انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1073 100 1

طلق

/talq/

مترادف طلق: حلال، روا ، خاص، ویژه، خالص، بی آمیغ، مسلم، منحصر به فرد | زرورق، درد، دردزایمان، جدایی

متضاد طلق: ناروا

برابر پارسی: تلک

معنی طلق در لغت نامه دهخدا

طلق. [ طِ ] (ع ص ) حلال. (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (مهذب الاسماء). بی آمیغ. خالص. روا. گویند: هو لک طلقاً و اعطیته من طلق مالی ؛ یعنی خالص و جید. (منتهی الارب ).
- طلق ِ حلال باردان ؛ مجموع بمعنی شراب ، طلق بمعنی خالص و حلال بمعنی بیرون آمده و باردان به بای موحده صراحی باید دانست که بر معنی هر دو لفظاول کسب لغات معتبره گواهی نمیدهد، و دیگر آنکه شراب را که حرمت آن منصوص است حلال گفتن کفر است. فقیر مؤلف گوید که طِلق مجازاً بمعنی شراب و طلق حلال عبارت است از شراب مثلث که مباح است و آن شیره ٔ انگور باشد که دو ثلث آن به جوشیدن بسوزد و یک ثلث بماند سکرنمی آورد و منافع آن قریب بخمر است یا آن طلق (بکسر)بمعنی آنچه برآمده باشد از چیزی موصوف و حلال صفت آن ، پس مجموع صفت و موصوف مضاف به سوی ناردان به نون که مخفف اناردانه است یعنی آب حلال که برآمده است از دانه های انار یا آنکه حلال یا تخفیف را مخفف حلال بتشدید گویند درست بتواند شد چرا که شراب گشاینده ٔ سده ها و مَسامات است. (غیاث ) (آنندراج ).
- ملک طلق ؛ ملک حلال و خالص.
|| بری. بیرون. گویند: انت طلق ؛ ای خارج و بری. (منتهی الارب ).
- طلق اللسان ؛ تیززبان. (منتهی الارب ). به گفته ٔ ابوحاتم.
- طلق الوجه ؛ خندان و گشاده روی. (منتهی الارب ).
|| (اِ) سنگی سپید و براق که چون بکوبند توبرتو جدا شود (صحیح بفتح است ). رجوع به طَلْق شود.

طلق.[ طَ ] (ع اِ) آهو. ج ، اطلاق. (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). || سگ شکاری. || (ص ) ناقه ٔ بر سر خود گذاشته. (منتهی الارب ). شتر غیرمقید.
- طلق الوجه ؛ خندان و گشاده روی. (منتهی الارب ). گشاده روی. (مهذب الاسماء). خوشرو. بشاش.
- طلق الیدین ؛ جوانمرد گشاده دست. (منتهی الارب ). سخی : رجل ٌ طلق الیدین ؛ مردی گشاده دست. (مهذب الاسماء).
- طلق اللسان ؛ تیززبان. (منتهی الارب ).
- فرس طلق الیدالیمنی ؛ اسب که در دست راست آن سپیدی نباشد. خلاف مُحَجّل. (منتهی الارب ).
- فرس طلق (ناقة طلق ) احدی القوائم ؛ اسبی که دست و پای سفید دارد و یکی نه. (مهذب الاسماء).
- لسان طلق ؛ زبان تیز. زبان فصیح. (منتهی الارب ).
- لیل طلق ؛ شب خوش نه گرم و نه سرد. (منتهی الارب ). روز و شب معتدل. (منتخب اللغات ).
- یوم طلق ؛ روز خوش هوا نه گرم و نه سرد. (منتهی الارب ). روزی نه گرم و نه سرد. (مهذب الاسماء).

طلق. [ طَ ] (معرب ، اِ) پنبه ٔ کوهی. || دوائی است که ضماد آن نافع سوختگی است (و مشهور در آن سکون لام ، یا آن غلط است ). معرب تلک. || ابوحاتم گوید: طلق (بکسر اول ) و آن سنگی است براق ، بهندی ابرک و چون آن را بکوبند توبرتو جدا شود، و گاهی آن را در تابدانهای حمام بجای آبگینه بکار برند. اَجوده الیمانی ثم الهندی ثم الاندلسی و الحیلة فی حله ان یجعل فی خرقة مع حصوات و یدخل فی الماء الفاتر ثم یحرک برفق حتی ینحل و یخرج من الخرقة فی الماء ثم یصفی عنه الماء و یشمس لیجف. (منتهی الارب ). سنگی است سفید و براق که آن را ابرک گویند و چون بر چیزی بمالندآتش آن را نسوزد و اگر حل گردد و مانند آب شود اکسیر گردد چنانچه گفته اند. (منتخب اللغات ) :
لب تر مکن به آب که طلق است در قدح
دست از کباب دار که زهر است توأمان.
خاقانی.
چشم و دلم چو پر شد از زیبق اشک و طلق غم
بس بود این گهر مرا از پی چرخ کیمیا.
سیف اسفرنگ.
گوهری باشد کانی. گویند هرکه حل کرده ٔ آن را بر بدن مالد آتش بر بدن او اثر نکند، و بعربی کوکب الارض خوانند. (برهان قاطع). بعربی ابهرکه را گویند. ارجانی گوید: طلق سرد است در یک درجه و خشکست در دو درجه ، سیلان خون را که در رحم و مقعد پدید آید دفع کند و ریش روده را نیکو گرداند، چون به آب لسان الحمل بکار برده اند و آماسها و کرم که بر پستانها و رانهاو خصیتین بدید آید در ابتدای بدید آمدن منفعت کند وطلق حل کرده در منافع زیادت بود از حل ناکرده. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان ). بعضی آن را کوکب الارض خوانند و دو نوع است : صافی البیاض غلیظجسم و از آن مروارید سازند چنانکه بغلط نتوان شناخت ، و دیگر سرخ نیکورنگ که جسم نرمی دارد. (نزهة القلوب ). کوکب الارض. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). عرق العروس. فتخ . و رجوع به طین شاموس شود. یکی از معانی آن چنانکه ابن البیطار گوید میکا است. نوعی از سنگ که سفید و براق و طبق برطبق باشد آن راابرق نیز گویند و چون ابرق محلول را بر چیزی بمالندآتش آن چیز را نسوزد، مجازاً بمعنی شراب آید بمناسبت آنکه ابرق محلول که مانند آب میشود اکسیر اعظم است ، و شراب را نیز در فوائد قریب اکسیر دانند و بهمین جهت شراب را طلق روان نیز گویند. (غیاث ) :
درده کیمیای جان زآتش جام زیبقی
طلق حلال پرور آن طلق روان گوهری.
خاقانی.
بعربی کوکب الارض گویند، سرد است در اول و خشک است در دوم. چون نیم مثقال از محلولش میل کنند طبیعت را قبض کند و خون ببندد و سنگ گرده و مثانه بریزاند و چون به آب لسان الحمل طلا کنند ورم ثدیین و ورم خلف اذنین را نفع دهد، و مضر است به سپرز و مصلحش کتیراست و طلق را چنان کنند که با سنگ ریزه ٔ چند در خریطه ٔ کرباس درشت کرده در آب نیم گرم اندازند و به آهستگی بجنبانند تا حل شود پس در آفتاب خشک سازند و نگاه دارند. و صاحب تحفه آرد: معروفست و آن سفید نقره مانند و زرد طلائی و یمانی و هندی و مغربی میباشد و بهترین او یمانیست که صفایح آن بسیار رقیق جدا شود و براق و صدفی رنگ باشد، در دوم سرد و در آخر سیُم خشک و مستعمل از او محلوب و محلول است و طریق حلب و اقسام حل او در دستورات مذکور میشود و چون به تنهائی نمیسوزد احتراق او را با نوشادر و کلس بیض ممکن دانسته اند و شرب او جهت اسهال و موی و کبدی و نزف الدم اعضا و تبهای حار و ریزانیدن سنگ گرده و مثانه و با عسل جهت سرفه ٔ حار و با آب بارتنگ جهت نفث الدم سینه و رحم و بواسیر بی عدیل و طلای او جهت قروح رطبه ٔ قضیب و اعضای عصبانی و حکه و جرب و جذام مقرح و آثار سیاه جلد و اورام حاره و بواسیر بغایت مفید و مضر سپرز و گرده و مصلحش کتیرا و تخم کرفس و شربتش نیم مثقال است ، و شکر رفع تشبث او به اعضای باطنی میکند و چون محلوب او را مثل غبار سائیده و رفع نمک از شستن مکرر نموده با صمغ عربی و آب حل کنند در اعمال نقاشی و مانند آن بهتر از ورق نقره است و چون زعفران اضافه نمایند مثل ورق طلای محلول و با زنگار زمردی و با آب عصفر فستقی میشود و چون با شب ّ یمانی و خطمی و مغره و سرکه و سفیدی تخم بر اعضا طلا کنند مانع سوزانیدن آتش است ، و اهل صناعة طلق را مطهر قلعی میدانند هرگاه با آب گداخته شود. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). صاحب اختیارات گوید: کوکب الارض خوانند و عرق العروس و به یونانی اسطولای کواکب یعنی کوکب الارض. رازی گوید سه نوعست ، بحری و یمانی و اندلسی ، و یمانی نکوتر بود و تنک و براق. و هندی بشکل یمانی بودولیکن عمل وی نکند و اندلسی صحیفه ٔ وی ستبر بود، و غافقی گوید آن نوعی از حشیش است معروف به عرق العروس ،و ارسطو گوید که خاصیت طلق آنست که اگر بهاون یا به آهن و مطرقه و هر چیز که چیزها بدان توان کوفت ، بکوبند، کوفته نگردد مگر بحجر الماس بشکنند و قطعاً وی را سحق نتوان کرد مگر وقتی که چند سنگ کوچک با وی منضم سازند و در خرقه ٔ خشن یا مویینه بندند و در آب می جنبانند تا جسم وی خرده خرده شود و بگدازد، و علی بن محمد گوید حل وی چنان کنند که در خرقه ای بندند با سنگی چند خرد و در آب نیم گرم اندازند و به آهستگی بجنبانند تا حل شود و از خرقه بیرون آید، پس آب از وی صافی کنند و در آفتاب نهند تا خشک شود، و این مؤلف گوید این عمل را حلب خوانند چنانچه طلقی را که عمل بر آن کرده باشند طلق محلوب گویند نه محلول ، و شیخ الرئیس گوید خوردن وی خطرناک بود، و طبیعت وی سرد است در اول و خشک است در دوم ، قابض بود و خون را ببندد و به آب لسان الحمل ورم ثدیین و ذکر و خلف اذنین و مجموع گوشتی که سست بود در ابتدا نافع بود و خون رحم و مقعدببندد و چون مغسول کنند و به آب لسان الحمل بیاشامندنفع وی ظاهر شود و طلا کردن ذوسنطاریا را نافع بود ونافع بود جهت ریشهائی که در اعضای مجذوبان پیدا گردد. و صاحب منهاج از قول اسحاق گوید که نیم مثقال از وی سنگ بریزاند، و گویند مضر بود بسپرز و مصلح وی کتیرا بود و وی سوخته نشود الا به حیله. (اختیارات بدیعی ). سنگی مطبق و درخشنده که کیمیاگران خلاصه ٔ آن را بحکمت می کشند و بکار میبرند و آن بشکل سیمان است و آن را طلق روان گویند. ابن البیطار آرد: محمدبن عبدون گوید: سنگ براقی است که میتوان آن را در زیر ضربه بصورت ورقه های کوچک و نازکی درآورد و آنها را برای پنجره ٔ روشنائی گرمابه بکار برد و بجای شیشه از آنها استفاده کرد ، و بسریانی آن را فتخ و جیسما گویند. همچنین طلق را کوکب الارض و عرق العروس نیز خوانند. رازی در کتاب المدخل التعلیمی گوید: طلق را انواعی است از قبیل : بحری و یمانی و جبلی ، و هرگاه آن را در زیر ضربه قرار دهند بصفحه های سپید باریک تقسیم شود که براق و درخشان میباشند. و هم رازی در کتاب علل المعادن گوید: طلق دارای دو گونه است ، نوعی از آن ورقه ورقه میشود و از سنگ گچ تکوین میگردد و در جزیره ٔ قبرس وجود دارد. دیسقوریدوس گوید: طلق سنگی است که در قبرس یافت میشود شبیه به زاج یمانی است ، هنگامی که آن را بشکنند توبرتو و ورقه ورقه است و صفحه های آن بسهولت از هم جدا میشوند. اگر ورقه های آن را در آتش افکنند شعله ور میشوند و در حالی که آنها را از آتش بیرون می آورندنیز همچنان برافروخته میباشند ولی ورقه های مزبور سوخته نمیشوند. غافقی گوید: این جنس طلق را جیپس گویند که عبارت از طلق اندلس است. و علی بن محمد گوید: طلق بر سه گونه است : یمانی وهندی و اندلسی ، نوع یمانی گرانبهاترین و نوع اندلسی پست ترین آن میباشد و گونه ٔ هندی متوسط میان دو گونه ٔ مزبور است. گونه ٔ یمانی دارای ورقه هائی است که تا حد امکان نازک میباشد و به ورقه های نقره همانند است ولی رنگ آنها شبیه به رنگ صدف است. نوع هندی هم از لحاظ شکل مانند گونه ٔ یمانی است لیکن از نظر خاصیت پست تر از آنست. گونه ٔ اندلسی نیز ورقه ورقه میشود ولی ورقه های آن ضخیم و درشت است و آن را عرق العروس خوانند. ارسطوطالیس گوید: خاصیت طلق اینست که اگر آن را بوسیله ٔ ابزار آهنی و پتک و هاون و هر چیزی که بدان اجسام را نرم میکنند بکوبند به هیچ رو در آن تأثیری نمی بخشد ولی اگر با سنگ الماس آن را قطع کنند از همان محل قطع تبدیل به ورقه هائی میشود چنانکه یاد کردیم ، وبرای حل کردن این سنگ هیچ چاره ای نیست جز اینکه آن را با سنگریزه هائی در کیسه ای موئین یا از پارچه ٔ خشنی دیگر داخل کنند و پیوسته با آن سنگریزه ها تکان دهند تا ذرات آن از هم بگسلد و رفته رفته سائیده شود. علی بن محمد گوید: حل کردن آن بسهولت امکان پذیر است بدین طریق که آن را در پارچه ٔ کهنه ای با سنگریزه ها گرد آورند و در آب سرد فروبرند سپس به نرمی آن را تکان دهند تا حل شود و از کهنه داخل آب گردد، آنگاه آن را تصفیه کنند و در آفتاب بگذارند تا خشک شود، درین هنگام در ته ظرف گردی از آن بجای ماند. رازی گوید: برای تأثیر نکردن آتش در اجسامی که نزدیک آنست روی اجسام مزبور طلق میمالند. ابن سینا گوید: نوشیدن شربت آن خطرناک است زیرا ذرات آن به پرزها و خملهای معده و حلق و مری می چسبد، و آن در اول سرد و در دوم خشک است ، قابض و حابس خون باشد و برای ورم پستان و ذکر و پشت گوش و سایر عضلات سست سودمند است و شربت آن با آب لسان الحمل نفث الدم حبس کند و طلا و نوشیدن مغسول آن به آب لسان الحمل خون رحم و مقعد را حبس کند و نافع ذوسنطاریا باشد. غافقی گوید: برای قرحه هائی که در مجذوبان روی دهد نیکو است و آنها را اصلاح میکند و بهبود می بخشد. (از مفردات ابن البیطار). و رجوع به تذکره ٔ داود ضریر انطاکی شود. || در تداول اطفال ، بچه کُنَک. رجوع به بچه کنک شود.
- طلق روان ؛ یعنی شراب ، چه طلق بمعنی ابرک است چون حل شود و آب گردد اکسیر شود، بدین مناسبت شراب را گویند طلق روان کنایه از شراب است و بعربی خمر گویند. (برهان ) (آنندراج ) :
طلق روانست آب بی عمل امتحان
زرّ خلاص است خاک بی اثر کیمیا.
خاقانی.
- طلق روان گوهری ؛ کنایه از شراب انگوری است. (غیاث ) (آنندراج ).
- طلق محلول ؛ آنچه کیمیاگران بحکمت و ترکیبات ابرق را مثل آب میگردانند، و این اکسیر اعظم است. (غیاث ) (آنندراج ).

طلق. [ طَ ] (اِخ ) ابن السمح بن شرحبیل اللخمی الاسکندرانی نفاط. وی به اسکندریه بسال 211 هَ. ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج 2 ص 451).

طلق. [ طَ ] (اِخ ) ابن حبیب غزی. تابعی است. (منتهی الارب ). به گفته ٔ صاحب حبیب السیر وی کسی است که با سعیدبن جُبیر و عطاردبن مجاهد و عمربن دینار از ستم حجاج بحرم کعبه پناه بردند و سرانجام نیز بتقاضای حجاج و موافقت ولید به سزا رسیدند. (از حبیب السیر چ تهران ج 1ص 256).

طلق.[ طَ ] (اِخ ) ابن خشاف. صحابی است. (منتهی الارب ).

طلق. [ طَ] (اِخ ) ابن علی بن طلق. صحابی است. (منتهی الارب ).

طلق. [طَ ] (اِخ ) ابن غنام ، مکنی به ابومحمد. محدث است.

طلق. [ طَ ] (اِخ ) ابن معاویه ، ابوغیاث. تابعی است.

طلق.[ طَ ] (اِخ ) ابن یزید. صحابی است. (منتهی الارب ).

طلق. [ طَ ] (ع مص ) رها شدن زن از عقد نکاح. (دهار). || به درد زه مبتلا گردیدن. || گشادن دست رابه نیکی. چیزی بکسی دادن و بخشیدن. (منتهی الارب ).

طلق. [ طَ ] (ع اِ) درد. || درد زه. درد زادن. (مهذب الاسماء). درد زه که در حین زادن زنان را پیدا میشود. (منتخب اللغات ) :
همچنین در طلق آن باد ولاد
گر نپاید بانگ درد آید که داد.
مولوی.
آنچه میدانست تا پیدا نکرد
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد.
مولوی.

طلق. [ طُ ] (ع ص ) طلق الوجه ؛ خندان و گشاده روی. || یقال : فلان حبس طُلقاً؛ یعنی بندی بلاقید گردید. (منتهی الارب ). آنکه بند نداشته باشد. (منتخب اللغات ).

طلق. [ طُل ْ ل َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ طالق. زنان آزاد از بند زوجیت. رجوع به طالق شود. (منتهی الارب ).

طلق. [طُ ل َ ] (ع ص ) لسان طلق ؛ زبان تیز. (منتهی الارب ).

طلق. [ طُ ل ُ ] (ع ص ) لسان ٌ طُلق ؛ زبان تیز. (منتهی الارب ).
- طلق الیدین ؛جوانمرد گشاده دست. (منتهی الارب ).
|| شتر و ناقه ٔ بی پای بند. (منتخب اللغات ). یقال : فلان ٌ حُبس طُلقاً؛ یعنی بندی بلاقید گردید. (منتهی الارب ). از بند رسته : ناقه ٔ طُلق ؛ شتر رهاکرده شده.

طلق. [ طَ ل ِ ] (ع ص ) خندان و تازه روی. (منتهی الارب ). روی گشاده. گشاده روی. صاحب چهره ٔ باز. منبسطالوجه. مُستبشر. خندان لب. تابان روی.
- طلق اللسان ؛ گشاده زبان. زبان آور. فصیح.
- طلق الوجه ؛ خوشرو. بشاش.
- لسان ٌ طلق ؛ زبان تیز. (منتهی الارب ).
|| سخی. گشاده دست. || بی بند. رها. آزاد. || روشن. بی ابر.

طلق. [ طَ ل َ ] (ع اِ) بند از پوست خام ، یا عام ّ است. و منه الحدیث الحیاء و الایمان مقرونان فی طلق ؛ ای هما مجتمعان فی حبل شدید الفتل. (منتهی الارب ). رسن تافته. || بند چوبین. (مهذب الاسماء) . || بهره. (منتهی الارب ). نصیب. حصه. (منتخب اللغات ). || شبرم. || گیاهی است که در رنگها بکار آید. (منتهی الارب ). || تک ِ اسب. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ).گویند: عدا الفرس طلقاً او طلقین ؛ یعنی دوید اسب یک تک ، و گویند: فلان ٌ حبس طَلَقاً (طُلُقاً)؛ یعنی بندی بلاقید گردید. || روده. (منتهی الارب ). || کوه. (مهذب الاسماء) . || غلاف نره. ج ، اطلاق. || سیر شب برای وارد شدن بر آب ، و هو ان یکون بین الابل و بین الماء نیلتان فاللیلة الاولی الطلق لأن الراعی یجلبها الی الماء و یترکها مع ذلک ترعی فی سیرها و الابل بعد التجویز طوالق و فی اللیلة الثانیة قوارب. (منتهی الارب ). بهر دو شب بکنار آب بردن شتر. (منتخب اللغات ). آن شب که پیش از قرب بود. (مهذب الاسماء).

طلق. [طَ ل َ ] (ع مص ) دور گردیدن و رفتن. (منتهی الارب ).

معنی طلق به فارسی

طلق
تلک، یکی ازاجسام معدنی برنگ سفیدنقرهای شفاف، حلال، روا، خاص، چیزی که کس دیگردر آن شریک نباشد
۱ - ( مصدر ) رها شدن از عقد نکاح . ۲ - ( اسم ) درد . ۳ - درد زادن درد زه.
دور گردیدن و رفتن
[ گویش مازنی ] /talgh/ سنگ شفاف ورقه شونده و نسوز
[visor] [علوم نظامی] صفحۀ جلوی کلاه خود که چشم ها را از نور خورشید محافظت می کند و نمونه های امروزی آن اطلاعات مختلفی را برای کاربر، به ویژه خلبان و سرباز، نمایش می دهد
از زنان صحابی بوده

معنی طلق در فرهنگ معین

طلق
(طَ) [ معر. ] (اِ.) معرب تلک ، سنگی معدنی که به رنگ سفید نقره ای شفاف و براق و قابل تورق است .
( ~ .) [ ع . ] ۱ - (مص ل .) رها شدن ، رها شدن زن از قید عقد ازدواج . ۲ - (اِ.) درد. ۳ - درد زادن .
(طِ لْ) [ ع . ] (ص .) ۱ - حلال ، روا. ۲ - خالص . ۳ - چیزی که کس دیگری در آن شریک نباشد.

معنی طلق در فرهنگ فارسی عمید

طلق
جسم معدنی سفید، شفاف و قابل تورق.
درد زایمان.
۱. تیز.
۲. بی بند.
۳. گشاده.
ویژگی ملکی که کس دیگر در آن شریک نباشد و در تصرف خود شخص باشد.

طلق در دانشنامه اسلامی

طلق
طِلق به کسر طاء به معنی حلال است؛ گفته می شود «هو لک طلق». و نیز طلق به معنی مطلق است و غرض مالی است که مالک آن بتواند هر نوع تصرفی در آن بنماید.
یکی از شرائط مبیع آن است که طلق باشد.
در مکاسب آورد: مراد به طلق سلطنت تام بر ملک است بطوری که مالک بتواند آن چه خواهد نسبت به ملک خویش انجام دهد و در این مورد مطلق العنان باشد.

← آثار شرط طلق
 ۱. ↑ المصباح المنیر، ج۲، ص۱۵.۲. ↑ مجمع البحرین، ص۴۵۶.۳. ↑ مکاسب (شیخ انصاری)، ص۱۶۳.    
جابری عرب لو، محسن، فرهنگ اصطلاحات فقه فارسی، ص۱۲۴. رده های این صفحه : اصطلاحات فقهی | فقه | معاملات































ورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری


العربیة











آخرین مطالب اضافه شده
...
طلق
تکرار در قرآن: ۲۳(بار)
طَلق به معنای درد زایمان می باشد.
از آن به مناسبت در باب طهارت نام برده اند.
حکم خون قبل از زایمان
خونی که زن پس از درد زایمان و پیش از تولد نوزاد می بیند نفاس نیست. در اینکه استحاضه است یا حیض ، اختلاف است.
اقل طهر بین نفاس و حیض
همچنین بنابر قول دوم آیا فاصله افتادن کمترین مدت پاکی (ده روز) بین حیض و نفاس، شرط است یا نه، اختلاف می باشد. بنابر قول به اشتراط، در صورتی که بین حیض و نفاس کمتر از ده روز فاصله بیفتد، حیض به شمار نمی رود.
طِلق، ملک آزاد است.
طِلق عبارت است از مالی که مالکش می تواند در آن هر نوع تصرفی بکند؛ اعم از فروختن، اجاره و عاریه دادن، بخشیدن و مانند آن. بنابر این، مال رهنی و وقفی و نیز کنیزی که از مولایش صاحب فرزند شده طِلق به شمار نمی روند.
احکام مرتبط
از آن در باب تجارت و وقف سخن گفته اند.
← در تجارت
 ۱. ↑ مجمع البحرین، واژه «طلق». ۲. ↑ نائینی، المکاسب و البیع، ج۲، ص۳۷۳.۳. ↑ کتاب المکاسب، ج۴، ص۲۹-۳۱.    
...
برهان «انسان معلق» یا به قول پرفسور ژیلسن «انسان پرنده» از دقیق ترین و عمیق ترین دلایل تجربی و فلسفی ابن سینا راجع به اثبات وجود نفس و مغایرت آن با بدن بوده و به همین جهت در طی قرون وسطی در اروپا شهرت و نفوذ بسیار داشته و مورد تحسین و اعجاب فلاسفه "اسکولاستیک" واقع شده است. گوئی خود شیخ، به این برهان علاقه و عنایت خاص داشته و برای آن، ارزش و اهمیت فراوان قائل بوده است و به همین مناسبت آن را دو مرتبه در کتاب شفا و یک مرتبه در اشارات به تفصیل بیان کرده و در رساله «اضحویه» و «رساله فی معرفة النفس الناطقة و احوالها» بدان اشاره نموده است.
این برهان که در مغرب زمین بیشتر از عالم اسلام ، شهرت و نفوذ داشته و عده ای از حکمای اسلامی در ضمن دلایلی که برای اثبات وجود نفس ذکر کرده اند، به آن نیز استناد نموده اند، به دنبال اثبات این مطلب است که نفس، وجود دارد و نفس و بدن جسمانی و مادی، دو موجود هستند که در خارج با هم اتحاد یافته و ارتباط پیدا می کنند. بوعلی، قائل به اتحاد بین نفس و بدن است و نفس را صورت نوع بدن می داند و می گوید سر و کار ما در اینجا با دو ماهیت متمایز نیست بلکه جوهر واقعی، نفس است که به بدن حقیقت می بخشد و به حرکت در می آورد و با بودن جان در تن، کالبد انسانی به درجه کمال و تمامیت می رسد. از اینرو گاهی نفس را به کمال تعبیر کرده اند. وی در این نظرش تابع ارسطوست. با این اختلاف که بوعلی بر خلاف ارسطو این اتحاد را کامل نمی داند و جدائی و افتراق نفس و بدن را ممکن می داند و نفس را موجودی می داند که می تواند بدون یاری بدن نیز مصدر کارهائی از قبیل درک معقولات شده و پس از مرگ تن، همچنان زنده و باقی می ماند و به این ترتیب نفس را از بدن ممتاز و مجزا می شمارد.
← علت اصلی توجه شیخ الرئیس
مضمون این برهان این است که هر انسانی در بیداری و حتی در حالت خواب و بی هوشی و مستی، خود را می شناسد و از واقعیت خویش غافل نیست. اگر انسان را به صورت " معلق در فضا" در نظر بگیریم – به گونه ای که به هیچ وجه، توجه او به بدنش امکان نداشته باشد- باز هم از خود و "من" خویش غافل نخواهد بود. این برهان از ابن سینا مبتنی بر این فرض است اگر تصور شود که شخصی با قوای عقلی و جسمی کاملی متولد شده و هیچ گونه تجربه و علم سابقی نداشته است، سپس صورتش پوشیده شود، به طوری که هیچ چیز از آنچه در اطراف او است را نمی بیند. این شخص در هوا در خلا نگهداشته شده به نحوی که با هیچ چیز برخوردی ندارد و چون اندامهایش از یکدیگر فاصله دارند، هیچ گونه تماسی و تلاقی با هم نمی یابند. وی با چنین حالتی هرگز در موجودیت خودش شک نمی کند، هرچند اثبات وجود هر چیزی از اجزایش بر او دشوار است، حتی نمی تواند تصور جسم کند. وجودی که او احساس می کند، مجرد از مکان و طول و عرض و عمق است. بنابراین تصور او از موجودیت خودش، هرگز از راه حواس یا از طریق جسم نیست. پس باید از مبدا دیگری که غیر از جسم و با جسم مغایرت کامل دارد بوده باشد و آن نفس است.
چند نکته
در مورد این استدلال دو نکته باقی می ماند؛
← نکته اول
...

طلق در دانشنامه ویکی پدیا

طلق
طلق، معرب تلک پارسی (Talc) است و به صورت تالک نیز نوشته می شود. این کانی از هیدرات منیزیم سیلیکات تشکیل شده است، فرمول شیمیایی آن عبارت است از Mg3Si4O10(OH)2. طبق جدول سختی موس طلق نرم ترین کانی است و می توان با ناخن روی آن خراش ایجاد کرد. ورقه های کوچک طلق قابل انعطاف ولی غیرقابل ارتجاع است، هادی خوبی برای حرارت نیست و هنگامی که آن را لمس می کنیم احساس می کنیم که چرب است. دارای لومینسانس اغلب سفید مایل به سبز، زرد، کرم، قهوه ای، سبز و آبی است. این کانی در آب حل نمی شود ولی بسیار کم در کانی های اسیدی حل می شود و در شعله ذوب نمی شود. کانی مشابه آن پیروفیلیت است که از آن بوسیله آزمایش Mg (رنگ صورتی) قابل تشخیص است. گل سرشور که خود سنگی دگرگون است کاملاً از طلق تشکیل شده است.
آزبست
طلق یک کانی دگرگون است که از دگرگونی کانی هایی مانند سرپانتین، اولیوین، پیروکسن و آمفیبول در حضور دی اکسید کربن و آب تشکیل می شود. که در این صورت آن را طلق کربناتی می نامند. طلق در اثر واکنش آب پوشی یون ها و کربن گیری سرپانتین به شکل زیر تشکیل می شود:
در اثر واکنش بین دولومیت و سیلیس نیز طلق تشکیل می شود این واکنش در فشار و دمای دگرگونی سنگ ها در اثر مجاورت دولومیت و سیلیس اتفاق می افتد و اصطلاحاً به آن اسکرن کردن دولومیت می گویند.
همچنین طلق از واکنش بین کانی های کلریت منیزیمی و کوارتز در شیست آبی و اکلوژیت طی واکنش های دگرگونی تشکیل می شود.
عکس طلق


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

طلق در جدول کلمات

معنی طلق به انگلیسی

laminated gypsum (اسم)
طلق
talc (اسم)
طلق

معنی کلمه طلق به عربی

طلق
طلق
طلق

طلق را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• طلق پلاستیکی   • طلق پلکسی   • طلق شیشه ای   • ملک طلق چیست   • فروش طلق   • طلق ضخیم   • طلق و شیرازه   • قیمت طلق   • معنی طلق   • مفهوم طلق   • تعریف طلق   • معرفی طلق   • طلق یعنی چی   • طلق یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی طلق
کلمه : طلق
اشتباه تایپی : xgr
آوا : talq
نقش : اسم
عکس طلق : در گوگل


آیا معنی طلق مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )