انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1075 100 1

فعل

/fe'l/

مترادف فعل: عملکرد، عمل، کار، کردار، کنش، اثر، تاثیر، شغل، مشغله، رفتار

برابر پارسی: کارواژه، پویه، کردار، کنش، کنِش

معنی فعل در لغت نامه دهخدا

فعل. [ ف ِ ] (ع اِ) حرکت مردم. (منتهی الارب ). اسم حدث و آن کنایت از حرکت انسان است. (از اقرب الموارد). کردار یا کنایت از عملی است متعدی. ج ، فِعال. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، فعال ، افعال. جج ، افاعیل. (فرهنگ فارسی معین ). علم ، مقابل قول. (یادداشت مؤلف ) :
گر از جهل یک فعل خوب آیدی
مر او را ستاینده بستایدی.
بوشکور.
سفله فعل مار دارد بی خلاف
جهد کن تا روی سفله ننگری.
بوشکور.
هم بدان رو کاشتقاق فعل از فاعل بود
چرخ و سعد از کنیت و نام تو گیرند اشتقاق.
منوچهری.
آن فعل بد او در سر وی پیچید. (تاریخ بیهقی ).
نخست فاعل ، پس فعل وآنگهی مفعول
تو را از این سه ز مفعول نیست بیرون کار.
ناصرخسرو.
فعل علی و محمد ار نکنی
خیره چه گویی محمدی و علی.
ناصرخسرو.
تابگفتاری هر باریکی نخلی
چون بفعل آئی پرخار مغیلانی.
ناصرخسرو.
به نورش خورد مؤمن از فعل خود بر
به نارش برد کافراز کرده کیفر.
ناصرخسرو.
ندارد فعل من آن زور بازو
که با عدل تو باشد هم ترازو.
نظامی.
فعل بد کار بی خرد باشد
هرچه عاقل کند نه بد باشد.
مکتبی نیشابوری.
فعل را در غیب صورت میکنند
فعل دزدی را نه داری میزنند.
مولوی.
هرچه از فعل ایشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهیز کردم. (گلستان ).
درآن روز کز فعل پرسند و قول
اولوالعزم را تن بلرزد ز هول.
سعدی.
در عفو باز است و طاعت ولیک
نه هر کس تواناست بر فعل نیک.
سعدی.
هرگز نباشدت به بد دیگران نظر
در فعل خویشتن تو اگر نیک بنگری.
اوحدی.
- بدفعل ؛ بدکار. بدکردار.
- زهره فعل ؛ مبارک. خجسته. شادی آور و یا به کنایت زیبا :
ز تیمار آن لعبت زهره فعل
ز هجران آن روی خورشیدفر.
مسعودسعد.
- نکوفعل ؛ مقابل بدفعل. نیکوکردار. خوب کردار :
نام نیکو را بگستر، شو بفعل خویش نیک
تات گوید این نکوفعل آنکه او آوا کند.
ناصرخسرو.
- نیک فعل ؛ نکوفعل. خوب کردار :
مرد دانا نیک فعل و چرخ نادان بدکنش
نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست.
ناصرخسرو.
|| فرج شتر ماده. || فرج هر ماده عموماً. (منتهی الارب ). || کردن کاری. انجام دادن. (فرهنگ فارسی معین ). || در دستور زبان یکی از اقسام کلمات است. (یادداشت مؤلف ). کلمه ای است که دلالت کند بر معنائی مستقل مقرون به یکی از ازمنه ٔ ماضی و حال و مستقبل. (یادداشت مؤلف ). کلمه ای است که دلالت بر حالت یا وقوع امری در زمان گذشته ، حال یا آینده کند. ج ، افعال. (فرهنگ فارسی معین ).
- فعل امر. رجوع به امر شود.
- فعل خاص ؛ فعلی است که بر کار و عمل مخصوصی دلالت کند، مانند: گفتن. شنودن. نشستن. برخاستن. (فرهنگ فارسی معین ).
- فعل ربطی . رجوع به ترکیب فعل عام شود.
- فعل سماعی ؛ فعلی است که صرف آن موقوف بر سماع باشد. مقابل فعل قیاسی. فعل سماعی بر دو قسم است : تام و غیرتام. فعل سماعی تام ، آن است که مشتقاتش از ریشه ٔ واحد گرفته نشده باشد، لیکن در حروف اصلی آن حذف و تبدیل راه یافته باشد و ماضی و مصدرش با امر و مضارع متفاوت باشد و نتوان از روی قیاس فعلی جدید بنا کرد، چون سوختن از سوز، جستن از جوی ، فرسودن از فرسای ، گفتن از گوی ، خواستن از خواه ، داشتن از دار و غیره. فعل سماعی غیرتام ، آن است که مشتقاتش از دو ریشه آمده باشد، چون سفت و سنبد که از دو ریشه ٔ «سفت » و «سنب » آمده ، و دید و بیند که از دو ریشه ٔ دائی یا دای و وئنه آمده. (فرهنگ فارسی معین ).
- فعل عام ؛ هرگاه فعل دلالت بر وجود وقوع مطلق کند و بر کار و عمل مخصوصی دلالت نداشته باشد آن را فعل عام یا فعل ربطی نامند، مانند: بودن ، استن و شدن. مقابل فعل خاص. (فرهنگ فارسی معین ).
- فعل قیاسی ؛ فعلی است که صرف آن مطابق قیاس باشد. مقابل فعل سماعی و آن بر دو قسم است : تام و غیرتام. فعل قیاسی تام ، آن است که همه ٔ صیغه های آن بدون حذف و تبدیل بر طبق قاعده ٔ معینی که درزبان فارسی جاری است از ریشه ٔ آن فعل مشتق گردیده باشد و همیشه بتوان مطابق آن قاعده فعل تازه ای بنا کرد، چون : جنگیدن از جنگ ، کوشیدن از کوش ، دریدن از در،کشیدن از کش و غیره. فعل قیاسی غیرتام ، آن است که صیغه های آن بدون حذف یا تبدیل از ریشه ٔ واحدی مشتق گردیده باشد، لیکن در هیئت مصدر و ماضی آن تغییری مختصر راه یافته و از قاعده ٔ جاری - که در افعال قیاسی تام موجود است - تجاوز شده باشد، چون : کشتن از کش ، گزاردن از گزار، دانستن از دان ، درودن از درو و غیره. (فرهنگ فارسی معین از دستور پنج استاد).
- فعل لازم . رجوع به لازم شود.
- فعل ماضی . رجوع به ماضی شود.
- فعل متعدی . رجوع به متعدی شود.
- فعل مثبت ؛ آن است که دلالت بر وقوع کاری بطریق اثبات کند، مانند: حسن به مدرسه رفت یا علی به خانه آمد. مقابل فعل منفی. (فرهنگ فارسی معین ).
- فعل مستقبل . رجوع به مستقبل شود.
- فعل مضارع . رجوع به مضارع شود.
- فعل معین ؛ فعلی است که افعال دیگر به همراهی و معاونت آن صرف شود و آن شامل افعال ذیل است : استن ،بودن ، شدن و خواستن. (فرهنگ فارسی معین ). توانستن ، بایستن و شایستن نیز بصورت فعل معین به کار روند.
- فعل منفی ؛ آن است که عملی را بطریق نفی بیان کند: علی درس نخواند و چیزی نشد. مقابل فعل مثبت. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فعل مثبت شود.
- فعل وصفی ؛ هرگاه دو فعل متوالی در فاعل و زمان یکی باشند، جایز است که فعل اول را به وجه وصفی بیاورند و آن را عطف کنند: انوشروان برنشسته به شکار رفت. (فرهنگ فارسی معین ). آوردن واو عطف بعد از وجه وصفی درست نیست ، زیرا استعمال این وجه دو جمله را تبدیل به یک جمله میکند. فقط در صورتی که فعل جمله ٔ دوم ماضی نقلی یا بعید باشد و صیغه ٔ فعل بودن از جمله ٔاول حذف شود، ذکر حرف واو لازم است ، مانند: من به مدرسه رفته و درس خوانده ام. (از یادداشتهای مؤلف ).
|| تأثیر. اثر :... معده را سست کند و قی آرد. روغن او این فعل کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
فعل توست این غصه های دم بدم
این بود معنی قد جف القلم.
مولوی.
|| یکی از مقولات نه گانه ٔ عرض است و عبارت است از تحریک در کیف ، و امر متکیف را مقوله ٔ انفعال یا ان ینفعل گویند. بعبارت دیگر حالت مؤثریت شی ٔرا از شی ٔ دیگر مقوله ٔ انفعال یا ان ینفعل نامند. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ اصطلاحات فلسفی تألیف جعفر سجادی ). || خروج از قوه به فعل که گاه فعلی است و به نام فساد و کون خوانده می شود و گاه تدریجی است و استحاله نامیده میشود، انتقال تدریجی را حرکت هم نامند. (فرهنگ فارسی معین ). || جنبه ٔ شیئیت و تحصیل اشیاء است. مقابل قوه ، چنانکه گویند موجودات از لحاظ قوه و فعل بر سه قسم اند: آنچه از هر جهت بالفعل باشد، آنچه از هر جهت بالقوه باشد، آنچه از جهتی بالفعل و از جهتی بالقوه است. قسم اول مانند مفارقات نوعیه از عقول و نفوس کلیه. قسم دوم مانند کلیه ٔ موجودات مادی و مادیات جهان ناسوت. قسم سوم مانند هیولای محض بنابر آنکه قوه ٔ محض باشد و شایبه ٔفعلیت نداشته باشد. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ فلسفی جعفر سجادی ).
- به فعل آمدن ؛ از حالت قوه بحالت فعل درآمدن. (فرهنگ فارسی معین ).
- به فعل بودن ؛ در عمل بودن. در کار بودن. (فرهنگ فارسی معین ).
- به فعل درآوردن ؛ عمل کردن. اجرا کردن. (فرهنگ فارسی معین ).
- || تحقق بخشیدن. (فرهنگ فارسی معین ).

فعل. [ ف َ ] (ع مص ) کردن کار را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

فعل. [ ف ُ ع ُ ] (ع اِ) ج ِ فعال. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

معنی فعل به فارسی

فعل
عمل، کار، کردار، فعلا:عملا، ازطریق کاروعمل، ونیزبه معنی حالا، اکنون
۱ - ( مصدر ) کردن ( کاری ) انجام دادن ۲ - ( اسم ) کار عمل کردار جمع : فعال و افعال جمع الجمع : افاعیل ۳ - کلمه ایست که دلالت بر حالت یا وقوع امری در زمان ( گذشته حال یا آینده ) کند جمع : افعال . یا فعل خاص . فعلی است که بر کار و عمل مخصوصی دلالت کند مانند : گفتن شنودن نشستن برخاستن و مانند آنها . یا فعل ربطی . فعل عام . یا فعل سماعی . فعلی است که صرف آن موقوف بر سماع باشد مقابل فعل قیاسی . فعل سماعی بر دو قسم است : تام و غیر تام . فعل سماعی تام آنست که مشتقاتش از ریشه واحد گرفته نشده باشد لیکن در حروف اصلی وی حذف و تبدیل راه یافته باشد و ماضی و مصدرش با امر و مضارع متفاوت باشد و نتوان از وی قیاس فعلی جدید بنا کرد چون : سوختن از سوز جستن از جوی فرسودن از فرسای گفتن از گوی خواستن از خواه داشتن از دار و غیره . فعل سماعی غیر تام آنست که مشتقاتش از دو ریشه آمده باشد چون : سفت و سنبد که از دو ریشه سفت و سنبد آمده و دید و بیند که از دو ریشه آمده . یا فعل عام . هر گاه فعل دلالت بر وجود مطلق کند و بر کار و عمل مخصوصی دلالت نداشته باشد آن را فعل عام یا فعل ربطی نامند مانند : بودن استن شدن مقابل فعل خاص . یا فعل قیاسی . فعلی است که صرف آن مطابق قیاس باشد مقابل فعل سماعی و آن بر دو قسم است : تام و غیر تام . فعل قیاس تام آن است که همه صیغه های آن بدون حذف و تبدیل بر طبق قاعده معینی که در زبان فارسی جاری است از ریشه آن فعل مشتق گردیده باشد و همیشه نتوان مطابق آن قاعده فعل تازه ای بنا کرد چون : جنگیدن از جنگ کوشیدن از کوش دریدن از در کشیدن از کش و غیره . فعل قیاسی غیر تام آنست که صیغه های آن بدون حذف یا تبدیل از ریشه واحدی مشتق گردیده باشد لیکن در هیئت مصدر و ماضی آن تغییری مختصر راه یافته و از قاعده جاری - که در افعال قیاسی تام موجود است - تجاوز به عمل آمده باشد چون : کشتن از کش گزاردن از گزار دانستن از دان درودن از درو و غیره . یا فعل مثبت . آنست که دلالت بر کاری به طریق اثبات کند مانند : حسن به مدرسه رفت علی به خانه آمد . مقابل فعل منفی . یا فعل معین . فعلی است که افعال دیگر به همراهی و معاونت آن صرف شود و آن شامل افعال ذیل است : استن بودن شدن خواستن . یا فعل منفی . آنست که عملی را بطریق نفی بیان کند : علی درس نخواند و چیزی نشد محمد امتحان داد و کامیاب نگشت . مقابل فعل مثبت . یا فعل وصفی . هر گاه دو فعل متوالی در فاعل و زمان یکی باشند جایز است که فعل اول را به وجه وصفی بیاورند و آن را عطف کنند : انوشیروان بر نشسته بشکار رفت . ۴ - یکی از مقولات نه گانه عرض است و عبارتست از تحریک در کیف و امر متکلف را مقوله انفعال یا ان ینفعل نامند به عبارت دیگر حالت موثریت چیزی را در چیزی دیگر فعل یا مقوله ان - یفعل گویند . و حالت متاثریت شئ را از شئ دیگر مقوله انفعال یا ان ینفعل نامند ۵ - خروج از قوه بفعل که گاه دفعی است و به نام فساد و کون خوانده می شود و گاه تدریجی است و استحاله نامیده می شود ۶ - جنبه شیئیت و تحصیل اشیائ است . مقابل قوه . چنان که گویند موجودات از لحاظ قوه و فعل بر سه قم اند : الف - آنچه از هر جهت بالفعل باشد ب - آنچه از هر جهت بالقوه باشد ج - آنچه از جهتی بالفعل و از جهتی بالقوه است . قسم اول مانند مفارقات نووعیه از عقول و نفوس کلیه قسم دوم مانند کلیه موجودات مادی و مادیات جهان ناسوت قسم سوم مانند هیولای محض بنا بر آنکه قوه محض باشد و شایبه فعلیت نداشته باشد ترکیبات فعلی : یا به فعل آمدن . از حالت قوه به حالت فعل در آمدن . یا به فعل آوردن . ۱ - عمل کردن اجرا کردن ۲ - تحقق بخشیدن . یا به فعل بودن . در عمل بودن در کار بودن .
جمع فعال
[verb] [زبان شناسی] یکی از مقوله های اصلی واژگانی و عنصر اصلی گزاره در جمله که بر فعالیت یا فرایند دلالت دارد و تمایزاتی صرفی مانند زمان و شخص و شمار و نمود و وجه و جهت را نشان می دهد
[inchoative verb] [زبان شناسی] فعلی که شروع عمل را نشان می دهد متـ . آغازی inchoative
[زبان شناسی] ← فعل ربطی
[main verb, principal verb] [زبان شناسی] فعلی در بند پایه یا فعلی دارای معنای واژگانی که در برابر فعل کمکی قرار می گیرد
[regular verb] [زبان شناسی] فعلی دارای طبقه و صیغگان تصریفی منظم در زبان
[irregular verb] [زبان شناسی] فعلی که بن ماضی آن با قاعدۀ مشخصی از بن مضارع ساخته نمی شود
( صفت ) آنچه قبول فعلیت کند و از قوه بفعل در آید .
حالت و کیفیت فعل پذیر .
[full verb] [زبان شناسی] ← فعل واژگانی
[intensive verb, intensive] [زبان شناسی] صورتی از فعل که بر شدت یک عمل دلالت می کند
نزد نحویان چیزی است که برای نشان دادن تعجب وضع شده باشد و در زبان عرب برای آن دو وزن صرفی وجود دارد : یکی ما افعل و دیگر افعل به .
[prepositional verb] [زبان شناسی] فعل مرکبی که متشکل از فعل و گروه حرف اضافه ای است
[verb-second] [زبان شناسی] زبانی که در آن فعل در جایگاه دوم بند قرار دارد
[copula, linking verb, copulative verb] [زبان شناسی] فعلی که نشان دهندۀ رابطۀ اسناد میان نهاد و گزاره است متـ . فعل اسنادی
[causative verb, factitive verb] [زبان شناسی] ← سببی
[weak verb] [زبان شناسی] فعلی که زمان گذشته در آن با تصریف نشان داده می شود
[strong verb] [زبان شناسی] فعلی که تغییر زمان در آن با تغییر واکۀ ریشۀ فعل نشان داده می شود
[transitive verb] [زبان شناسی] ← گذرا
[phrasal verb] [زبان شناسی] فعلی که با حرف اضافه یا قید ساخته می شود
[زبان شناسی] ← ناگذر

معنی فعل در فرهنگ معین

فعل
(فِ عْ) [ ع . ] ۱ - (مص م .) انجام دادن ، رفتار کردن . ۲ - (اِمص .) عمل ، رفتار. ۳ - (اِ.) کلمه ای که دلالت بر انجام کار یا وقوع حالتی در یکی از زمان ها می کند.
(فِ) [ فا - ع . ] (ص مر.) مجازاً بدکردار.

معنی فعل در فرهنگ فارسی عمید

فعل
۱. عمل، کار، کردار.
۲. (ادبی) در دستور زبان، کلمه ای که بر وقوع امری یا کاری در زمان معین دلالت می کند.
۳. (اسم مصدر) انجام دادن عملی.
۴. (اسم مصدر) [قدیمی] نیرنگ.
* فعل امر: (ادبی) در دستور زبان، کلمه ای که بر انجام کاری یا داشتن و پذیرفتن حالتی دلالت می کند، مانندِ برو، بزن، ببَر.

فعل در دانشنامه اسلامی

فعل
فعل، به دو معنا بکار برده شده، یکی کردار؛ رفتار، و یا کلمه ای که بر وقوع عمل در گذشته، حال و یا آینده دلالت دارد، گفته می شود.
فعل همچون قول از ابزار بازگو کردن مافی الضمیر است. انسان برای فهماندن مقصود درونی خود به دیگران از رفتار، همانند گفتار بهره می گیرد، در شرع مقدس اسلام نیز بر ترتیب آثار به فعل، همچون قول اعتبار داده شده است، مگر مواردی که گفتار خصوصیتی داشته باشد، در این گونه موارد نیز در صورت ناتوانی از گفتار، مانند آن که فرد لال باشد، فعل جایگزین گفتار خواهد شد.
احکام فقهی فعل به معنای اول
از احکام مرتبط با فعل به معنای نخست در ابواب عبادات، معاملات، و احکام سخن گفته اند.در ادامه به نمونه هایی از احکام آن در باب های مختلف اشاره می کنیم.
← فعل و طهارت
از فعل به معنای دوم در باب تجارت و یمین سخن گفته اند.
← باب تجارت
...
فعل
معنی فَعَلَ: انجام داد
معنی فِعْلَ: انجام دادن
معنی فُعِلَ: انجام داده شد
معنی کَانَت: بود (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
معنی کَانُواْ: بودند (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
معنی کُنَّ: آن زنان بودند(اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
معنی کُنَّا: بودیم (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
معنی کُنتُ: بودم (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
معنی کُنتَ: بودی (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
معنی کُنتُمْ: بوديد (اگر در ترکيب با فعل ماضي ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي بعيد مي کندو اگر در ترکيب با فعل مضارع ديگري به کار رود زمان فعل دوم را ماضي استمراري مي کند)
ریشه کلمه:
فعل‌ (۱۰۸ بار)

(به فتح اول) کارکردن وبه کسر اول کار. در قاموس گفته: «اَلْفِعْلُ بِالْکَسْرِ حَرَکَةُالْاِنْسانِ...وَ بِالْفَتْحِ مَصْدَرٌ...» همچنین است قول فیومی در مصباح. ولی قرآن این مطلب را تصدیق نمی‏کندو فعل به کسر اول را مصدر بکار برده مثل . عطف «اِقام و ایتاء» بر آن، که هر دو مصدراند بهترین دلیل مصدربودن «فعل» است نه اسم مصدر. فعلة: به فتح اول به معنی دفعه است «کانَتْ مِنْکَ فَعْلَةٌ حَسَنَةُ» از تو یک کار خوبی بود. . این سخن فرعون است به موسی «علیه السلام» مراد از فعلة کشته شدن قبطی است به دست موسی یعنی: و کردی آن کارت را که کردی حال آن که بر نعمت ما کافر بودی. فعّال: مبالغه و از اسماء حسنی است و دوبار در قرآن آمده‏است . ایضاً .

...
کلمه باطل در فلسفه به چند معنا به کار می رود که در برخی از موارد، در مقابل یکی از معانی "حق" قرار دارد.
اما در یکی از این معانی، باطل به فعلی گفته می شود که مطابق و موافق با غایت مناسب با آن نباشد؛ به عبارت دیگر، غایت مطلوب از آن تحقق نیابد. باطل به این معنا در مقابل حق به معنای فعلی که غایت مطلوب آن تحقق یابد قرار دارد. در میان معانی مختلف باطل در فلسفه آنچه از همه مهمتر و فنی تر است، باطل به معنی آخر یعنی فعل باطل است که توضیح مفصلی می طلبد. در اینجا به بررسی فعل باطل در فلسفه ـ که گاه بطور مختصر، باطل نامیده می شود ـ می پردازیم.
موجودات در فلسفه اسلامی
در فلسفه اسلامی ، موجودات غیر از ذات واجب بالذات، دارای علل مختلفی هستند که این علل، یا علل ماهیتند (علل قوام) یا علل وجود. علل ماهیت یک چیز، همان ماده (علت مادی) و صورت (علت صوری) و علل وجود آن، فاعل (علت فاعلی یا هستی بخش) و غایت (علت غایی) می باشند. اینکه هر معلول مادی، دارای ماده، صورت و فاعل است، در میان اغلب فیلسوفان اسلامی مورد اتفاق است؛ اما اینکه هر معلولی، دارای علت غایی نیز هست، امری تردید برانگیز و نیازمند بحث و بررسی مفصلی است؛ زیرا گاه چنین به نظر می رسد که برخی افعال و معلولها، بدون هدف و غایت خاصی محقق می شوند و با توجه به وجود چنین افعال و معلولهایی، چنین تصور می شود که وجود علت غایی برای هر معلولی ضروری نیست. البته در نهایت پس از مباحث گسترده در فلسفه، اثبات می شود که هر معلولی دارای علت غایی هست. علت غایی، چیزی است که معلول یا فعل، به خاطر آن انجام می شود. مثلا اگر از جایی به جای دیگر حرکت می کنیم، علت غایی این فعل ما، "رسیدن به نقطه ای" است که در پایان این حرکت قرار دارد. چرا که این حرکت را به خاطر "رسیدن به آنجا" انجام داده ایم. هر حرکت و فعل ارادی، دارای علتهایی طولی مترتب و وابسته به یکدیگر است که تحقق هر یک از این علل پایینی، وابسته به تحقق علت بالاتر است. مثلا در افعال و حرکات بدنی، در ابتدا فعل و فایده آن تصور می شود و سپس فایده داشتن فعل مورد تصدیق قرار می گیرد و پس از آن، انسان یا حیوان ، به فایده فعل و به تبع آن به خود فعل شوق پیدا می کند. بعد از این مرحله، انسان یا حیوان، به عزم و اراده جدی برای انجام فعل می رسد که در پی آن، قوه محرک درون عضلات فعال می شود و شروع به حرکت می کند که این حرکت، آغاز تحقق فعل است. در اینجا دیده می شود که تصدیق به فایده، به تصور فعل و تصور فایده آن وابسته است و به همین ترتیب، شوق به فایده و فعل، به تصدیق وابسته است و.... در این میان، نخستین علت (تصور فعل و فایده آن)، دورترین علت به فعل و پایین ترین علت (قوه عضلانی)، نزدیکترین علت به فعل هستند. پس در مورد حیوان یا انسان، نزدیکترین علت نسبت به فعل (حرکت)، قوه محرکی است که در عضلات قرار دارد که این قوه محرک، پس از فکر (با قوه عقل که مختص انسان است) یا تخیل (با قوه خیال که مشترک میان انسان و حیوان است) و پدید آمدن شوق و اراده در انسان یا حیوان، به حرکت در می آید و موجب تحقق فعل (حرکت) می شود. البته در افعال فاعلهای مجرد (خداوند و عقول)، شوق و اراده (به معنایی که در حیوان و انسان هست) و قوه محرکه بدنی وجود ندارد و خود تصور ، شوق و اراده نیز محسوب می شود. علتهای طولی و مترتب در انجام فعل را مبادی فعل نیز می نامند.
علل ادراکی
از بین مبادی فعل ارادی (در انسان یا حیوان)، تصور و تصدیق، مبادی ادراکی (علمی) شمرده می شوند و شوق و اراده و قوه عامله یا محرکه (مثل عضلات)، مبادی حرکتی (عملی) محسوب می شوند. علل ادراکی بر دو نوعند: الف) ادراک عقلی یا فکر که ناشی از قوه ناطقه و عقل نظری و مختص انسان است؛ ب) ادراک تخیلی یا تخیل یا خیال که ناشی از قوه خیال (متخیله) است و هم در انسان وجود دارد و هم در حیوان. بدین ترتیب، شوقی که در انسان پدید می آید و موجب انجام فعل می شود، یا ناشی از ادراک عقلی (فکر) است یا ناشی از ادراک خیالی (خیال)؛ و شوقی که در حیوان پدید می آید و موجب انجام فعل می شود، تنها ناشی از ادراک خیالی (خیال) است. شوق ناشی از ادراک عقلی، شوق فکری و شوق ناشی از ادراک خیالی، شوق خیالی نامیده می شود. در فلسفه اسلامی ، هریک از مبادی فعل ارادی را دارای غایت و هدفی می دانند که تا جلوه ای از این غایت و هدف، در نزد آن مبادی وجود نداشته باشد، فعل صورت نمی گیرد. مثلا اگر مبدا ادراکی فعل، خیال باشد، تا خیال پیش از انجام فعل، تصوری از غایت و نتیجه فعل نداشته باشد، و آن غایت از سوی خیال، به عنوان هدف برگزیده نشود، نوبت به شکل گیری شوق و اراده و حرکت عضلات نمی رسد و فعلی صورت نخواهد گرفت. در مرحله شوق و اراده نیز تا به آنچه که در مرحله ادراکی، به عنوان هدف و غایت تصور شده، شوق و اراده تعلق نگیرد، فعلی صورت نخواهد گرفت. همچنین در مرحله قوه محرکه (آخرین مبدا فعل ارادی) اگر چنین غایت و هدفی وجود نداشته باشد نوبت به انجام فعل نمی رسد؛ این غایت و هدف در قوه محرکه (عامله)، عبارت است از نهایت حرکت؛ به عبارت دیگر، آنچه که قوه عامله (عضلات) به دنبال آن است، نهایت و پایان حرکت یا فعل است. مثلا در مورد "بلند کردن جسمی تا ارتفاع دو متری"، هدف عضلات از این فعل، "قرار گرفتن آن جسم در ارتفاع دو متری از زمین " است که انتهای حرکت مزبور می باشد.
تعریف «باطل»
...
فعل تولیدی، اثر فعل را می گویند.
به آثار شرعی یا عقلی ای که بر عمل انسان مترتب می گردد، فعل تولیدی گویند، مانند طهارت لباس و فراغ ذمّه از تکلیف که به ترتیب، اثر شستن لباس و به جا آوردن تکلیف است.
کاربرد فقهی
از آن در باب هایی چون طهارت، صلات، صوم، حج، ضمان و احیای موات سخن گفته اند.
← باب طهارت و صلات و حج
 ۱. ↑ طباطبایی حکیم، محسن، مستمسک العروة، ج۱۱، ص۲۵.    
...
آیات صفات فعل به آیات ناظر به صفات منتزع از فعل خداوند اطلاق می شود.
به آیات بازگو کننده صفات فعل خداوند "آیات صفات فعل" می گویند.صفات فعل صفاتی هستند که با ملاحظه فعلی از ذات مقدس خداوند بر او اطلاق می شود؛ مثل خالق و رازق بودن خداوند. این صفت پیش از آن که مخلوقی را بیافریند و روزی دهد، بر او اطلاق نمی شد. بنابراین، صفات فعل در واقع حادثند و عین ذات خدا نیستند.
مهم ترین صفات خداوند در قرآن
مهم ترین صفات فعل خداوند در قرآن مجید به این ترتیب است: خالق، خلاق و احسن الخالقین ؛ فاطر ؛ بارئ؛ فالق؛ بدیع؛ مالک و ملک؛ حاکم ؛ رب؛ ولی، والی و مولی؛ حافظ و حفیظ؛ رقیب؛ مهیمن؛ رازق و رزاق؛ کریم ؛ حمید؛ فتاح؛ رحمان ؛ رحیم ؛ ودود؛ لطیف؛ شکور؛ حفی؛ غافر، غفار و غفور؛ عفو؛ تواب ؛ جبار؛ شفیع؛ وکیل؛ کافی؛ حسیب؛ نصیر؛ قاهر و قهار؛ غالب؛ سلام ؛ محیی؛ شهید؛ هادی؛ خیر؛ مؤمن ؛ سریع الحساب و سریع العقاب و اسرع الحاسبین؛ مصور.
چند نمونه از صفات فعل
نمونه هایی از این آیات عبارتند از:۱. (هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب والشهادة هو الرحمن الرحیم هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات والارض وهو العزیز الحکیم).
حشر/سوره۵۹، آیه۲۲-۲۴.    
...
شرط فعل اقسام گوناگونی دارد که آثار هر یک با دیگری متفاوت است.
چنانچه مفاد شرط، انجام دادن یک فعل مادی باشد، مانند آنکه ضمن عقد شرط شود که مشروط علیه کالایی را از محلی به محلی دیگر حمل کند، سه اثر بر این شرط مترتب است:۱) وجوب اقدام به شرط از سوی مشروط علیه، ۲) جواز اجبار ممتنع، ۳) تحقق خیارفسخ برای مشروط له در فرض عدم امکان اجبار ممتنع و یا انجام دادن آن توسط شخص دیگر.دلیل وجوب وفا به شرط، همان ادلۀ قاعدۀ شروط است و لذا هرگاه مشروط علیه از انجام دادن مفاد شرط تخلف کند، در صورتی که اجبار او ممکن باشد، مشروط له می تواند با مراجعه به حاکم، اجبار او را تقاضا کند. حاکم نیز مشروط علیه را به طریق مقتضی مجبور به ایفای مفاد شرط می کند. (البته شهید اول در این مساله عقیده مخالف دارد. به عقیده ایشان شرط، لزوم و وجوب نمی یابد، بلکه عقد لازم به دلیل وجود شرط، خیاری و جایز می شود. شهید اول در ادامۀ استدلال خود می گوید: «در موارد شرط نتیجه، مفاد شرط با تحقق عقد محقق می شود و لزوم شرط به تبع لزوم عقد تحقق می یابد، مثل آنکه وکالت در ضمن عقد لازم به نحو شرط نتیجه ملحوظ گردد؛ ولی اگر مفاد شرط یک امر منفصل از عقد و ممکن الوقوع باشد، مثل مواردی که شرط فعلی در ضمن عقد مندرج گردد، در حقیقت عقد بر یک امر ممکن الوقوع معلق شده است و چیزی که بر یک امر ممکن معلق شده باشد، خود ممکن الوقوع خواهد شد نه آنکه شرط لازم الاجرا گردد و بنابراین نتیجۀ این گونه اشتراط منقلب شدن عقد لازم به عقد جایز است».
← اشکال
هرگاه مفاد شرط، ترک فعل مادی باشد، مشروط له از چه حقوقی برخوردار می شود؟ در پاسخ باید گفت که در این حالت دو فرض متفاوت را می توان در نظر گرفت:فرض اول آنکه آنچه متعلق اراده قرار گرفته فقط عدم حدوث عملی است که ترک آن شرط شده است؛ مثل آنکه در ضمن عقد ، یکی از طرفین ملتزم می شود در جلسه خاصی که در روز معینی تشکیل می شود، شرکت نکند. در این فرض اولا هرگاه مشروط له نشانه های تخلف از شرط را ملاحظه کند، می تواند از دادگاه بخواهد که مشروط علیه را به ترک تخلف اجبار کند و ثانیا در فرض تحقق تخلف و ارتکاب عملی که ترک آن شرط شده است، مشروط له، خیار تخلف شرط خواهد داشت.فرض دوم اینکه نه فقط عدم حدوث عملی که ترک آن مورد شرط بوده، مورد نظر طرفین است، بلکه بقا و استمرار آن نیز متعلق ارادۀ آنان بوده است؛ مثل آنکه در ضمن عقد، یکی از طرفین ملتزم شود که سکونت در شهری را ترک کند و یا اینکه در محلی احداث بنا نکند. در این فرض به نظر می رسد که هرگاه مشروط علیه تخلف کند و مفاد شرط را انجام ندهد، مشروط له می تواند اعادۀ وضعیت سابق را از دادگاه درخواست کند؛ زیرا مطابق عموم ادلۀ شروط، مشروط له شرعا ملزم به اجرای مفاد تعهد است و به این علت در فرض تخلف، حاکم الزام شرعی را اجرا می کند و در فرض عدم امکان الزام، برای مشروط له خیار تخلف شرط به وجود می آید.
شرط فعل حقوقی
هرگاه مفاد شرط انجام دادن یکی از افعال حقوقی باشد، مثل اینکه ضمن عقد بیع بر یکی از طرفین شرط شود که مال معینی از اموال خود را به شخصی هبه کند و یا شخص معینی را برای امری خاص وکیل کند، در فرض تخلف از آن، مشروط له مانند مورد تخلف از شرط فعل مادی می تواند به حاکم مراجعه کند و حاکم ممتنع را وادار به انجام دادن مورد تعهد می کند و چنانچه او بازهم از انجام دادن مفاد تعهد امتناع کند، حاکم به استناد قاعده «الحاکم ولی الممتنع» به نیابت از ممتنع عمل حقوقی مورد تعهد را انجام می دهد؛ زیرا عمل حقوقی مورد تعهد از اعمالی نیست که مباشرت در انجام دادن آن معتبر باشد. بنابراین، مادام که امکان اجبار به انجام دادن عمل مورد تعهد وجود دارد، حق خیار فسخ برای مشروط له ایجاد نمی شود. تاسیس حقوقی « اجاره به شرط تملیک » را می توان از مصادیق شرط فعل حقوقی محسوب کرد. در همین باره مادۀ ۱۲ قانون عملیات بانکی بدون ربا، مصوب ۸/ ۶/ ۱۳۶۲ مقرر می کند: «بانکها می توانند به منظور ایجاد تسهیلات لازم جهت گسترش امور خدماتی، کشاورزی، صنعتی و معدنی، اموال منقول و غیر منقول را بنا به درخواست مشتری و تعهد او مبنی بر انجام اجاره به شرط تملیک و استفادۀ خود، خریداری و به صورت اجاره به شرط تملیک به مشتری واگذار نمایند». البته با تفسیر این ماده، شرط مزبور را هم می توان به صورت شرط نتیجه درج کرد و هم به صورت شرط فعل.
شرط ترک فعل حقوقی
...
اختلاف در جهت فعل، از اسباب رفع تعارض ظاهری بین آیات قرآن می باشد.
«اختلاف در جهت فعل» از جمله اسباب تعارض آیات است؛ به طور مثال، آیه (فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی)؛ "و شما آنان را نکشتید بلکه خدا آنان را کشت و چون( ریگ به سوی آنان) افکندی تو نیفکندی بلکه خدا افکند". ابتدا و انتهای آن در ظاهر با هم تعارض دارد؛ ولی با دقت و تامل در می یابیم تعارضی در بین نیست؛ زیرا "رمی" در این آیه، یک بار به خاطر کسب و مباشرت به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلّم نسبت داده شده است، و بار دیگر از نظر استقلال در تاثیر، از آن حضرت نفی شده است. و با این بیان تعارض از بین می رود.
عنوان مورد بحث ترکیب اضافی و مشتمل بر دو لفظ " اسم " و " فعل " است.
"اسم فعل" در اصطلاح نحو ، اسمی را گویند که دلالت بر فعل معین داشته و بدون قبول علامت آن فعل و تأثیر از عوامل، متضمن معنا، زمان و عمل آن است. مانند: «هیهات»؛ در این مثال "هیهات" اسمی است که دلالت بر فعل ماضی "بَعُدَ" داشته و در رساندن معنا، عمل و زمان، جانشین آن شده است. (در فایده ی کاربرد "اسم فعل" در کلام می توان به "اختصار" و "مبالغه" اشاره کرد.)
وجه نامگذاری
منظور از " اسم " علامت، نشانه یا هیأتی است که دلالت بر شیء دیگری (مسمّا) داشته و آن را معین و از غیر آن متمایز می سازد؛ به عنوان مثال لفظ "بلبل" دلالت بر پرنده ی خاصّی داشته و آن را از سایر پرندگان متمایز می کند؛ از این رو می توان گفت: "البلبل اسمٌ لِلطائر الخاص".با روشن شدن کاربرد لفظ "اسم" می توان گفت لفظ "هیهات" را از آن جهت "اسم فعل" نامیده اند که علامت، نشانه و یا هیأتی است که دلالت بر فعل معین (بَعُدَ) دارد؛ از این رو مقصود عالمان نحو از اسم فعل، "اسمٌ لِفعلٍ معینٍ" خواهد بود.
جایگاه
در تبیین مبحث "اسم فعل" در میان عالمان نحو سه رویکرد مشاهده می شود؛ بعضی (همچون ابن حاجب در " الکافیة ") بعد از بیان باب "توابع"، در ضمن بحث از "اسم های مبنی" به بررسی "اسم فعل" در کنار سایر اسم های مبنی همچون "اسم اشاره"، " موصول " و " اسم صوت " پرداخته اند و در مقابل، بعضی دیگر "اسم فعل" را در ضمن اسم های عامل در کنار " مصدر " و " اسم فاعل " مورد بررسی قرار داده اند. در این میان بعضی از عالمان نحو بحث از اسم فعل را با عنوانی مستقل بعد از باب "توابع" در کنار باب "تحذیر" و "اغراء" آورده اند.
اقسام
...
خلاصه برهان قوّه و فعل، این است که هر جسمی در آن واحد چیزی است که هست و چیزی است که می تواند چیز دیگر بشود.
برهان قوه و فعل برهان ساده تری است و خلاصه آن برهان این است که هر جسمی در آن واحد چیزی است که هست و چیزی است که می تواند چیز دیگر بشود. هر جسمی در آن واحد دارای دو حیثیت است. اگر اجسام عالم اینجور بودند که همین بودند که هستند و در اینها امکان شدن چیز دیگر نمی بود، اینجا ما حرفی نداشتیم، می گفتیم بسیار خوب این جسم همین است که بالفعل است و فعلیت دارد، همین صورت جسمیه قدر مسلّم در او فعلیت دارد؛ و ما دلیلی نداشتیم که غیر از صورت جسمیه چیز دیگری هم تشخیص بدهیم. ولی ما می دانیم که هر جسمی در عین اینکه چیزی است که هست در عین حال چیزی است که امکان شدن چیز دیگر را هم دارد؛ یعنی هر چیزی از آن جهت که چیزی است که هست، شیئی است بالفعل، و از جهت آن شی ء دیگر که امکان آن شی ء دیگر در او هست، شیئی است بالقوه. پس در آن واحد، این هم این شی ء است هم آن شی ء؛ این شی ء است بالفعل، آن شی ء است بالقوه. مثلاً جسمی الآن جسم «الف» است، ولی ممکن است «ب» باشد. پس این در آن واحد هم الف است هم ب؛ و البته امکان ندارد در آن واحد هم الف بالفعل باشد هم ب، یعنی دو ماهیت مختلف داشته باشد. ولی به این نحو امکان دارد که الف است بالفعل، و ب است بالقوه؛ الف هست و می تواند ب باشد. حالا می خواهیم ببینیم که آیا این دو حیثیّت هر دو یکی است؟ یعنی این شی ء از همان حیث که الف است بالفعل، از همان حیث ب است بالقوه؟ یعنی فعلیت الف عین قوه بودن ب است؟ یا اینکه نه، فعلیتی از آن حیث که یک فعلیت است ابا دارد که فعلیت دیگر باشد، فعلیت ها یکدیگر را ابا دارند، باید یک چیز دیگری در آن باشد که به موجب آن چیز دیگر، می شود ب باشد؛ یعنی مناط بالقوه ب بودن، غیر از مناط بالفعل الف بودن است.
حیثیت فعلیت و حیثیت بالقوه
پس در این جهت شکی نیست که آنچه در طبیعت است بالفعل چیزی است که هست و بالقوه چیزی است که می تواند باشد. ولی آیا جهت بالقوه و جهت فعلیت هر دو یکی است؟ یعنی این از همان حیث که الف است بالفعل، از همان حیث ب است بالقوه؟ (ممکن است کسی بیاید چنین حرفی بزند، بگوید چه مانعی دارد که یک حیثیت واحد، بالفعل یک شی ء باشد و همان، بالقوه یک شی ء دیگر باشد؟ ) یا اینکه نه، حیثیت فعلیت غیر از حیثیت بالقوه است؟ روی همین جهت باز در کتب مفصل تر بحث های طولانی تری شده است و طرفداران برهان قوه و فعل، یعنی طرفداران نظریه مشّائین، در اینجا جدّاً اصرار دارند که حیثیت بالقوه غیر از حیثیت بالفعل باید باشد.
تقریر برهان قوه و فعل به شکل دیگر
اینجا البته یک مطلب دیگری هم در کار هست و آن این است: یکوقت ما اشیاء را ثابت در نظر می گیریم یعنی به حرکت جوهری در اجسام قائل نیستیم؛ اگر قائل به حرکت جوهری در اجسام نباشیم به یک شکل این برهان قوه و فعل را باید تقریر کنیم، و اگر قائل به حرکت جوهری باشیم جور دیگری باید تقریر کنیم. اگر قائل به حرکت جوهری نباشیم به همین شکل است که بیان شد؛ یعنی اینجور فکر می کنیم که اشیاء چیزی هستند که هستند و چیزی هم ممکن است باشند؛ یعنی میان فعلیت و قوه نوعی جدایی قائل هستیم؛ یعنی فعلیت های پی درپی و متتالی نسبت به یکدیگر داریم؛ می گوییم الف الآن الف است، این الف بودن برایش یک فعلیت است، یک امکان ب بودن هم برایش وجود دارد، یکوقتی هم ممکن است ب باشد منتها آنوقت دیگر الف نباشد و ب باشد. آنگاه بگوییم آیا آن حیثیتی که مناط الف بودن است غیر از حیثیتی است که مناط امکان ب بودن است؟ قهراً باید بین این قوه و فعل هم یک نوع جدایی باشد یعنی یک نوع ترکیب انضمامی کانّه قائل باشیم، بگوییم الآن در آن واحد در کنار یکدیگر دو چیز قرار دارد: فعلیت الف و قوه ی ب. اما اگر قائل به حرکت جوهری بشویم آنوقت میان فعلیت الف و فعلیت ب جدایی نیست، یعنی فعلیت الف و فعلیت ب هر دو مراتب یک فعلیت هستند و در عین اینکه مراتب یک فعلیت هستند خود مراتب چون به صورت حرکت هست تجزیه می شود هر مرتبه اش به مراتبی، یعنی هر مرتبه اش قوه است برای مرتبه بعدی و فعلیت است نسبت به مرتبه قبلی؛ و همین جور قابل تحلیل است به قوه و فعلیت؛ یعنی بنا بر حرکت، برهان قوه و فعل بهتر قابل اثبات است؛ یعنی بنا بر اصل حرکت، این هیولای اولی و ماده اولایی که اینها می گویند بیشتر و بهتر قابل اثبات است؛ یعنی رابطه قوه و فعل بنا بر اصل حرکت توجیه پذیرتر است. خوب، این هم یک مطلبی بود که از خارج خواستیم اینجا عرض کرده باشیم.



فعل در دانشنامه ویکی پدیا

فعل
فعل یا کارواژه به بخشی از سخن گفته می شود که نمایانگر کار انجام شده یا یک رویداد یا یک حالت باشد. (مانند خواندن، بردن، پلاسیدن، زیستن، بودن).
فعل ساده : فعلی است که مصدر آن بیش از یک کلمه نباشد. مانند: گفتن
فعل پیشوندی: فعلی است که از یک پیشوند و یک فعل ساده ساخته شده باشد. مانند: برداشتن= بر+داشتن
فعل مرکب: فعلی است که از یک صفت یا اسم با یک فعل ساده شناخته شده و یک معنی کامل را برساند. مانند: بزرگ شدن، انجام دادن
فعل پیشوندی مرکب: از ترکیب یک اسم، یک پیشوند و یک فعل ساده ساخته می شود.
عبارت فعلی: فعلی است که به صورت دسته ای از کلمه هاست و معمولاً حرف اضافه نیز دارد.
فعل ناگذرای یک شخصه: فعلی که مفعول پذیر نیست و بیشتر به صورت اول شخص بکار می رود و به جای شناسه یکی از ضمایر متصل ّم، ّت، ّش، ِمان، ِتان، ِشان، شخص فعل را نشان می دهد که به آخر اسم قبل از فعل اضافه می شود. (نیز ببینید: مصدر)
از فعل ها واژه های گوناگونی مشتق می شود از جمله اسم مصدر.
هر فعل در زبان فارسی پنج مفهوم را در بر می گیرد:
در هر فعل جز ثابتی وجود دارد که معنی بنیادی فعل را دربردارد. به این بخش بن می گویند. بن دارای دو گونه بن گذشته و بن حال است.
فعل اصلی در زبان انگلیسی فعلی است تک واژه ای که دارای معنایی مستقل است. در زبان انگلیسی چندین هزار فعل اصلی وجود دارد. فعل های اصلی به چندین دسته بندی گوناگون رده بندی می شوند. فعل های اصلی به لازم و متعدی، حالتی و کنشی، پیوندی، بی قاعده و باقاعده و... تقسیم می شوند. به عبارتی دیگر فعل هایی که کمکی نیستند، فعل اصلی هستند. cook ، check ، fix از این دست هستند.
فعل
فعل عبارتیفعل کمکیفعل To beفعل وجهیShould
زمان گذشته سادهزمان حال استمراریزمان حال کاملزمان گذشته استمراریزمان گذشته کاملزمان گذشته در آیندهزمان آینده سادهزمان آینده استمراریزمان آینده کامل
فعل پیشوندی در زبان فارسی، فعلی است که از یک فعل ساده و یک پیشوند ساخته شده باشد. با افزودن پیشوند معنای فعل عوض می شود. این روش زایش فعل یکی از مهمترین ویژگی های زبانهای هندواروپایی است که نشانگر توان زایندگی بالای این زبانهاست است. برای نمونه، در انگلیسی می توان به پیشوندهای re، trans، de، com/con/co/col، sub، out، ex، in، en، up، و ... اشاره کرد که هر کدام معنی جدیدی به فعل پایه بار می کنند.
دستور زبان فارسی ۱، دکتر حسن انوری، دکتر حسن احمدی گیوی، تهران: انتشارات فاطمی، ۱۳۷۵
در زبان فارسی پیشوندهای بسیار زیادی وجود دارد که برخی از آن ها در فارسی دری زنده اند، برخی فرومرده اند و برخی نیز اخیراً توسط فرهنگستان زیوانده شده اند.
نمونه هایی از پیشوندهای زنده: فرو، باز، در، فرا، بر، فر، ور،وا،پیش،پس، هم/هن/ان که در مثالهای زیر بکار رفته اند، فرورفتن، بازگشتن، درافتادن، فراگرفتن، برنشستن، برکشیدن، فرسودن، فرگشتن، وررفتن، وادادن، واماندن، پیشرفتن، پیش بردن، پیش آوردن، پس دادن، پسرفتن، پس انداختن، انباشتن، اندوختن، هم کشیدن.
نمونه هایی از پیشوندهای زیوانده شده: آ، اف، ترا، اردا، دش، هو،پر/پیرا، پرا، پاد که در مثالهای زیر بکار رفته اند، آوردن، افزودن، افماردن، ترادیسش، ترابرش، ترارسانی، ارداساخت، دشمیزی، دشپرورد، هوپرورد، هوزایی، پرستیدن، پرناوش، پرگشتن، پیراوشتن، پیرابرش، پراشنوی.
در زبان فارسی اگر فعل های پیشوندی با کلمه ای ترکیب شوند و معنی واحدی را بیان کنند فعل پیشوندی مرکب ساخته می شود. معنی مزبور نسبت به معنی لغوی کلمه های سازنده غالباً مجازی ست. مصدرهای این افعال، مصدر پیشوندی مرکب نام دارد.
دستور زبان فارسی ۱، دکتر حسن انوری، دکتر حسن احمدی گیوی، تهران: انتشارات فاطمی، ۱۳۷۵
مانند: دَم درکشید (=خاموش شد، سکوت کرد)، سر درآورد (=فهمید)، تن درداد (=تسلیم شد)، سر باززد (=خودداری کرد)، و غیره.
فعل از لحاظ ساختار در زبان فارسی دارای چهار ساختمان فعلی است:
در زبانشناسی یک فعل حالتی بر خلاف فعل کنشی که وظیفه ی توصیف یک عمل را بر عهده دارد، بیانگر حالت و یک وضعیت است. این تفاوت را می توان این گونه طبقه بندی کرد که افعال حالتی در تمام طول مدت، ایستا و یا بدون تغییر هستند در حالی که افعال کنشی توصیف کننده ی تغییرات یک فرایند در طول زمان است می باشند. بسیاری از زبان ها بین این این دو نوع فعل از لحاظ چگونگی کاربرد آنها در گرامر تفاوت قایل هستند.
لیست افعال حالتی عبارت است از:
Recognise, See, Own, Appear, Look (=Seem), Sound, Taste, Smell, Hear, Astonish, Deny, Disagree, Please, Impress, Satisfy, Promise, Surprise, Doubt, Think (=Have An Opinion), Feel (=Have An Opinion), Wish, Imagine, Concern, Dislike, Be, Have, Deserve, Involve, Include, Lack, Measure (=Have Length Etc), Possess, Owe, Weigh (=Have Weight)
به صورت کلی افعال حالتی به چهارگروه تقسیم بندی می شوند:
فعل در زبان انگلیسی شامل فعل کمکی، فعل اصلی، فعل عبارتی و فعل های ترکیبی با حروف اضافه است. البته فعل در زبان انگلیسی دارای تقسیم بندی های دیگری نیز هست. مثلاً" فعل متعدی و فعل لازم، فعل معلوم و فعل مجهول و نظایر آن.
فعل
فعل عبارتیفعل کمکیفعل To beفعل وجهیShould
زمان گذشته سادهزمان حال استمراریزمان حال کاملزمان گذشته استمراریزمان گذشته کاملزمان گذشته در آیندهزمان آینده سادهزمان آینده استمراریزمان آینده کامل
فعل در زبان فرانسه به کلمه اصلی در جمله اطلاق می شود که وقوع عمل، حالت یا تحولی را بیان می کند و قابلیت صرف شدن (conjugaison) دارد. تعریف جامع فعل فرانسه در کتاب «دستور زبان فرانسه: فعل» از انتشارات دانشگاهی سمت چنین آمده است: «فعل کلمه ای است که صرف می شود، یعنی بر حسب وجه (mode)، زمان (temps)، حالت (voix)، شخص (personne)، عدد (nombre) و گاه جنسیت (genre) تغییر می کند و همواره بخش اصلی گزاره (prédicat) را در جمله تشکیل می دهد.»
بررسی افعال دو وجهی در زبان فرانسه
موریس گرویس
Le Bon Usage
هر فعل دارای سه شکل ساده (simple)، مرکب (composé) و مرکب پیشین (surcomposé) است و در هر یک از این اشکال در فرانسه صرف می شود.
در شکل ساده یا بسیط از دو بخش تشکیل می شود: ریشه (radical) که بخش ثابت فعل را تشکیل می دهد و پایانه (désinence) که بخش متغیر فعل را تشکیل می دهد.
بیشتر افعال فرانسه از لحاظ آوایی فقط یک ریشه ثابت دارند و صرف آنها در زمانهای مختلف ساده است. افعال فرانسه هر چه ریشه های آوایی شان بیشتر شود، از تعداد آنها کاسته می شود، به نحوی که تعداد فعل هایی مانند aller، pouvoir، faire، avoir و être که بیشتر از شش ریشه دارند، در مجموع کمتر از ده تا است.
فعل های دوگذری هم می توانند مانند یک فعل گذرا به کار روند و هم مانند یک فعل ناگذر:
فعل هایی که با مفعول یا بی مفعول می آیند: شکستن، پختن، ریختن، بریدن، گداختن، دریدن، گسستن، گسیختن
فعل هایی که با متمم یا بی متمم می آیند: شنیدن، خندیدن
فعل هایی که به چند صورت مختلف می آیند: گرفتن (همراه با جمله های دوبخشی، سه بخشی و چهاربخشی)
فعل ربطی یا فعل اسنادی فعلی است که نشان دهندهٔ رابطهٔ اسناد میان نهاد و گزاره است. فعلی ربطی فعلی است که معنایش به وسیله صفت اسنادی یا کلمه ای که جانشین آن است، تمام شود؛ مانند: «ابن سینا دانشمند بود»، «فریدون را خردمند می پنداشتم». صفت یا کلمه ای که معنی فعل ربطی را تمام می کند نیز مسند یا مکمل نام دارد.
افعالی مثل «است، بود، شد، گشت، گردید، شود، باشد، باد، هست، نیست،بُود و…» فعل ربطی محسوب می شوند. نکته:اگر فعل"است"،"هست"،"نیست"و"بود"و"بودن"به معنی"وجود نداشتن"به کار بروند؛ فعل اسنادی نیست. فعل ربطی در هر قضیه حملی در منطق است که اصطلاحاً آن را رابطه یا نسبت حکمیه می نامند. نقش نسبت حکمیه این است که نشان می دهد میان موضوع و محمول رابطه ای وجود دارد و لذا آن ها را از شکل دو مفهوم مستقل خارج کرده و به شکل یک حکم یا تصدیق یا جملهٔ خبری درمی آورد. نسبت حکمیه به دو شکل کلی اثبات و نفی وجود دارد.
فعل ربطی، علاوه بر زمان حال می توان به صورت زمان گذشته یا آینده نیز بیان شود؛ مانند «هوا طوفانی بود.»، یا «هوا طوفانی خواهد شد».
«است» و «نیست» رابط غیرزمانی نامیده می شود، زیرا محمول را به طور مطلق برای موضوع اثبات، یا از آن سلب می کند و نسبت حُکمیه را به زمان خاصّی مقیّد نمی سازد. در حالی که وقتی فعل در زمان گذشته یا آینده بیاید، زمان در نظر گرفته می شود.
فعل سبک یا همکرد در زبان شناسی و دستور زبان، بخشی از یک فعل مرکب است که معنای مشخصی ندارد و به عبارتی از معنای اصلی خود تهی شده است و فقط تصریف فعل، زمان، وجه یا نمود را مشخص می سازد. اولین بار اصلاح فعل سبک را یسپرسن در سال ۱۹۶۵ میلادی به کار برد. پرویز ناتل خانلری اولین بار اصطلاحِ «همکرد» را برای اطلاق به «فعل سبک» به کار برده است.
کردن: شتاب کردن، آرایش کردن، جنگ کردن، ستم کردن، بیرون کردن، تسلیم کردن، نصیحت کردن، انکار کردن، آگاه کردن.
ساختن: ساختن، به عنوان همکرد، غالباً با صفت، فعل مرکب می سازد: پراکنده ساختن، روان ساختن.
نهادن، فرمودن و نمودن: در فعل مرکب، دقیقاً کارکردِ «کردن» را دارند.
دادن: رضا دادن، گواهی دادن، امان دادن، نشان دادن، پند دادن.
زدن: مَثَل زدن، لبیک زدن، نعره زدن، گام زدن.
خوردن: اندوه خوردن، حسرت خوردن، دریغ خوردن، فریب خوردن.
بردن: گمان بردن، حمله بردن، آرزو بردن، رشک بردن.
آوردن: اسلام آوردن، پناه آوردن، تاب آوردن.
رفتن: سخن رفتن، خطا رفتن (مثلاً در: خطا رفتنِ تیر).
آمدن: پدید آمدن، گرفتار آمدن.
داشتن: خوار داشتن، بزرگ داشتن، اختلاط داشتن (= اختلاط کردن).
گرفتن: انس گرفتن، خشم گرفتن، پناه گرفتن.
دیدن: صلاح دیدن، رنج دیدن.
کشیدن: ریاضت کشیدن، رنج کشیدن.
بستن: دل بستن، امید بستن.
خواستن: عذر خواستن، پوزش خواستن.
شدن و گشتن/ گردیدن: در صورت مجهول افعال مرکبِ دارای همکردِ «کردن» به کار می روند.
یافتن: خبر یافتن، قرار یافتن، فرج یافتن.
در زبان انگلیسی فعل عبارتی، فعل گروهی، فعل دوواژه ای، سه واژه ای، فعل مرکب، فعل ترکیبی، فعل دو کلمه ای، فعل دو قسمتی یا فعل دو بخشی (به انگلیسی: phrasal verb یا multiword verb یا prepositional verb) به عبارت یا گروه واژه ای اشاره دارد که شامل یک فعل اصلی به همراه یک یا چند وند است. برای تسلط و فراگیری کامل زبان انگلیسی، فراگیری فعل های عبارتی یک ضرورت است. با رشد جهانی و نفوذ زبان انگلیسی، اهمیت و کاربرد فعل های عبارتی نیز افزایش پیدا کرده است. به منظور فهم، گفتگو، مطالعه و نگارش زبان انگلیسی به روشی درست، فراگیری فعل های عبارتی یک نیاز بسیار مهم به شمار می رود.
فعل
فعل عبارتیفعل کمکیفعل To beفعل وجهیShould
اسم فعل (انگلیسی: Verbal noun) کلمه ای است مرکّب که بر معنای فعل یا عملی معیّن دلالت دارد، و اساساً از ریشهٔ حال یا ریشهٔ گذشتهٔ فعل، یا از هر دو، در ترکیب با پسوند، پیشوند، یا میانوند، ساخته می شود، و از لحاظ دستوری مطلقاً در ردیف اسم قرار می گیرد و مثل اسم، جمع بسته می شود و با صفت به توصیف در می آید. ترکیب «گفتگو» یکی از انواع «اسم فعل» است.
در دستور زبان به رابطه میان کاری که یک فعل بازگو می کند با فاعل و مفعول آن کار را جهت فعل (به انگلیسی: Voice) می گویند.
جهت معلوم: جهتی که در آن عاملِ عمل و فاعل دستوری یکی هستند: «پرویز نان را می برد.»
جهت مجهول: جهتی که در آن فاعل دستوری دارای نقش معنایی مفعول در جملهٔ معلوم است. «نان پرویز برده شد.»
جهت میانه: جهتی که در آن فاعل دستوری از سویی عمل را آغاز می کند و از سوی دیگر خود از آن تأثیر می پذیرد. «پرویز نان را برای خود می برد.»
فعل ها در بسیاری از زبان ها سه جهت دارند:
جهت میانه وقتی به کار می رود که نتیجه فعل به گونه ای به فاعل ارتباط یابد (مانند برای خود می برد)، یا معنی عمل متقابل داشته باشد (مانند با هم جنگیدن) یا معنی انعکاسی داشته باشد (مانند خود را شستن).
از زبان هایی که در صرف فعل شناسه هایی برای جهت میانه دارند می شود به آلبانیایی، بنگالی، فولا، تامیل، سانسکریت، ایسلندی، سوئدی و یونانی باستان اشاره کرد. برخی زبان ها حتی تعداد بیشتری جهت فعلی دارند. برای نمونه مغولی کلاسیک پنج جهت دارد: معلوم، مجهول، سببی، دوسویه، و همیارانه.
آوردن «را» بعد از فعل در زبان فارسی از نظر برخی ادبا و زبان شناسان مثلاً ابوالحسن نجفی غلط دستوری است. آن ها به نبود این ویژگی در نوشته های بزرگان ادب فارسی همچون سعدی استناد می کنند. برخی دیگر از صاحب نظران با توجه به آمدن «را» بعد از فعل در زبان مردم عادی و نیز سخنرانی های فرهیختگان از فرگشت دستوری زبان فارسی سخن به میان آورده اند.
آسیب شناسی زبان فارسی (6)
در گونه شناسی زبانی نهاد مفعول فعل به گونه هایی از زبان می گویند که در آن ترتیب اجزای جمله به صورت نهاد مفعول فعل باشد.
نهاد فعل مفعول
زبان هایی که دارای ساختار ترتیبی نهاد مفعول فعل هستند عبارت اند از ارمنی، زبان های ترکی، ژاپنی، کره ای، منچو، مغولی، آینو, نیوخ, یوکاگیر, ایتلمن, فارسی،لری، پشتو، کردی، بروشسکی, باسک, لاتین، بنگالی، برمه ای، تبتی، آمهاری, تیگرینیا, سومری، اکدی, ایلامی, هتیتی, هندی, اردو, پنجابی, ناواهو, هوپی, آیمارا, کچوآ, پالی, نپالی, تامیلی, سریلانکایی و اغلب زبان های هندی، و همه زبان های قفقازی.
Wikipedia contributors, «Subject Object Verb,» Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Subject_Object_Verb&oldid=202812114


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

فعل در جدول کلمات

فعل آدامس
جویدن
فعل دعایی
بادا
فعل دعایی منفی
مباد
فعل ربطی
شد
از نشانه های نفی فعل در زبان عرب
لن
اسم مصدر فعل ریختن
ریزش
بن مضارع فعل رمبیدن
رمب
نشان فعل استمراری
می
نشان فعل مضارع
می
نشانه فعل استمراری
همی, متبحر

معنی فعل به انگلیسی

act (اسم)
رساله ، عمل ، فعل ، کنش ، کار ، سند ، کردار ، حقیقت ، فرمان قانون ، تصویب نامه ، اعلامیه ، پردهءنمایش ، امر مسلم
action (اسم)
گزارش ، عمل ، فعل ، کنش ، کار ، کردار ، جدیت ، اقدام ، بازی ، حرکت ، رفتار ، نبرد ، جنبش ، تاثیر ، تعقیب ، اشاره ، وضع ، پیکار ، طرز عمل ، تمرین ، سهم ، سهام شرکت ، جریان حقوقی ، اقامهء دعوا ، اشغال نیروهای جنگی ، اثر جنگ ، جریان
verb (اسم)
فعل ، کلمه ، لغت
deed (اسم)
عمل ، فعل ، کار ، سند ، کردار
work (اسم)
فعل ، کار ، عملیات ، چیز ، وظیفه ، سعی ، ساخت ، استحکامات ، زحمت ، شغل ، زیست ، کارخانه ، نوشتجات ، موثر واقع شدن ، اثار ادبی یا هنری

معنی کلمه فعل به عربی

فعل را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

علی اکبر ٠٦:٢٣ - ١٣٩٥/٠٦/١٥
فعل واژه ای تازی (عربی) است و به جای آن "کارواژه" را می توان بهره برد
|

زینب ٢٣:٤٣ - ١٣٩٥/٠٧/٢٩
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
ساتو sãto (اوستایی: ثاتو)
یات (اوستایی: یاتَ)
|

پاشا رازانی ١٧:٥٦ - ١٣٩٧/٠٤/٢٠
محصول یا اثری که از موجودی به سبب تلاش از وی صادر شده و به فعلیّت برسد چه درونی و چه برونی .
|

اشکان ١٤:٠٠ - ١٣٩٨/٠٤/٠٥
این وازه چه بسا که اریایی باشد چون در انگلیسی verb داریم و بی مانند با واژه فعل ، فل ، ول ، فل و .. نیست
|

نیک ١٠:٥٥ - ١٣٩٨/٠٥/١٦
فعل به معنی عمل - برابرهای پارسی: کار، کردار
فعل به معنی (verb) در دستور زبان - برابر پارسی: کار واژه
|

محمدرحیم ریگی ٠٩:٥٣ - ١٣٩٨/٠٧/٠٤
کنش
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• انواع فعل   • فعل در زبان انگلیسی   • تعریف فعل در زبان فارسی   • فعل های فارسی   • فعل را تعریف کنید   • فعل چيست   • مثال فعل   • تعریف فعل در زبان انگلیسی   • معنی فعل   • مفهوم فعل   • معرفی فعل   • فعل چیست   • فعل یعنی چی   • فعل یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فعل
کلمه : فعل
اشتباه تایپی : tug
آوا : fe'l
نقش : اسم
عکس فعل : در گوگل


آیا معنی فعل مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )