انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1044 100 1

قوه

/qovve/

مترادف قوه: توانمندی، توانایی، توان، رمق، زور، قابلیت، قدرت، نا، نیرو، یارا، باطری

برابر پارسی: نیرو، توان

معنی قوه در لغت نامه دهخدا

قوت. [ ق َ ] (ع مص ) خورش دادن و روزی دادن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). قاته قوتا و قیاتة؛ عاله و اعطاه القوت و رزقه. (اقرب الموارد).

قوت. (ع مص ) رجوع به قَوت و قیاتة شود. || (اِ) خوراک. غذا. || خورش به اندازه ٔ قوام بدن انسان. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). روزی. (ترتیب عادل ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ج ، اقوات. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قیت و قیته وقوات نیز بمعنی قوت است. (منتهی الارب ) :
چند پری چون مگس از بهر قوت
در دهن این تنه ٔ عنکبوت.
نظامی.
نبینی جز هوای خویش قوتم
بجز بادی نیابی در بروتم.
نظامی.
ای روی توشمع بت پرستان
یاقوت تو قوت تنگدستان.
عطار.
با لفظدادن و نهادن مستعمل است. (از آنندراج ) :
آنکه در یاقوت نوش آگین وی شکر سرشت
قوت عشاق اندر آن یاقوت نوش آگین نهاد.
میرمعزی (از آنندراج ).
با تازه عاشقان عجبی نیست نوش خند
قوت از دهان به مرغ نوآموز میدهند.
امینای فائق (از آنندراج ).
- قوت لایموت ؛ بخور و نمیر.
- قوت مسیح ؛ کنایه از شراب یکشبه باشد. (برهان ) (فرهنگ رشیدی ).
- قوت مسیح یکشبه ؛ کنایه از خرماست که عربان تمر میگویند. (برهان ).
- || می یکشبه. (حاشیه ٔ برهان چ معین از فرهنگ رشیدی ).

قوت. [ ق ُوْ وَ ] (ع اِ) قوة. نیرو. قدرت. توانایی. (آنندراج ). توان. زور :
قوت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلاق ودود.
مولوی.
دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشدقوت تقلید عام.
مولوی.
ج ، قوا. در فارسی بالفظ دادن و گرفتن و فروریختن مستعمل. (آنندراج ). رجوع به قوة و قوا شود.
- قوت ادراک ؛قوه ٔ ادراک. رجوع به قوة شود.
- قوت الهی (الهیه ) ؛ (اصطلاح فلسفه ) فیض حق تعالی و افاضه ٔ او به موجودات عالم است. (فرهنگ فارسی معین از تهافت التهافت ص 142).
- قوت اندریابنده ؛ قوت مدرکه : و هر یکی سه گونه بود، یکی اندریافت چیزی که سازوار اندرخور قوت اندریابنده بود. (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ).
- قوت اندریافت ؛ مدرکه : و اما قوت اندریافت دو گونه است. (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ). رجوع به قوه شود.
- قوت انطباعی ؛ قوت نفس حیوانی. (فرهنگ فارسی معین از اسفار ج 3 ص 170).
- قوت انفعالی ؛ قوت منفعلی. آن حال بود که بسبب وی چیزی پذیرای چیزی بود چنانکه موم پذیرای صورت. (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ).
- قوت باصره ؛ بینایی.
- قوت جاذبه . رجوع به قوة شود.
- قوت حافظه . رجوع به قوة شود.
- قوت حدسی . رجوع به قوت قدسیه شود.
- قوت حیوانی ؛ قوت حرارت و قوت حرکت رگها را گویند و این قوت از دل خیزد. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ).
- قوت دافعه . رجوع به قوة شود.
- قوت سامعه ؛ شنوایی.
- قوت سَبُعی . رجوع به قوة شود.
- قوت شامه ؛ بویایی.
- قوت صناعی ؛ ملکه ای است که نفس را بر اثر ممارست بر کاری حاصل شود. (فرهنگ فارسی معین از کشاف اصطلاحات الفنون ).
- قوت شوقیه . رجوع به قوة شود.
- قوت شهوانی . رجوع به قوة شود.
- قوت طبعی . رجوع به قوة شود.
- قوت عاقله . رجوع به قوة شود.
- قوت عامل ؛قوتی است در انسان که مبداء حرکت و تحریک برای انجام افعال جزئی است بر مبنای فکر و شعور یا حدس و این قوت را عقل عملی و قوت عملیه هم نامیده اند. (فرهنگ فارسی معین از شرح منظومه ص 86).
- قوت عقلی . رجوع به قوة شود.
- قوت غاذیه . رجوع به قوة شود.
- قوت غضبی . رجوع به قوة شود.
- قوت فعلی ؛(اصطلاح فلسفه ) حالتی است که اندر فاعل بود که از وی شاید که فعل از فاعل پدید آید، چنانکه حرارت آتش درمقابل قوت منفعلی. (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ).
- قوت قدسیه ؛ و مراد از آن قوتی است که منسوب به قدس است و آن منزه بودن قوت است از رذایل و صفات ذمیمه ، قوتی است مودع در نفس که بدون تعلیم و آموختن مبداء فیضان صور معقولات از عقل فعال میباشد و این قوت مخصوص به اولیأاﷲ است و آن را قوت حدسی هم نامیده اند و آن اعلی مرتبت قوت و شدت استعداد عقل هیولانی است. (فرهنگ فارسی معین از شفا). رجوع به قوة شود.
- قوت قریب (قریبه ) ؛ کیفیت و استعداد قریب به فعلیت را قوت قریبه نامند، مانند: استعداد حاصل و موجود در کاتب که مهیای کتابت باشد، در مقابل بعیده که استعداد کودک برای کتابت باشد. (فرهنگ فارسی معین ).
- قوت قلب ؛ اطمینان دل. دلگرمی.
- قوت لامسه . رجوع به لامسه شود.
- قوت ماسکه ؛ قوتی است در نبات که مواد جذب شده را در جسم بازدارد و نگه دارد. (فرهنگ فارسی معین از رسایل اخوان الصفا ج 3 ص 195). رجوع به قوة شود.
- قوت متخیله . رجوع به متخیله و قوة شود.
- قوت محرک (محرکة). رجوع به قوة شود.
- قوت مدرکة. رجوع به قوة شود.
- قوت مسترجعة ؛ قوت ذاکره. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ذاکره و قوة شود.
- قوت مفکره . رجوع به قوة شود.
- قوّت ممیزه ؛ گاه مراد قوت عاقله است و گاه مراد قوت طبیعی است که عامل جدا کردن مواد جذب شده ٔ مفید از غیرمفید است. (فرهنگ فارسی معین از مصنفات باباافضل ).
- قوت منمیة ؛ قوت نامیه. رجوع به قوة شود.
- قوت مولد (مولده ). رجوع به قوة شود.
- قوت ناطقه . رجوع به قوة شود.
- قوت نظری ؛ حکما قوای انسان را بر حسب تقسیم نخستین به دو قسمت کرده اند: قوت و عقل نظری ، و قوت و عقل عملی. عقل نظری خود مراتبی دارد بنام عقل هیولانی ، بالملکه ، بالفعل ، بالمستفاد، و عقل عملی نیز مراحلی دارد. (فرهنگ فارسی معین ازاخلاق ناصری ).
- قوت نفسانی ؛ قوت حس و حرکت را و قوت تفکر و تدبیر را گویند و این قوت از دماغ خیزد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- قوت وهمی (وهمیه ). رجوع به قوة شود.
- قوت هاضمه. رجوع به قوة شود.
|| در مقابل فعل. امکان حصول چیزی. امکان استعدادی. (کشاف اصطلاحات الفنون ) :
هر آنچ امروز بتواند بفعل آوردن از قوت
نیاز عجز گر نبود ورا چه دی و چه فردا.
ناصرخسرو.
رجوع به قوة شود.

قوة. [ ق ُوْ وَ ] (ع مص ) قوت. قوه. توانا گردیدن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) (اصطلاح ریاضی ) در اصطلاح ریاضی ، توان : دو به قوه ٔ پنج ، به توان پنج. || مجموع عوامل اداره کننده ٔ یک کشور را به سه قوه تقسیم کنند. (فرهنگ فارسی معین ). || خاصیت. (یادداشت مؤلف ): له قوة منقیة . || نیروی الکتریکی که برای چراغهای الکتریکی کوچک به کار رود. || مجموعه ٔ سپاهیان. (فرهنگ فارسی معین ). || تاه از تاههای رسن. (از اقرب الموارد). || (اِمص ) توانایی. خلاف ضعف. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). در تعریفات جرجانی آمده که قوة تمکن داشتن حیوان است افعال شاقه و سخت را. (از اقرب الموارد). ج ، قُوّات ، قُوی ̍، قِوی ̍. (اقرب الموارد). قوه بر معانی چندی اطلاق میشود از جمله قوه عبارت از مبداء فعل بطور مطلق خواه آن فعل مختلف باشد یا نباشد به اراده و شعور باشد یا نه و از این رو شامل قوه ٔ فلکی و قوه ٔ عنصری و قوه ٔ نباتی و قوه ٔ حیوانی میشود، بنابراین قوه بر چهار قسم است ، زیرا آنچه از قوه صادر میگردد یا شعر دارد یا ندارد. قسم نخست عبارت از نفس فلکی است و قسم دوم عبارت از طبیعت عنصری است که قوه ٔ سخریه نیز نامیده میشود چنانکه در شرح حکمة العین آمده است. قسم سوم قوه ٔ حیوانی است و قسم چهارم نفسی نباتی است. این تقسیم از فلاسفه و حکما است ، ولی اطباء قوه را بر سه بخش کنند: طبیعی ، حیوانی و نفسانی زیرا یا فعل آن از روی شعور صادر گردد و آن را قوه ٔ نفسانی خوانند یا از روی شعور نیست و در این صورت اگر بحیوان مخصوص گردد قوه ٔ حیوانی است و اگر اعم باشد قوه ٔطبیعی است و قوای طبیعی بر چهار مخدوم و چهار خادم بخش میگردد. آن چهار مخدوم عبارتند از: غاذیه ، نامیه ، مولده و مصوره. غاذیه و نامیه که برای بقای شخص است : غاذیه قوه ای است که باعث بر هستی شخص در مدت حیات اوست و نامیه قوه ای است که برای رسیدن شخص به کمال آن است و قوه ٔ مولده و مصوره برای بقای نوع است. قوه ٔ مولده که آن را مغیره ٔ نخست نیز میخوانند پس از هضم غذا آنچه را که ماده ٔ برای تولید مثل است جدا میسازد و قوه ٔ مصوره که آن را مغیره ٔ دوم میخوانند هر جزء را بشکلی که مقتضی آن نوع است درمی آورید. و اما قوای خادمه قوه هائی است که فعل آن برای فعل قوه ٔ دیگری است و آن عبارت است از: 1 - جاذبه و آن آنچه را که بدن بدان نیازمند است جذب میکند. 2 - ماسکه که غذا را در مدت طبخ و هضم هاضمه نگهداری میکند. 3 - هاضمه که غذا را برای آنکه جزء بدن گردد آماده میسازد. 4 -دافعه که فضولات غذا را دفع میکند. چهار عامل در کاراین چهار قوه هستند که عبارتند از حرارت و برودت و رطوبت و یبوست و قوای نفسانی یا قوای مدرکه اند یا محرکه. مدرکه یا ظاهر است و آن عبارت است از حواس ظاهری یا باطن است و آن حواس باطنی است و قوای محرکه که آن را فاعله نیز مینامند تقسیم میشود به آنکه باعث حرکت میگردد یا خود بمباشرت محرک است آن را که باعث بر حرکت میشود شوقیه و نزوعیه نیز مینامند اگر برای جلب نفع باشد شهوی و شهوانی و بهیمی و نفسی (نفس اماره ) نامیده میشود. و اگر برای دفع ضرر باشد قوه ٔ غضبی و قوه ٔ سَبُعی و قوه ٔ نفس لوامه خوانده میشود و قوه ٔ فاعله ٔ محرکه آن است که اعصاب را بوسیله تشنج عضلات میکشاند تا اعضا به مبادی خود نزدیک شوند چنانکه درگرفتن دست یا رها کردن آن و این قوه که در عضلات منتشر است مبداء قریب حرکت است و مبداء بعید آن تصور بشمار میرود و بین آن دو شوق و اراده قرار دارد و این مبادی چهارگانه برای افعال اختیاری صادر از حیوان بشمار میرود، زیرا نفس نخست حرکت را تصور مینماید و درمرتبه ٔ دوم به آن اشتیاق پیدا میکند و در سوم آن رااز روی قصد و اختیار اراده میکند، پس در مرتبه ٔ چهارم اعصاب به کار می افتد و حرکت حاصل میشود و بعضی ازحکماء به وجود نیروی دیگری بین قوه ٔ مشوقه و فاعله قائل شده و آن را اجتماع نام نهاده اند و آن عبارت است از جزم و قطع که پس از تردد در فعل و ترک پیدا میشود و با پیدا شدن آن یکی از دو طرف فعل یا ترک رحجان می یابد. سیدسند در حاشیه ٔ شرح حکمة العین گوید: حق این است که اجتماع با شوق مغایرت دارد، زیرا احتیاج همان اراده است ، چنانکه صاحب اشارات گفته است. و فرق بین قوه ٔ شوقیه و قوه ٔ ارادیه ظاهر است و دلیل بر مغایرت فاعل با سایر مبادی این است که انسان مشتاق عازم چه بسا غیرقادر است بر تحریک اعضاء خود و قادر برتحریک غیرمشتاق و غیرعازم است و قوه ٔ عاقلة و قوه ٔ عامله و قوه ٔ قدسیه همه از قوای نفس ناطقه اند. گاه قوه مرادف با قدرت است و این معنی اخص است از معنی اول و گاه مراد از قوه نیرویی است که بوسیله ٔ آن قدرت بر افعال شاقه حاصل میگردد و گاه این توهم پیدا شده است که قوه به این معنی سبب قدرت است در حالی که چنین نیست بلکه عکس این مطلب است. و در مباحث مشرقیه آمده است که قوه ٔ به این معنی گویا زیادت و شدت در معنی قدرت است و گفته اند مراد از قدرت بر افعال شاقه تمکین بر آنهاست و قوه ٔ به این دو معنی از کیفیات نفسانی است هرگاه به اعراض اختصاص یابد. || گاه مراد از قوه عدم انفعال است و گاه مراد عدم انفعال است بسهولت. (کشاف اصطلاحات الفنون ). || گاه مراد از قوه امکان مقابل فعل است که عبارت است ازامکان استعدادی و این قوه گاه تهیاً برای یک چیز است نه برای مقابل آن چیز چون قوه ٔ فلک بر حرکت به تنهائی و گاه آمادگی برای یک شی ٔ و ضد آن نیز هست و گاه قوه است در چیزی برای قبول چیزی دیگر نه حفظ آن چون آب و گاه قوه است برای هم قبول و هم حفظ چون زمین ودر هیولای اولی قوه ٔ قبول سایر اشیاء هست زیرا اختصاص دادن آن را به بعض اشیاء دون بعض بواسطه ٔ امری است که در آن هیولی وجود دارد. چنانکه شی ٔ بواسطه ٔ رطوبت آمادگی پیدا میکند که به آسانی جدا میگردد و فرق میان قوه به این معنی و استعداد این است که قوه ، قوه ٔچیزی و ضد آن هست بخلاف استعداد و قوه به بعید و قریب تقسیم گردد بخلاف استعداد. || گاه مراد از قوه امکان ذاتی است. شارح ابهری به این معنی اشاره کرده و کلام شارح طوالع نیز بر آن دلالت دارد. || (اِ) (اصطلاح هندسه ) قوه در اصطلاح مهندسان عبارت از مربع خط است و از این رو گویند وتر قائمه بر دو ضلع آن قوی است. رجوع به کشاف اصطلاح الفنون شود.
- قوه ٔ باعثه ؛ قوه ای است که فاعله را بتحریک اعضا وامیدارد هنگامی که امری مطلوب یا نامطلوب در خیال صورت می بندد و آن به قوه ٔ شهوانیه و قوه ٔ غضبیه تقسیم میشود. رجوع به تعریفات شود.
- قوه ٔ ترازو ؛ قوه ٔ یک ترازو عبارت از حداکثر وزنی است که ترازو میتواندبخوبی تعیین کند و این قوه معمولاً بر روی ترازوها یادداشت شده است و در صورتی که بر روی ترازو قوه ٔ آن ذکر نشده باشد مجموعه ٔ وزنه هایی که در جعبه ٔ سنگ همراه ترازو وجود دارد قوه ٔ آن است. (کارآموزی داروسازی تألیف جنیدی ص 9).
- قوه ٔ حافظه ؛ حافظ معانی الهیه است که آن را قوه ٔ وهمیه درک میکند. و قوه ٔ حافظه چون خزانه است برای آنها و نسبت آن به وهمیه چون نسبت خیال است به حس مشترک و قوه ٔ انسانیه ، قوه ٔ عقلیه نامیده میشودو به اعتبار ادراک کلیات و حکم میان آنها به ایجاب یا سلب قوه ٔ نظریه و عقل نظری نامیده میشود و به اعتبار استنباط صناعات فکری و مزاولت آن با رای و مشورت در امور جزئی قوه ٔ عملی و عقل عملی نامیده میشود. رجوع به تعریفات شود.
- قوه ٔ عاقله ؛ نیروئی از نیروهای نفس ناطقه ٔ انسانیت و آن را قوه ٔ ملکیه نیز گویند و گاه بر خود نفس ناطقه نیز اطلاق گردد کما فی شرح هدایة الحکمة در فصل الحیوان و قوای دراکه عبارت است از نفس و آلات آن. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
- || قوه ای است روحانی که در جسم حلول نکرده است و نور قدسی نیز نامیده میشود. رجوع به تعریفات شود.
- قوه ٔ فاعله ؛ قوه ای است که عضلات را بحسب اقتضاء قوه ٔ باعثه بتحریک وامیدارد. رجوع به تعریفات وقوت شود.
- قوه ٔ قضائیه یا حکمیه ؛ عبارت است از تمیز حقوق و این قوه مخصوص است به محاکم شرعیه در شرعیات و به محاکم عدلیه در عرفیات. (فرهنگ فارسی معین از متمم قانون اساسی ).
- قوه ٔ مجریه ؛ قوه ٔ اجرائیه که قوانین و احکام را بترتیبی که قانون معین میکند به مورد اجرا می گذارد.
- قوه ٔ مفکره ؛ قوه ای است جسمانی که حجاب نور کاشف از معانی غیبیه میشود. (تعریفات ). رجوع به قوت شود.
- قوه ٔ مقننه ؛ مخصوص است بوضع و تهذیب قوانین بر طبق قانون اساسی.

معنی قوه به فارسی

قوه
قوت: توان، نیرو، زور، توانایی، ضدضعف
( اسم ) ۳ - ۱ قوت جمع : قوی . ۴ - نیروی الکتریکی که برای چراغهای الکتریکی کوچک به کار رود ۵ - مجموعه سپاهیان جمع : قوی : روس در قزوین چه وارد کرده است ? یا چه میزان قوه بیرون برده است ? ( بهار ۶ ) ۲۲۲ : ۲ - توان ۷ - مجموع عوامل اداره کننده یک کشور را در زمان پهلوی به سه قوه تقسیم می کردند . یا قوه قضائیه . یا حکمیه عبارتست از تمییز حقوق . و این قوه مخصوص به محاکم شرعیه در شرعیات و محاکم عدلیه در عرفیات ( متمم قانون اساسی ) یا قوه مجریه . یا قوه اجرائیه که مخصوص شاه بود یعنی قوانین و احکام به توسط وزرائ و مامورین دولت به نام شاه اجرا می شد . بترتیبی که قانون معین می کرد ( متمم قانون اساسی ) یا قوه مقننه . مخصوص به وضع و تهذیب قوانین و این قوه ناشی می شود از شاه و مجلس شواری ملی و سنا و هر یک از این سه منشائ حق انشائ قانون را داشتند . ولی استقرار آن موقوف بود به عدم مخالفت یا موازین شرعیه و تصویب مجلسین و امضائ شاه لکن وضع و تصویب قوانین راجعه بدخل و خرج مملکت از مختصات مجلس شواری ملی بود . شرح و نفسیر قوانین هم از وظایف مختصه مجلس شورای ملی می شد ( متمم قانون اساسی ) .
[ گویش مازنی ] /ghave/ قهوه
مسجدی است بزرگ واقع در دهلی در کنار منار قطب که بامر قطب الدین آبیک ساخته شده و آن سابقا معبد هندوان بود و چون بخرابه ای تبدیل شده بود بامر سلطان مذکور بصورت مسجد تعمیر شد .
[ گویش مازنی ] /ghave josh/ ظرفی چدنی مخصوص دم کردن قهوه
( اسم ) ۱ - سنگهایی کم و بیش درشت تر ولی از قطعه سنگ کوچکترند . بطور متوسط ابعاد آنها از یک گردو بزرگتر و از یک انار متوسط کوچکتر است . قلوه سنگ ها بر اثر چسبندگی با یک خمیر آهکی سنگهای جوش را به وجود می آورند ۲ - قطعه ای سنگ نتراشیده .
چراغیکه بوسیل. قوه برق روشن شود . چراغ دستی کوچکی که بوسیل. باطریهای کوچک برق روشن شود .
خطوط منحنی است که بر اثر طیف مغناطیسی براده های آهن درست می شود
صاحب قوت .
هم زور برابر در نیرو

معنی قوه در فرهنگ معین

قوه
(قُ وِّ) [ ع . قوة ] (ا ِ .) ۱ - نیرو، انرژی ، قدرت . ۲ - آمادگی ذهنی ، استعداد. ۳ - هر کدام از توانایی های ذهنی یا جسمی انسان . ۴ - از نظر سیاسی هر یک از سه نهاد حکومتی : قوة مقننه ، قضاییه و مجریه .

معنی قوه در فرهنگ فارسی عمید

قوه
۱. (نظامی) [مجاز] = قوا
۲. استعداد.
۳. (برق) باتری.
۴. (ریاضی) توان.
* قوۀ دراکه: قوۀ دریابنده و درک کننده، فهم و شعور.
* قوۀ غاذیه: (طب قدیم) قوه ای که غذا را تحلیل ببرد و جزء بدن کند.
* قوۀ قضائیه: (سیاسی) از قوای سه گانه که موظف به رسیدگی به دعاوی و حفظ حقوق مردم است و شامل محاکم دادگستری است.
* قوۀ مجریه: (سیاسی) از قوای سه گانه که موظف به اجرای قوانین است، هیئت دولت.
* قوۀ مقننه: (سیاسی) از قوای سه گانه که موظف به وضع قوانین است، مجلس.

قوه در دانشنامه اسلامی

قوه
معنی قُوَّةِ: نيرو
معنی عَرَفْتَهُم: آنان را شناختي (کلمه عرفان و معرفت ، به معناي آن است که انسان صورتي را که در قوه ادراکش ترسيم شده ، با آنچه که در خزينه ذهنش پنهان دارد ، تطبيق کند ، و تشخيص دهد که اين همان است يا غير آن ، و بدين جهت است که گفتهاند معرفت عبارت است از ادراک بعد از عل...
معنی عَرَفُواْ: شناختند(کلمه عرفان و معرفت ، به معناي آن است که انسان صورتي را که در قوه ادراکش ترسيم شده ، با آنچه که در خزينه ذهنش پنهان دارد ، تطبيق کند ، و تشخيص دهد که اين همان است يا غير آن ، و بدين جهت است که گفتهاند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلي)
معنی أَنکَاثاً: از هم باز شده ها (کلمه نکث به معناي نقض است ، و نقض که مقابلش واژه ابرام است ، به معناي افساد چيزي است که محکم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد ، آن را انکاث ميگويند ، چه طناب باشد و چه رشته ...
معنی نَقَضَتْ: وا تابيد - باز کرد (نقض که مقابل واژه ابرام است ، به معناي افساد چيزي است که محکم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن ، پس نقض چيزي که ابرام شده مانند حل و گشودن چيزي است که گره خورده است ، و کلمه نکث نيز به معناي نقض است ،و هر چيزي که بعد از تابيده...
ریشه کلمه:
قوی‌ (۴۲ بار)

نیرومندی. نیرو «قَوِیَ یَقْوَی قُوَّةً: ضدّ ضَعُفَ» . گفتند: ما نیرومندیم. . آنچه داده‏ایم محکم بگیرید و آن کنایه از اعتنا و عمل است، عیاشی از اسحق بن عمار نقل کرده از امام صادق «علیه السلام» پرسیدم از «خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ» آیا قوه ابدان مراد است یا قوه قلوب؟ فرمود: هر دو «اَقُوَّةٌ فِی الْاَبْدانِ اَمْ فِی الْقُلُوبِ؟ قالَ: فیهِما جَمیعاً». جمع قوه در قرآن قوی آمده مثل . مراد از آن جبرئیل است در اقرب گفته: رجل شدید القوی مردی است که ترکیب خلقتش محکم باشد در مجمع فرموده قوی در نفس و خلقت یعنی فرشته پر قدرت به او تعلیم داده و شاید «قوی» اشاره به جهات تصرف جبرئیل باشد. *** قوی: نیرومند و آن از اسماء حسنی است . آن در غیر خدا نیز به کار رفته است .
باه، واژه ای عربی به معانی جماع و نکاح است.
برخی واژه شناسان آن را دگرگون شده باء (با تبدیل همزه به هاء) و گروهی تغییریافته باءَة (با حذف همزه) یا تصحیف (و تلفّظ عامیانه) آن و عدّه ای آن را از ریشه ای جدا از «بوء» می دانند.

واژه باه در احادیث
این واژه در احادیث بندرت و به هر دو معنی آمده است.

کاربرد باه
از جمله کاربردهای رایج آن در عربی و فارسی عبارت است از: اصطلاحِ «قوّه باه» به معنای غریزه جنسی و «علم الباه» که بخشی از علم پزشکی به شمار می رفته و درباره آن کتاب ها نوشته شده است.

باه در قرآن
...
یکی از چیزهایی که انسان باید بر مسلط شود قوه خشم است که هنگام خشم عقل را از کار می اندازد که د ر قران هم به ان اشاره شده.والذین یجتنبون کبائر الاثم والفواحش واذا ما غضبوا هم یغفرون؛ و آنها کسانی هستند که از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب می ورزند و هنگامی که خشمگین می شوند عفو می کنند.
خشم ، معنای فارسی غضب ، است و غضب جوشش و غلیان خون قلب است برای انتقام؛ ولی این معنا دربارة خدا درست نیست و آیاتی که در آن از غضب خدا سخن به میان آمده مانند «ومن یحلل علیه غضبی فقد هوی»، مراد از آن، همان انتقام و بلا و عذاب است.
تفسیر آیه
در این آیه از کسانی تحسین شده که بر نفس خود تسلط دارند؛ از گناهان کبیره و فواحش دوری کرده، هنگام خشم، اختیار را از کف نمی دهند و اهل عفو هستند. خشم و عصبانیت، از بیماری های خطرناک اخلاقی است؛ آتش خشم آن قدر سوزان است که اطراف خود را نیز به آتش می کشد. این رذیله، عقل را از کار می اندازد و سبب ضرب و شتم، قتل و جنایت ، و فروپاشی خانواده ها و کینه توزی های حاد می گردد.در این آیه نمی فرماید عصبانی و خشمگین نمی شوند؛ زیرا غریزه غضب، جزء سرشت و طبیعت انسان هاست و امور طبیعی زایل نمی شوند. افزون بر آن، خشم اگر برای خدا باشد بسیار پسندیده است. همچنین صفت خشم در بسیاری از موارد برای انسان لازم است؛ چنان که خشم در برابر دشمن و در میدان جنگ، منشا شجاعت می شود. از این رو، در این آیه اصل غضب را نفی نکرده است، بلکه می فرماید: غضب باعث خروج از اعتدال و طغیان می شود؛ وقتی عصبانی می شوند خشونت به خرج نمی دهند، انتقام جویی نمی کنند.
خشم حضرت یونس
در آیه شریفة «وذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه» که درباره حضرت یونس است، صفت غضب و عصبانیت او نکوهش شده است؛ او که با خشم، قوم خود را ترک کرد، بهتر این بود که چنین نکند و از هدایت آنان ناامید نشود؛ اگر عصبانی نمی شد شاید چنین نمی کرد و در کار خود تجدیدنظر می نمود.
آثار خشم
...
فرقه وهابیت بر این باور هستند که انسان بعد از مردن، درک و قدرت بر ارتباط با این عالم را ندارد و به آیاتی در این زمینه استدلال می کنند. هدف وهابیت از این سخن و اعتقاد، زیر سؤال بردن اعمال و رفتار تمام مسلمانان در زیارت قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلّم)، ائمه اطهار (علیهم السّلام) و دیگر اولیاء و بندگان صالح خداوند است؛ در این مقاله به بررسی این شبهه می پردازیم. در این بررسی مشخص می شود آیات فراوانی وجود دارد که به اقرار علمای اهل سنت، دلالت بر حیات برزخی اموات، قدرت شنیدن آنها و پاسخگویی آنها دارد. علاوه بر این اجماع و احادیث معتبر اهل سنت بر این مطلب دلالت دارد.
در ابتدا لازم است به پاسخ گروه افتاء عربستان در جواب سؤالی که درباره قوه درک مردگان شده است، توجه نماییم:سالت اللجنة الدائمة للافتاء: قرات فی کتاب الحاوی للفتاوی للامام السیوطی ان المیت یسمع کلام الناس، وثنائهم علیه، وقولهم فیه، وکذلک یعرف من یزوره من الاحیاء، وانّ الموتی یتزاورون، فهل هذا حسن؟ فقد اعتمد علی بعض الاحادیث وبعض الآثار، وذلک فی ج۲، ص۱۶۹-۱۷۱.از مجمع دائمی افتاء عربستان سؤال شد: در کتاب فتاوای امام سیوطی آمده است که مرده صدای مردم، مدح و ثنای مردم درباره مردگان و گفتار بازماندگان را درباره مرده ها، می شنود و هم چنین، مرده کسانی را که او را زیارت می کنند می شناسد و این که مردگان به زیارت همدیگر می روند. آیا این مطالب درست است؟ سیوطی به برخی از روایات و آثار استدلال کرده است و این مطلب در جلد ۲ صفحه ۱۶۹، ۱۷۰، ۱۷۱ آمده است.اجابت اللجنة الدائمة: الاصل عدم سماع الاموات کلام الاحیاء، الاّ ما ورد فیه النص؛ لقول الله سبحانه یخاطب نبی (صلی الله علیه و آله وسلّم): «فَاِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوتی
روم/سوره۳۰، آیه۵۲.    
با بررسی روایات و تاریخ اسلام به این نتیجه می رسیم که این تفکر وهابیت ریشه در تفکر و اعمال حاکمان بنی امیه دارد و نمونه های بسیاری را می توان از رفتار و گفتار آنان دراین باره ارائه داد.
← مروان بن حکم
قائلین به این نظریه ادله متعددی برای نظر خود ذکر می کنند که در ادامه برخی از آنها ذکر می شود.
← آیات
...
نفس انسانی متشکل از قوای متعدد نباتی، حیوانی و انسانی است. در این میان قوه ای در انسان وجود دارد که در بقیه موجوداتی که دارای نفس هستند موجود نمی باشد. همین مرتبه از نفس هم هست که باعث شده تا ادله تجرد تام نفس جای مطرح شدن پیدا کنند. این قوه، قوه عاقله است.
قوه عاقله تنها قوه ای است که در میان نفوس موجودات مختص به نفس آدمی است و تنها آدمی است که از آن بهره می برد. البته نکته مهم و اختلاف بر انگیزی که در این میان در اقوال فلاسفه به خاطر این قوه عاقله رخ داده است، اختلافی است که در این میان بین دو مکتب بزرگ فلسفی وجود دارد. مشاء قائل است نفس ناطقه همان قوه عاقله است اما صدر المتالهین قائل است که قوه عاقله تنها، مرتبه ای از مراتب نفس است که مجرد صرف است و از بدن و اوصاف بدن عاری است که البته مرتبه عالیه نفس است. نزد صدرا و اهل شهود، نفس، قوه عاقله ای که مباین ابدان باشد و از اجرام عاری باشد نیست. بلکه نفس ناطقه مراتبی دارد که این قوه عاقله یکی از آن مراتب و البته از عالی ترین مراتب نفس است. این قوه، قوه ای است که بالاتر از همه قوای دیگر است. همین قوه عاقله دو جهت مختلف در آن وجود دارد، که باعث تمایز افعال او شده است. مرتبه عالمه ( عقل نظری ) و مرتبه عامله ( عقل عملی ) هر دو از مراتب عاقله اند. در حقیقت به حالت نفس انسانی از این لحاظ که اشیاء را ادراک می کند، عاقله می گویند.
ادله تجرد تام نفس ناطقه
ادله فراوانی بر تجرد تام نفس ناطقه ارائه گردیده است که یکسری از این ادله اشاره به تجرد این مرتبه از نفس دارند. از جمله این ادله می توان به این مورد اشاره کرد: قوه عاقله قدرت بر افعال غیر متناهیه دارد. حاصل این خصوصیت اینست که نفس ناطقه ای که قدرت بر افعال نامتناهی دارد، یعنی قدرت بر ادراک معقولات غیر متناهی هم دارد. مثلا نفس قدرت بر ادراک اعدادی دارد که مراتب این اعداد نهایتی ندارد. این اعداد یکی از مدرکات نامتناهی قوه عاقله اند. از طرف دیگر در فلسفه ثابت شده است که هیچ یک از قوای جسمانی قدرت بر افعال غیر متناهی ندارند، پس قوه عاقله ای که قدرت بر افعال غیر متناهی دارد اصلا جسمانی نیست. یعنی همان مرتبه مجرد از ماده نفس است که مجرد تام عقلی است.
← ویژگی های قوای جسمانی
بنابراین اینگونه باید گفت که نفس انسان یک سری از مراتب را طی می کند که در انتهای این مراتب در این دنیا مرتبه قوه عاقله قرار دارد، این مراتب بر این قرار اند: تا هنگامی که در رحم و در مرتبه جنینی است درجه اش بنابر در نظر گرفتن مراتب نفس، درجه نفوس نباتی ست که این مرتبه بعد از گذشتن از مرحله طبیعت و درجات قوای جمادی است. پس این مرتبه که مرتبه جنین باشد بالفعل نبات و بالقوه حیوان است زیرا هیچ گونه حس و حرکتی (ارادی) ندارد. البته فرقی هم میان این مرتبه از نفس که نباتی است با نباتات وجود دارد؛ این فرق در این است که جنین در این مرتبه نباتی، بالقوه حیوان است، یعنی آنچه این مرتبه را از سایر نباتات متمایز می کند، همین حیوان بالقوه بودن آن است که آن را نوع خاصی مباین با انواع نباتات می گرداند. یعنی این مرتبه از وجود انسان توانایی اینکه تبدیل به نفس حیوانی بشود را داراست، اما نباتات دیگر چنین توانایی را ندارند. - هنگامی که طفل از شکم مادرش خارج می شود به درجه نفوس حیوانی می رسد. تا زمانی که به بلوغ صوری برسد که در این هنگام حیوان بشری بالفعل و انسان نفسانی بالقوه است. سپس در این مرحله است که نفسش می تواند اشیاء را با فکر و روئیت درک کند یعنی از عقل عملی استفاده نماید. و همین طور تا جایی که به واسطه استحکام ملکات و اخلاق باطنی به رشد باطنی و بلوغ معنوی برسد که این مرتبه در حدود سن چهل سالگی برای انسان حاصل می گردد. نهایتا در این مرتبه است که انسان، بالفعل انسان نفسانی می شود. و دوباره در ابتدای مرحله بعد انسان ملکی یا شیطانی بالقوه می گردد. پس آنچنان که بنابر نظر حکمت متعالیه تبیین شد، انسان از ابتدای پیدایش نمی تواند دارای قوه عاقله باشد. بلکه این مرتبه بعد از گذشتن از مراحلی برای انسان ممکن است. این کلام همان طور که گفتیم بر خلاف کلام مشاء است که می گویند همان نفس ناطقه است که حادث می شود ولی بعد از گذشت دورانی این کمالات در او ظهور پیدا می کنند. به تعبیری مشاء به این قائل اند که گرچه نفس ناطقه به محض پیدایش به بدن تعلق می گیرد و حس هم به آن افاضه می گردد، اما این ناطقه که غیر مادی است، عاقله نیست بلکه مانند کسی که مست یا بیهوش است می ماند. سپس بعد از گذشت دورانی که با اموری که از خارج به او می رسد کامل می گردد، افعال عاقله او ظهور پیدا می کند. و نکته در جای خود ثابت است که نفس حادث شده نفس ناطقه انسانی است که موجودی مجرد و غیر جسمانی ست. نه موجودی در حد نبات یا حتی نفس حیوانی.
ارتباط نفس با بدن
...
قوه غاذیه قوه ای است که جسم را مشابه جسمی می کند که در آن قرار دارد و سپس بدان می چسباند تا بدل ما یتحلل باشد لذا این قوه، جسم را احاله کرده تا مشاکل جسمی که در آن است گردد.
قوه غاذیه (قوه تغذی، غذاده) «وهی قوة تحیل جسما غیرالجسم الذی هی فیه الی مشاکلة الجسم الذی هی فیه فتلصقه به بدل ما یتحلل عنه.» پس قوه غاذیه قوه ای است که جسم را مشابه جسمی می کند که در آن قرار دارد و سپس بدان می چسباند تا بدل ما یتحلل باشد لذا این قوه، جسم را احاله کرده تا مشاکل جسمی که در آن است گردد. چهار قوه دیگر در نبات وجود دارد که بدین منظور به این قوه خدمت می کند؛ این چهار عبارت است از: قوای جاذبه، هاضمه، ماسکه و دافعه همچنین کیفیات چهارگانه یعنی حرارت، برودت، رطوبت ویبوست هر کدام به نحوی به این قوا خدمت می کنند.


قوه در دانشنامه آزاد پارسی

قوّه
(در لغت به معنی نیرو) در اصطلاح منطق و فلسفه در سه معنا به کار می رود: ۱. در برابر فعل، استعداد و آمادگی است برای به دست آوردن حالت یا صورتی، چنان که نطفه استعداد کودک شدن دارد، بنابراین نطفه، بالفعل، نطفه است و بالقوه، کودک؛ ۲. در برابر ضعف، به معنی توانایی و شدت و نیرو ۳. مبدأ حرکت و تغییر، مثل قوّۀ جاذبه و مولّده در نبات و حیوان و قوۀ فهم و تفکر در انسان که به مدد آن مجهولات را کسب می کند.

قوه در جدول کلمات

قوه
نیرو
قوه تصور
مخیله
قوه توانایی
بنیه
قوه جاذبه بدن انسان
مانیهتیسم
قوه حافظه
یاده
قوه ذهن
حافظه
قوه رشد و حافظه
نامیه
قوه رشد و نمو
نامیه
قوه فهم
درایت
قوه | توانایی
بنیه

معنی قوه به انگلیسی

strength (اسم)
دوام ، توانایی ، قوت ، پا ، استحکام ، نیرو ، زور ، قوه

معنی کلمه قوه به عربی

قوه
قوة
ابداع
ادراک
حصان
توتر
ذوق
جاذبية
قصور ذاتي
فکر
خلية , عقلية
السلطة القضائية
السلطة التنفذية
خيال , هوي
مجلس تشريعي ، السلطة التشريعية
کتاب
مصباح , مصباح کاشف

قوه را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• قوه قضاییه پیگیری پرونده   • قوه مجریه   • آموزش قوه قضاییه   • قوه مقننه   • استخدام قوه قضاییه   • راهنمای سامانه پیام کوتاه خدمات الکترونیک قضایی   • قوه قضاییه چیست   • دادگستری تهران   • معنی قوه   • مفهوم قوه   • تعریف قوه   • معرفی قوه   • قوه چیست   • قوه یعنی چی   • قوه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی قوه
کلمه : قوه
اشتباه تایپی : r,i
آوا : qovve
نقش : اسم
عکس قوه : در گوگل


آیا معنی قوه مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )