انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1101 100 1

قشم

/qeSm/

معنی قشم در لغت نامه دهخدا

قشم. [ ق َ ش َ ] (ع اِ)غوره ٔ سپید دراوچه و جز آن که شیرین میشود. و به سکون شین نیز خوانده شده. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). البسر الابیض الذی یؤکل قبل ادراکه و هو حینئذ حلو. (اقرب الموارد). || (مص ) مردن. (منتهی الارب ). گویند: قشم قشماً؛ بمرد، و این از کراع روایت شده است. (منتهی الارب ).

قشم. [ ق َ ] (ع اِ) آب راهه بر زمین. (منتهی الارب ). مسیل آب در زمین. (اقرب الموارد). || غوره ٔ سپید دراوچه و جز آن که شیرین می شود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).رجوع به قَشَم شود. || (مص ) خوردن ، یا بسیار خوردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || بلایه و هیچکاره از طعام چیده دور کردن و نیکو و برگزیده ٔ آن را خوردن. (منتهی الارب ). دور کردن از طعام پست و هیچکاره ٔ آن را و خوردن برگزیده و خوب آن : قشم الطعام ؛ نفی منه الردی ّ و اکل طیبه. (اقرب الموارد). || کفانیدن و شکستن برگ خرما و نی و جز آن را جهت بافتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). فعل آن از ضرب است. (منتهی الارب ). || مردن : قشم فلان قشماً؛ مات. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).

قشم. [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قشیم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قشیم شود.

قشم. [ ق ِ ] (ع اِ) سرشت که مردم بر آن آفریده. (منتهی الارب ). طبیعت. (اقرب الموارد). || آب راهه ٔ تنگ در رودبار یا در زمین ، یا آب راهه ٔمطلق. ج ، قُشوم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || تن و پیکر. (منتهی الارب ). جسم. (اقرب الموارد): رأیته قد ذهب قشمه ؛ ای ناحلاً و ذهب لحمه و شحمه. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || گوشت پخته ٔ سرخ شده. || پیه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || بن و نژاد. (منتهی الارب ). اصل. || حال و هیأت. (اقرب الموارد).

قشم. [ ق ِ ] (اِخ ) (جزیره ٔ...) ناحیه ای است از حکومت بنادر در 40 کیلومتری بندرعباس و مهمترین و بزرگترین ِ جزایر خلیج فارس ، طول 143،عرض 18 کیلومتر، قریه ٔ مهم آن قصبه ٔ قشم ، 8000 مرکزتجارت و معادن مهم آن آهن دارد و قرای آن 25 است.

قشم. [ ق ِ ] (اِخ ) یکی از بخشهای شهرستان بندرعباس ، همچنین نام جزیره و قصبه ٔ مرکز جزیره ای است. بخش قشم از 5 جزیره به شرح زیر تشکیل شده است : 1- جزیره ٔ قشم 2- جزیره ٔ هرمز 3- جزیره ٔهنگام 4- جزیره ٔ لارک 5- جزایر تنب بزرگ و کوچک. قشم در 24000 گزی جنوب بندرعباس واقع شده. طول جزیره ازخاور به باختر 115000 و عرض آن از شمال به جنوب 3000 تا 10000 گز است. هوای جزیره گرمسیر مرطوب است. آب آن از چاه و برکه و محصول آن مختصر غلات ، خرما و ماهی و شغل ساکنین ملاحی ، صیادی و زراعت است. جمعیت بخش در حدود 20هزار تن و جمعیت قراء جزایر 53 هزار تن و قراء مهم آن باسعیدو، صلخ ، درگهان است. راه داخلی جزیره مالرو می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

قشم. [ ق ِ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکزی بخش و جزیره ٔ قشم از شهرستان بندرعباس که در 24000 گزی جنوب بندرعباس در انتهای خاوری جزیره واقع شده است. قصبه ٔ قشم از قراء بسیار قدیمی و در گذشته پرجمعیت وآباد بوده مرکز بحرپیمایان ایرانی محسوب می شده و جمع کثیری ملاح ، کشتی ساز، صیاد و بازرگان در آن ساکن بودند. در سال 1302 هَ. ق. زلزله ٔ شدیدی قصبه را به کلی ویران نمود و هنوز خرابه های آن باقی است. سکنه ٔ فعلی قریب به چهارهزار تن است. شغل ساکنین کسب صیادی وملاحی است. آب آن از چاه و برکه تأمین میشود و دو دبستان دارد. درمانگاهی اخیراً احداث شده. از ادارات دولتی ، بخشداری ، آمار، گمرک ، پاسگاه ژاندارمری و گارد مسلح گمرکی است. زبان مادری ساکنین فارسی است و به عربی آشنا هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

معنی قشم به فارسی

قشم
۱ - بخشی است از شهرستان بندرعباس مرکب از ۵ جزیره بشرح ذیل : جزیره قشم جزیره هرمز جزیره هنگام جزیره لارک جزیره های تنب بزرگ و کوچک . ۲ - یکی از بزرگترین جزایر خلیج فارس موسوم به جزیره طویل . طول آن ۱٠۸ و عرض ۱۸ کیلومتر است و از بخشهای تابعه بندرعباس است . فاصله این جزیره تا بندر عباس ۱۸ کیلومتر است . مهمترین بندر آن قشم است در مشرق و بندر باسعید و در مغرب و حدود ۳۸٠٠٠تن سکنه دارد .
( اسم ) ۱ - آبراهه ۲ - سرشت طبیعت ۳ - پیه ۴ - گوشت پخته و سرخ شده جمع قشوم .
قصبه مرکز بخش و جزیره قشم از شهرستان بندرعباس . واقع در ۲۴٠٠٠ گزی جنوب بندرعباس در انتهای خاوری جزیره واقع شده است .
این جزیره در سی هزار گزی جنوب بندر عباس واقع شده و از بزرگترین و مهمترین جزایر خلیج فارس است و از قریه قشم تا با سعید بطول ۱۴۴ هزار گزی و عرض ۱۸ هزار گزی امتداد دارد و محصول آن غلات و نخل است .

معنی قشم در فرهنگ معین

قشم
(قِ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - آبراهه . ۲ - سرشت ، طبیعت . ۳ - پیه . ۴ - گوشت پخته و سرخ شده .
(قَ) [ ع . ] (مص م .) ۱ - خوردن ، بسیار خوردن . ۲ - شکستن برگ خرما و نی و جز آن . ۳ - گوشت پخته و سرخ شده . ج . قشوم .

قشم در جدول کلمات

این جزیره پس از جزایر قشم و کیش بزرگ ترین جزیره ایران در آب های خلیج فارس می باشد
لاوان
این جزیره پس از جزایر قشم و کیش بزرگترین جزیره ایران در آبهای خلیج فارس است
لاوان

قشم را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• قشم تور   • قشم هتل   • دیدنیهای قشم   • گردشگری قشم   • بازار قشم   • نقشه قشم   • مراکز خرید قشم   • قشم ایران   • معنی قشم   • مفهوم قشم   • تعریف قشم   • معرفی قشم   • قشم چیست   • قشم یعنی چی   • قشم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی قشم
کلمه : قشم
اشتباه تایپی : ral
آوا : qeSm
نقش : اسم خاص مکان
عکس قشم : در گوگل


آیا معنی قشم مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )