برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1326 100 1

عصب

/'asab/

مترادف عصب: پی، رگ

برابر پارسی: پی، سُهِشگر

معنی عصب در لغت نامه دهخدا

عصب. [ ع َ ] (ع مص ) پیچیدن و تافتن. (منتهی الارب ). پیچاندن چیزی را و تاب دادن آن. (از اقرب الموارد). || پیوستن و ضم نمودن. (منتهی الارب ). بستن و محکم کردن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فراهم آوردن شاخ متفرق درخت را به عصا تا برگ آن ریخته شود. (منتهی الارب ): عصب الشجرة؛ شاخه های پراکنده ٔ درخت را بدور آن گرد آورد و آنها رازد تا برگهایش بریزد. (از اقرب الموارد). شاخه های درخت بهم وابستن. (تاج المصادر بیهقی ). || بستن خصیه ٔ تکه و کبش چندان که بی کشیدن بیفتد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بستن خایه ٔ گشن تا بیفتد. (تاج المصادر بیهقی ). || بستن هر دو ران ناقه جهت دوشیدن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).بستن ران شتر تا شیر دهد. (تاج المصادر بیهقی ). || عصابه به سر بستن. (منتهی الارب ). سر وابستن. (تاج المصادر بیهقی ). || سرخ گردیدن افق. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || چرکناک گردیدن دندان از غبار و مانند آن. (منتهی الارب ): عصبت الاسنان ؛ دندانها چرک شد از غبار و مانند آن از قبیل شدت تشنگی یا ترس و بیم. (از اقرب الموارد). عُصوب. و رجوع به عصوب شود. || رشتن. (منتهی الارب ). غزل. (از اقرب الموارد). || گرفتن به پنجه چیزی را. (منتهی الارب ). قبض و گرفتن. (ازاقرب الموارد). عِصاب. و رجوع به عصاب شود. || خشک شدن آب دهن در آن از تشنگی و جز آن. (منتهی الارب ): عصب الریق بالفم ؛ آب دهان خشک شد. (از اقرب الموارد). خدو بر دهن خشک شدن. (تاج المصادر بیهقی ). || عصب الریق فاه ؛ آب دهان ، دهان او را خشک کرد. (از اقرب الموارد). || احاطه کردن. گویند: عصب القوم بفلان ؛ یعنی مردم گرد آن شخص درآمدند برای کارزار و یا حمایت کردن. و عصبة به معنی قوم شخص ، از همین معنی است. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || لازم گرفتن چیزی را. (منتهی الارب ). ملازم گشتن. (از اقرب الموارد). || قدرت یافتن بر چیزی. (منتهی الارب ). || عصبت الابل بالماء؛ دور زدند شتران بر آب و آن را احاطه کردند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). گرد آمدن شتر بر آب. (تاج المصادر بیهقی ). || فرض و واجب نمودن. (از اقرب الموارد).

عصب. [ ع َ ] (ع اِ) درخت پیچک و لبلاب. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموار ...

معنی عصب به فارسی

عصب
رشته های سفیدی که درتمام بدن پراکنده وبمغزسرمتصل است وحس وحرکت بواسطه آنهاصورت میگیرد
جمع عصیب
[شنوایی شناسی] ← پی آسیب شنوایی
[alcoholic neuropathy] [اعتیاد] هریک از آشفتگی های عصب شناختی ناشی از مصرف طولانی مدت الکل که با ناهنجاری در اعصاب حسی پوست نظیر سوزش و کرختی و خارش همراه است
[parasympathetic nerve, parasympathetic nervous system] [زیست شناسی] یکی از دو شاخۀ اعصاب خودفرمان که اَستیل کولین (acetylcholine) ترشح می کند و باعث کاهش ضربان قلب و پایین آمدن فشار خون می شود متـ . پادهم حس
[neurologist] [پزشکی] متخصص در علم عصب پزشکی
[neurology] [پزشکی] مطالعۀ ساختار و کارکرد و بیماری های دستگاه عصبی و روش های درمان آن بیماری ها
[neurodegeneration] [علوم پایۀ پزشکی] کاستی فزایندۀ ساختار پی یاخته ها و از میان رفتن بافت عصبی که به کاهش عملکرد آنها منجر می شود متـ . پی تباهی
[sensory neuron] [علوم پایۀ پزشکی] عصب آوَرانی (afferent) که پیام های حسی را به سوی دستگاه عصبی مرکزی هدایت می کند
[primary sensory neuron] [علوم پایۀ پزشکی] عصبی حسی واقع در ابتدای یک مسیر آوَرانی (afferent) که با گیرنده ای آغاز و به همایه ای با یک عصب حسی ثانویه ختم می شود
[secondary sensory neuron] [علوم پایۀ پزشکی] دومین عصب در یک مسیر آ ...

معنی عصب در فرهنگ معین

عصب
(عَ صَ) [ ع . ] (اِ.) پی ، رشته های سفید رنگ متصل به مغز که حس و حرکت توسط آن ها صورت می گیرد.

معنی عصب در فرهنگ فارسی عمید

عصب
= عُصبه
۱. (ادبی) در عروض، ساکن کردن لام مفاعلتن که تبدیل به مفاعیلن شود.
۲. [قدیمی] پیچیدن و تافتن، درهم پیچیدن.
۳. [قدیمی] بستن، محکم کردن.
۴. [قدیمی] گرد آوردن.
۵. (اسم) [قدیمی] پیچک.
۶. (اسم) [قدیمی] عمامه.
۷. (اسم) [قدیمی] نوعی جامه یا چادر.
رشته های سفیدی که در تمام بدن پراکنده و به مغز سر متصل است و حس و حرکت به واسطۀ آن ها صورت می گیرد، پی.

عصب در دانشنامه اسلامی

عصب
معنی أَصْبُ: متمايل مي شوم
معنی عَصِيبٌ: سخت و دشوار (کلمه عصيب بر وزن فعيل به معناي مفعول از ماده عصب است که به معناي شدت است و يوم عصيب آن روزي است که به وسيله هجوم بلا آنقدر شديد شده باشد که عقدههايش بازشدني نيست و شدايدش آن چنان سر در يکديگر کردهاند که مانند کلاف سر در گم از يکديگر جدا ...
تکرار در قرآن: ۵(بار)
(بروزن فرس) رگ. معصوب: بسته شده با رگ. آنگاه بهر بستن عصب (بر وزن فلس) گفته‏اند «یَوْمٌ عَصیبٌ» یعنی شدید (گوئی اطراف آن با مشکلات جمع و بسته شده است) عصبة: جماعت فشرده و کمک همدیگر (مفردات). . یوسف و برادرش به پدرمان از ما محبوبتراست حال آن که ما دسته نیرومندیم در جوامع‏الجامع فرموده: جماعت را از آن عصبه گفته‏اند که کارها به وسیله آنها بسته و روبراه می‏شود. . لوط به وسیله فرستادگان به تنگی افتاد و گفت امروز روز سختی است. عصیب یکبار و عصبة چهار بار در قرآن مجید آمده است: ، ، .



عصب در دانشنامه آزاد پارسی

عَصَب (nerve)
ساختار یک ساختار یک ساختار یک ساختار یک دسته ای از یاخته های عصبی، واقع در غلافی از بافت پیوندی، برای انتقال پیام های عصبی (تکانه ها) به مغز و نخاع یا برعکس. عصب ممکن است دارای هردو نوع یاخته های عصبی حسی و حرکتی باشد، اما هر کدام مستقل عمل می کنند. نیز ← دستگاه_عصبی؛ حساسیت

ارتباط محتوایی با عصب

عصب در جدول کلمات

عصب
پی
عصب بدن
طنب
عصب سیاتیک
عرق النسا
عصب شناس
نرولوژ
عصب شناسی
نورولوژی
عصب ها
اعصاب
عصب کشی دندان
روت کانال
بیمار ی است که در آن عصب چهر های | فلج میشود
لقوه

معنی عصب به انگلیسی

chord (اسم)
قوس ، سیم ، تار ، زه ، ریسمان ، وتر ، عصب
tendon (اسم)
وتر ، عصب ، پی ، زردپی ، پوره ، اوتار
nerve (اسم)
قدرت ، وتر ، عصب ، پی ، رشته عصبی

معنی کلمه عصب به عربی

عصب
حبل , عصب
علم الاعصاب

عصب را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• عصب در جدول   • انواع عصب   • عصب حسی   • عصب چیست   • معنی عصب   • تعریف عصب   • نام دیگر عصب   • عصب حرکتی   • مفهوم عصب   • معرفی عصب   • عصب یعنی چی   • عصب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی عصب
کلمه : عصب
اشتباه تایپی : uwf
آوا : 'asab
نقش : اسم
عکس عصب : در گوگل

آیا معنی عصب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )