برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1290 100 1

عضو

/'ozv/

مترادف عضو: آلت، اندام، ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم، جهاز

برابر پارسی: اندام، هموند، هم پیمان

معنی عضو در لغت نامه دهخدا

عضو. [ ع َض ْوْ ](ع مص ) اندام اندام کردن. (منتهی الارب ). جزٔجزء کردن گوسفند را. (اقرب الموارد). قطعه قطعه کردن و جزٔجزء نمودن. (از ناظم الاطباء). || جدا ساختن. (منتهی الارب ). تفریق و جدا کردن. (از اقرب الموارد).

عضو. [ ع ُض ْوْ / ع ِض ْوْ ] (ع اِ) اندام و هرگوشت فراهم آمده در استخوان. (منتهی الارب ). اندام. (مهذب الاسماء) (دهار) (غیاث اللغات ). اجزای کثیفه ٔ بدن حیوان متولد از منی و کثیف اخلاط است. و آن یا مفرد است مانند استخوان و غضروف و عصب و رباط و عروق و لحم و شحم و سمن و یا مرکب ترکیب اولی مانند عضل و یا ثانوی مانند عین و یا ثالثی مانند وجه و یا رابعی مانند رأس. (از مخزن الادویه ). هر گوشت که با استخوان خود فراهم آمده باشد، و گویند هر استخوانی از جسد که با گوشت خود فراهم آمده باشد، و گویند آن جزئی است از مجموع جسد مانند دست و پا و گوش و غیره. (از اقرب الموارد). جزوی از بدن مثل دست و پا و سر. و در اصطلاح پزشکی ، مجموعه ٔ بافتهایی است از بدن یک موجود زنده پرسلول که وظیفه ای مشترک را بعهده دارند مانند قلب و ریه و معده که هریک از چند بافت ساخته شده است. (فرهنگ فارسی معین ). جارحة. پاره. پاره ٔ تن. ارب. جرموز. عاهن. کحف. کردوس. ورب.ج ، اعضاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) :
عضوی زتو گر دوست شود با دشمن
دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن.
رونی.
هر یکی را به لمس هر عضوی
اطلاع اوفتاد بر جزوی.
سنایی.
غذی از جگر پذیرد همه عضوها و لکن
غذی از دهان بیک ره بسوی جگر نیاید.
خاقانی.
ورم غدر کند رویت سرخ
سرخی عضو دلیل ورم است.
خاقانی.
زانکه بی لذت نروید هیچ جزو
بلکه لاغر گردد از هر پیچ عضو.
مولوی.
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار.
سعدی.
نخواهد که بیند خردمند ریش
نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش.
سعدی.
گر ز هفت آسمان گزند آید
همه بر عضو دردمند آید.
سعدی.
یار چو تیغ کین کشد فرصتش از خدا طلب
عضو به عضو خویش را زخم جداجداطلب. ...

معنی عضو به فارسی

عضو
اندام، جزوی ازبدن ماننددست وپاوسریاقلب وریه ومعدهیک فردازجماعت کارمندیک اداره
۱ - جزوی از بدن مثل دست پا سر اندام . توضیح مجموعه بافت هایی از بدن یک موجود زنده پر سلولی که وظیفه ای مشترک را بعهده دارند مانند قلب ریه معده که هر یک از چند بافت ساخته شده اندام . ۲ - کارمند یک اداره یا موسسه ( دولتی یا ملی ) جمع اعضائ . یا عضو بارد . دماغ مغز . یا عضو حاز . قلب دل . یا عضو رطب . کبد . یا عضو یابس . استخوان .
با لباس و نیکو حال و خوش روز گذار بودن بودن شخص پوشیده لباس و طعام دار و باندازه کفایت دارنده و آن کمال رفاهیت است و عاضی از این لغت مشتق باشد
[زیست شناسی] ← اندام
گرگ ماده
[truss member] [مهندسی عمران] قطعۀ اتصال دو گره در خرپا
اختلاج پریدن اعضائ
(اسم ) مجموع. هفت عضو ازاعضای بدن آدمی : (( گفتم که هفت عضو کدام است تنت را گفتاکه : پهلوی است ودوپاودودست وسر. )) (ناصرخسرو )

معنی عضو در فرهنگ معین

عضو
(عُ ضْ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - اندام ، هر یک از اجزای بدن . ۲ - یک فرد از جماعت . ج . اعضاء.

معنی عضو در فرهنگ فارسی عمید

عضو
۱. (زیست شناسی) بخشی از بدن با کارکرد مشخص، مانند دست، پا، سر، قلب، ریه، و معده، اندام.
۲. یک فرد از جماعت.
۳. [مجاز] کارمند یک اداره.

عضو در دانشنامه اسلامی

عضو
عضو به جزئی از بدن انسان گفته می شود.
بدن انسان از اجزای مختلفی چون چشم ، گوش ، دست و پا تشکیل شده است. به هر یک از این اجزاء، عضو اطلاق می شود.
اقسام
اعضاء به دو بخش کلی تقسیم می گردد: اعضای رئیسه، مانند چشم و دست و اعضای غیر رئیسه، از قبیل یک قطعه گوشت یا پوست .
کاربرد فقهی
از عنوان یاد شده در ابواب مختلف فقهی، مانند طهارت ، صلات ، نکاح ، صید و ذباحه ، قصاص و دیات و نیز بخش مسائل مستحدثه سخن گفته اند.
در باب طهارت
...
عضو
معنی ﭐمْسَحُواْ: مسح کنيد (کلمه مسح به معناي کشيدن دست و يا هر عضو ديگری به عنوان لمس کننده به لمس شونده ، بدون هیچ حائلی و با اختیار است ،. مسحت الشيء و مسحت بالشيء هر دو به يک معنا است با این تفاوت که اگر بدون حرف با استعمال شود ، و شيء ملموس را مفعول خود بگيرد ،م...
معنی مَسْحاً: مسح کردن - لمس نمودن (کلمه مسح به معناي کشيدن دست و يا هر عضو ديگری به عنوان لمس کننده به لمس شونده ، بدون هیچ حائلی و با اختیار است ،. مسحت الشيء و مسحت بالشيء هر دو به يک معنا است با این تفاوت که اگر بدون حرف با استعمال شود ، و شيء ملموس را مفعول ...
معنی يَدِهِ: دستش (براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کردهاند ، و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره بکار ميرود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست ميباشند ، مانند انفاق و س...
معنی يَدِيَ: دستم (در اصل "يدين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است . براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کردهاند ، و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره بکار ميرود . چون آن معاني...
معنی بَيْنَ أَيْدِيکُمْ: پيش روی شما - جلوی شما - در مقابلتان(در اصل "أَيْدِين"بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است در عباراتي نظير"بَيْنَ أَيْدِيهِمْ"بين دو دست استعاره از پيش رو ، مقابل يا آينده مي باشد.براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کردهاند ، و ليکن با...
معنی بَيْن ...

عضو در دانشنامه ویکی پدیا

عضو
عضو می تواند به موارد زیر اشاره کند:
اندام (کالبدشناسی)
عضو (ریاضی) در مجموعه (ریاضی)
عضو یا عنصر یک مجموعه در ریاضیات، هر یک از اشیاء متمایزیست که مجموعه را تشکیل می دهند.
۲ ∈ A
{۳٬۴} ∈ B
۳٬۴ ∉ B
{۳٬۴} عضوی از B است.
زرد ∉ C
کاردینالیتی ‏D = { ۲, ۴, ۸, ۱۰, ۱۲ } ‎ متناهیست و برابر با ۵ است.
کاردینالیتی از ‏P = { ۲, ۳, ۵, ۷, ۱۱, ۱۳, ...} ‎ (اعداد اول) بی نهایت است (این نکته توسط اقلیدس ثابت شده بود).
نوشتن‏ A = {۱, ۲, ۳, ۴} ‎ بدان معنی است که عناصر مجموعه A اعداد ۱, ۲, ۳ و ۴ هستند. مجموعه های متشکل از عناصر A، مانند {۲, ۱}، زیر مجموعههای از A هستند.
مجموعه ها خود می توانند عنصر باشند؛ برای مثال، مجموعه‏ B = {۱, ۲, {۳, ۴}} ‎ را در نظر بگیرید. . عناصر B در واقع ۱، ۲، ۳ و ۴ نیستند. در عوض، B تنها سه عنصر دارد: یعنی اعداد ۱ و ۲ و مجموعه {۳, ۴}. عناصر یک مجموعه می تواند هر چیزی باشد. برای مثال { قرمز , سبز، آبی } = C است مجموعه ای که عناصر رنگ قرمز و سبز و آبی.
رابطه ی «عنصریست از»، همچنین عضویت مجموعه ای گفته می شود و با نماد «ϵ» نوشته می شود. نوشتن
عضو یا ارگان بدن (به انگلیسی: Organ) در زیست شناسی به مجموعه بافت هایی گفته می شود که به طور هماهنگ و منظم با یکدیگر به منظور اجرای یک عملکرد مشخص در کنار هم قرار گرفته اند. در آناتومی این واژه برای احشاء درون بدن بکار می رود.
چشم
گوش
زبان
معده
صورت
کلیه
مثانه
عضو افتخاری انجمن مهندسان برق و الکترونیک (انگلیسی: IEEE Honorary Membership) نوعی عضویت در انجمن مهندسان برق و الکترونیک است. این مقام به افرادی که در زمینه های مرتبط با فعالیت های انجمن مهند ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

عضو در دانشنامه آزاد پارسی

عضو (member)
در ریاضیات، هر یک از عناصر متعلق به یک مجموعه. مثلاً ۲۵ و ۲۵۰۰ هر دو عضو مجموعۀ اعداد مربع کامل اند، ولی ۲۵۰ عضو این مجموعه نیست.

ارتباط محتوایی با عضو

عضو در جدول کلمات

عضو آجیل
پسته
عضو آکادمی
آکادمیسین
عضو از کار افتاده و بی حال
لس
عضو اصلی تنفس
ریه
عضو بالانشین
سر
عضو بدن
اراب
عضو بعضی حیوانات
دم
عضو پا
ران
عضو پر زور
بازو
عضو پر کار
دست

معنی عضو به انگلیسی

part (اسم)
پا ، نقطه ، جزء ، قطعه ، پاره ، بخش ، عضو ، برخه ، شقه ، نصیب ، جزء مرکب چیزی ، جزء مساوی ، اسباب یدکی اتومبیل ، نقش بازگیر
organ (اسم)
الت ، وسیله ، اندام ، عضو ، ارغنون ، عضو بدن ، ارگان ، ارگ
member (اسم)
جزء ، شعبه ، اندام ، بخش ، عضو ، کارمند
limb (اسم)
شاخه ، عضو ، عضو بدن ، دست یا پا ، قطع کردن عضو ، اندام زبرین ، اندام زیرین
employee (اسم)
مستخدم ، عضو ، کارگر ، کارمند ، مستخدم زن
corporator (اسم)
عضو
office worker (اسم)
عضو

معنی کلمه عضو به عربی

عضو را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Ali
Member
شهریار آریابد
" هموند " ، هموند سازمان = عضو سازمان ، هموند نگرمند = عضو ناظر ، هموندی = عضویت ، هموندان = اعضا
پارسی را پاس بداریم
پیوسته، پیوسته شده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• ثبت نام اهدای اعضای بدن بعد از مرگ   • کارت اهدای خون   • اهدا اسپرم   • نسوج چیست؟   • اسامی اهدا کنندگان اعضای بدن سال 94   • ثبت نام کارت اهدای عضوبدن   • اسامی اهدا کنندگان اعضای بدن سال 95   • مسیح دانشوری   • معنی عضو   • مفهوم عضو   • تعریف عضو   • معرفی عضو   • عضو چیست   • عضو یعنی چی   • عضو یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی عضو
کلمه : عضو
اشتباه تایپی : uq,
آوا : 'ozv
نقش : اسم
عکس عضو : در گوگل

آیا معنی عضو مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )