برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1289 100 1

فلج

/falaj/

مترادف فلج: افلیج، زمینگیر، معلول

برابر پارسی: زمین گیر، تن بیمار، ازکار افتاده

معنی فلج در لغت نامه دهخدا

فلج. [ ف َ ] (اِ) زنجیر در. کلیدان در. غلق. (یادداشت مؤلف ) :
در به فلجم کرده بودم استوار
در کلیدان اندرون هشتم مدنگ.
علی قرط اندکانی.
دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست
فروبند در خانه به فلج و به پژاوند.
رودکی.

فلج. [ ف َ ] (ع اِ) گزند. (منتهی الارب ). || نیمه. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج ، فلوج. || جوی خرد. (منتهی الارب ). رجوع به فُلُج شود. || (مص ) فیروزی و رستگاری یافتن. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || قسمت کردن. || دونیم ساختن. || زمین شکافتن بجهت زراعت. || خراج بریده واجب کردن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به فلوج شود.

فلج. [ ف َ ل َ ] (ع اِ)جوی خرد. ج ، افلاج. || (اِمص ) گشادگی میان هر دو پای و میان دندانهای پیش ، یا عام است. || (مص ) فالج زده گردیدن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِمص ) کجی پای. (فرهنگ فارسی معین ). || در تداول عوام فارسی زبانان ، فالج ، بیحسی دست و پای. فلج به دو فتحه که به معنی فالج و بیحسی استعمال میشود، در زبان عرب به معنی کجی پاهاست و آن را که بدین عیب معیوب باشد «افلج » گویند، مانند اعور. در ذیل اقرب الموارد آمده است : الفلج هو انقلاب القدم علی الوحشی و زوال الکعب ، و قیل الافلج الذی اعوجاجه فی یدیه فان کان فی رجلیه فهو افحج.
- فلج اطفال ؛ بیماریی است میکربی که دست و پای کودکان را از حرکت می اندازد.
- فلج پلک فوقانی ؛ از کار افتادن اعصاب بالابرنده و پائین آورنده و حرکت دهنده ٔ عضلات پلک فوقانی. استرخاء جفن اعلی. (فرهنگ فارسی معین ).
- فلج شدن . رجوع به فلج شدن شود.
- فلج عصبی ؛از کار افتادن تمام یا قسمتی از اعصاب ارادی را گویند که ممکن است بر اثر ضربه یا شوک یا ترس و یا بعلت امراض عفونی باشد. استرخاء عصبی. (فرهنگ فارسی معین ).
- فلج کردن . رجوع به فلج کردن شود.
- فلج گردیدن . رجوع به فلج گردیدن شود.

فلج. [ ف ِ ] (ع اِ) نیمه و نصف. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج ، فلوج. (منتهی الارب ). || پیمانه ٔ معروفی است ، و نیز پیمانه ای است که به سریانی «فالغ» گویند. (از اقرب الموارد). پیما ...

معنی فلج به فارسی

فلج
فالج زده شدن، مبتلاشدن به فالج، ازکارافتادن دست یاپایانیمهای ازبدن ـبرجای ماندگی وزمین گیری، کجی پا
( اسم ) ۱ - کجی پای ۲ - فالج بی حسی دست و پای . توضیح فلج به دو فتحه که به معنی فالج و بی حسی استعمال می شود در زبان عرب به معنی کجی دست و پاهاست و آنرا که بدین عیب معیوب است افلج گویند مانند اعور . در ذیل اقرب الموارد آمده : الفلج هو انقلاب القدم علی الوحشی و زوال الکعب و قیل الافلج الذی اعوجاجه فی یدیه فان کان فی رجلیه فهو افحج . یا فلج پلک فوقانی . از کار افتادن اعصاب بالا برنده و پایین آورنده و حرکت دهنده عضلات پلک فوقانی استرخائ جفن اعلی . یا فلج عصبی . از کار افتادن تمام یا قسمتی از اعصاب ارادی را گویند که ممکنست بر اثر ضربه یا شوک یا ترس و یا به علت امراض عفونی باشد اسرخائ عصبی .
نیمه و نصف . یا پیمانه معروفی است و نیز پیمانه یست که به سریانی فالغ گویند .
[paralysis, palsy] [علوم پایۀ پزشکی] 1. توقف کامل یا جزئی عملکرد حرکتی بخشی از بدن که معمولاً ناشی از آسیب دیدگی (lesion) ماهیچه یا عصب مربوط به آن بخش است 2. توسعاً، خلل در عملکرد حسی متـ . فلجی
[paralytic] [علوم پایۀ پزشکی] ویژگی فرد یا اندام یا عضو دچار فلجی؛ مربوط به فلجی
[paralytic] [علوم پایۀ پزشکی] فرد مبتلا به فلجی
[information paralysis] [رایانه و فنّاوری اطلاعات، علوم کتابداری و اطلاع رسانی] وضعیتی که در آن اطلاعاتِ بیش ازحد سبب بروز اشکال در تعیین روابط و استخراج دانش و اطلاعات معنیدار می شود
[sleep paralysis, nocturnal paralysis, sleep numbness, nocturnal hemiplegia] [روان شناسی] ناتوانی در حرکت یا صحبت کردن پیش از به خواب رفتن یا در هنگام بیدار شدن که اغلب با توهم همراه است
مبتلا گردیدن به بیماری فلج
فلج شدن
...

معنی فلج در فرهنگ معین

فلج
(فَ لْ) (اِ.) قفل ، زنجیر پشت در.
(فَ لَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - کجی پای . ۲ - در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن .

معنی فلج در فرهنگ فارسی عمید

فلج
۱. (پزشکی) عارضۀ توقف یا مختل شدن حرکت در اعضای بدن بر اثر بیماری عصبی یا عضلانی.
۲. (صفت) [عامیانه] مبتلا به این عارضه.

فلج در دانشنامه اسلامی

فلج
فلج عارضه توقف اعمال حرکتی در اعضای بدن به دلیل بیماری عصبی یا عضلانی می باشد.
از آن به مناسبت در باب صلات نام برده اند.
در صلات
به قول مشهور، کسی که بر اثر عارضه فلج در اعضای بدن، قادر بر انجام دادن بعض ارکان و واجبات نماز همانند دوران سلامت نیست، امامت او برای افراد سالم صحیح نمی باشد مگر آنکه توانایی به جا آوردن ارکان و واجبات را داشته باشد که در این صورت بنابر قول مشهور، امامتش کراهت دارد. لیکن امامت چنین فردی برای امثال خودش مطلقا جایز است.

فلج در دانشنامه آزاد پارسی

فَلَج (paralysis)
ازدست رفتن حرکات ارادی، به سبب نرسیدن تکانه های عصبی به عضلات مبتلا. این حالت ممکن است در هر بیماری دستگاه عصبی، مثل آسیب دیدگی مغز یا نخاع، فلج اطفال، سکتۀ مغزی، و بیماری های پیشرونده ای مثل تومورها و مولیپتل اسکلروز (تصلب متعدد)، پدید آید. در فلج، گاه اختلال اعصاب حسی نیز مشاهده می شود که منجر به بی حسی هم می شود. فلج نوزادان نام قدیمی بیماری فلج اطفال، و فلج آژیتان نام دیگر بیماری پارکینسون است.

فلج در جدول کلمات

فلج
لمس
فلج اطفال
پولیومیلیت
فلج ناشی از بیماری پارکینسون
لقوه
بیمار ی است که در آن عصب چهر های | فلج میشود
لقوه
بیماری فلج اطفال
پو لیو میلیت

معنی فلج به انگلیسی

paralysis (اسم)
وقفه ، رخوت ، از کار افتادگی ، عجز ، بی حالی ، فلج ، رعشه ، سکته ناقص ، خواب رفتگی
palsy (اسم)
زمین گیری ، فلج
paralytic (اسم)
فالج ، فلج
palsied (صفت)
متزلزل ، افلیج ، فلج ، لرزان

معنی کلمه فلج به عربی

انجماد
انجماد , کسيح

فلج را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جمشید احمدی
ناکنشی
هومن دبیر
ناکار،توان خواه،توان مان،
فر کیانی
نمیدونم واژه ی فلج اربی ست یا نه و بهتر است ریشه یابی پَرسون تری(دقیق تری) شود ولی در پارسی پهلوی آرمِشت همتای فلج است.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی فلج   • فلج در جدول   • فلج بل صورت   • بیماری فلج بلز   • انواع فلج   • درمان گیاهی فلج بلز   • فلج پا   • فلج بل (بیماری عصبی)   • مفهوم فلج   • تعریف فلج   • معرفی فلج   • فلج چیست   • فلج یعنی چی   • فلج یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فلج
کلمه : فلج
اشتباه تایپی : tg[
آوا : falaj
نقش : صفت
عکس فلج : در گوگل

آیا معنی فلج مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )