برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1318 100 1

قار

/qAr/

معنی قار در لغت نامه دهخدا

قار. (ع اِ) قیر. (برهان ) (قاموس ). قیر که بر کشتی و جز آن مالند. (آنندراج ). زفت. زفت رومی :
بکشتند از ایشان ده و دو هزار
همی دود و آتش برآمد چو قار.
فردوسی.
به دیده چو قار و به رخ چون بهار
چو می خورده و چشم او پرخمار.
فردوسی.
چو خورشید سر برزد از کوهسار
بگسترد یاقوت بر پشت قار.
فردوسی.
وندر شکمش [ سیب ] خُردک خُردک دو سه گنبد
زنگی بچه ای خفته به هریک در چون قار.
منوچهری.
چون به در خانه ٔ زنگی شوی
روی چو گلنارت چون قار کن.
ناصرخسرو.
نه مکان است سخن را سر بی مغزش
نه مقر است خرد را دل چون قارش.
ناصرخسرو.
چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد
گر چه دل چون قار تو پر گرد و غبار است.
ناصرخسرو.
چو دریاست این گنبد نیلگون
زمین چون جزیره میان اندرون
شب و روز بر وی چو دو موج بار
یکی موج از او زر و دیگر چو قار.
اسدی.
قار به فارسی مشهور به قیر است و آن از زمین با آب گرم از چشمه ها میجوشد. سیاه مایل به سرخی و اصل آن بعضی صلب و برخی سیال میباشد و با قدری خاک نیز طبخ میدهند تا توان بر کشتی و امثال آن اندود. و قوتش تا سی سال باقی است. در سیم گرم و خشک ودر افعال قریب بقفر و منضج دمل و محلل اخلاط غلیظه ولزجه ٔ سینه و دماغ و مانع تغییر آب و طعام و فساد وبائی هوا و معین هضم ، و جهت معده و جگر و سپرز نافع و خائیدن او جهت رفع رطوبات و ثقل زبان و فساد لثه وضرس که بیحسی دندان میباشد مفید و ظرف به قیر اندوده مدتی مدید آب را مانع تغییر است و آشامیدن آب از آن ظرف مصلح غلظه ٔ آب و رافع طاعون ، و شرابی که در خم قیر اندوده ترتیب دهند گرمتر و سریع الخروجتر از بدن است ، و خمار او کمتر میباشد. و اکثار خوردن قیر مورث قرحه ٔ مثانه و مصلحش صمغ عربی و لعابها و قدر شربتش تا یک درهم و بدلش قفر است. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).

قار. (ع ص ) سیاه. (برهان ) (آنندراج ). || (اِ) سیاهی. (مهذب الاسماء) :
بند من وزن سنگ دارد و روی
روز من رنگ قیر دارد و قار.
مسعودسعد.
...

معنی قار به فارسی

قار
قیر، زفت، ماده غلیظ وسیاه رنگ که ازنفت گیرند، بترکی به معنی برف است وچیزی درسفیدی به آن تشبیه شود
( اسم ) قرار گیرنده ثابت .
یوم قار روز خنک
[ گویش مازنی ] /ghaar/ قهر
کم متصل بر دو قسم است : قار الذات غیرقارالذات . قارالذات آن است که اجزایی مه برای آن فرض کنند با هم موجود توان یافت . غیر الذات آنست که هر گاه برای آن اجزایی دیگر موجود نبود . کم متصل قار الذات برسه نوع است : الف - خط و آن طول فقطاست و عرض و عمق ندارد . ب - سطح و آن دارای طول و عرض است و عمق ندارد. ج - جسم و آن دارای طول و عرض و عمق است و آن را جسم تعلیمی گویند . - کم متصل غیر قار الذات فقط شامل یک نوع است و آن زمانست .
[Egretta eulophotes] [زیست شناسی- علوم جانوری] گونه ای از حواصیلیان و راستۀ لک لک سانان با نوک باریک و نیزه ای و زرد و پاهایی با انگشتان دراز
[ گویش مازنی ] /ghaar ghaar/ لفظی که با بیان آن، ترتیب آغاز بازی بازیکنان مشخص می گردید
[ گویش مازنی ] /ghaarghaarook/ قرقره - نوعی پرنده ی دریایی
[Egretta vinaceigula] [زیست شناسی- علوم جانوری] گونه ای از حواصیلیان و راستۀ لک لک سانان با نوک باریک که پرهای جلوی گردنش قرمز است
[ گویش مازنی ] /ghaar o ghir haakerden/ اعتراض بیجا کردن
دهی است از دهستان مرحمت آباد بخش میاندو آب شهرستان مراغه در ۱۱ کیلومتری جنوب شرقی میاندو آب و ۶ کیلومتری مشرق شوسه میاندو آب به بوکان واقع در جلگه معتدل ۵۳۷ تن سکنه آب از زرینه رود محصول غلات حبوبات شغل زراعت و گلیم بافی .
...

معنی قار در فرهنگ معین

قار
[ ع . ] ۱ - (اِ.) قیر. ۲ - دودة مرکب . ۳ - (ص .) سیاه .
[ تر. ] ۱ - (اِ.) برف . ۲ - (ص .) سفید.
(رّ) [ ع . ] (اِفا.) قرارگیرنده ، ثابت . (?(قاراشمیش [ تر. ] (ص .) درهم و برهم ، هرج و مرج .
(رُ) (اِمر.) (عا.) = غار و غور: صدایی که از شکم شنیده می شود به ویژه در هنگام گرسنگی .

معنی قار در فرهنگ فارسی عمید

قار
قرارگیرنده، ثابت.
= قارقار
* قاروقور: [عامیانه]
۱. صدای شکم.
۲. [مجاز] سروصدا، هیاهو.
۱. ‹قیر› مادۀ غلیظ و سیاه رنگی که از نفت گرفته می شود زفت.
۲. (صفت) [مجاز] سیاه: در غم آزت چو قیر سر شده چون شیر / وآن دل چون تازه شیر نوشده چون قار (ناصرخسرو۱: ۲۵۱).
۱. برف: چشم این دائم سفید از اشک حسرت همچو قار / روی او دائم سیه از آه محنت همچو قیر (انوری: ۲۴۵).
۲. (صفت) سفید.

قار در جدول کلمات

ساخته مجید قار ی زاده با بازی هما روستا | ژاله علو و نگین صدق گویا
زن امروز

قار را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

گبارش
برف
علی باقری
قار در زبان ترکی به معنی برف، قاریاغدی یعنی برف بارید یا محلی که در آنجا برف زیاد می بارد در بالا اسم خاص
علی باقری
قار: برف به زبان آذری،
قار کردن ریش سیاه: به کنایه سفید کردن آن،
(( شیب کردی به لفظ تازی ریش
قیر کردی به لفظِ ترکی قار))
یعنی به زبان عربی ریش را شیب (سفید) کردی و به زبان ترکی ریش سیاه را مثل قار ( برف در زبان ترکی که سفید است) کردی.
(تازیانه های سلوک، نقد و تحلیل قصاید سنائی، دکتر شفیعی کدکنی،زمستان ۱۳۸۳، ص۳۶۷.)
نادر
قار حد اقل چهار معنی دارد: 1- جزءاول ترکیب قار و قور ( صدای شکم ) 2- جزء اول ترکیب قار قار ( صدای کلاغ ) 3- قار در زبان ترکی ب معنی برف
4- قار به معنی دست که واژه ای مشترک در زبان های ترکی، سومری و مغولی می باشد. امروزه کلمه قار را به عنوانی معادل کلمه دست در زبان ترکی به کار نمی برند ولی مشتقات و هم خانواده های بسیاری از این ریشه در زبان ترکی امروزی وجود دارد. مثال: قاریش = وجب، اندازه یک دست- قاریشیق = ترکیب، یک یا چند ماده که در یک حلال حل شده ( در قدیم معمولاً به هم زدن و حل کردن با دست بوده )- قارمان = سازی که با انگشتان نواخته می شود - قارماق = چنگال مغازه قصابی( که شبیه انگشتان خم شده است و گوشت را نگه می دارد ) - قارماق = حلقه دندانه دار که دور گردن سگ می بندند ( این دندانه ها تیز و شبیه چنگ و انگشت می باشند.) - قارماق = شکستن شاخه با دست - قارپینماق = خاراندن شدید بدن با دست و انگشتان - قارپیشماق = چنگ انداختن به یقه کسی، نزاع کردن - قارتال = عقاب، پرنده ای که چنگالهای تیزی دارد و ...

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• قار یاغیر   • معنی کلمه غار   • گاوچرانک   • معنی قار   • اگرت ساحلی   • معنی غار   • اگرت کوچک   • حواصیل خاکستری   • مفهوم قار   • تعریف قار   • معرفی قار   • قار چیست   • قار یعنی چی   • قار یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی قار
کلمه : قار
اشتباه تایپی : rhv
آوا : qAr
نقش : اسم
عکس قار : در گوگل

آیا معنی قار مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )