برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1285 100 1

عمر ‏

/'omar/

مترادف عمر ‏: حیات، روزگار، زندگی، زندگانی، زاد، سن

برابر پارسی: زندگانی، زندگی، زیوِش، سال

معنی اسم عمر ‏

اسم: عمر ‏
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: omar) (عربی) (در اعلام) ابن خطاب از صحابه ی رسول اکرم (ص) و از خلفای راشدین - نام خلیفه دوم

معنی عمر ‏ در لغت نامه دهخدا

عمر. [ ع َ ] (ع مص )دیر ماندن و زیستن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دیر زیستن. (دهار). عُمر. عَمَر. عَمارة. رجوع به عمر و عمارة شود. || دیر داشتن و باقی گذاردن. (از اقرب الموارد): عمره اﷲ؛ دیر دارد او راخدای. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هرگاه لام ابتدا بر «عمر» درآید مرفوع میگردد بنابر مبتدا بودن که خبر آن محذوف باشد، چنانکه گوئیم : لعمرُ اﷲ که تقدیر آن لعمر اﷲ یسمی ، یا لعمر اﷲ ما اُقسم به میباشد. و هرگاه بدون لام باشد مانند سایر مصادر منصوب میگردد، چنانکه گوئیم عمر اﷲ ما فعلت کذا، و عمرک اﷲ مافعلت ُ. و اما معنای لعمر اﷲ و عمر اﷲ «به هستی و بقای خداوند سوگند میخورم » میباشد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || آبادان گردیدن و مسکون شدن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سکونت و منزل کردن. || بنا کردن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || پرستش و عبادت کردن. (از اقرب الموارد). عَمارة. رجوع به عمارة شود. || خدمت کردن. عَمارة. رجوع به عمارة شود. || نماز خواندن و روزه گرفتن. (از اقرب الموارد). عَمارة. رجوع به عمارة شود.

عمر. [ ع َ ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، أعمار. رجوع به عُمرو عُمُر شود. گویند که عمر غیر از بقاء است ، زیرا عمر عبارت از مدتی است که بدن بوسیله ٔ حیات قائم است و حال اینکه بقاء ضد فنا و نیستی است ؛ لذا غالباً خداوند را به بقاء توصیف کنند و وصف او به «عمر» نادر است. (از اقرب الموارد). || دین و ملت ، چنانکه گویند: لَعَمری ؛ سوگند به دینم. || گوشت میان دو دندان ، یا گوشت بن دندان. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گوشت لثه. (از اقرب الموارد).ج ، عُمور، عُمر. رجوع به عمر شود. || گوشواره ٔ بالایین. || هر دراز میان دو سِنَّة که دانه ٔ سیر باشد. || درخت دراز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و یک دانه ٔ آن عَمرة است. (از اقرب الموارد). || نخل السکر. خرمایی است نیکو و جید. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

عمر. [ع َ م َ ] (ع مص ) دیر ماندن و زیستن. (از اقرب الموارد). عَمر. عُمر. عَمارة. رجوع به عمر و عمارة شود.

عمر. [ ع َ م َ ] (ع اِ) دین و ملت. (منتهی الارب ). دین. (اقرب الموارد). || دستار که زن حرة بدان سر را پوشد، یا آنکه چون او را نه خِمار باشد و نه سربند، سر را در آستین د ...

معنی عمر ‏ به فارسی

ابن سعد بن ابی وقاص زهری مدنی ( ف. ۶۶ ه.ق ./ ۶۸۶ م .) از فرماندهان لشکر بود . عبیدالله بن زیاد وی را با چهار هزار تن برای جنگ دیلم روانه ساخت و امارت ری را نیز در برابر این خدمت برای وی منظور داشت ولی هنگامی که ابن زیاد حرکت امام حسین را از مکه بسوی کوفه دانست بعمر ن سعد نوشت که خود و یارانش باز گردند . سپس عمر بن سعد را برای جنگ با امام حسین برانگیخت . عمر نخست از قبول این امر امتناع ورزید ولی پس از تهدید ابن زیاد آنرا پذیرفت و بجنگ با امام حسین کمر بست و این جنگ به کشته شدن امام حسین منجر گردید و عمر بن سعد پس از این واقعه چندی بزیست تا مختار ثقفی بخونخواهی امام حسین قیام نمود و کسی را برای کشتن عمر بکوفه فرستاد . توضیح معمولا عمر سعد ( باضافه بنوت ) گویند و در تداول بمعنی شخص بسیار بدخو و تند خلق بکار رود .
حیات، زندگی، مدت زندگی، حیات، زندگی
۱ - زندگانی زندگی حیات . ۲ - مدت زندگانی . یا عمر دوباره . زندگانی کسی که تا سرحد مرگ پیش رود و باز نجات یابد زندگی مجدد یا عمرش را به شما داد . مرد درگذشت فوت کرد . یا عمر طبیعی . قدما معمولا عمر طبیعی را ۱۲٠ سال و به قولی ۱۴٠ سال ( ایضا ۸۳ ) محسوب می داشتند .
ابن محمد بن غاز
ده از دهستان حومه بخش شهرستان شهرضا
ابن ابی زیاد ابزاری از مشایخ شیعه و از ائمه روات حدیث بود
ابن عمرو
ابن ادریس بن ادریس وی امیر و از ادارسه مغرب اقصی بود در آغاز بسال ۲۱۳ قمری والی تکیباس و تزغه از قبایل صنهاجه گشت
ابن محمد بن یوسف ازدی مکنی به ابوالحسین قاضی القضاه عهد المقتدر خلیفه عباسی
ابن علی ملقب به تاج الدین از علمای نحو اسکندریه
...

معنی عمر ‏ در فرهنگ معین

(عُ مْ) [ ع . ] (اِ.) زندگانی ، مدت زندگانی . ، ~ نوح کنایه از: عمر طولانی .

معنی عمر ‏ در فرهنگ فارسی عمید

حیات، زندگی.
۱. حیات، زندگی، مدت زندگی.
۲. طول زندگی، مدت حیات: در عمرم چنین چیزی ندیده بودم.
۳. مدت دوام یا بقای چیزی.
۴. [مجاز] مدت یا زمان بسیار زیاد: یک عمر در همین خانه زندگی کرده است.
۵. [مجاز] شخص بسیار محبوب و عزیز.
* عمر ابد: زندگانی جاوید.
* عمر دراز: زندگانی طولانی.
* عمر دوباره: [مجاز] بقیۀ زندگی کسی که از مرگ نجات یابد.
* عمر کردن: (مصدر لازم)
۱. زیستن، زندگی کردن.
۲. [عامیانه، مجاز] دوام آوردن، دوام داشتن.
آن که کم عمر کند و زندگیش کوتاه باشد.

عمر ‏ در دانشنامه اسلامی

معنی عُمُرُ: عمر- سالهاي زندگي - بقاء
معنی أَمْرُ: امر-کار
معنی أَمَرَ: امر کرد
معنی أَمَرُّ: تلختر
معنی لَمْ نُعَمِّرْکُم: به شما عمر نداديم
معنی يُعَمَّرُ: عمر طولاني کند - عمر طولاني داده شود ( کلمه عمارت ضد خرابي است ، و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است ، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح)
معنی يُعَمَّرَ: که عمر طولاني کند - که عمر طولاني داده شود ( کلمه عمارت ضد خرابي است ، و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است ، يعني مدت زندگي و آبادي بدن بوسيله ي روح)
معنی مَا يُعَمَّرُ: عمر نمی کند ( کلمه عمارت ضد خرابي است ، و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است ، يعني مدت زندگي و آبادی بدن بوسیله ی روح)
معنی عَوَانٌ: نه پير از کار افتاده نه جوان نارسيده (در زنان و چارپايان ، عبارتست از زن و يا حيوان مادهاي که در سنين متوسط از عمر باشد ، يعني سنين ميانه باکرهگي و پيري .)
معنی سَّعْيَ: تلاش و کوشش (در عبارت "فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ﭐلسَّعْيَ " منظور از رسيدن به حد سعي و کوشش رسيدن به آن حد از عمر است که آدمي عادتاً ميتواند براي حوائج زندگي خود کوشش کند و اين همان سن بلوغ است )
معنی عَمْرُکَ: بقاي تو ( کلمه عمارت ضد خرابي است ، و عمر اسم مدت عمارت و آبادي بدن است ، يعني مدت زندگي و آبادی بدن بوسیله ی روح. عبارت "لَعَمْرُکَ " يعني سوگند به بقاي تو يا به جان تو قسم)
معنی عَتِيقِ: قديمي (منظور از بيت عتيق کعبه است که به خاطر قديمي بودنش به اين نام ناميده شده ، چون اولين خانهاي که براي عبادت خدا در زمين ساخته شد ، همين کعبه بوده همچنانکه قرآن کريم هم فرموده : ان اول بيت وضع للناس للذي ببکة مبارکا و هدي للعالمين و امروز قريب چها...
تکرار در قرآن: ۲۷(بار)
عمارة به معنی آبادکردن است .. زمین رازیرورو و آباد کردند بیش از آنچه اینها آباد کردند. عمر(بروزن عنق و فلس)دوران زندگی و مدت آبادی بدن به وسیله حیات و روح است. . عمر در آیه بر وزن (عُنُق)است و در آیه .بروزن (فلس)است طبرسی و راغب گویند:هردو وزن به یک معنی است ولی قسم مخصوص به وزن(فلس)است. علت آن اخّف بودن فتح می‏باشد. در تمام قرآن فقط در ای ...


عمر ‏ در جدول کلمات

معنی عمر ‏ به انگلیسی

life (اسم)
دوام ، عمر ، جان ، حیات ، مدت ، زندگی ، زیست ، دوران زندگی ، حبس ابد ، رمق
age (اسم)
عصر ، سن ، عمر ، پیری ، دوره ، سن بلوغ ، عهد
lifetime (اسم)
عمر ، ابد ، حیات ، دوره زندگی ، مادام العمر ، مدت زندگی

معنی کلمه عمر ‏ به عربی

حياة , عمر
دائم
دائم
طول العمر
طول العمر

عمر ‏ را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ماهان
(= زندگی) این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست: آیو ãyu (سنسکریت)، یائوش، جیتی (اوستایی)
اشکان
سن که واژه ای ایرانی است
زندگی
مادام العمر : تا مرگ
فلانی رهبر مادام العمر است
فلانی رهبر تا مرگ است
جمشید احمدی
زیست/زیستن/ زیستش
Not your business
We can't afford it


Bufoon
زهرا
غاصب خلافت و قاتل حضرت زهرا( سلام الله علیها )
عشق عمر
عمر یعنی جدا کننده حق از باطل

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مرگ عمر   • عمر انسان   • عمر ابن سعد   • عبدالله بن عمر   • عمر بن خطاب   • عمر لطیفه   • عمر بن خطاب فرزندان   • عمر در سریال لطیفه   • معنی عمر ‏   • مفهوم عمر ‏   • تعریف عمر ‏   • معرفی عمر ‏   • عمر ‏ چیست   • عمر ‏ یعنی چی   • عمر ‏ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی عمر ‏
کلمه : عمر ‏
اشتباه تایپی : ulv ‏
آوا : 'omar
نقش : اسم خاص اشخاص
عکس عمر ‏ : در گوگل

آیا معنی عمر ‏ مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )