفیی بدی
گر هیچ سودمند بدی صوف بی صفا.
سعدی.
مگر کان سیه نامه ٔ بی صفا
به دوزخ رود لعنت اندر قفا.
سعدی.
پرده ای زرنگار در بر داشت
ناگه از روی بی صفا برداشت.
سعدی.
|| (اِ) سنگ سخت. (منتهی الارب ). سنگ لغزان. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). || نام آهنگی از آهنگ های موسیقی. || (اِمص ) صلح.آشتی. سازش : می خواهم ایشان را با همدیگر صفا دهم... (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی مؤلف ص 116). مرا با اهل خود بحثی شد و در اندک فرصتی باز بااو صفا کردم... (انیس الطالبین ایضاً ص 116). فرمودند فلان کس با یکی خصومتی کرده است... می خواهم ایشان را با همدیگر صفا دهم. (انیس الطالبین ). || (اِ) ج ِ صفاة. (منتهی الارب ). رجوع بدان لغت شود.

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) نهری است به بحرین و آن شاخابه ٔ عین محلم است. (معجم البلدان ).

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) قلعه ای است به بحرین و هجر. ابن فقیه گوید: صفا قصبه ٔ هجر است ویوم الصفا از ایام عرب است. جریر گوید :
ترکتم بوادی رحرحان نسأکم
و یوم الصفا لاقیتم الشعب اوعرا...
(از معجم البلدان ).

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) بلدی است در بلاد تمیم. (معجم البلدان ).

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) مکان بلندی است از کوه ابوقبیس ، بین آن و مسجدالحرام عرض وادی است که راه و بازار است. نصیب گوید :
و بین الصفا والمروتین ذکرتکم
بمختلف من بین ساع و موجف
و عند طوافی قد ذکرتک ذکرة
هی الموت بل کادت علی الموت تضعف...
(معجم البلدان ).
و دامن کوه ابوقبیس صفا است و آنچنان است که دامن کوه را همچون درجات بزرگ کرده اند و سنگها بترتیب رانده که بر آن آستانها روند خلق ، و دعا کنندو آنچه می گویند صفا و مروه کنند آن است. (سفرنامه ناصرخسرو چ برلن ص 98).
گفت نی گفتمش چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم.
ناصرخسرو.
این برفراز آنکه تو گوئیش حاجی است
انگار کو به مکه و رکن و صفا شده است.
ناصرخسرو.
به زمزم و عرفات وحطیم و رکن و مقام
به عمره و حجر و مروه و صفا و منی.
ادیب صابر.
رفته و سعی صفا و مروه کرده چار و سه
هم بر آن ترتیب کز سادات و اعیان دیده اند.
خاقانی.
چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو
کم از مروه ٔ با صفائی نیابی.
خاقانی.
دندانه های برجش یک یک صفا و مروه
سر کوچه های شهرش صف صف منی و مشعر.
خاقانی.
کوه صفا بطرف شرقی مسجد حرام است. (نزهة القلوب چاپ اروپا ج 3 ص 17).
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت.
حافظ.

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) دهی از دهستان اوغاز بخش باجگیران شهرستان قوچان. 39000گزی جنوب باختری باجگیران سر راه مالرو عمومی باجگیران به بی بهره. کوهستانی. سردسیر. سکنه 106 تن. آب آن از چشمه. محصولات غلات و تریاک. شغل اهالی زراعت ، مالداری ، قالیچه و گلیم و جوراب بافی. راه مالرو. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) دهی از دهستان رابر بخش بافت شهرستان سیرجان. 45هزارگزی خاور بافت. سر راه مالرو بافت به سید مرتضی. کوهستانی. سردسیر. دارای 144 تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول غلات و حبوبات. شغل اهالی زراعت. راه مالرو. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) (حاج میرزا...) ملقب به قنبرعلی شاه از مردم مازندران. تولد وی به سال 1212 و وفات او به سال 1291 هَ. ق. بوده است و در تکیه ٔ صفائیه جنب کوه طبرک ری مدفون است. (از سعدی تا جامی ص 402). و رجوع به طرایق الحقایق ج 2 ص 107 شود.

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) نام وی میرزا ابراهیم و از اعاظم اهالی دارالعلم شیراز و از سلسله ٔ سادات دشتکی و به وفور ذهن و جودت طبع ممتاز و از فرزندان غیاث الدین منصور و علو نسب وی در آن دیارمشهور... و حریفی شوخ طبع و خندان و ظریفی حریف و نکته دان بود، بصحبت اهل کمال راغب و آنان نیز صحبت وی را طالب بودند. مکرر صحبتش اتفاق افتاد الحق حضرتش در کمال فطانت و کیاست و طبع او در نهایت شکفتگی و سلامت بود... در آخر نادری بعالم بقا شتافت. از اوست :
ای که بی قدرترین ذره ٔ خاک در عشق
شوداز شعشعه ٔ حسن تو خورشید سریر
ای که بر چین جبین همه خوبان جهان
طعنه بر محفل ناز تو زند موج حصیر
چند روزیست که بر صفحه ٔ نظاره ٔ تو
صورت عجز کند خامه ٔ مژگان تصویر...
که شبیخون زده بر مردم چشمت بفسون ؟
که نگاه تو بعجز آمده چون طفل اسیر.
(آتشکده ٔ آذر ذیل احوال شعرای معاصر مؤلف ).
و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

صفا. [ ص َ ] (اِخ ) لقب شمعون است که پطرس تفسیر فرموده و آن کلمه ٔ یونانی است بمعنی سنگ. یوحنا 1: 42. (قاموس کتاب مقدس ).

معنی صفا به فارسی

صفا
لواسانی ( میرزا ) علی محمد دانشمند و شاعر ایرانی دوره اواخر ناصر الدین شاه قاجار( قر. ۱۳ ه.). وی برادر کهتر میرزا محمد جعفر حکیم الهی و پسر میرزا حسنعلی است و خاندان و بفضل و کمال مشهور و نزد سلاطین افشاریه و قاجاریه بعزت موصوف بوده اند. صفا در آغاز شباب بتحصیل کمالات کوشیده و علاوه بر کسب علوم در حسن خط استاد مسلم رمان خویش بود . او مدتها در تهران و کرمان اقامت گزید و بکسب معرفت پرداخت .
۱ - ( مصدر ) صافی شدن پاک و بی غش و بی کدورت شدن . ۲ - ( اسم ) پاکیزگی مقابل کدورت تیرگی . یا از صفائ افتادن . بی رونق شدن . یا صفائ ذهن . استعداد نفس آدمی برای استخراج امر مطلوب . ۳ - خلوص یکرنگی صمیمیت . ۴ - تمییزی نظافت . ۵ - طراوت . ۶ - آشتی صلح . ۷ - تفرج تماشا . ۸ - ( اسم ) یکی از گوشه های شور .
لقب شمعون است که پطرس تفسیر فرموده و آن کلمه یونانی است بمعنی سنگ
ده کوچکی از دهستان دو آب بخش اردل شهرستان شهرکرد
آراینده صف
۱ - ایجاد صفا کردن . ۲ - با مقدم خود صاحبخانه و مجلسیان را شاد کردن : صفا آوردید .
( صفت ) آنکه یا آنچه از صفا سرشته و پرورده باشند .
( صفت ) آنکه یا آنچه از صفا سرشته و پرورده باشند .
دهی است از دهستان گوی آغاج بخش شاهین دژ شهرستان مراغه در ۳۱ کیلومتری جنوب شرقی شاهین دژ و ۸/۵ کیلو متری جنوب راه ارابه رو شاهین دژ به تکاب کوهستانی و معتدل ۷٠۵ تن سکنه آب از چشمه محصول غلات بادام جبوبات کرچک شغل مردم زراعت و گله داری صنعت دستی جاجیم بافی است .
( صفت ) آنکه یا آنچه دارای صفا و طراوت است طری .
دارای طراوت و صفا بودن : طراوت .
( مصدر ) ۱ - رونق و جلا دادن زدودن . ۲ - پاک و پاکیزه کردن . ۳ - ستردن موی سر و صورت : سر و صورت را صفا داد . ۴ - روشنایی باطن به کسی دادن .
پاکیزه کردن
( مصدر ) ۱ - صمییت داشتن دوست بودن . ۲ - دارای لطف و طراوت بودن : این باغ صفایی ندارد . ۳ - دارای معنویت و طهارت ضمیر بودن .
مهربانی داشتن
( مصدر ) خوش باش زدن خوش باد گفتن .
عمل صفا دادن جلا دادن زدودن .
( مصدر ) ۱ - آشتی کردن صلح کردن . ۲ - شاد کردن خشنود کردن . ۳ - عیش و عشرت کردن . ۴ - نوعی مصاحفه و آن چنانست که پنجه های یکدیگر را به هم پیوندند و هر یک دست دیگری را می بوسد . ۵ - مردن : فلانی صفا کرد .
( اسم ) ( تصوف ) صداقت و حقیقت روحانی .
کنایه از صوفیان
( صفت ) مفرح مقابل باصفا : ( این باغ بی صفا نیست . )
دهی از دهستان ویسه
محل نشستن در باغ
خلوص راستی

معنی صفا در فرهنگ معین

(صَ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - طراوت دادن . ۲ - تراشیدن موی صورت .
( ~ . تَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - پاک و بی غش بودن . ۲ - زنده دل بودن .
(صَ. زَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) خوش باد گفتن .
(صَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - آشتی کردن . ۲ - عیش و عشرت کردن .

معنی صفا در فرهنگ فارسی عمید

صفا
۱. صمیمیت، یکرنگی.
۲. پاک، روشن، و خالص شدن.
۳. [عامیانه] تفریح.
٤. خوشی و خرمی.
٥. (اسم) (موسیقی) گوشه ای در دستگاه شور.
٦. [قدیمی] پاکی، پاکیزگی.
٧. [قدیمی] روشنی.
* صفا دادن: (مصدر متعدی)
۱. زدودن چیزی و به آن جلا و رونق دادن.
۲. پاک و پاکیزه کردن.
* صفا داشتن: (مصدر لازم)
۱. باصفا بودن.
۲. دارای لطف و طراوت بودن.
۳. ضمیر پاک داشتن.
* صفا کردن: (مصدر لازم)
۱. شادی و خوشی کردن.
۲. [قدیمی] صلح کردن، آشتی کردن، سازش کردن: بیار باده و آماده ساز مجلس عیش / که شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده ست (عرفی: ۲۱۹).
۱. بی طراوت.
۲. کدر.
۳. بی اخلاص: تشنه بر خاک گرم مردن به / کآب سقایِ بی صفا خوردن (سعدی۲: ۷۰۷).

صفا در دانشنامه اسلامی

صفا
(به فتح اول)، صفا، صفوان، و صفواء، هر سه به معنای تخته سنگ پهن و صاف است.
در آیه شریفه آمده است: «إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِاللَّهِ...» و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «از آن آغاز کنید که خداوند بدان آغاز کرده است». بنابراین، در سعی حج و عمره، آغاز کردن سعی از صفا و ختم نمودن آن به مروه واجب گردید. صفا تپه ای سنگلاخی است که آغاز مسعی از جنوب است و سعی از محل آن شروع می شود.
در گذشته، صفا چسبیده به کوه ابوقبیس بود اما در دوره حکومت سعودی به هنگام توسعه حرم جدید، بین این دو کوه آبراهه ای برای سیل شکافته شد. برای این کار کوه را تراشیدند و بدین ترتیب، آب از میان مسجد و کوه جریان می یابد.
صفا
معنی صَفّاً: صف - صفي وصف نشدني ( اگر مفعولٌ فیه واقع شده باشد)
معنی صَفْوَانٍ: سنگ صاف و سخت ( هم معنی با کلمه صفا)
معنی مَرْوَةَ: نام كوهي بوده در نزديكي كعبه كه يكي از اعمال حج ، هفت مرتبه طي كردن مسافت بين محل اين كوه و كوه صفا است با نام سعي صفا و مروه (فاصله اين دو كوه حدود ۴۲۰ متر است کلمه صفا در لغت به معناي سنگ سخت و صاف است ، و کلمه ي مروه نيز به معناي سنگ سخت است . ا...
معنی مُقَصِّرِينَ: کوتاه کنندگان - آنان که عمل تقصیر را انجام می دهند ( یکی از اعمال حج که کوتاه کردن ناخن بعد از سعی صفا و مروه می باشد و با این عمل از احرام خارج می شوند)
معنی غِلْمَانٌ: غلامان -جوانان - نوجوانان- پسربچه ها - خدمتکاران (غلمان نيز مانند حور از مخلوقات بهشتيند ، که از شدت زيبايي و صفا و حسن مانند لؤلؤاي هستند که از ترس دستبرد اجانب در گنجينهاش جاي ميدهند )
معنی لْيَطَّوَّفُواْ: باید که طواف کنند(در اصل "لِيَطَّوَّفُواْ "(صيغه امر غائب بوده )كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است. معناي طواف کردن ، دور چيزي گردش کردن است ، که از يک نقطه نسبت به آن چيز شروع شود و به همان نقطه برگردد لذا معناي طواف در عبارت "وَلْيَطَّ...
معنی مَّعِينٍ: آب جاري بر روي زمين (در عبارت"وَءَاوَيْنَاهُمَا إِلَیٰ رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِينٍ:هر دو را به سرزميني بلند که جايي هموار و چشمه سار بود منزل داديم ")-زلال (کلمه معين در نوشيدنيها به معناي آن نوشيدني است که از پشت ظرف ديده شود ، مانند آب و شرا...
ریشه کلمه:
صفف‌ (۱۴ بار)

«صَفّ» در اصل، معنای مصدری دارد، و به معنای قرار دادن چیزی در خط صاف است، ولی در اینجا معنای اسم فاعل را دارد.
. صفّ به معنی صف کشیدن و در صف کردن است. لازم و متعدی به کار می‏رود و آن این که اشیاء مانند انسان و غیره در یک ردیف و خط مستوی قرار گیرند. ، . صفّاً در هر دو آیه ممکن است مفعول مطلق باشد. و ممکن است جمع صافّ و نصب آن برای حالیّت باشد چنانکه طبرسی و راغب گفته‏اند. در اقرب از جمله معانی صفّ گفته: القوم المصطفّون». * . معنی آیات در «تلی» مشروحاً گذشت. ایضاً صفّ به معنی باز کردن پرنده هاست بالهای خود را به طوری که حرکت نکند در اقرب آمده . هردر آسمان‏ها و زمین اند و پرندگان بال گشوده خدا را تسبیح می‏کنند. . ظاهراً مراد از «صافّاتٍ وَ یَقْبِضْنَ»بیان پرواز از پرندگان است و حقیقت آن گشودن بال و جمع کردن آن است. و به قولی: بعضی از آنها بال گشوده اند و بعضی بال زن به معنی صنبف و دفیف. * . این آیه بنا به ما قبل آن، قول جنّ‏ها استو گفته‏اند آن کلام ملائکه است رجوع شود به «تلی» تفسیر «وَالتّالِیاتِ ذِکْراً». * . نام خدا را در آن حال که به پا ایستاده‏اند بر آنهایاد کنید. صوّاف جمع صافّه است. مراد شتران قربانی است که ایستاده و بسته شده‏اند به قول ابن عباس. در جوامع الجامع فرموده: در حالیکه ایستاده و دستها و پاهایشان را صف کرده و دست هایشان تا زانو بسته شده است. المیزان از کافی از عبداللّه بن سنان از امام صادق علیه السلام درباره «فَاذْکُرُوا اسْمَ اللّهِ عَلَیْها صَوافَّ» نقل کرده که فرموده: آن در موقعی است که صف کرده شوند از برای نحر دو دستش از پا تا زانو بسته می‏شود... * . یعنی: کاسه‏های نهاده. و پشتی‏های صف کرده (ردیف هم).
صفا در صفا: یادداشت های سفر حج با هیئت پزشکی، اثر سید منصور گتمیری، سفرنامه سفر هیئت پزشکی جمهوری اسلامی ایران به بیت الله الحرام می باشد که در سال 1375ش، به حج اعزام شده است.
نویسنده، کتاب را به انگیزه یادآوری خاطرات حج، به نگارش درآورده است
کتاب با مقدمه نویسنده آغاز و مطالب در عناوین مختلف و متعددی عرضه شده است.
اثر حاضر، حاصل یادداشت هایی است که نویسنده در سفر حج، جمع آوری کرده است؛ یادداشت هایی که در طول روزهای چهاردهم اسفند سال 1375 تا بیست و ششم فروردین سال 1376 در روزنامه جمهوری اسلامی و با عنوان «سعی با صفا» به چاپ رسیده و پس از آن، با اندکی حذف و اضافه، به مجموعه ای مناسبِ چاپ تبدیل شده است
در مقدمه، به بیان انگیزه و چگونگی نگارش کتاب پرداخته شده است. نویسنده خود به این نکته اشاره دارد که: «چاپ و انتشار این کتاب شاید در نگاه نخست، کاری زاید به حساب آید؛ چراکه در خصوص حج، بزرگان زیادی خاطره های زیادی نوشته اند؛ بزرگانی که اندیشه و قلمشان شایسته نگارش موضوع مهمی چون حج بوده است... اما حیفم آمد که لحظات پرشور و به یادماندنی آن سفر معنوی و مقدس را به بند قلم نکشم»
ذبیح الله صفا فرزند سید علی اصغر فرزند میر صفی بود که در 1290 خورشیدی در شه میرزاد سمنان زاده شد
وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در همان جا (شه میرزاد سمنان) و بابل به پایان برد و در 1304 به تهران رفت و در دانش سرای عالی در رشته زبان و ادبیات فارسی، فراگیری دانش را پی گرفت و سرانجام در 1322 فارغ التحصیل شد و رساله دکتری اش را با عنوان «حماسه سرایی در ایران» نوشت.
او دوران کوشش های ادبی خود را از 1312 آغاز کرد و در برخی از جراید مانند مهر، ایران امروز، تعلیم و تربیت، جلوه، سخن، پشوتن، یغما، دانش، فرهنگ، مربی، تمدن و...، مقالات فراوانی در باره موضوع های ادبی، تاریخی و فلسفی چاپ کرد و از 1322 به استادی تاریخ ادبیات فارسی در دانش کده ادبیات منصوب شد و افزون بر این، به کارهای دیگر اداری مانند معاونت و سپس کفالت اداره دانش سراهای مقدماتی (1320) و ریاست اداره تعلیمات عالیه و تعلیمات متوسطه وزارت فرهنگ، ریاست بخش تبلیغات شیر و خورشید سرخ، عضویت یونسکو در ایران و عضویت هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس های عمومی یونسکو (1948، 1949، 1950، 1954، 1956 و 1958) پرداخت. وی چند سال نیز رئیس اداره کل انتشارات و تألیفات دانش گاه تهران بود. صفا در باره ادبیات فارسی پژوهش های بسیاری سامان داد و کتاب های فراوانی نوشت.
صفا پس از خدمت وظیفه عمومی با عنوان دبیر زبان و ادبیات فارسی در رشته ادبی دبیرستان شرف تهران کار کرد و پس از دریافت مدرک دکتری، از 1322 برای تدریس تاریخ ادبیات فارسی در دانش کده ادبیات تهران برگزیده شد و از آن پس، نخست با عنوان دانش یار و بعد به عنوان استاد در همان جا به تدریس پرداخت. وی هم چنین زمانی سردبیر مجله مهر بود و در 1315، سردبیری آن را به عهده گرفت تا اینکه در 1320، امتیاز مجله سخن به نامش صادر و به سردبیری دکتر ناتل خانلری و مدیریت او تا یک سال اداره شد. امتیاز روزنامه شباهنگ نیز چهار سال از آن او بود و از 1326 تا پنج سال، مقاله ها و آثارش در مجله ارتش به چاپ می رسید تا دوره بازنشستگی، سردبیری مجله دانش کده ادبیات را به عهده داشت.
آیین سخن، اخوان الصفا، تاریخ ادبیات در ایران، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا میانه قرن پنجم هجری، تاریخ مختصر تحول نظم و نثر پارسی، ترجمه رافائل، ترجمه کیانیان، تصحیح و چاپ اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، حماسه سرایی در ایران، دانش های یونانی در شاهنشاهی ساسانی، گنج سخن، گنج و گنجینه، مزداپرستی در ایران قدیم، مقدمه و تعلیقات و حواشی دیوان عبدالواسع جبلی، داراب نامه محمد بیغمی و دیوان سیف الدین محمد فرغانی، تنها اندکی از آثار و کارهای پر شمار اویند.
تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی (صفا)
صفا و مروه، دو کوه معروف در مکّه می باشد.
صفا و مروه نام دو کوه کوچک، متصل به مسجد الحرام است. صفا در قسمت جنوبی مسجد الحرام و مروه در ناحیه شمال شرقی آن قرار دارد. فاصله میان این دو کوه که « مسعی » نام دارد ۵/ ۳۹۴ متر است. صفا و مروه در گذشته بزرگ تر و بلندتر بوده اند، لیکن به مرور زمان و در پی توسعه مسجد الحرام از حجم و ارتفاع آن ها کاسته شده است. هم اکنون ارتفاع صفا حدود هشت متر است. از مروه نیز قسمت کمی باقی مانده بود که در سال ۱۳۷۴ (ه. ش) با هدف گسترش محدوده دور زدن سعی کنندگان، آن را هم برداشته و در انتهای آن دری به بیرون گشوده اند و از مروه تنها نشانه ای باقی مانده است
صفا و مروه در قرآن
در قرآن کریم به نام این دو کوه تصریح و از آن دو به عنوان شعائر الهی یاد شده است از احکام مرتبط با آن در باب حج سخن گفته اند.
آداب سعی و صفا
سعی بین صفا و مروه، یعنی هفت بار پیمودن مسافت میان آن دو از واجبات و ارکان حج و عمره است. از آداب سعی آن است که حج گزار پیش از سعی برکوه صفا بالا رود، به گونه ای که کعبه را ببیند و سپس به رکن حجرالاسود رو کند و دعاهای وارد شده را بخواند طول دادن وقوف بر صفا مستحب است و بنابر آنچه در روایات آمده، از آثار آن زیاد شدن مال و ثروت می باشد به تصریح برخی، برداشتن سنگ از صفا و مروه جایز نیست و اگر کسی بردارد واجب است آن را به جایش برگرداند
صفا و مَرْوه دو کوه کم ارتفاع در ضلع شرقی مسجد الحرام. فاصله بین این دو کوه مسعی نام دارد و محل انجام یکی از مناسک حج و عمره به نام سعی است. بنابر نقل های تاریخی، کوه صفا و مروه مکانی است که هاجر بین آن دو جهت یافتن آب برای اسماعیل(ع) جستجو می نمود. کوه صفا، نقطه شروع دعوت علنی پیامبر اسلام(ص) بود. همچنین در روز فتح مکه پیامبر بر فراز آن رفت و بشارت فتح مسلمانان را به مردم داد. نام این دو کوه یک بار در قرآن ذکر شده و در روایات اسلامی درباره علت نامگذاری آن دو، بزرگداشت آنها به عنوان یکی از شعائر اسلامی، ثواب سعی بین این دو کوه و... مطالبی ذکر شده است.
صفا و مروه، دو کوهی هستند که در ضلع شرقی مسجدالحرام (کوه صفا در قسمت جنوب شرقی مسجدالحرام و کوه مروه در ناحیه شمال شرقی) در محلی به نام مسعی و با فاصله ای حدود ۳۹۵ متر رو در روی یکدیگر قرار گرفته اند.
کوه صفا، کوه کم ارتفاعی است در دامنه کوه «ابوقبیس». معنای آن در لغت، به معنی سنگ سخت و صاف است. کسی که بر بالای صفا بایستد، روبه روی حجرالاسود قرار می گیرد.
صفا بخشی کوچک از کوه «ابوقبیس» است که در جنوب مسجدالحرام قرار گرفته و مروه قسمتی کوچک از کوه «قعیقعان» می باشد که در شمال شرقی مسجد واقع شده و محل سعی که به آن «مسعی» می گویند، در فاصله میان این دو است که به دو مسیر رفت و برگشت تقسیم کرده اند.
در قران کریم آمده است :«ان الصفا و المروة من شعائر الله» (بقره 158)؛ صفا و مروه از علائم و نشانه های خداست.
در جاهلیت مشرکان سعی می کردند و بتی روی صفا نهاده بودند و بت دیگری روی مروه و در هر بار که به صفا یا مروه می رسیدند این دو بت را به تبرک مس می نمودند. مسلمانان می پنداشتند که سعی میان صفا و مروه برای حرمت آن بتهاست پس سعی معصیت است. خداوند تعالی فرمود خود صفا و مروه از شعائر الهی و علائم الهی است و سعی برای حرمت بت یا جای بت ها نیست.
بر بالای مسعی طبقه دومی نیز ساخته شده که حجاج غیرشیعه در آنجا به سعی می پردازند ولی از آنجا که طبقه دوم میان دو کوه واقع نشده، سعی میان آن ها از نظر فقهای شیعه دارای اشکال است.
امام صادق علیه السلام درباره وجه تسمیه این دو می فرماید: «آدم مصطفی» پس از اخراج از بهشت بر فراز یکی از این دو فرود آمد و نام کوه از (مصطفی) گرفته و صفا نامیده شد و «حوّا» بر کوه دیگری فرود آمد و اسم آن از «مرأه» که به معنای زن است، اتخاذ گردید و مروه نام گرفت.
در روایت دیگر امام علیه السلام می فرماید: وقتی ابراهیم، اسماعیل را در سرزمین مکه گذاشت، آن کودک تشنه شد. مادرش (هاجر) بر بالای کوه صفا رفت و فریاد زد: آیا در این وادی کسی هست؟ سپس به طرف مروه و بر آن کوه بالا رفت و فریاد زد: آیا در این وادی کسی هست؟ پاسخی نشنید تا هفت بار این کار ادامه یافت، از این رو خداوند سعی میان صفا و مروه را هفت بار سنت قرار داد.
باب صفا از درهای مسجد الحرام در طرف صفا است. از آن در باب حج نام برده شده است.
مستحب است حاجی برای رفتن به سعی، از باب صفا خارج شود.
از درهای مسجدالحرام در طرف صفا.
درسفرنامه ناصر خسرو آمده است : مسجد حرام را چهار در است : باب بنی شیبه بر طرف عراقی است و مایل شمال و باب صفا مایل بطرف مغرب
در فقه از باب صفا در ضمن احکام حج نام برده شده است. مستحب است حاجی برای رفتن به سعی از باب صفا خارج شود.
علی اکبر دهخدا، لغت نامه دهخدا
جمعی از پژوهشگران زیر نظر سید محمود هاشمی شاهرودی، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، جلد 2، ص 36.
ذبیح الله صفا فرزند سید علی اصغر فرزند میر صفی بود که در ۱۲۹۰ خورشیدی در شه میرزاد سمنان به دنیا آمد. وی صاحب فعالیت های ادبی فراوانی می باشد.
ذبیح الله صفا فرزند سید علی اصغر فرزند میر صفی بود که در ۱۲۹۰ خورشیدی در شه میرزاد سمنان زاده شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در همان جا و بابل به پایان برد و در ۱۳۰۴ به تهران رفت و در دانش سرای عالی در رشته زبان و ادبیات فارسی، فراگیری دانش را پی گرفت و سرانجام در ۱۳۲۲ فارغ التحصیل شد و رساله دکتری اش را با عنوان «حماسه سرایی در ایران» نوشت.
فعالیت ها
او دوران کوشش های ادبی خود را از ۱۳۱۲ آغاز کرد و در برخی از جراید مانند مهر، ایران امروز، تعلیم و تربیت، جلوه، سخن، پشوتن، یغما، دانش، فرهنگ، مربی، تمدن و... ، مقالات فراوانی در باره موضوع های ادبی، تاریخی و فلسفی چاپ کرد و از ۱۳۲۲ به استادی تاریخ ادبیات فارسی در دانش کده ادبیات منصوب شد و افزون بر این، به کارهای دیگر اداری مانند معاونت و سپس کفالت اداره دانش سراهای مقدماتی (۱۳۲۰) و ریاست اداره تعلیمات عالیه و تعلیمات متوسطه وزارت فرهنگ، ریاست بخش تبلیغات شیر و خورشید سرخ، عضویت یونسکو در ایران و عضویت هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس های عمومی یونسکو (۱۹۴۸، ۱۹۴۹، ۱۹۵۰، ۱۹۵۴، ۱۹۵۶ و ۱۹۵۸) پرداخت. وی چند سال نیز رئیس اداره کل انتشارات و تالیفات دانش گاه تهران بود. صفا در باره ادبیات فارسی پژوهش های بسیاری سامان داد و کتاب های فراوانی نوشت.صفا پس از خدمت وظیفه عمومی با عنوان دبیر زبان و ادبیات فارسی در رشته ادبی دبیرستان شرف تهران کار کرد و پس از دریافت مدرک دکتری، از ۱۳۲۲ برای تدریس تاریخ ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات تهران برگزیده شد و از آن پس، نخست با عنوان دانش یار و بعد به عنوان استاد در همان جا به تدریس پرداخت. وی هم چنین زمانی سردبیر مجله مهر بود و در ۱۳۱۵، سردبیری آن را به عهده گرفت تا اینکه در ۱۳۲۰، امتیاز مجله سخن به نامش صادر و به سردبیری دکتر ناتل خانلری و مدیریت او تا یک سال اداره شد. امتیاز روزنامه شباهنگ نیز چهار سال از آن او بود و از ۱۳۲۶ تا پنج سال، مقاله ها و آثارش در مجله ارتش به چاپ می رسید تا دوره بازنشستگی، سردبیری مجله دانش کده ادبیات را به عهده داشت.
آثار
آیین سخن، اخوان الصفا، تاریخ ادبیات در ایران، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا میانه قرن پنجم هجری، تاریخ مختصر تحول نظم و نثر پارسی، ترجمه رافائل، ترجمه کیانیان، تصحیح و چاپ اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، حماسه سرایی در ایران، دانش های یونانی در شاهنشاهی ساسانی، گنج سخن، گنج و گنجینه، مزدا پرستی در ایران قدیم، مقدمه و تعلیقات و حواشی دیوان عبد الواسع جبلی، داراب نامه محمد بیغمی و دیوان سیف الدین محمد فرغانی، تنها اندکی از آثار و کارهای پر شمار اویند.
عناوین مرتبط
...
مسجدی است در نجف اشرف که گفته می شود امیر مؤمنان علیه السلام در آنجا نمازگزارده و در گوشه ای از آن مدفن یکی از یاران حضرت قرار دارد.
اماکن زیارتی و سیاحتی عراق ، محمدرضا قمی ، نشر مشعر، تابستان 1380 ،ص27



ارتباط محتوایی با صفا

صفا در جدول کلمات

صفا
روشنی ,پاکی , رونق , پاکیزگی
حیاط خانه ها را صفا می بخشد
باغچه
یار صفا در مناسک حج
مروه

معنی کلمه صفا به عربی

صفا
ابداع , صدق

صفا را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

سازور ١٦:٣٣ - ١٣٩٦/٠٨/١٢
صفا به معنی پاکی است 😘
|

اسما ٢١:٥٦ - ١٣٩٧/٠٢/١٤
سلام
صفا در عربي نام دخترانه است و سفاح نام پسرانه است
چون در تلفظ مشابه يكديگر هستند مردم اشتباه ميكنند
تشكر
|

صفا ١٢:٠٧ - ١٣٩٧/٠٣/١٧
پاكيزگي
|

صفا ١٨:٤٢ - ١٣٩٧/١٠/١٨
دختر های زیادی بانام صفا هستند پس نمی توان گفت نام پراست.
|

مجتبی ١٧:٠٢ - ١٣٩٧/١٠/٢٣
خوش گذرانی
|

عرفان پایدار ٢٣:٣٢ - ١٣٩٨/٠١/١٢
تاجایی ک مامیدونیم وشنیدیم صفااسم پسره و صبااسم دختره
|

Sara ١٥:٠٧ - ١٣٩٨/٠٢/٢٨
صفا اسم پسر، وفا اسم دختر، کلا دخترا دیگه همه اسمای بامعنی رو میخوان از آن خودشون کنن انگاااار.
|

صفا ٢١:٤٨ - ١٣٩٨/٠٣/٢٥
اسم صفا یعنی دلپذیر این اسم رو مادر این حقیر ۶۰ سال پیش بر من نهادن امیدوارم که باطن ما دلپذیر باشد. ارادتمند شما صفا
|

صفا ١٣:٠٩ - ١٣٩٨/٠٣/٣٠
واژه صفا اسم دخترونه و تا حالا نشنیدیم که نام پسر باشه و واقعا اسم باشکوهی .
|

صفا ١٣:٥٧ - ١٣٩٨/٠٥/١٧
اسم دخترونه است
|

مریم ١٨:٢٥ - ١٣٩٨/٠٥/٢١
صفا به معنی پاکی و نامی دخترانه است نه پسرانه
|

صفا ٢٠:٥٧ - ١٣٩٨/٠٧/٠١
صفا اسم دخترونه
|

صفا ٢١:١٣ - ١٣٩٨/٠٧/٢٨
اسم پسرونه است
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی صفا   • صفا اسم دختر یا پسر   • صفا در جدول   • صفا سیتی   • اسم صفا   • مرکز آموزش علمی کاربردی صفا ساوه، مرکزی   • دانشگاه علمی کاربردی صفا   • دانشگاه جامع علمی کاربردی ساوه   • مفهوم صفا   • تعریف صفا   • معرفی صفا   • صفا چیست   • صفا یعنی چی   • صفا یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی صفا
کلمه : صفا
اشتباه تایپی : wth
آوا : safA
نقش : اسم
عکس صفا : در گوگل


آیا معنی صفا مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )