برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1274 100 1

قرار دادن


برابر پارسی: نهادن

معنی قرار دادن در لغت نامه دهخدا

قرار دادن. [ ق َ دَ ] (مص مرکب ) برقرار کردن. || ثابت نمودن. || استوار کردن. (ناظم الاطباء) :
ساز طرب ها کنون که نیّر اعظم
داد به برج حمل قرار مکان را.
واله هروی (از آنندراج ).
|| آرام دادن :
نیست آرامم بجز ابروی یار
میدهم خود را به شمشیرش قرار.
ملامفید بلخی (از آنندراج ).
|| تمام کردن. (ناظم الاطباء). || عهد و شرط کردن. (ناظم الاطباء). عهد داشتن :
فارغم از گله با خویش قراری دارم
نیست امید مرا با تو وفا کار مرا.
ظهوری (از آنندراج ).
|| قول دادن. (ناظم الاطباء) :
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم.
حافظ.
|| ختم عمل کردن. || بطور محکم حکم کردن. (ناظم الاطباء).

معنی قرار دادن به فارسی

قرار دادن
( مصدر ) ۱ - جای دادن اسکان ۲ - برقرار کردن ثابت کردن ۳ - استوار کردن ۴ - آرام دادن ۵ - تمام کردن ختم کردن ۶ - عهد کردن شرط بستن ۷ - قول دادن .
چیز بی رتبه را عظیم القدر قرار دادن و مقرر کردن .
( مصدر ) عهد بستن پیمان بستن میثاق نهادن

معنی قرار دادن در فرهنگ معین

قرار دادن
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - برقرار کردن . ۲ - آرام دادن .

قرار دادن در جدول کلمات

قرار دادن
نهادن
قرار دادن چیز ها به طور مرتب
چیدن
جالباسی و محل قرار دادن ابزار در خانه
کمد

معنی قرار دادن به انگلیسی

lodge (فعل)
منزل دادن ، گذاشتن ، منزل کردن ، تسلیم کردن ، ساکن کردن ، مسکن دادن ، پذیرایی کردن ، قرار دادن ، بیتوته کردن ، به لانه پناه بردن
place (فعل)
گذاشتن ، قرار دادن ، جای دادن ، گماردن ، در محلی گذاردن
put (فعل)
بفعالیت پرداختن ، بکار بردن ، گذاشتن ، ارائه دادن ، انداختن ، تعویض کردن ، ترغیب کردن ، تعبیر کردن ، ثبت کردن ، قرار دادن ، تقدیم داشتن ، ترجمه کردن
fix (فعل)
جا دادن ، درست کردن ، معین کردن ، تعیین کردن ، مقرر داشتن ، محدود کردن ، محکم کردن ، کار گذاشتن ، نصب کردن ، استوار کردن ، تعمیر کردن ، ثابت شدن ، ثابت ماندن ، قرار دادن ، بحساب کسی رسیدن ، مستقر شدن ، چشم دوختن به
pose (فعل)
اقامه کردن ، خود نمایی کردن ، قرار دادن ، گذاردن ، ژست گرفتن ، وانمود شدن ، قیافه گرفتن
park (فعل)
قرار دادن ، درماندگاه اتومبیل نگاهداشتن ، اتومبیل را پارک کردن
row (فعل)
ردیف کردن ، راندن ، قرار دادن ، پارو زدن ، بخط کردن
set (فعل)
مرتب کردن ، چیدن ، سفت شدن ، اغاز کردن ، نشاندن ، کار گذاشتن ، نصب کردن ، قرار دادن ، مستقر شدن ، غروب کردن ، گذاردن ، نهادن ، قرار گرفته ، جاانداختن
mount (فعل)
بلند شدن ، صعود کردن ، سوار کردن ، زیاد شدن ، سوار شدن ، بالغ شدن بر ، نصب کردن ، قرار دادن ، سوار شدن بر ، سوار شدن یا کردن
pack (فعل)
بردن ، توده کردن ، بار کردن ، قرار دادن ، بسته کردن ، بسته بندی کردن ، بزور چپاندن
locate (فعل)
تعیین کردن ، معلوم کردن ، قرار دادن ، تعیین محل کردن ، مستقر ساختن ، مکانیابی کردن ، جای چیزی را معین کردن
include (فعل)
شمردن ، در برداشتن ، شامل بودن ، متضمن بودن ، عبارت بودن از ، قرار دادن ، به حساب اوردن
posture (فعل)
خود نمایی کردن ، قرار دادن
posit (فعل)
فرض کردن ، ثابت کردن ، قرار دادن
superpose (فعل)
قرار دادن ، منطبق کردن با

قرار دادن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

الا
نهادن
مازیار ایرانی
واژه زیبای گذاردن بجای قرار دادن و همچنین نهادن و نهشت و کسی ک چیزی را جای قرار میدهد گذارنده میباشد

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• قرار دادن به انگلیسی   • معنی the   • معنی قرار دادن   • مفهوم قرار دادن   • تعریف قرار دادن   • معرفی قرار دادن   • قرار دادن چیست   • قرار دادن یعنی چی   • قرار دادن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی قرار دادن
کلمه : قرار دادن
اشتباه تایپی : rvhv nhnk
عکس قرار دادن : در گوگل

آیا معنی قرار دادن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )