انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 898 100 1

عیار

/'ayAr/

مترادف عیار: تردست، تندرو، جلد، چابک، چالاک، جوانمرد، شوالیه، فتا، فتی، حرامی، دزد، راهزن، رهزن، سارق، شبرو، طرار، غارتگر، گردنه بند، تبهکار، مفسد، محیل، مکار | معیار، سنگ محک، آزمایش، آزمون، امتخان، سنجش، زرسنجی

برابر پارسی: اییار، آزمون، جوانمرد، سنجش، سنجه

معنی عیار در لغت نامه دهخدا

عیار. (ع مص ) اندازه نمودن پیمانه را و یکدیگر اندازه کردن هر دو را و دیدن کمی و بیشی آنها را. (از منتهی الارب ). مقایسه کردن پیمانه و ترازو و امتحان کردن آن با دیگری ، تا درست بودن آن معلوم گردد. (از اقرب الموارد). راست کردن پیمانه ها و ترازوها با یکدیگر. (زوزنی ). راست کردن پیمانه و ترازو. (آنندراج ). مُعایرة. رجوع به معایرة شود. || تفاخر کردن و مفاخرت. گویند: عایره و کایله. (از اقرب الموارد).

عیار. (ع مص ) رفتن اسب و یا سگ بهر سو و این طرف و آن طرف به جولان و گریز آنها. (ناظم الاطباء). رها گشتن و رفتن اسب و سگ بدینجا و آنجا از روی شادی ، و یا براه خود رفتن بطوری که چیزی وی را بازنگرداند. (از اقرب الموارد). دویدن. (دهار). رفتگی و گریز.(منتهی الارب ). || (اِ) آنچه نمونه ای برای چیزی قرار داده شود تا با آن مقایسه گردد و برابر شود. (از اقرب الموارد). و أنت تعلم أن الشی ٔ الواحد یکفی أن یکون عیاراً للاضداد تعرف به ، کالمسطرة المستقیمة یعرف بها المستقیم و المنحنی. (شفاء ص 285). || ترازو برای درهم ها و اوقیه ها و رطل ها که بدان وزن و سنجیده میشود. (از اقرب الموارد). ترازوی زرسنج. (غیاث اللغات ). معیار و ترازوی زرسنج. (ناظم الاطباء). ج ، عیارات. (اقرب الموارد) :
صبرم به عیار او هیچ است و دو جو کمتر
من هم جو زرینم از نار نیندیشم.
خاقانی.
زرد است روی عاشق و سرخ است روی معشوق
ای مدعی عیار محبت به دست گیر.
مسیح کاشی (از آنندراج ).
عزم جولان نقد جان بر کف کند درهر مصاف
هرکه سنجیده ست خود رادر عیار بزم و رزم.
حکیم الملک شهرت (از آنندراج ).
|| آنچه در درهم ودینار، از طلا یا نقره ٔ خالص قرار داده باشند. (از اقرب الموارد). || چاشنی زر و سیم که آن را بهندی «بانگی » گویند. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). مقابل بار. مقابل غش : در یک شب... هزارهزار درم [ بخشید ] چنانکه عیارش در ده درم نقره نه ونیم آمدی. (تاریخ بیهقی ص 125).
شد مایه ٔ ظفر گهر آبدار تیغ
یا رب چه گوهر است بدینسان عیار تیغ.
مسعودسعد.
رحلت کند هرآینه حاصل مراد مرد
آتش کند هرآینه صافی عیارتیغ.
معزی.
عیار شعر من اکنون عیان تواند شد
که رای روشن آن مهتر است معیارم.
خاقانی.
گر در عیار نقد من آلودگی بسی است
با صاحب محک چه محاکا برآورم.
خاقانی.
عیار دستبردش را در آن سنگ
ترازوئی نیامد راست در چنگ.
نظامی.
بجائی که زر ناید اندر شمار
زراندوده ای را چه باشد عیار.
امیرخسرو.
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک.
حافظ.
از طعنه ٔ رقیب نگردد عیار کم
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز.
حافظ.
- به عیار آمدن ؛ مقدار فلز قیمتی و غیرقیمتی آن را متناسب و منظم و صحیح داشتن :
زر چون به عیار آید کم بیش نگردد
کم بیش شود زرّی کآن با غش و بار است.
ناصرخسرو.
- تمام عیار ؛ درست وزن و تمام وزن. (ناظم الاطباء). خالص. بی آمیغ. کامل. ده دهی (زر) :
جگر بسوزد تا معنیی به نظم آرد
که بر محک افاضل بود تمام عیار.
کمال الدین اسماعیل.
نقد مغشوش درجنب طلاء تمام عیار رواج نپذیرد. (حبیب السیر). باز صادق که بود در همه کار چون زر جعفری تمام عیار. (حبیب السیر).
- دارالعیار ؛ آنجا که عیار مسکوک معلوم سازند. رجوع به دارالعیار در ردیف خود شود.
- درست عیار ؛ درست وزن و تمام وزن. (ناظم الاطباء).
- راست عیار ؛ درست عیار :
گر بود پاسخ تو راست عیار
راست گردد مرا چو قد تو کار.
نظامی.
- زر عیار ؛ زر خالص. زر بیغش :
برکشیده آتشی چون مطرز دیبای زرد
گرم چون طبع جوان و زرد چون زرّ عیار.
فرخی.
باد بر باغ همی عرضه کند زرّ عیار
ابر بر کوه همی توده کند سیم طلال.
فرخی.
چو مرد باشد بر کار و بخت باشد یار
ز خاک تیره نماید به خلق زرّ عیار.
بوحنیفه (از تاریخ بیهقی ص 277).
کم بیش نباشد سخن حجت هرگز
زیرا سخنش پاکتر از زرّ عیار است.
ناصرخسرو.
اصل زرّ عیارنز خاک است
اصل عود قمار نه ز گیاست.
مسعودسعد.
اشک او بر مثال زرّ عیار
اشک من از قیاس درّ عدن.
مسعودسعد.
نعلی زده از زرّ عیاری گوئی
بر گوش سپهر گوشواری گوئی.
امیرمعزی.
داری دو کف دو کفه ٔ شاهین مکرمت
بخشندگان سیم حلال و زر عیار.
سوزنی.
کان از زر عیارتهی دل کند به جود
چون خوش کند به بخشش زرّ عیار دل.
سوزنی.
در چشم همت تو کزو دور چشم بد
سیم حلال بی خطر است و زرّ عیار.
سوزنی.
گر چو چراغ در دهن زرّ عیار دارمی
خود نشدی لبم محک از کف پای چون توئی.
خاقانی.
بود چو گوگرد سرخ کز بر چرخ کبود
داد مس خاک را گونه ٔ زرّ عیار.
خاقانی.
گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند
لیک نسنجد بدان زیرک زرّ عیار.
خاقانی.
بر کف سیمین نرگس ساغر زرّ عیار
بی فسون ساحر و نیرنگ زرگر بسته اند.
کمال الدین اسماعیل.
باز در بزم چمن نرگس سرمست نهاد
بر سر تبسی سیمین قدح زرّ عیار.
ابن یمین.
- صاحب عیار ؛ عیارگیر. رجوع به عیارگیر شود.
- عیار بر سنگ زدن ؛ امتحان کردن :
بر سنگ زن عیار زر ایرا گلی است زرد
چون در ترازوی خردش برکشیده ایم.
امیرخسرو (از آنندراج ).
- عیار بر محک زدن ؛ آزمایش کردن :
ز سر تا قدم دیددر شهریار
زر پخته را بر محک زد عیار.
نظامی (از آنندراج ).
- عیار چیزی را دانستن ؛ کنایه است از ارزش واقعی آن را دانستن :
عیار گفتگوی او نمیدانم همین دانم
که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش.
صائب.
بغیر من که درین بوته ها گداخته ام
عیار شرم و حیا هیچ کس نمیداند.
صائب (از آنندراج ).
به چشمم جمله ذرات جهان هم سنگ می آید
عیار لعل وخارا را نمیدانم نمیدانم.
شیخ العارفین (از آنندراج ).
ز ذوق ما نشود باخبر مذاق سلیم
درست ذائقه داند عیار شکّر ما.
نظیری (از آنندراج ).
- عیار چیزی را دیدن ؛ به ارزش چیزی پی بردن :
همت من عیار ناکس و کس
دید چون بر محک معنی زد.
خاقانی.
- عیار چیزی را شناختن ؛ ارزش آن را دریافتن :
عیارلئیمان شناسی بلی
شناسد عیار آنکه وزّان بود.
خاقانی.
- عیار چیزی را یافتن ؛ ارزش آن را یافتن :
جز به صورت عیار دانش من
ناقدان بصیرنتوان یافت.
خاقانی.
- عیاردار ؛ آنچه دارای عیار باشد. خالص. دارای فلز قیمتی. مقابل باردار که دارای فلز غیرقیمتی است :
غربال بیختیم به عمری که یافتیم
زرّ عیاردار به میزان صبحگاه.
خاقانی.
- عیار داشتن ؛ بار داشتن. چاشنی داشتن زر و سیم. بمجاز، باارزش بودن ، خالص بودن :
بی نمک مدح تو ذوق ندارد سخن
بی گهر کیمیا سکه ندارد عیار.
خاقانی.
- || بمجاز، ارزش داشتن :
دگر گفته ها چون عیاری نداشت
سخنگو بر آن اختیاری نداشت.
نظامی.
من نیز همان عیار دارم
لیکن قدم استوار دارم.
نظامی.
- عیار نهادن چیزی را ؛ کامل عیار دانستن آن. (آنندراج ). بمجاز، ارزش نهادن چیزی را :
گر قلب دلم را بنهد دوست عیاری
من نقد روان در رهش از دیده ببارم.
حافظ (از آنندراج ).
- کامل عیار ؛ درست وزن و تمام وزن. (ناظم الاطباء). درست عیار. خالص. بی آمیغ. بی بار :
رنگ ندامت است که روزم سیاه از اوست
در دست من ز نقره ٔ کامل عیار عمر.
صائب (از آنندراج ).
زر کامل عیار از بوته بیغش چهره افروزد
دل صاحب نظر را سرخ روز امتحان بینی.
ملاتجلی.
- کم عیار ؛ که عیار آن کم باشد. زر که چاشنی آن اندک باشد. که وزن فلز قیمتی آن نسبت به فلز غیرقیمتی کمتر بود. که فلز قیمتی به نسبت غیرقیمتی کم دارد :
خانه ای را که چون تو همسایه ست
ده درم سیم کم عیار ارزد.
سعدی.
هر آن طعنه کز کم عیاران بود
به پیراهن مایه داران بود.
امیرخسرو دهلوی.
زآنجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار.
حافظ.
- مستقیم العیار ؛ درست وزن و تمام وزن. (ناظم الاطباء). راست عیار.
- مصری عیار ؛ مقدار فلز قیمتی و غیرقیمتی که به رسم و قاعده ٔ مصریان دارد، چه در هر جا سیم و زر عیاری خاص داشته است گاه کم عیار بوده است و گاه بیش عیار :
از آن مغربی زرّ مصری عیار
فرستاد نزدیک او ده هزار.
نظامی.
- ناتمام عیار ؛ که عیار آن کامل نباشد. که عیار کامل ندارد :
به سوق صیرفیان در، حکیم را آن به
که بر محک نزند سیم ناتمام عیار.
سعدی.
- هم عیار ؛ دوچیز که در عیار برابر باشند :
هرآن جو که با زر بود هم عیار
به نرخ زر آرندش اندر شمار.
نظامی.
|| خوارزمی در مفاتیح العلوم عیار را چنین تعریف میکند: نسبت این است که عددی را به عدد دیگر نسبت دهند و بگویند نصف یا ثلث یاضعف آن. عیار نیز به نسبتها شباهت دارد. و کمترین مقداری که عیار می باشد در دو نسبت است ، که یکی عیار دیگری باشد. و دو نسبت نیز حداقل در سه عدد میباشند که مثلاً نسبت اولی به دومی کعب و نسبت دومی به سومی کعبین میباشد. اعدادی که نسبتها بدان سنجیده میشود حدود نام دارند، و حدود عبارت از دو حاشیه و یک واسطه است و گاهی دو واسطه یا بیشتر دارد و آن در صورتی است که اعداد بیش از سه باشد. عیارهایی که دارای دو واسطه می باشند، عیار جرمی نامیده میشوند. خوارزمی سپس به تقسیم عیارات و بیان نام آنها میپردازد و مینویسد: عیارات بر ده گونه باشند، اول عیار حسبانی و اعدادآن سه ، دو و یک است ، بر نظام اعداد طبیعی که آن مختلف النسب و متساوی التفاضل است. دوم عیار مساحی و اعداد آن چهار، دو و یک است ، که متساوی النسب و مختلف التفاضل باشند. سوم عیار تألیفی که منسوب است به تألیف الحان و اعداد آن شش ، چهار و سه است. چهارم عیار مقابل تألیفی و اعداد آن شش ، پنج و سه است. پنجم عیارمقابل مساحی و اعداد آن پنج ، چهار و دو است. ششم عیار مقابل حسبانی و اعداد آن شش ، چهار و یک است. هفتم ، اعداد آن نه ، هشت و شش است. هشتم ، اعداد آن نه ، هفت و شش است. نهم ، اعداد آن هفت ، شش و چهار است. دهم ،اعداد آن هشت ، پنج و سه است. و جمیع عیارات همین باشند. رجوع به مفاتیح العلوم خوارزمی چ 1 ص 112 و 113 شود. || امتحان و آزمایش. (ناظم الاطباء). || سنگ محک. (ناظم الاطباء). || مقدار زر، که شانزده جو را یک عیار گویند. (آنندراج ).

عیار. (ع اِ) ج ِ عیر. رجوع به عیر شود.

عیار. [ ع ِ ] (اِخ ) کوهیست در دیار اواس بن حجر، که در جنگ حراق ، پنجاه تن از قبیله ٔ اواس به دست قبیله ٔ غامد در این کوه سوزانده شدند. و نام آن در شعر زهیر غامدی آمده است. رجوع به معجم البلدان شود.

عیار. [ ع َی ْ یا ] (ع ص ) بسیار آمدوشدکننده و گریزنده و مرد تیزخاطر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مرد بسیار آمدوشدکننده و ذکی. (از اقرب الموارد). || بسیارگشت و بهر سو رونده در چراگاه. (منتهی الارب ). بسیار گشت کننده. (ناظم الاطباء). آنکه بهر سو دود از نشاط. (دهار). مرد بسیارطواف ، و گویند کسی که بدون عملی آمدوشد کند، و آن از «فرس عائر و عیار» گرفته شده است. (از اقرب الموارد). || مردی که نفس و خواهش خود را رها کند و به آن بیم ندهد و بهوای نفس عمل میکند. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فرس عیار؛ اسب دورشونده و رونده در زمین. (از اقرب الموارد). || فرس عیار بأوصال ؛ اسبی که بهر سو میدود و جولان میکند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسد، بدان جهت که در طلب شکار خود آمدوشد میکند. (از اقرب الموارد). || (از ع ، ص ) تیزرو و تیزدو. (ناظم الاطباء). تندرو و سریعالسیر. (فرهنگ فارسی معین ). || تردست و زیرک. (ناظم الاطباء). تردست و زیرک و چالاک. (فرهنگ فارسی معین ). ذوفنون و استادکار. (آنندراج ) :
ای غالیه زلفین ماه پیکر
عیار و سیه چشم و نغز دلبر.
خسروی.
با رخت ای دلبر عیار یار
نیست مرا نیز به گل کار کار.
منوچهری.
پنداری تبخاله ٔ خردک بدمیده ست
بر گرد عقیق دو لب دلبر عیار.
منوچهری.
گر همی این به عقل خویش کنند
هوشیارند و جلد و عیارند.
ناصرخسرو.
نیست هنگام آنکه گویم من
به خطرها دلیر و عیارم.
مسعودسعد.
ز دست دلبر گلرخ دلارایی پریچهره
عیاری یاسمین عارض نگاری مشتری سیما.
مسعودسعد.
مگر که آن یخ و آن میوه سگزیان خوردند
که همچو ایشان من شیرمرد و عیارم.
سوزنی.
یک سر و ده شاخ چون گوزن برآرد
هرچه در این شهر شهره باشد وعیار.
سوزنی.
کردم دل خویش ای بت عیار ز عشقت
چون رودکی اندر غم عیار شکسته.
سوزنی.
هرگه که بر من آن بت عیار بگذرد
صد کاروان ز عالم اسرار بگذرد.
سعدی.
مرا در سپاهان یکی یار بود
که جنگ آورو شوخ و عیار بود.
سعدی.
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام
مباش غره که بازیت میدهد عیار.
سعدی.
خامی و ساده دلی شیوه ٔ جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیاربیار.
حافظ.
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست.
حافظ.
دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن
شیوه ٔ مژگان عیار و شعار چشم توست.
صائب (از آنندراج ).
سوی زلفش رفتم و دیدم که در بند دل است
جز من شبرو که داند مکر آن عیار را.
کمال خجندی (از آنندراج ).
|| طرار. (فرهنگ فارسی معین ). دزد و سارق :
جهان آسوده گشت از دزد وطرار
ز کردو لور و از ره گیر و عیار.
(ویس و رامین ).
گرچه طراری و عیار جهان از تو
عالم الغیب کجا خواهد طراری.
ناصرخسرو.
محبوس چرا شدم نمیدانم
دانم که نه دزدم و نه عیارم.
مسعودسعد.
خون ریزی و نندیشی عیار چنین خوشتر
دل دزدی و نگریزی ، طرار چنین خوشتر.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 618).
فکانت له أفعال منکرة، منها أنه استدعی العیارین و ضمنهم ما یسرقونه من أموال الناس. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 1 ص 402).
عیار که بفشرد گلو را
خود را کشدآنگهی عدو را.
نظامی.
عشق را عقل نمیخواست که بیند لیکن
هیچ عیار نباشد که به زندان نرود.
سعدی.
گر آن عیار شهرآشوب وقتی حال ما پرسد
بگو خوابش نمیگیرد بشب از دست عیاران.
سعدی.
تکیه بر اختر شب گرد مکن کاین عیار
تاج کاووس ربود وکمر کیخسرو.
حافظ.
پیش از ما عیاران آمده اند و آنچه درین خانه بوده است برده اند. (انیس الطالبین ، نسخه ٔ کتابخانه ٔ مرحوم دهخدا ص 78).
چند خسبی و خواب خواهی کرد
چشم زن از هجوم عیاران.
؟
|| حیله باز و فریبنده و داغول. (ناظم الاطباء). محیل. (از فرهنگ فارسی معین ) :
می سزد در شهر اگر مستی کند
هرکه او خود بددل و عیار شد.
عطار.
|| شخصی که جامه و سلاح مخصوص در جنگ همراه داشته باشد و مخفی کارهابکند، مثل عمرو عیار. (آنندراج ). عیاران یا جوانمردان یا فتیان ، طبقه ای از طبقات اجتماعی ایران را تشکیل میدادند، متشکل از مردم جلد و هوشیار از طبقه ٔ عوام الناس که رسوم و آداب و تشکیلاتی خاص داشته اند و در هنگامه ها و جنگها خودنمائی میکرده اند. این گروه بیشتر دسته هایی تشکیل میداده اند و گاهی به یاری امرا یا دسته های مخالف آنان برمیخاسته اند و در زمره ٔ لشکریان ایشان می جنگیده اند. در عهد بنی عباس شماره ٔ عیاران در بغداد و سیستان و خراسان بسیار گردید. معمولاً دسته های عیاران پیشوایان و رئیسانی داشتند که به قول مؤلف تاریخ سیستان آنان را «سرهنگ » مینامیدند. عیاران مردمی جنگجو و شجاع و جوانمرد و ضعیف نواز بودند. عیاران سیستان در اغلب موارد با مخالفان حکومت عباسی همدست میشدند و در جزو سپاهیان آنان درمی آمدند. مثلاً در قیام حمزه ٔ خارجی ، یکی از سرهنگان عیاران بنام ابوالعریان با او همراه بود، دیگر حرب بن عبیده بود که عامل خلیفه ، اشعث بن محمدبن اشعث را شکست داد. یعقوب بن لیث صفار از همین گروه بود و به یاری عیاران سلسله ٔصفاری را تأسیس کرد. عیاران جوانمردی پیشه داشتند و به صفات عالی رازنگهداری و دستگیری بیچارگان و یاری درماندگان و امانت داری و وفای به عهد آراسته و در چالاکی و حیله نامبردار بودند. (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به فتوت شود : و کان فیها قوماً عیارین [ کذا ] فجاؤوا الیه... و اشتروها منه بملوء صاع اًن اشتهی ذهباً أو لؤلؤاً أو معدن [ کذا ]أو أی شی ٔ اختار. (سندبادنامه ٔ عربی ص 387). به میان قریش مردی بود نام وی عمیربن وهب... مردی دلیر ومردانه بود ولیکن درویش بود و عیار بود و کارهای مردانگی بسیار کردی. (بلعمی ).
همان نیز شاهوی عیار اوی
که مهتر پسر بود و سالار اوی.
فردوسی.
دست در هم زده چون یاران در یاران
پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران.
منوچهری.
این بوالعریان مردی عیار بود از سیستان و از سرهنگ شماران بود. (تاریخ سیستان ). باز عیسی بن احمد را به حرب آن عیار فرستاد به بُست. (تاریخ سیستان ). امیر طاهر سپاه سرهنگان و عیاران و غوغاء شهر جمع کرد و به پای حصار طاق شد. (تاریخ سیستان ).
بیچاره شود به دست مستان در
هشیار اگرچه هست عیاری.
ناصرخسرو.
عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر
کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشد.
خاقانی.
تراهم کفر و هم ایمان حجابست ار تو عیاری
نخست از کفر بیرون آی و پس در خون ایمان شو.
خاقانی.
بر فلک شو ز تیغ صبح مترس
که نترسد ز تیغ و سر عیار.
خاقانی.
دودری شد چو کوی طراران
چاربندی چو بند عیاران.
نظامی.
چو عیاران سرمست از سر مهر
بپای شه درافتاد آن پریچهر.
نظامی.
ای یار شگرف در همه کار
عیاره و عاشق تو عیار.
نظامی.
کسب جز نامی مدان ای نامدار
جهد جز وهمی مپندار ای عیار .
مولوی.
سعدی سر سودای تو دارد نه سر جان
هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن.
سعدی.
گرتیغ میزنی سپر اینک وجود من
عیار مدعی کند از دشمن احتراز.
سعدی (کلیات چ فروغی ص 526).
سعدی چو پای بند شدی بار غم بکش
عیار دست بسته نباشد مگر حمول.
سعدی.
- عیاردل ؛ که دلی چون عیاران دارد :
عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر
کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشد.
خاقانی.
- عیاروار ؛ همچو عیاران. بمانند عیاران : چون شب درآمد، جامه ای عیاروار پوشید و در شهر رفت. (اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ).
قیمت عیار را هم فام کرد از دیگری
بلعمی عیاروار از رودکی بفکند فام.
سوزنی.
- عیاروش ؛ عیارمانند. عیارسان :
تنی چند بگزید عیاروش
کماندار وسختی کش و سخت کش.
نظامی.

عیار. [ ع َی ْ یا ] (اِخ ) نام غلام رودکی بود که ظاهراً رودکی وی را خریده و از خریدن آن وامدار شده بود وابوالفضل بلعمی آن وام را پرداخته است. رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی شود :
کس فرستاد به سرّ اندر عیار مرا
که مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا.
رودکی.
گوئی چمن ز ناله ٔ مرغ و نسیم گل
با رودکی حکایت عیار می کند.
ادیب صابر.
کردم دل خویش ای بت عیار ز عشقت
چون رودکی اندر غم عیار شکسته.
سوزنی.
قیمت عیار راهم فام کرد از دیگری
بلعمی عیاروار از رودکی بفکند فام.
سوزنی.

عیار. [ ع َی ْ یا ](اِخ ) نام اسب خالدبن ولید بود. (از منتهی الارب ).

معنی عیار به فارسی

عیار
۱ - بسیار رفت و آمد کننده . ۲ - ولگرد ۳ - تندرو سریع السیر . ۴ - حیله باز محیل . ۵ - تردست زیرک چالاک . ۶ - طرار . ۷ - جوانمرد فتی .
نام اسب خالد بن ولید بود
عمل و شغل عیار پیشه .
( صفت ) ۱ - کسی که عمل او حیله بازی و مکاری بود . ۲ - جوانمرد فتی .
[fuel grade] [حمل ونقل هوایی، علوم نظامی] کیفیت سوخت موتور پیستونی هواگرد که میزان خوش سوزی آن را مشخص می کند
دینار و درهم را یک یک وزن کردن و مقدار بار دینار را پیدا کردن عیار کردن
عیار گیرنده کسی که در ضرابخانه زر و سیم مسکوک را امتحان کرده و علامت بر آن میگذارد جواهری با مهارت
وزن کردن عیار گرفتن
آنچه عیار خوب دارد یا کنایه از خوش ذات و خوش جنس است .
۱ - یکی از قدیمترین نمونه های (( داستان پردازی )) در ادبیات فارسی است که نخستین بار جلد اول آن در ۱۳۳۸ ه. ش . در تهران بطبع رسیده . نسخه اصل این کتاب نسخه ای است در سه جلد که در کتابخانه بادلیان آکسفرد ضبط است . تاریخ کتابت این نسخه و نام کاتب آن معلوم نیست . در مقدمه جلد سوم بتفصیل نام مولف آن (( فرامرز ابن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجانی )) آمده است . زمان تالیف این داستان در مقدمه جلد سوم روز سه شنبه چهارم جمادی الاخره سال ۵۸۵ ه. ق . است اما این ورق بخطی جدیدتر از متن کتاب نوشته شده و الحاقی است و نمیتوان آنرا معتبر شمرد ولی از متن کتاب و نامهای خاص ترکی و اشعاری از شاعران قرنهای پنجم و ششم که در آن آمده است گمان میتوان کرد که تاریخ تدوین قصه پیش از اواخر دوره سلجوقی نیست . مطالب کتاب یکی از داستانهای عامیانه فارسی است و بیشتر وقایع در چین و ماچین می گذرد و غالب قهرمانان آنرا نامهای ایرانی اصیل تشکیل میدهد. قهرمان نام آور این داستان که در شجاعت و تدبیر و نیرنگ سر آمد همه قهرمانانست [[ سمک ]] نام دارد و نام راوی قصه [[ صدقه ]] ( صدقی وسمکی هر یک طرفدار یکی از دو نواده عمر و لیث ) است و صدقه دلاوریها و جوانمردیها سمک را که از مخالفان و حریفان خود بود نقل میکند . سمک مردی عیار پیشه و دارای همه خصایص اخلاقی و روحی عیاران است . این کتاب قرنها مایه سرگرمی و نشاط مردم این سرزمین بوده است . ( نقل از مقدمه سمک عیار) ۲- قهرمان اصلی کتاب (( سمک عیار )).
هم ارزش
کامل عیار و خالص .
محمد بن علی ملقب به قوام الدین (خواجه) از رجال دوره مظفری ( مقت. ۷۶۴ ه.ق .). امیر مبارز او را در سال ۷۵٠ بوزارت و ملارمت و تربیت پسرش شاه شجاع انتخاب کرد و او در ۷۵۲ بعنوان شاه شجاع در ۷۵۵ بعنوان نایب السلطنه معرفی شد . و در ۷۵۶ بسمت قائم مقامی شاه شجاع فرمانفرمای کرمان گردید. پس از جلوس شاه شجاع وی صاحب عیار را بوزارت برگزید . هنگامی که شاه یحیی برادرزاده شاه شجاع بیزد رفته طغیان نمود شاه شجاع با صاحب عیار و لشکری فراوان از شیراز بقصد یزد حرکت کرد و خود در ابرقو بماند و خواجه را محاصره یزد فرستاد. وزیر شاه شجاع شهر را در حصار گرفت و چون کار بر مردم و شاه یحیی تنگ شد شاه یحیی مراسلاتی پیش عم خود بابرقو فرستاد و از در عذر خواهی و عجز و الحاح در آمد و شاه شجاع او را بخشود و خواجه قوام الدین را باز خواند و بشیراز برگشت . در مراجعت بشیراز جمعی از مخالفان خواجه قوام الدین که از حشمت و ترقی او در حسد بودند او را پیش شاه شجاع بنفاق متهم کردند . شاه هم ویرا بقتل رسانید و وزارت خود را در عهده امیر کمال الدین رشیدی قرار داد. مجموعا وی ۵ سال وزارت داشت . خواجه حافظ این امیر محتشم را ستوده است .
آنکه صحت عیار مسکوکات دولتی را نگاه دارد
خالص بی غش
( صفت ) مسکوکی که عیارش از حد معمول اندکتر باشد پول مغشوش قلب : ( ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم تست بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار ) . ( حافظ )
آسمان
( صفت ) آنچه که عیارش کامل نباشد مغشوش ( زر و سیم ) : به سوق صیرفیان درحکیم را آن به که برمحک نزند سیم ناتمام عیار. ( سعدی )
نام عیار قهرمان کتاب اسکندر نامه که بکارهای شگفتی دست زده است .
نام عیاری معروف در قصه های عامیانه ٠ از قهرمانان کتاب اسکندر نامه است که کار های اعجاب انگیز میکرده .
( صفت ) ۱ - فلز و پولی که عیارش کامل و درست باشد تمام عیار . درست عیار . ۲ - کامل و تمام از هر جهت تمام عیار : [ مردی کامل عیار است ] . [ رتب. کامل عیاران از محک ظاهر شود تن بسنگ کودکان ده دامن صحرا مگیر ] . ( صائب )
( صفت ) آنچه بعیار دریا باشد . دریا مانند : دل دریا عیار .

معنی عیار در فرهنگ معین

عیار
(عِ یا عَ) [ ع . ] ۱ - (مص م .) اندازه کردن . ۲ - آزمودن صحت پیمانه . ۳ - (اِ.) مقیاس برای اندازه گیری مقدار خالص طلا و نقره .
(عَ یّ) [ ع . ] (ص .) ۱ - ولگرد. ۲ - تندرو، چالاک . ۳ - دزد، طرار. ۴ - جوانمرد.
( ~ . گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص م .) محک زدن ، درصد عیار سکه را سنجیدن .

معنی عیار در فرهنگ فارسی عمید

عیار
۱. میزان فلزی گران بها در یک آلیاژ.
۲. مقیاس سنجش چیزی، معیار.
۳. میزان، اندازه.
۴. [قدیمی، مجاز] خلوص، تازگی.
۵. [قدیمی، مجاز] ترازو، ترازوی وزن کردن طلا و نقره.
۶. (اسم مصدر) [قدیمی] سنجیدن میزان خالص بودن طلا یا نقره.
۱. زرنگ، چالاک، تردست.
۲. دزد.
۳. هریک از عیاران که انسان هایی دلیر، جوانمرد، و حامی ضعفا بوده اند. &delta، این طبقه در دورۀ عباسی در خراسان، سیستان، بغداد، و نواحی دیگر ظهور کردند.
۴. [مجاز] جسور و بی پروا، کسی که بی پروا زندگی خود را به خوشی و کامروایی می گذراند.
زروسیم که عیار آن کامل باشد، بی غش، خالص.
ویژگی مسکوک زر که عیارش کم باشد، زر قلب، ناسره: زآنجا که پرده پوشی عفو کریم توست / بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار (حافظ: ۴۹۸).
۱. دارای عیار کامل، درست عیار.
۲. [مجاز] بی عیب ونقص.
۱. تمام عیار، کاملعیار.
۲. ویژگی زر بی غش.
۳. راست ودرست.

عیار در دانشنامه ویکی پدیا

عیار
عیار واحد اندازه گیری خلوص آلیاژهای طلا و دیگر فلزات گران بها است. عیار طلا معمولاً از واحد کامل ۲۴ بیان می شود. برای مثال طلای ۲۴ عیار طلای خالص با حداقل ۹۹٬۹ درصد طلا، و طلای ۱۸ عیار از ۷۵ درصد طلا و ۲۵ درصد فلز دیگر تشکیل شده است.
برای محاسبه عیار از فرمول زیر استفاده می شود:
که در آن :
در زبان انگلیسی و دیگر زبان های اروپایی «عیار» را «قیراط» (carat یا Karat) با حرف اختصاری K می نامند که این قیراط را نباید با قیراط که یک یکای جرم برای اندازه گیری جرم سنگ های قیمتی و مروارید است اشتباه گرفت. هر قیراط ۲۰۰ میلی گرم (۰٫۲ گرم) است.
فیلم عیار ۱۴ به کارگردانی، نویسندگی و تهیه کنندگی پرویز شهبازی ساخته سال ۱۳۸۷ است.
عیّارِ تنها فیلمنامه ای فیلم نشده از بهرام بیضایی است از سال ۱۳۴۹. این قدیم ترین فیلمنامهٔ منتشر شدهٔ بیضایی به شمار می رود.
آبی تمام عیار (به ژاپنی: パーフェクトブルー، Pāfekuto Burū) یک انیمیشن ژاپنی است که در سال ۱۹۹۷ توسط ساتوشی کن بر پایهٔ رمانی به همین نام نوشتهٔ یوشیکازو تاکوچی ساخته شده است.
اسپارتان: جنگجوی تمام عیار (به انگلیسی: Spartan: Total Warrior) یک بازی رایانه ای در سبک اکشن می باشد که در ۷ اکتبر ۲۰۰۵ برای کنسول های پلی استیشن ۲،نینتندو گیم کیوب و ایکس باکس در آمریکای شمالی منتشر شد. این بازی از سری بازی های جنگ تمام عیار است.
داستان بازی پیرامون اسپارتان، یک جنگجوی یونانی که نام او اسپارتان است که تحت هدایت آرس، خدای جنگ و با همراهی متحدان یونانی اش که عبارتند از ارتش اسپارتا و دوستانش که در بعضی مراحل نیز با اوهستند وهمینطور با کمک ارس و پادشاه اسپارتا به کمک مردم یونان وجنگ بادشمنان رومی میرود دراین بازی دربعضی مراحل از قلعه و مردم دفاع میکنید یا به رومی حمله میکنید یا باغول هامیجنگید ویا باکمک ارتش به جایی حمله میکنید وب گاه گیم اسپات این بازی را سرگرم کننده خوانده و به آن نمرهٔ ۷٫۱ از ۱۰ را داد. سری جدیدی از این بازی بعداز 9 سال تاکنون ساخته نشده است بسیاری از کاربران خواستار سری تازه اسپارتان جنگجوی تمام عیار هستند اما فعلاً هیچ خبری از نسخه جدید نیست.
امپراتوری: جنگ کامل (تمام عیار) یا امپایر: توتال وار (به انگلیسی: Empire: Total War) یک بازی رایانه ای در سبک استراتژیک می باشد، این بازی در سال ۲۰۰۹ توسط کمپانی سگا در تمام دنیا پخش شد، بازی یادشده ساخت شرکت creative assembly است، زبان اصلی اجرایی این بازی انگلیسی است.
بند برج عیار یا صابی کش یکی از بناهای مجموعه بناهای آبی تاریخی شوشتر است که در مسیر رود گرگر قرار گرفته است. در کنار این بند آثاری از عبادتگاه های صابئین نیز دیده می شود. پیشینه ساخت این بند همانند دیگر بناهای آبی تاریخی شوشتر، به دورهٔ ساسانیان باز می گردد. این بند به همراه 15 اثر تاریخی دیگر شوشتر در نشست سالانه کمیته میراث جهانی یونسکو در ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹ (۵ تیرماه ۱۳۸۸) در شهر سویل اسپانیا، با احراز معیارهای ۱، ۲ و ۵ با عنوان نظام آبی تاریخی شوشتر به عنوان دهمین اثر ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو با شماره ۱۳۱۵ به ثبت رسید.پرونده نظام آبی-تاریخی شوشتر در یونسکو
روز تمام عیار (به انگلیسی: Perfect Day) ترانه ای ست از لو رید که سال ۱۹۷۲ ساخته و در دومین آلبوم مستقلش ترنسفرمر منتشر شد. شهرت این آهنگ در دهه ۹۰ و هنگامی که در فیلم قطاربازی از آن استفاده شد فزونی گرفت و نسخه ای از این ترانه که بی بی سی با حضور ستارگان موسیقی در سال ۱۹۹۷ منتشر کرد، سه هفته در صدر جدول تک آهنگ های بریتانیا قرار گرفت. لو رید آهنگ روز تمام عیار را در سال ۲۰۰۳ برای آلبوم کلاغ دوباره ضبط کرد.
سال ۱۹۹۵ نسخهٔ دورن دورن از این ترانه رتبهٔ ۲۸ را در جدول تک آهنگ های بریتانیا به دست آورد.
سَمَک عَیّار رمانی است مشهور و قدیمی به زبان فارسی که در سدهٔ ششم هجری نوشته شده است. داستان های این کتاب سه جلدی به دست فرامرز پسر خداداد پسر عبدالله نویسنده (کاتب) ارجانی (ارگان یا بهبهان کنونی در استان خوزستان) جمع آوری شده است. وی داستان ها را از زبان یک راوی به نام صدقهٔ ابوالقاسم فراهم آورده است.
سمک عیار، یکی از داستان های عامیانهٔ فارسی است که سینه به سینه نقل شده و سده ها مایهٔ سرگرمی مردم ایران بوده است. قهرمان داستان پسر شاه حلب است که دل باختهٔ دختر فغفور شاه چین شده و سپس به جنگ پادشاه ماچین رفته است. بیشتر رویدادهای جلدهای یکم و دوم در چین و ماچین می گذرد.
کتاب سمکِ عیار این مزیّت را دارد که چون داستان های آن روایت مردم بود و در میان عوام مشهور و محبوب بوده اند، زبان این کتاب نیز زبان عمومی آن دوره را نشان می دهد و به همین خاطر بسیار ساده و روان است.
صحنه های این داستان در ایران و سرزمین های نزدیک به آن اتّفاق می افتند. بیشتر شخصیت ها و قهرمانان این کتاب نام های ایرانی دارند. شخصیت اصلی این کتاب پهلوانی نام آور به نام سمکِ عیار است که در طی ماجراهایی با خورشیدشاه سوگند برادری می خورد.
در مقدمه جلد سوم این کتاب، نام مؤلف «فرامرز پسر خداداد پسر عبدالله الکاتب الارجانی» آمده اما خود او راوی اصل داستان را «صدقه بن ابی القاسم» بیان می کند. صدقه ابوالقاسم منسوب به شیراز و فرامرز خداداد منسوب به ارجان فارس (ارگان - بهبهان کنونی در استان خوزستان) است.
کاربرد نام های ایرانی کهن هم چون خردسب شیدو، هرمزکیل، شاهک، گیل سوار، سرخ ورد، مهرویه و زرند و مانند این ها این گمان را قوی می کند که این افسانه کهن بوده که بعدها یعنی در سدهٔ ششم به فراخور زمان نو شده است. موردی که در کتاب سمکِ عیار در پیوند با وجه تسمیه خورشیدشاه، قهرمان اصلی داستان ذکر شده درست همانند همان است که در کتاب پارسی میانه بندهش در مورد منوش خورشید، از نوادگان منوچهر، پادشاه کیانی آمده است. این می تواند گویای پیوند این کتاب با کتاب های پارسی پیش از اسلام باشد.
متن کامل سمک عیار به تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری در پنج جلد طی سال های ۱۳۳۷ تا ۱۳۵۳ در انتشارات بنیاد فرهنگ ایران منتشر شده است.
قوام الدین محمد صاحب عیار از وزیران سلسلهٔ آل مظفر و خدمتگزاران شاه شجاع در قرن هشتم هجری قمری بود. وی علاوه بر درایت در امر وزارت، مردی جنگجو و امیری دلیر بود و در اغلب جنگ های شاه شجاع به عنوان سردار قشون شرکت داشت و عامل اغلب پیروزی های پادشاه در مقابل مخالفینش بود.
ابتدای کار خواجه چنین بود که امیر مبارزالدین محمد در سال ۷۵۰ هجری قمری وی را که از رجال بزرگ و صاحب کتابت بوده به وزارت و ملازمت پسر خود شاه شجاع که در آنوقت ۱۷ سال داشت برمی گزیند و در سال ۷۵۲ هجری قمری به عنوان نایب شاه شجاع و در سال ۷۵۵ به سمت قائم مقامی شاه شجاع، فرمانفرمای کرمان گردیده است. شاه شجاع پس از کور کردن امیر مبارزالدین در سال ۷۵۹ به سلطنت می رسد و روز به روز بر تقرب و قدرت خواجه قوام الدین نزد وی افزوده می گردد تا هنگامی که نزدیکان شاه ذهن شاه را نسبت به او مشئوب کرده و در نتیجه شاه، وزیر مقتدر و مربی و پشتیبان خود را به زندان افکند و اموالش را ضبط و خود او را در سال ۷۶۴ هجری قمری، بعد از عذاب و شکنجه بسیار کشت و جسدش را پاره پاره نموده و هر پاره ای را به ولایتی می فرستد و وزارت خود را به امیر کمال الدین حسین رشیدی واگذار می کند.
خواجه قوام الدین یکی از ممدوحین خواجهٔ بزرگ شیراز حافظ است. حافظ چه در قصائد و چه ضمن غزل بارها به مدح این امیر پرداخته است و حتی پس از قتل وی به نیکی از او یاد کرده است.
میزبان تمام عیار (انگلیسی: The Perfect Host) فیلمی در سبک کمدی سیاه و تریلر روانشناسانه به کارگردانی نیک تامنی است که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد. این فیلم بازسازی فیلمی کوتاه از تامنی به نام میزبان (انگلیسی: The Host) در سال ۲۰۰۱ است. از بازیگران آن می توان به دیوید هاید پیرس، هلن ردی و ناتانیل پارکر اشاره کرد.
این بازی ناپلئون: جنگ کامل (تمام عیار) یا ناپلئون توتال وار (به انگلیسی: Napoleon: Total War) نام دارد و ساخت شرکت Creative assembly و ناشر آن کمپانی سگا است، این بازی از سری پرطرفدار توتال وار و به گونه ای کامل کننده بازی امپایر توتال وار است.
نسیم عیار فیلمی به کارگردانی اسماعیل کوشان و نویسندگی عبدالحسین تهامی ساختهٔ سال ۱۳۴۶ است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

عیار در جدول کلمات

عیار
زرنگ ، چالاک
سنگ مشخص کننده عیار طلا
محک

معنی عیار به انگلیسی

alloy (اسم)
بار ، عیار ، درجه ، ماخذ ، الیاژ فلز مرکب ، ترکیب فلز بافلز گرانبها ، الودگی ، شایبه
cutie (اسم)
عیار
carat (اسم)
عیار ، قیراط ، واحد وزن جواهرات
shifter (اسم)
عیار ، تعویض کننده
assay (اسم)
عیار ، ازمایش ، کوشش ، امتحان ، عیارگری
karat (اسم)
عیار ، قیراط ، واحد وزن جواهرات
proof (اسم)
محک ، اثبات ، نشانه ، عیار ، برهان ، مدرک ، ملاک ، چرک نویس ، گواه ، دلیل ، مقیاس خلوص الکل
rover (اسم)
عیار ، دزد دریایی ، ولگرد خانه بدوش
trickster (اسم)
عیار ، نیرنگ باز ، حقه باز ، گول زن ، شیاد ، بامبول زن
dodger (اسم)
عیار ، طفره زن ، طفره رو ، دور سرگردان ، جاخالی کن
cunning (صفت)
زیرک ، ماهر ، عیار ، حیله گر ، موذی ، مکار
crafty (صفت)
عیار ، حیله گر ، فریبنده ، بامهارت
artful (صفت)
مصنوعی ، عیار ، حیله گر ، استادانه ، نیرنگ باز ، صنعتی
downy (صفت)
عیار ، ملایم ، نرم ، پرزدار ، کرک دار ، مانند پر ریز ، مثل پیشی
shifty (صفت)
زرنگ ، عیار ، متغیر ، حیله گر ، با تدبیر ، فریب امیز ، بی ثبات ، دست و پادار ، با ابتکار

معنی کلمه عیار به عربی

عیار
سبيکة , قيراط
سبيکة
تجربة
مثالي

عیار را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی عیار

عیار ٠٧:٥٦ - ١٣٩٥/٠٨/٢٧
جوانمرد و درویش
|

علی بهزادی ��با تخلص عیار ١٤:٠٧ - ١٣٩٦/٠٢/١٥
به نظرم عیار عیار معنیش تشخیض دهنده راه ضحیح و امن است
|

هستی ١٢:٥٦ - ١٣٩٦/٠٨/٠٢
دوره گرد
|

رضا مزینی ٢٢:٥٨ - ١٣٩٦/١٠/١٧
ولگرد
|

نفیس ٢١:٢٣ - ١٣٩٧/٠٢/٢٨
دوره گرد
|

بهادر ٠٩:٠١ - ١٣٩٧/٠٣/٠١
زرنگ
|

مهدب ١١:١٧ - ١٣٩٧/٠٤/٠٤
راهزن
|

عارف عیار ١٥:٤٣ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
برومند، زرنگ چالاک
|

شهریار آریابد ٠٩:٠٢ - ١٣٩٨/٠١/٠٢
در پهلوی " اپار apar " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو.
|

پیشنهاد شما درباره معنی عیار



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

Bahar > of course
محمد > hostile verbal
ℳ.ც > Northen
Qumars > کیومرث
گمشو دیوونه > located
مهسا خسروی > get even
هانا خصم کوب > درپی
آرام > prize possission

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• عیار در جدول   • طلای 24 عیار چیست   • معنی عیار در حل جدول   • انواع عیار طلا   • نام دیگر عیار   • عیار طلا 750   • مترادف عیار   • تبدیل عیار طلا   • مفهوم عیار   • تعریف عیار   • معرفی عیار   • عیار یعنی چی   • عیار یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی عیار
کلمه : عیار
اشتباه تایپی : udhv
آوا : 'ayAr
نقش : صفت
عکس عیار : در گوگل


آیا معنی عیار مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )