انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 899 100 1

معنی اسم فرخ

اسم: فرخ
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خجسته، مبارک، فرخنده، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از مرزبانان خسروپرویز پادشاه ساسانی

معنی فرخ در لغت نامه دهخدا

فرخ. [ ف َرْ رُ ] (ص ) مبارک. خجسته. میمون. (برهان ). بشگون. نیک. فرخنده. سعد. (یادداشت به خط مؤلف ) :
به ایران چو آید پی فرخش
ز چرخ آنچه خواهد دهد پاسخش.
فردوسی.
بدو گفت فرخ پی و روز تو
همان اختر نیکی افروز تو.
فردوسی.
نهادند سر سوی شاه جهان
چنان نامداران و فرخ مهان.
فردوسی.
عید تو فرخ و روز تو بود فرخنده
روز آن فرخ و فرخنده که گوید آمین.
فرخی.
ای دل میر اولیا به تو شاد
خلعت میر بر تو فرخ باد.
فرخی.
تا نبود چون همای فرخ کرکس
همچو نباشد قرین باز خشین پند.
فرخی.
اورمزد و بهمن و بهمنجنه فرخ بود
فرخت باد اورمزد و بهمن و بهمنجنه.
منوچهری.
که را بخت فرخ دهد تاج و گاه
چو خورسند نبود درافتد به چاه.
اسدی.
هنر بد مرا، بخت فرخ نبود
چو باشد هنر، بخت نبود، چه سود؟
اسدی.
آنکه چو بگذارم نامش به دل
فرخ نوروز شود بهمنم.
ناصرخسرو.
بوسه دهد سپهر بر آن دست فرخش
چون آرزوی تیغ نهد درکنار تیغ.
مسعودسعد.
ماه صیام آمد ای ملک به سلامت
فرخ و فرخنده باد ماه صیامت.
مسعودسعد.
روی نیکو را دانایان سعادتی بزرگ دانسته اند و دیدنش را به فال فرخ داشته اند. (نوروزنامه ).
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج
درآمد غمزه ٔ شیرین به تاراج.
نظامی.
به فال فرخ و پیرایه ٔ نو
نهاده خسروانی تخت خسرو.
نظامی.
به سختی در اختر مشو بدگمان
که فرخ تر آید زمان تا زمان.
نظامی.
زنده است نام فرخ نوشیروان به عدل
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند.
سعدی.
- فرخ آمدن ؛ نیک آمدن. خجسته بودن. خوب آمدن :
نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر
با طالع سعادت و با کوکب منیر.
منوچهری.
که فرخ ناید از چون من غباری
که هم تختی کند با تاجداری.
نظامی.
- فرخ آوازه ؛ شهره به خجستگی. بلندآوازه به مبارکی :
شرفنامه را فرخ آوازه کرد
حدیث کهن را بدو تازه کرد.
نظامی.
- فرخ آیین ؛ باشکوه. نیک آیین. آنچه به فرخندگی و زیبایی زینت و آیین یافته باشد :
کجا بستدی فرخ آیین دزی
چه از زورمندی چه از عاجزی.
نظامی.
- فرخ اختر ؛ آنکه بخت او میمون و خجسته باشد. خوشبخت. کامیاب :
سلیسون شه فرخ اخترش بود
فلقراط شه رابرادرش بود.
عنصری.
- فرخ بخت ؛ نیک بخت. فرخ اختر. نیک طالع. بختیار :
روز تا روز شاه فرخ بخت
در سرای دگر نهادی تخت.
نظامی.
- فرخ پی ؛ فرخنده پی. مبارک قدم. مبارک پی. خوشقدم. (یادداشت به خط مؤلف ) :
که فرخ نژادی و فرخ پیی
ز هر گونه بافر و بخرد کیی.
فردوسی.
اگر شاه باداد و فرخ پی است
خرد بیگمان پاسبان وی است.
فردوسی.
شاد باش ای وزیر فرخ پی
دل به شادی و خرمی پرداز.
فرخی.
کاندر این مهرگان فرخ پی
زو مرا نیم موزه نیم قباست.
فرخی.
آفرین زان هنری مرکب فرخ پی تو
که به یک شب زبلاساغون آید به طراز.
منوچهری.
که این اختران گرچه فرخ پیند
ز نافرخی نیز خالی نیند.
نظامی.
بیا ساقی آن می که فرخ پی است
به من ده که داروی مردم می است.
نظامی.
که جام جهان بین و تخت کیان
چگونه است بی فر فرخ پیان.
نظامی.
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم ! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام ؟
حافظ.
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
حافظ.
- فرخ پیی ؛ خوشقدم بودن. فرخنده پی بودن :
به فرخ پیی برشده نام تو
ز توران برآمد همه کام تو.
فردوسی.
فرخ پی و مبارک و از خاندان خویش
فرخ پییش خلق جهان را شده یقین.
فرخی.
- فرخ تبار ؛ آنکه نژاد و خاندانش بزرگ باشد. فرخزاد. فرخ نژاد :
شنیدم که دارای فرخ تبار
ز لشکر جدا ماند روز شکار.
سعدی (بوستان ).
- فرخ رخ ؛ که رویی فرخنده و مبارک دارد. مبارک دیدار. فرخ لقا :
دیدن ماه نو و عید بدو فرخ باد
که همایون پی و فرخ رخ و فرخنده لقاست.
فرخی.
- فرخ رکاب ؛ فرخ پی. خوشقدم :
به فرخ رکابان پیروزمند
عنان عزیمت برآور بلند.
نظامی.
- فرخ رکابی ؛ فرخ پیی :
به فرخ رکابی و خرم دلی
برون راند از آن شاه یک منزلی.
نظامی.
- فرخ روی ؛ فرخ رخ :
ایا بر دوستان خویش فرخ روی و فرخ پی
ز عزم تو دم سرد است بهره ی ْ دشمن نادان.
فرخی.
پور سپاهدار خراسان محمد است
فرخنده بخت و فرخ روی و مؤید است.
منوچهری.
- فرخ زاد ؛ مبارک زاد باشد، چه فرخ به معنی مبارک آمده است. (برهان ). فرخنده زاد. به طالع نیک زاده :
پادشاهی گذشت پاک نژاد
پادشاهی نشست فرخ زاد.
فرخی.
- فرخ سرشت ؛ خوب نژاد. فرخ نژاد :
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت.
سعدی (بوستان ).
- فرخ سریر ؛ که تخت با فرخی و فرخندگی دارد و او را شکوه و بزرگی و مبارکی باشد :
مبارک طالعی فرخ سریری
به طالع تاجداری ، تخت گیری.
نظامی.
سکندر جهانجوی فرخ سریر
نشسته چو بر چرخ بدر منیر.
نظامی.
- فرخ سیَر ؛ نیکوسیَر. ستوده اخلاق. خوش خوی. نیک سرشت :
خسرو فرخ سیَر بر باره ٔ دریاگذر
با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار.
فرخی.
- فرخ فال ؛ خوشبخت. نیک طالع. خوش اقبال. پیروز. کامیاب. فرخ اختر :
مهرگان جشن فریدون ملک فرخ باد
بر تو ای همچو فریدون ملک فرخ فال.
فرخی.
- فرخ فالی ؛ خوشبختی. پیروزی. نیک طالعی. خوش اقبالی :
ماه رجب فرخ و نوروز جلالی
گشتند قرین از قبل فرخ فالی.
سوزنی.
به فرخ فالی و فیروزمندی
سخن را دادم از دولت بلندی.
نظامی.
- فرخ فر ؛ نیک فر. فرخنده فر. بلندطالع :
فرخ فری که بر سرش از ماه و آفتاب
چتر است چون دو بال همای خجسته پی.
منوچهری.
- فرخ فرجام ؛ نیک عاقبت. خوش سرانجام. خوش عاقبت. عاقبت به خیر.
- فرخ نژاد ؛ فرخ زاد. خوب نژاد. گهری. دارای نژادی بگوهر. که تباری بلند دارد :
دگر گفت کای شاه فرخ نژاد
بسی گیری از جم و کاوس یاد.
فردوسی.
ز لشکر بیامد به کردار باد
چنین گفت کای طوس فرخ نژاد.
فردوسی.
درود بزرگان به دستان بداد
ز شاه و دلیران فرخ نژاد.
فردوسی.
خِرَد بر دلم راز چونین گشاد
که هستی تو جمشید فرخ نژاد.
اسدی.
به نزدیک فغفور فرخ نژاد
که ماچین و چین سربه سر زوست شاد.
اسدی.
سکندر بدان شاه فرخ نژاد
شبانگاه بگریست تا بامداد.
نظامی.
شنید این سخن مرد نیکونهاد
بخندید کای یار فرخ نژاد.
سعدی.
چنویی خردمند فرخ نژاد
ندارد جهان تا جهان است یاد.
سعدی.
نیارد گردش گیتی دگر بار
چنان صاحبدلی فرخ نژادی.
سعدی.
- فرخ نهاد ؛ آنکه اصل و تبارش مبارک و نیک بود. فرخ نژاد :
سیاوش به پیران زبان برگشاد
که اینت بر و بوم فرخ نهاد.
فردوسی.
چو طوس سرافراز نوذرنژاد
فریبرز کاوس فرخ نهاد.
فردوسی.
خدیو خردمند فرخ نهاد
که شاخ امیدش برومند باد.
سعدی.
شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو در آستینش نهاد.
سعدی.
- فرخ نیا ؛ آنکه خاندان و اجدادش خجستگی و نیکی داشته اند :
به آیین اسحاق فرخ نیا
کز او یافت چشم خرد توتیا.
نظامی.
- فرخ همال ؛ آنکه زن نیک دارد. (ولف ). آنکه همدم و دوست و یار نیک دارد :
برادر دو بودش دو فرخ همال
از او هر دو آزاده مهتر به سال.
فردوسی.
ز دست یکی زان دو فرخ همال
درافتاد ماهی در آب زلال.
نظامی.
- نافرخ ؛ نامبارک. ناخجسته. نافرخنده :
مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ
معادیان تو نافرخند و نافرزان.
بهرامی سرخسی.
- نافرخی ؛ نامبارکی. ناخجستگی :
که این اختران گرچه فرخ پی اند
ز نافرخی نیز خالی نیند.
نظامی (اقبال نامه ).
|| زیباروی ، چه اصل این لغت فررخ است ، فر به معنی زیبا و رخ روی را گویند. (برهان ). در زبان پهلوی فرخْو به معنی تابان ، مجلل ، پرتوافکن ، زیبا و خوشبخت است. در ایرانی باستان ظاهراً فرنهوا از فرنهونت از هوروهونت . قیاس کنید با لغت فارسی «فرخنده ». (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). || چیره. غالب :
خداوند ما بر جهان فرخ است
که فرخنده بادش همه روزگار.
فرخی.
|| کامیاب. خوشبخت :
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود.
فردوسی.
بنشین خورشیدوار می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون سپر کیقباد.
منوچهری.
|| خوش. خوش آیند :
چو مهمانت آواز فرخ دهد
بر این گونه بر دیو پاسخ دهد.
فردوسی.
نگفتم هرچه دانا گفت از آغاز
که فرخ نیست گفتن گفته را باز.
نظامی.
|| ارجمند. بزرگوار. محترم :
پیامی بری نزد فرخ پدر
سخن یاد گیری همه سربه سر.
فردوسی.
|| (صوت ) خوشا. نیکا. حبذا. فرخا :
دهر اژدهای مردم خوار است و فرخ آنک
خود را نواله ٔ دم این اژدها نکرد.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 777).
فرخ آن شاهباز کز پی صید
ساعد شه مقام او زیبد.
خاقانی.
جمله ٔ عالم به دریا اندرند
فرخ آن دل کاندر او دریا بود.
عطار.
|| (اِ) نام روز دوم از خمسه ٔ مسترقه ٔ سال های ملکی. (برهان ).

فرخ. [ ف َ ] (ع اِ) چوزه. (منتهی الارب ). چوزه. جوجه. این کلمه شباهت با فریک فارسی دارد. (یادداشت به خط مؤلف ). بچه ٔ پرندگان. (از اقرب الموارد) :
زان شود عیسی سوی پاکان چرخ
بد قفسها مختلف یک جنس فرخ.
مولوی.
تاج شیخ اسلام دارالملک بلخ
بود کوته قد و کوچک همچو فرخ.
مولوی.
منفعتهای دگر آید ز چرخ
آن چو بیضه تابع آید این چو فرخ.
مولوی.
وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز
کز این دیار نه فرخ و نه آشیان ماند.
سعدی.
|| ریزه از هر حیوان و نبات. ج ، افرخ ، افراخ ، فراخ ، فروخ ، افرخة، فرخان. (منتهی الارب ). هر حیوان یا گیاه کوچک. (اقرب الموارد). || (ص ) مرد خوار رانده. (منتهی الارب ). مرد ذلیل و ضعیف و مطرود. (اقرب الموارد). || کشت آماده ٔ خوشه برآمدن. (منتهی الارب ). زرع آماده برای انشقاق. (اقرب الموارد). || (اِ) پیشین مغز سر. (منتهی الارب ). قسمت پیشین دماغ. (اقرب الموارد).
- فرخ الرأس ؛ دماغ. (اقرب الموارد).

فرخ. [ ف َ رَ ] (ع مص ) بیرون شدن ترس کسی و آرمیدن. (منتهی الارب ). زوال یافتن پریشانی و یافتن اطمینان. (از اقرب الموارد). || دوسیدن به زمین. (منتهی الارب ). چسبیدن به زمین. (اقرب الموارد).

فرخ. [ ] (اِخ ) شهرکی است به ناحیت پارس میان داراگرد و حدود کرمان ، جایی با کشت و زرع بسیار و نعمت فراخ. (از حدود العالم ). این نام در دیگر مآخذ جغرافیایی دیده نشد.

فرخ. [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) یکی از مفسرین اوستاست که در اواخر عهد ساسانی میزیسته است. (از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه ٔ رشیدیاسمی ص 74).

معنی فرخ به فارسی

فرخ
مباک، میمون، خجسته، زیبارویدرترکیب غالباپیش ازموصوف می آیدمثل فرح پی، فرخ تبار، فرخ نژاد
( صفت ) ۱ - خجسته مبارک میمون ۲ - زیبا جمیل .
یکی از مفسرین اوستاست که در اواخر عهد ساسانی می زیسته است .
[ گویش مازنی ] /feraKh/ مرتعی جنگلی در غرب لاشک نوشهر
ده کوچکی است از دهستان بهنام عرب بخش ورامین شهرستان تهران .
خوش قدم جسته پای میمون مبارک .
دهی است از دهستان شیان بخش مرکزی شهرستان شاه آباد .
یکی از چهار تنی ست که فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مامون را در گرمابه کشتند .
( صفت ) زیبا روی زیبا صورت جمیل : کی بود که باز بینم باز آن همایون لقا و فرخ دیم . ( مسعود سعد ۶۱۶ )
( صفت ) زیبا روی زیبا صورت جمیل : کی بود که باز بینم باز آن همایون لقا و فرخ دیم . ( مسعود سعد ۶۱۶ )
یکی از الحان باربدی . توضیح در فرهنگها آنرا لحن باربد نوشته اند ولی نظامی در خسرو و شیرین در فهرستی که ازین الحان آورده بیست و پنجمین یاد کرده : [ چو بازش رای فرخ روز گشتی زمانه فرخ و فیروز گشتی .] ( نظامی . لغ.)
محمد حسن خان مشهور به خانلارخان به نوشته مولف مجمع الفصحائ پسر علی مرادخان زند و نوه محمد حسن خان قاجار اعلای قاجاریه است .
نهمین پادشاه گورکانی هند( جل. ۱۱۲۴ ه ق . / ۱۷۱۲ م . - ۱۱۳۱ ه ق . / ۱۷۱۹م. فرخ شب ۲
آن که سیرتی پاک و خصال ستوده دارد
یکی از بزرگ زادگان آل ایوب است که در بلاد شام فرمانروایی داشته اند .
نانی باشد کوچک که از خمیر سازند و درون آن را از مغز بادام و پسته و لوزینه های دیگر پر کنند و بر روی تابه پرند و شیره قند بر آن ریزند و بخورند و آن را به عربی قطائف خوانند .
( صفت ) خجسته فال خوش طالع خوشبخت.
نواب امیرزاده فریدون میرزا خلف عباس میرزا نایب السلطنه بود در زمانی که عباس میرزا بانتظام بلاد شرقی ایران توجه کرد وی را نایب الولایه آذربایجان فرمود و محمد خان امیرنظام را به پیشکاری وی استقلال داد .
یکی از سرداران قاوردیان است که در نیمه دوم قرن پنجم می زیسته و ایرانشاه نوه قاورد را که فرمانروای کرمان بود به دست خود کشت .
( صفت ) ۱ - خوش صورت زیبا چهر زیبا روی ۲ - نیکو دیدار خوش برخورد .
موئ لف ماتیکان هزار داستان و این کتاب گزارش هزار فتوای قضایی است و از جمله کتاب غیر دینی است که از زبان پهلوی ساسانی باقی مانده است .
یکی از سپهبدان دوره ساسانی است که در زمان سلطنت آذرمدخت مدعی تاج و تخت شد .
تیره از طایفه ممزائی بختیاری
نام یکی از قضات روزگار ساسانی

معنی فرخ در فرهنگ معین

فرخ
(فَ رُّ) (ص .) ۱ - خجسته ، مبارک . ۲ - زیبا.
(فَ رْ) [ ع . ] (اِ.) جوجه .
(فَ رُّ. پِ) (ص مر.) خوش قدم .
(فَ رُّ. دِ) (ص مر.) زیباروی .
( ~ .) (اِ.) نام لحنی از سی لحن باربد.
(فَ رُّ) [ فا - ع . ] (ص مر.) خوشبخت ، نیک بخت .
( ~ . لِ) [ فا - ع . ] (ص مر.) خوش - صورت ، زیباروی .

معنی فرخ در فرهنگ فارسی عمید

فرخ
جوجه.
۱. مبارک، میمون، خجسته.
۲. [قدیمی] زیباروی.
۳. [قدیمی] کامیاب، خوشبخت.
۴. [قدیمی] محترم، ارجمند، بزرگوار.
۵. [قدیمی] خوشایند.
۶. [قدیمی] نیک.
۷. (شبه جمله) [قدیمی] خوشا، نیکا، حبذا.
خجسته پی، خوش قدم.
فرخ روی، زیبارو: کی بُوَد کی که بازبینم باز / آن همایون لقا و فرخ دیم (مسعود سعد: ۵۰۴).
از الحان سی گانۀ باربد: چو بازش رای فرخ روز گشتی / زمانه فرخ و فیروز گشتی (نظامی۲: ۲۰۳).
۱. آن که با طالع خجسته و فرخ به دنیا آمده.
۲. [مجاز] خوش طالع، خوشبخت.
دارای سیرت نیکو.
خجسته فال، نیک بخت.
فرخ پی، خجسته پی، خوش قدم.
زیباروی.
دارای نژاد عالی و نیکو.

فرخ در دانشنامه ویکی پدیا

فرخ
فرخ می تواند به موارد زیر اشاره داشته باشد:
فرخ، نامی پسرانه و رایج در ایران
فرخ آهی، آهنگساز و ترانه ساز ایرانی
فرخ اسماعیل اف، فوتبالیست اهل جمهوری آذربایجان
فرخ تمیمی، شاعر ایرانی
فرخ حجت کاشانی، استاد مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت ایران
فرخ داستوف، تنیس باز اهل ازبکستان
فرخ ساجدی، بازیگر سینمای ایران
فرخ سعیدی، پزشک و عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی ایران
فرخ غفاری، سینماشناس، مورخ، منتقد و کارگردان ایرانی
فرخ قریشی، بازیکن فوتبال
فرخ مظهری، نوازنده تار ایرانی
فرخ نعمت پور، نویسنده و روزنامه نگار ایرانی
فرخ نعمتی، بازیگر سینما و تلویزیون ایرانی
فرخ نگهدار، فعال سیاسی چپ گرای ایرانی
فرخ هرمز، یکی از سپهبدان دوره ساسانی
فرخ ترک زاده با نام هنری فرخ خواننده آهنگساز و ترانه سرا موسیقی پاپ ایرانی است.
فرُخ (به لاتین: Farux) یک منطقهٔ مسکونی در جمهوری آذربایجان است که در شهرستان خواجه لی واقع شده است.
فرخ آباد نام مکان های مختلفی است:
فرخ آباد از روستاهای استان ایلام در منطقهٔ دهلران
فرخ آباد شهری در ایالت اوتار پرادش در هندوستان
مختصات: ۳۲°۳۹′۱۳″ شمالی ۴۷°۱۳′۱۰″ شرقی / ۳۲.۶۵۳۶۱° شمالی ۴۷.۲۱۹۴۴° شرقی / 32.65361; 47.21944 فرخ آباد یکی از روستاهای استان ایلام است که در جنوب بخش مرکزی شهرستان دهلران واقع شده است.
فرخ آباد، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان رفسنجان در استان کرمان ایران است.
فرخ آباد (عنبرآباد)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان عنبرآباد در استان کرمان ایران است.
مختصات: ۳۵°۴۲′۵۴″شمالی ۵۰°۵۴′۴۲″شرقی / ۳۵.۷۱۵۱۱°شمالی ۵۰.۹۱۱۶۳°شرقی / 35.71511; 50.91163
فرخ آباد روستایی در مشکین دشت شهرستان فردیس در استان البرز ایران است.
فرخ آباد (مشهد)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان مشهد در استان خراسان رضوی ایران است.
فرخ آباد (نیشابور)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان نیشابور در استان خراسان رضوی ایران است.
مختصات: ۲۷°۲۴′ شمالی ۷۹°۳۴′ شرقی / ۲۷.۴۰۰° شمالی ۷۹.۵۶۷° شرقی / 27.400; 79.567
شهر فرخ آباد (به انگلیسی: Farrukhabad، به هندی: फ़र्रुख़ाबाद به اردو فرّخ آباد) با جمعیت ۲۵۴٫۰۵۱ نفر در ایالت اوتار پرادش در کشور هند واقع شده است.
این شهر در سال ۱۷۱۷ توسط محمد بنگاش تاسیس شد که آن را به نام فرخ سیر شاه گورکانی هند نام گذاری کرد. او در همین سال فرمان حقوق تجاری آزاد برای بنگال را به کمپانی هند شرقی انگلستان اعطا کرد. فرخ آباد در سرچشمه رودخانه مقدس گنگ واقع شده است.
مختصات: ۳۵°۴۲′۵۴″ شمالی ۵۰°۵۴′۴۲″ شرقی / ۳۵.۷۱۵۱۱° شمالی ۵۰.۹۱۱۶۳° شرقی / 35.71511; 50.91163
فرخ آباد (کرج)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان کرج در استان البرز ایران است.
مختصات: ۳۲°۰۹′۱۷″ شمالی ۵۰°۲۳′۱۴″ شرقی / ۳۲.۱۵۴۷۲° شمالی ۵۰.۳۸۷۲۲° شرقی / 32.15472; 50.38722
فرخ آباد (کوهرنگ)، روستایی از توابع بخش بازفت شهرستان کوهرنگ در استان چهارمحال و بختیاری ایران است.
فرخ آباد سفلی، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان کوهدشت در استان لرستان ایران است.
فرخ آباد علیا ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
فرخ آباد علیا (دلفان)
فرخ آباد علیا (کوهدشت)
فرخ آباد علیا (دلفان)، روستایی از توابع بخش کاکاوند شهرستان دلفان در استان لرستان ایران است.
فرخ آباد علیا (کوهدشت)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان کوهدشت در استان لرستان ایران است.
فرخ (التون) آهی (زادهٔ ۱۳۴۳)، آهنگساز، تنظیم کننده و ترانه سرای ایرانی مقیم لس آنجلس است.
فرخ اسماعیل اف بازیکن فوتبال اهل جمهوری آذربایجان که در سال ۱۳۸۱ در تیم صنعت نفت بازی می کرد.
فرخ پی، روستایی از توابع بخش اروندکنار شهرستان آبادان در استان خوزستان ایران است.
فرخ تمیمی (زاده ۱۱ بهمن ۱۳۱۲ خورشیدی در نیشابور - درگذشته ۲۳ اسفند ۱۳۸۱ تهران)، از شاعران معاصر ایران است.
آب انبار فرخ مربوط به دوره قاجار است و در کاشان، محله دروازه حاج جمال، خیابان ۱۲ متری مخابرات واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۸۰ با شمارهٔ ثبت ۴۷۰۳ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
احمد بن فرخ که همچنین احمد فرخ نیز نوشته می شود، پزشک ایرانی اهل هرات بود. وی در قرن ۱۲ میلادی می زیسته. وی یکی از آموزگاران اسماعیل جرجانی بوده است. وی نویسندهٔ دانشنامهٔ فارسی طب به نام کیفیت بوده است که امروزه موجود نیست اما شهرت زیادی میان دانشمندان تا مدت ها پس از وی داشته. کتاب فرمول های ساخت داروی ترکیبی که توسط وی ابداع شده اند در کتابخانه ملی پزشکی ایالات متحده آمریکا نگه داری می شوند. این کتاب ۱۱ سرفصل دارد.
آنومالی چاه فرخ یک اندیس چندفلزی است که در حوالی شهر معلمان استان سمنان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، طلا است.سنگ میزبان این اندیس آندزیت و داسیت آلتره شده. است در این اندیس، پاراژنز های مس و طلا یافت می شوند.
چاه فرخ یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر معلمان استان سمنان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، مس است. در این اندیس، پاراژنز های پیریت یافت می شوند.
حسنعلی دره فرخ، روستایی از توابع بخش اندیکا شهرستان مسجدسلیمان در استان خوزستان ایران است.
رکن الدین همایون فرخ (مهرماه ۱۲۹۷-بهمن ماه ۱۳۷۹) پژوهشگر ایرانیِ حوزه ایران شناسی و ادبیات فارسی است.
قنات فرخ، روستایی از توابع بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت در استان کرمان ایران است.
سید مهدی فرخ (۱۲۶۵-۱۳۵۲) ملقب به متین السلطنه و بعد معتصم السلطنه دولت مرد ایرانی اواخر دوره قاجار و دوره پهلوی بود. او نزدیک به نیم قرن مشاغل و مقامات مختلف حکومتی و سیاسی داشت: هفت مرتبه استاندار و پنج نوبت وزیر و سه دوره سناتور و دو دوره نماینده مجلس و دو دفعه سفیرکبیر بوده است.
کاوه فرخ (۲۴ سپتامبر ۱۹۶۲، آتن)، مدرس تاریخ دانشگاه بریتیش کلمبیا و نویسنده برجسته کتاب های تاریخی در مورد ایران است.درضمن او مشاور و متخصص دانشکده مشاوره کالج لانگارا هم می باشد.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با فرخ

فرخ در جدول کلمات

تله فیلمی ساخته داریوش یاری با بازی حمید فرخ نژاد
حبیب
ساخته اخیراً اکران شده مصطفی آل احمد در گروه هنر و تجربه با حضور حمید فرخ نژاد و الناز شاکردوست
پوسته
ساخته اخیراً اکران شده مصطفی آل احمد در گروه هنر و تجربه با شرکت حمید فرخ نژاد | الناز شاکردوست و مریم کاویانی
پوسته
ساخته ترسناک رضا خطیبی با بازی حمید فرخ نژاد | عنایت شفیعی و چکامه چمن ماه
حریم
ساخته ترسناک رضا خطیبی با بازی فرخ نژاد و چکامه چمن ماه
حریم
ساخته ترسناک رضا خطیبی با حضور حمید فرخ نژاد
حریم
ساخته ترسناک رضا خطیبی با شرکت حمید فرخ نژاد | چکامه چمن ماه و عنایت اله شفیعی
حریم
ساخته خسرو سینایی با بازی حمید فرخ نژاد | غزل صارمی | مهدی احمدی و سعید پورصمیمی
عروس اتش
ساخته خسرو سینایی با بازی حمید فرخ نژاد | مهدی احمدی و غزل صارمی
عروس اتش
ساخته رضا خطیبی با بازی حمید فرخ نژاد
حریم

معنی فرخ به انگلیسی

happy (صفت)
راضی ، فرخنده ، خوشحال ، مبارک ، خجسته ، فرخ ، سعید ، خوشبخت ، سعادتمند ، خوش ، مسرور ، شاد ، خرسند ، محظوظ ، خوش وقت ، خندان ، سفیدبخت ، بانوا
auspicious (صفت)
مساعد ، خوش ایند ، فرخنده ، مبارک ، خجسته ، فرخ ، سعید ، بختیار
beautiful (صفت)
خوب ، خوشرو ، فرخ ، زیبا ، قشنگ ، خوشگل ، عالی ، شکیل ، باصفا ، خوش اندام ، خوش روی ، خوبرو ، خوش منظر
graceful (صفت)
دلپذیر ، مطبوع ، خوش ریخت ، فرخ ، برازنده ، ظریف ، ملیح
fortunate (صفت)
خوب ، مساعد ، خوشحال ، فرخ ، خوشبخت ، خوش شانس
magnificent (صفت)
عظیم ، فرخ ، عالی ، مجلل

معنی کلمه فرخ به عربی

فرخ
مبشر بالخير

فرخ را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی فرخ

آریا بهداروند ١٧:٣٧ - ١٣٩٦/٠٧/٠٢
در زبان لری بختیاری به معنی
فرق سر.تفاوت
Farx
|

پیشنهاد شما درباره معنی فرخ



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

Bahar > of course
محمد > hostile verbal
ℳ.ც > Northen
Qumars > کیومرث
گمشو دیوونه > located
مهسا خسروی > get even
هانا خصم کوب > درپی
آرام > prize possission

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• فرخ خواننده   • فرخ خواننده قدیمی   • معنی فرخ   • دانلود فول آلبوم فرخ   • معنی اسم فرخ   • معنى فرخ   • آهنگ های فرخ   • فرخ نژاد   • مفهوم فرخ   • تعریف فرخ   • معرفی فرخ   • فرخ چیست   • فرخ یعنی چی   • فرخ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فرخ
کلمه : فرخ
اشتباه تایپی : tvo
آوا : farrox
نقش : صفت
عکس فرخ : در گوگل


آیا معنی فرخ مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )