انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1006 100 1

قطع کردن


مترادف قطع کردن: برش دادن، بریدن، گسستن، گسیختن، موقوف کردن، تقطیع

متضاد قطع کردن: وصل کردن

برابر پارسی: بریدن، رهاکردن، گسلاندن

معنی قطع کردن به فارسی

قطع کردن
( مصدر ) ۱ - بریدن جدا کردن : شاخه درخت را قطع کرد ۲ - حذف کردن انداختن : در اول بیت حرفی از اول آن قطع کنند .

معنی قطع کردن در فرهنگ معین

قطع کردن
( ~ . کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - بریدن . ۲ - مسافت طی کردن .

قطع کردن در جدول کلمات

قطع کردن
بریدن, برش

معنی قطع کردن به انگلیسی

ablate (فعل)
بریدن و خارج کردن ، از بیخ کندن ، قطع کردن
cut off (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن ، بریدن ، زدن ، محروم کردن
cut (فعل)
قطع کردن ، کم کردن ، بریدن ، زدن ، چیدن ، گذاشتن ، تقلیل دادن ، دونیم کردن ، برش دادن ، پاره کردن ، گسیختن ، گسستن ، تراش دادن ، نشناختن ، میان برکردن
disconnect (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن ، تفکیک کردن ، گسستن ، منفصل کردن ، ناوابسته کردن
interrupt (فعل)
قطع کردن ، گسیختن ، منقطع کردن ، حرف دیگری را قطع کردن
intercept (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن ، بریدن ، جلو گیری کردن ، حائل شدن ، جلو کسی را گرفتن
out (فعل)
قطع کردن ، رفتن ، اخراج کردن ، فاش شدن ، خاموش کردن ، بر کنار کردن ، اخراج شدن
rupture (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن ، ترکیدن ، گسیختن ، گسستن
burst (فعل)
قطع کردن ، ترکیدن ، منفجر کردن ، شکفتن ، از هم پاشیدن
cross (فعل)
قطع کردن ، کج خلقی کردن ، گذشتن ، تقاطع کردن ، عبور کردن ، قلم کشیدن بروی ، روبرو شدن ، دورگه کردن ، تلاقی کردن ، پیوند زدن
operate (فعل)
قطع کردن ، عمل کردن ، بکار انداختن ، اداره کردن ، گرداندن ، راه انداختن ، بفعالیت واداشتن ، بهرهبرداری کردن ، دایر بودن ، عمل جراحی کردن
flick (فعل)
قطع کردن ، تکان دادن ، بریدن
excise (فعل)
قطع کردن ، مالیات بستن بر ، شکافتن
cleave (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن ، چسبیدن ، پیوستن ، شکستن ، شکافتن ، تقسیم شدن ، ور امدن
fell (فعل)
قطع کردن ، انداختن ، بریدن و انداختن ، بزمین زدن
discontinue (فعل)
قطع کردن ، متوقف ساختن ، ادامه ندادن ، بس کردن
traverse (فعل)
قطع کردن ، طی کردن ، عبور کردن ، گذشتن از ، پیمودن
intermit (فعل)
قطع کردن ، گسیختن ، موقتا تعطیل کردن ، نوبت داشتن ، نوبت شدن
exsect (فعل)
قطع کردن ، بریدن ، در اوردن
excide (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن ، مجزا کردن
exscind (فعل)
قطع کردن ، جدا کردن
hew (فعل)
قطع کردن ، بریدن ، انداختن
leave off (فعل)
قطع کردن ، دست کشیدن از
put by (فعل)
قطع کردن ، اندوختن ، طفره رفتن ، کنار گذاردن
retrench (فعل)
قطع کردن ، کم کردن ، حذف کردن ، از نو خندق ساختن
skive (فعل)
قطع کردن ، بریدن ، چیدن ، عدول کردن
stump (فعل)
قطع کردن ، گیج کردن ، بریدن ، دست پاچه شدن
snip off (فعل)
قطع کردن

معنی کلمه قطع کردن به عربی

قطع کردن
استاصل , اقطع , اوقف , خارج , صليب , ضريبة , قطع
طرف
قاطع
جزع

قطع کردن را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی قطع کردن

محمد حمید نیک روان ٢٠:٠٣ - ١٣٩٧/١٢/٠٦
بُرش دادن ، برخورد کردن( در مورد خطوط)
|

پیشنهاد شما درباره معنی قطع کردن



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• روش گرد كردن اعداد   • تقریب در ریاضی پنجم   • روش قطع كردن در رياضي   • گرد كردن اعداد در اکسل   • روش گرد كردن در رياضي ششم   • تقریب زدن   • روش قطع كردن اعداد   • آموزش تقریب زدن   • معنی قطع کردن   • مفهوم قطع کردن   • تعریف قطع کردن   • معرفی قطع کردن   • قطع کردن چیست   • قطع کردن یعنی چی   • قطع کردن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی قطع کردن
کلمه : قطع کردن
اشتباه تایپی : rxu ;vnk
عکس قطع کردن : در گوگل


آیا معنی قطع کردن مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )