برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1290 100 1

طبع

/tab'/

مترادف طبع: چاپ، نشر، خو، سرشت، شیمه، منش، نهاد، ذوق، قریحه، شاعری، تمایل، گرایش، رغبت، میل، استعداد، طبیعت، مزاج، ذائقه، هریک از چهار عنصر اصلی، هریک از چهارخلط اصلی، اخلاط چهارگانه، سلیقه، پسند

برابر پارسی: خوی، گوهر، چاپ، سرشت، منش، نهاد

معنی طبع در لغت نامه دهخدا

طبع. [ طَ ] (ع اِ) سرشت که مردم بر آن آفریده شده. ج ، طباع. (منتهی الارب ). خوی. (دستور اللغة ادیب نطنزی ). طبیعت. (مهذب الاسماء). آخشیج. (فرهنگ خطی اسدی متعلق به نخجوانی ). سرشت. (مقدمة الادب زمخشری ). خلقت. فطرت. طینت. خمیره. جبلت. نهاد. آب و گل. منش.(نصاب ). گوهر. گهر. غریزه. آن چیزی که آدمی بر آن آفریده شده است. توس. نحاس. آنچه بر انسان بغیر اراده وارد آید و بقولی جبلتی است که انسان بر آن آفریده شده است. (از تعریفات جرجانی ) : و این خرخیزیان مردمانیند که طبع ددگان دارند و درشت صورتند و کم موی و بیدادکار و کم رحمت و مبارز. (حدود العالم ).
خواجه یکی غلامک رس دارد
کز ناگوارد خانه چو تس دارد
ایدون به طبع کیر خورد گوئی
چون ماکیان بکون در، کس دارد.
منجیک.
فغان من همه زآن زلف بی تکلف اوست
فکنده طبع بر او بر هزار گونه عقد.
منجیک.
ملول مردم کالوس و بی محل باشند
مکن نگارا این طبع و خوی را بگذار.
ابوالمؤید بلخی.
ای طبع سازوار چه کردم ترا چه بود
با من همی نسازی و دائم همی ژکی.
کسائی.
اگر مرگ دارد چنین طبع گرگ
پر از می یکی جام خواهم بزرگ.
فردوسی.
چنان سیر گشتم ز شاه اردوان
که از پیرزن طبع مرد جوان.
فردوسی.
در لئیمان به طبع ممتازی
در خسیسان بفعل بی جفتی
منظرت به ز مخبر است پدید
که به تن زفتی و به دل زُفتی.
علی قرط اندکانی.
وی [سلطان محمود] آن را که ساختند خریداری کرد، بطبع بشریت که نتوانست دید کسی را که جای او را سزاوار باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 214). طاعنان زودزود زبان فرا این پادشاه بزرگ مسعود نکنند و سخن بحق گویند که طبع پادشاهان واحوال و عادت ایشان نه چون دیگران است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 248). بوبکر هم فاضل و ادیب و نیکوخط و مدتی به دیوان ما بماند، طبعش میل به کربزی داشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 274). طبع این خداوند دیگر است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 407). پادشاهان محتشم را حث باید کرد بر بناء معالی هرچند که اندر طبع ایشان سرشته است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ). طبع بشر ...

معنی طبع به فارسی

طبع
مهرکردن، مهرزدن برنامه، نقش کردن، چاپ کردن، سجیه، خوی، سرشت، نهاد
۱ - ( مصدر ) مهر کردن برنامه . ۲ - نقش کردن . ۳ - ساختن شمشیر . ۴ - سکه زدن . ۵ - پس گردن کسی زدن . ۶ - چاپ کردن . ۷ - ( اسم ) سرشت نهاد . ۸ - مزاج . ۹ - طبیعت . ۱٠ - رغبت میل . ۱۱ - قریحه شعری استعداد شعر سرایی . ۱۲ - ذات جمع : طباع . یا باب طبع کسی . موافق میل او به دلخواه وی . یا دختر طبع . زاده طبع . یا زاده طبع . شعر . یا طبع جامد . قریحه نا موزون . یا طبع سلیم . قریحه درست . یا طبع عروس . زاده طبع . یا طبع کافوری . ۱ - مزاد سرد و خشک . ۲ - طبع سوداوی . ۳ - کند طبع و خنک و بارد . ۴ - یخ بسته . یا گوهر ( گهر ) طبع . زاده طبع .
هو طمع طمع او زشت خوی ناکس طبیعت ریمناک است که شمر ندارد از زشتی و ناکسی .
( صفت ) شاعری که طبع خود را در شعری آزمایش کند .
آزمایش قریحه شاعری امتحان طبع شعر .
( صفت ) بافته طبع نسیج قریحه .
( صفت ) هوی پرست هوس پرست
( صفت ) آن چه بر وفق رغبت و میل باشد موافق طبیعت .
( مصدر ) مشتاق و حریص گردانیدن طبع را به چیزی .
ناموزون طبع کند طبع
( اسم ) چاپخانه مطبعه .
مساعد با طبیعت موافق با مزاج .
( صفت ) هر چیز که خاطر و قریحه را روشن دارد .
...

معنی طبع در فرهنگ معین

طبع
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) ۱ - ذات ، سرشت . ۲ - استعداد شعر گفتن داشتن .
(طَ) [ ع . ] (مص م .) ۱ - مهر کردن ، سر زدن . ۲ - نقش کردن . ۳ - چاپ کردن .
( ~ . نَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) دلخواه .
(طَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) چاپ کردن .
(طَ) (ص مر.) کسی که اندیشه های بیهوده دارد.
( ~. طَ) [ ع . ] (ص مر.) خوش منش .
(طَ) [ فا - ع . ] (ص مر.) بذله گو.

معنی طبع در فرهنگ فارسی عمید

طبع
۱. خوی، سرشت، نهاد.
۲. استعداد، توانایی.
۳. (اسم مصدر) چاپ کردن، چاپ.
۴. (طب قدیم) مزاج.
۵. [قدیمی] هریک از عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، و هوا).
* طبع روان: طبع و ذوقی که آسان و بی تکلف شعر بگوید.
۱. شاعری که طبع و قریحۀ خود را بیازماید.
۲. آنچه خوی و طبیعت را بیازماید.
امتحان طبع شعر، آزمایش قریحۀ شاعری.
پاک طبع، پاک سرشت، پاک نهاد.
۱. بی ذوق.
۲. بی تجربه: آتش اندر پختگان افتاد و سوخت / خام طبعان همچنان افسرده اند (سعدی۲: ۴۱۹).
۱. خوش خوی، نیک سرشت: کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی / دیو خوش طبع بِه از حور گره پیشانی (سعدی۲: ۵۹۶).
۲. خوش قریحه.
۳. شادمان.
۱. خوشطبع، خوش سلیقه، خوش ذوق.
۲. اهل دل، اهل حال: آن کس که نه راست طبع باشد نه نکو / نه عاشق کس بُوَد نه کس عاشق او (سعدی۲: ۷۳۱).
ساده ضمیر، ساده دل.
خوش طبع، بذله گو.
آن که طبع و قریحۀ نیکو دارد.
۱. حساس، زودرنج، لطیف طبع: تو نازک طبعی و طاقت نیاری / گرانی های مشتی دلق پوشان (حافظ: ۷۷۴).
۲. شاعری که قریحۀ لطیف و حساس دارد.
هم سرشت، هم خوی.

طبع در دانشنامه اسلامی

طبع
طبع، به مزاج اطلاق می شود.
از احکام مرتبط با آن در باب های طهارت ، صلات و اطعمه و اشربه سخن گفته اند.
← باب طهارت
 ۱. ↑ الالفیة و النفلیة، ص۹۲.۲. ↑ الحدائق الناضرة، ج۲، ص۱۴۵.    
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، زیر نظر آیت الله محمود هاشمی شاهرودی، ج۵، ص۱۷۸، برگرفته از مقاله طبع.    
...
طبع
معنی طَبَعَ: مُهر زد ( بر دل مهر زدن کنايه از اين است که راه ورود هدايت و نور به آن دل را ببندند همانطور که وقتي چيزي را مُهر وموم مي کنند چيزي نمي تواند به آن وارد شود.)
معنی طُبِعَ: مُهر زده شد ( بر دل مهر زدن کنايه از اين است که راه ورود هدايت و نور به آن دل را ببندند همانطور که وقتي چيزي را مُهر وموم مي کنند چيزي نمي تواند به آن وارد شود.)
معنی تَبِعَ: پيروي کرد
معنی تُبَّعٍ: نام يکي از پادشاهان يمن
معنی نَجَسٌ: نجس - هر چيز پليدي که طبع انسان از آن تنفر داشته باشد
معنی نِعْمَتِهِ: نعمت او(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش)
معنی نِعْمَتِيَ: نعمت من(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش)
معنی نِعَمَهُ: نعمتهايش (نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش)
معنی نَعَّمَهُ: به او نعمت داد(نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش)
معنی نِعْمَتَ: نعمت - هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد ، و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، نعمت آن بعض بشمار ميرون...
معنی نَعْمَاءَ: انعامي و نعمتهايي که اثر آن بر صاحبش ظاهر باشد (نعمت :هر چيز سازگار با طبع و مفيد و لذت بخش)
ریشه کلمه:
طبع‌ (۱۱ بار)

طبع در دانشنامه آزاد پارسی

طَبْع
(به معنی سرشت و خمیره) در اصطلاح فلسفه عبارت از آن چیزی است که شیء بدان حالت خلق می شود. در اقسام مولّدات، یعنی معدن و نبات و حیوان، طبع به معنی مزاج تفسیر می شود و چون هر موجود مزاج خاص خود را دارد، دارای طبع ویژه است. فلاسفه بر این باورند که منشأ طبع همان صورت نوعیه است که موجب تخصّص صورت جسمیه به حالت خاص می شود، از این رو گاه «طباع» (جمع طبع) را به معنای همان صُوَر نوعیه به کار برده اند.

ارتباط محتوایی با طبع

طبع در جدول کلمات

طبع
چاپ
خشنونت طبع وتند مزاجی
درشتی
نویسنده شوخ طبع انگلیسی
شاو

معنی طبع به انگلیسی

addiction (اسم)
خو گرفتگی ، عادت ، اعتیاد ، اعتیاد دادن ، میل ، تمایل ، خوی ، طبع ، فرقه
nature (اسم)
نهاد ، خوی ، طبع ، روح ، خیم ، سیرت ، نوع ، گونه ، خاصیت ، سرشت ، طبیعت ، خو ، فطرت ، افرینش ، مشرب ، خمیره ، ذات ، ماهیت ، گوهر ، غریزه ، منش
character (اسم)
نهاد ، خوی ، طبع ، شخصیت ، دخشه ، خط ، خیم ، سیرت ، رقم ، خاصیت ، سرشت ، طبیعت ، صفات ممتازه ، خط تصویری ، خو ، مونه ، هر نوع حروف نوشتنی و چاپی
temper (اسم)
خوی ، طبع ، خشم ، حالت ، خیم ، مزاج ، سرشت ، طبیعت ، خو ، قلق
printing (اسم)
طبع ، چاپ ، چاپ پارچه ، باسمهزنی
publication (اسم)
طبع ، اشاعه ، انتشار ، نشر ، نشریه ، نگارش ، طبع ونشر
leaning (اسم)
انحراف ، میل ، تمایل ، طبع ، کجی ، علاقه شدید به چیزی ، تمایلات

معنی کلمه طبع به عربی

طبع
انطباع , ختم , طباعة
انشر
غضوب
جمالي

طبع را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسین عفیفه
باسمه
علی اصغر روحانی
مزاج ( صفرایی، سودایی، دموی و بلغمی)
tinabailari
سرشت ، طبیعت ، ذوق
کاربرد در جمله : 🍯🍯
از خاکساران متواضع هیچ کس را این فروتنی و سلامت طبع نیست که شتر راست ( خارج 88 )

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی طبع   • چگونه طبع خود را گرم کنیم   • تست تشخیص طبع   • طبع سرد و گرم در روابط زناشویی   • تبع   • طبع بلغم   • طبع دموی   • طبع صفرا   • مفهوم طبع   • تعریف طبع   • معرفی طبع   • طبع چیست   • طبع یعنی چی   • طبع یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی طبع
کلمه : طبع
اشتباه تایپی : xfu
آوا : tab'
نقش : اسم
عکس طبع : در گوگل

آیا معنی طبع مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )