انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 894 100 1

معنی فلان در لغت نامه دهخدا

فلان. [ ف ُ ] (ع ص مبهم ، ضمیر مبهم ) از نامهای مردم ، و با الف و لام مر غیر مردم را. ج ، فلون. (منتهی الارب ). شخص غیرمعلوم. بهمان : فلان را با فلان چه نسبت ؟ (فرهنگ فارسی معین ). فارسیان به فتح استعمال کنند و خطاست. (آنندراج ). فارسیان یاء در آخر آن زیاد کرده ، فلانی گویندچنانکه در قربانی کرده اند. (از غیاث ). و بهمان نیز همین معنی را دارد و بیشتر با هم استعمال کنند. (برهان ). فلان ، بهمدان ، بیسار. (یادداشت مؤلف ). و گاه بصورت صفت پیش از اسمی درآید: فلان مرد؛ مردی ناشناس. بطور کلی در ترکیب معنی صفتی پیدا میکند :
گویی همچون فلان شدم ، نه همانی
هرگز چون عود کی تواند شد توغ ؟
منجیک ترمذی.
از گواز و تش و انگشته و بهمان و فلان
تا تبرزین و دودستی و رکاب و کمری.
کسائی مروزی.
این کار وزارت که همی راند خواجه
نه کار فلان بن فلان بن فلان است.
منوچهری.
با ملک چه کار است فلان را و فلان را
خرس ازدر گلشن نه و خوک ازدر گلزار.
منوچهری.
یک شاه بسنده بود این مایه جهان را
با ملک چه کاراست فلان را و فلان را؟
منوچهری.
در تواریخ میخوانندکه فلان پادشاه ، فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد. (تاریخ بیهقی ). در جهان در فلان بقعت مردی پیدا خواهد شد. (تاریخ بیهقی ).
غره مشو بدانچه همی گوید
بهمان بن فلان ز فلان دانا.
ناصرخسرو.
تو بر آن گزیده ٔ خدای و پیمبر
گزیدی فلان و فلان و فلان را.
ناصرخسرو.
کس چه داند کاین نثار ازبهر کیست
تا نگویم بر فلان خواهم فشاند.
خاقانی.
در فلان تاریخ دیدم کز جهان
چون فروشُد بهمن اسکندر بزاد.
خاقانی.
گفت فلان نیم شب ای گوژپشت
بر سر کوی تو فلان را که کشت ؟
نظامی.
کو دل به فلان عروس داده ست
کز پرده چنین بدرفتاده ست.
نظامی.
کاینک به فلان خرابه ٔ تنگ
می پیچد همچومار بر سنگ.
نظامی.
پس طلب کردند او را در زمان
آقجه ها دادند و گفتند ای فلان.
مولوی.
آن فلان روزت خریدم این متاع
کل سرجاوز الاثنین شاع.
مولوی.
شیوه ٔ حور و پری گرچه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد.
حافظ.
- فلان از فلان ؛ کنایه از لاف و گزاف کردن باشد. (انجمن آرا) (برهان ).
- فلانستان ؛ مقام و جای فلان. (آنندراج ).
- فلان فلان شده ؛ بجای دشنام و نفرین به کار رود در جایی که گوینده نخواهد لفظ رکیک به کار برد.
- فلان کس ؛ فلان. شخص ناشناس :
اگر گویی فلان کس داد وبهمان مر مرا رخصت
بدان جا، هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان.
ناصرخسرو.
تو را هرکه گوید فلان کس بد است
چنان دان که در پوستین خود است.
سعدی (بوستان چ یوسفی ص 152).
- فلان کفش پیش پای فلان نمیتوان گذاشت ؛ یعنی رتبه اش پر ادنی است. بیشتر مقوله ٔ زنان ولایت است. (آنندراج ).
- فلان و باستار ؛ بهمان و باستار. فلان و بیسار. فلان و بهمان.
- فلان و بهمان ؛ فلان و بهمدان. فلان کس و فلان کس. فلان و بیسار. (فرهنگ فارسی معین ) :
فلان و بهمان گویی که توبه یافته اند
چه مانع است مرا، من فلان و بهمانم.
سوزنی.
- فلان و بهمدان ؛ فلان و بهمان. (فرهنگ فارسی معین ).
- فلان و بیسار ؛ فلان و باستار. فلان و بهمان. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کلمات بهمان ، بهمدان ، باستار و بیسار شود.

معنی فلان به فارسی

فلان
شخص غیرمعلوم، اشاره به یک شخص غیرمعلوم، مرادف بهمان، درفارسی فلانی هم میگویند
شخص غیر معلوم بهمان : گفت فلان را با فلان چه نسبت ? توضیح فارسیان به فتح استعمال می کنند و خطاست .
( اسم ) فلان کس و فلان کس . فلان بیسار
( اسم ) فلان کس و فلان کس . فلان بیسار
( اسم ) فلان کس و فلان کس . فلان بیسار
بیونانی ساذج است

معنی فلان در فرهنگ معین

فلان
(فُ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - شخص نامعلوم . ۲ - جانشین کلمه ای رکیک که نخواهند از آن نام ببرند. ،به ~ش هم نبودن کنایه از: مطلقاً برایش اهمیت نداشتن . ،به ~ گاو زدن کنایه از: هدر دادن ، اتلاف کردن .
( ~ . ~ . شُ دِ) [ ع - فا. ] (ص .)نوعی دشنام ، خلاصه ای از چند فحش و ناسزا.
( ~ُ بَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) فلان کس ، شخص یا اشخاص نامعلوم .
( ~ُ بَ مَ) [ ع - فا. ] نک فلان و بهمان .
( ~ُ .) [ ع - فا. ] (اِ.) (عا.) نک فلان و بهمان .

معنی فلان در فرهنگ فارسی عمید

فلان
برای اشاره به شخص، جا، یا هرچیز مبهم به کار می رود، بهمان، فلانی: خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر / زآن پیشتر که بانگ برآید فلان نماند (سعدی: ۵۹).

فلان در جدول کلمات

با فلان آید
بهمان

معنی فلان به انگلیسی

certain (صفت)
قطعی ، معلوم ، معین ، مسلم ، محقق ، خاطر جمع ، فلان ، تاحدی

فلان را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی فلان

شهریار آریابد ١٠:٢٤ - ١٣٩٧/١٢/٠٧
در پارسی " باستار و بیسار "
|

پیشنهاد شما درباره معنی فلان



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• کشور فلان   • فلان و بیسار   • کشورفلان   • معنی مشتاق   • معنی فلان   • مفهوم فلان   • تعریف فلان   • معرفی فلان   • فلان چیست   • فلان یعنی چی   • فلان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فلان
کلمه : فلان
اشتباه تایپی : tghk
آوا : folAn
نقش : صفت مبهم
عکس فلان : در گوگل


آیا معنی فلان مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )