انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 982 100 1

فروختن

معنی فروختن در لغت نامه دهخدا

فروختن. [ ف ُ ت َ ] (مص ) در اوستا ظاهراً فروخش به معنی صدا کردن وبه معرض فروش گذاشتن ، در پهلوی فرختن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). چیزی را درقبال پولی به دیگری دادن. مقابل خریدن :
سپهبد که مردم فروشد به زر
نیابد بر این بارگه برگذر.
فردوسی.
دو گیتی به رستم نخواهم فروخت
کسی چشم دین را به سوزن ندوخت.
فردوسی.
وی اقرار کرد فروختن آن به طوع و رغبت. (تاریخ بیهقی ). خریدن و فروختن همه او میکرد. (تاریخ بیهقی ).
- عشوه فروختن ؛ ناز کردن و دلربائی کردن.
- کبر فروختن ؛ خودنمائی کردن بر دیگران. بزرگی نمودن.
- ناز فروختن ؛ ناز کردن و عشوه فروختن. مقابل ناز خریدن. رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.

فروختن. [ ف َ / ف ُ ت َ ] (مص ) روشن شدن آتش و غیره. فروزش. مشتعل شدن. (یادداشت بخط مؤلف ). مخفف افروختن. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) :
بدلش آتش مهر او برفروخت
ز تیمار خسرو دل و جان بسوخت.
فردوسی.
|| برافروخته شدن. درخشان شدن :
به روز چهارم چو بفروخت هور
شد از خواب بیدار بهرام گور.
فردوسی.
بدین کار ما برنیاید دو روز
که بفروزد از چرخ گیتی فروز.
فردوسی.
روز جنگ از شعف و شادی جنگ
بفروزد دو رخان چون گلنار.
فرخی.
یکی خانه کرده ست فرخاردیس
که بفروزد از دیدن او روان.
فرخی.
فروخت روی نشاطم چو بوستان افروز
بدین امید کز این ورطه بوکه جان ببرم.
انوری.
|| روشن کردن. مشتعل کردن. (یادداشت بخط مؤلف ). سوزاندن :
بفرمود تا شمع بفروختند
به هر سوی ایوان همی سوختند.
فردوسی.
شب آمد گوان شمع بفروختند
به هر جای آتش همی سوختند.
فردوسی.
بفروز و بسوز پیش خود امشب
چندانکه توان ز عود و از چندن.
عسجدی.
کسی به خانه در آتش فروخت نتواند
چنانکه برنشود دود او سوی برزن.
عنصری.
- برفروختن ؛ برافروختن. روشن کردن :
هر آن شمعی که ایزد برفروزد
هر آن کس پف کند سبلت بسوزد.
بوشکور (از فرهنگ اسدی نسخه ٔنخجوانی ).
|| رونق دادن.آراستن :
حدیث جنگ تو با دشمنان ، و قصه ٔ تو
محدثان را بفروخت خسروا بازار.
فرخی.
رجوع به افروختن و برافروختن شود.

معنی فروختن به فارسی

فروختن
افروختن
در تداول بمعنی افاده کردن تکبر کردن .
پخش کردن افسانه شهرت فروختن
فروختن
( مصدر ) ۱ - عطاری کردن . ۲ - مشک فروختن
( مصدر ) چیز خریده را بفروشنده فروختن .
( مصدر ) فروختن پیش از موعد مقرر پیش فروش کردن .
جان را به فروش رساندن در برابر معشوق
حسن فروشی کردن
مقابل عمده فروختن جزئی فروختن
فروختن خشت به بنایان و دیگر مردمان
مخفف رخ افروختن
۱ - ( مصدر ) فروختن سرکه را . ۲ - ترشرویی کردن روی در هم کشیدن .
فروختن شال تجارت شال
کار پر زحمت یا فساد را به دیگری محول کردن یا کسی را وکیل اعای مشکل بر کسی کردن .
کار فروش شمع شمع فروشی
عشوه نشان دادن فریب آوردن
( مصدر ) تکبر نمودن نخوت فروختن .
( مصدر ) لغاز خواندن : گفت حافظ لغز و نکته بیاران مفروش آه ازین لطف بانواع عتاب آلوده ... ( حافظ . ۲۹۳ )
نسیه دادن

معنی فروختن در فرهنگ معین

فروختن
( ~ .) (مص مر.) نک افروختن .
(فُ تَ) [ په . ] (مص م .) ۱ - دادن کالا به کسی در مقابل دریافت پول . ۲ - وانمود کردن ، به رخ کشیدن .
( ~ . فُ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) تکبر نمودن ، به خود بالیدن .

معنی فروختن در فرهنگ فارسی عمید

فروختن
= افروختن
۱. [مقابلِ خریدن] واگذار کردن چیزی به کسی در ازای دریافت پول.
۲. [مجاز] نشان دادن حالتی، به خصوص کبر و خودپسندی: من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت / برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی (سعدی۲: ۶۰۹).
۳. [مجاز] از دست دادن صفات اخلاقی به شیوه ای ناروا در برابر چیزی بی ارزش: آبروی خود را فروخت.
۴. [مجاز] خیانت کردن: یاران هم بند خود را فروخت.
۵. [قدیمی، مجاز] معاوضه کردن: دو گیتی به رستم نخواهم فروخت / کسی چشم دین را به سوزن ندوخت (فردوسی: ۵/۳۳۸).
۶. چیزی را در معرض فروش گذاشتن.
۷. نشان دادن، عرضه کردن.

فروختن در جدول کلمات

فروختن کالای بنجل و نامرغوب با حیله و تزویر
ابکردن
عمل خریدن و فروختن اوراق بهادار
سفته بازی

معنی فروختن به انگلیسی

market (فعل)
فروختن ، به بازار عرضه کردن ، در بازار داد و ستد کردن ، در معرض فروش قرار دادن
cant (فعل)
فروختن ، وارونه کردن ، ناگهان چرخانیدن یاچرخیدن ، باناله سخن گفتن ، کج شده ، اواز خواندن ، با لهجه مخصوصی صحبت کردن
vent (فعل)
خالی کردن ، فروختن ، بیرون دادن ، بیرون ریختن
auction (فعل)
حراج کردن ، بمزایده گذاشتن ، فروختن
sell (فعل)
فروختن ، بفروش رفتن
undercut (فعل)
فروختن ، به بای کمتری فروختن ، از زیر بریدن
undersell (فعل)
فروختن ، روی دست کسی رفتن ، ارزان تر فروختن
sell up (فعل)
فروختن
hawk (فعل)
فروختن ، دوره گردی کردن ، سینه صاف کردن ، با باز شکار کردن ، طوافی کردن ، جار زدن و جنس فروختن

معنی کلمه فروختن به عربی

فروختن
بع , بيع , سوق , صقر
صقر

فروختن را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد شما درباره معنی فروختن



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• فروختن به انگلیسی   • شناعت   • معنی فروختن   • مفهوم فروختن   • تعریف فروختن   • معرفی فروختن   • فروختن چیست   • فروختن یعنی چی   • فروختن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فروختن
کلمه : فروختن
اشتباه تایپی : tv,ojk
عکس فروختن : در گوگل


آیا معنی فروختن مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )