برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1287 100 1

كلیت ‏

/kolit/

مترادف كلیت ‏: تعمیم، تمامیت، عمومیت

متضاد كلیت ‏: تجرید، جزئیت

برابر پارسی: فراگیری، بنیادوری، بنیادین، همگی

معنی كلیت ‏ در لغت نامه دهخدا

کلیت. [ ک َ ] (ع اِ) سنگ دراز که بدان دهانه ٔ گو کفتار را بند نمایند. کِلّیت. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). کِلّیت. سنگی دراز که با آن لانه ٔ کفتار را می بندند و گویند پوشانند. (از اقرب الموارد).

کلیت. [ ک ِل ْ لی ] (ع اِ) کَلیت. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به ماده ٔ قبل شود.

کلیت. [ ک ُل ْ لی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) هر چیز که عمومیت داشته باشد و شامل همه ٔ اجزاء بود. (ناظم الاطباء). کلیه. کل بودن. تمامیت. مقابل جزئیت. (فرهنگ فارسی معین ) : و سه دیگر قسم نه نورانی است و نه نورپذیر است و آن افلاک است به کلیت خویش که شفاف است. (جامعالحکمتین ، از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلیة شود.
- امثال :
هیچ چیز کلیت ندارد. (امثال و حکم ج 4 ص 2015).
|| در اصطلاح منطق ، بودن مفهومی به وجهی که منع نکند نفس تصور او از وقوع شرکت در وی ، مثلاً مفهوم انسان که حیوان ناطق است صادق می آید بر جمشید و فریدون و جز آنان. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلیة شود.

کلیة. [ ک ُ ی َ ] (ع اِ) گرده. و کلوة مانند آن و کلیتان تثنیه ٔ آن و کُلیات مانند آن و کلیتان تثنیه ٔ آن و کُلیات و کلی ً [ ک ُ لَن ] جمع آن است. (از منتهی الارب ). کلیه. و رجوع به کلیه و کلوة و کلی [ ک ُ لَن ] شود. || پشیزه که بر توشه دان و جز آن دوزند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || دو تندی نزدیک قبضه ٔ کمان از دو طرف آن یا بستنگاه دوال از کمان یا سه شبر از قبضه ٔ آن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پر مرغ که بعد اباهر است. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
- کلیةالسحاب ؛ فرود وی. (منتهی الارب ) (آنندراج ). فرود ابر. (ناظم الاطباء). الکلیة من السحاب ؛ پائین ابر. (از اقرب الموارد).
- کلیةالوادی ؛ کرانه ٔ وادی. (ناظم الاطباء). و رجوع به کلی [ ک ُ لا ] شود.

کلیة. [ ک ُل ْ لی ی َ ] (ع ص نسبی ) مؤنث کلی. (ناظم الاطباء). و رجوع به کلیه و کلی شود.
- بالکلیة ؛ عموماً و بالجمله و کل و جزء. (ناظم الاطباء).

کلیة. [ ک ُل ْ لی ی َ ] (ع اِ) مدرسه ٔ عالی که در آن علوم مختلف تعلیم دهند. (از المنجد). و رجوع به اعلام المنجد شود.

معنی كلیت ‏ به فارسی

۱ - کل بودن تمامیت مقابل جزئیت : ( و سه دیگر قسم نه نورانی است و نه نور پذیر است و آن افلاک است بکلیت خویش که شفاف است ... ) . ۲ - بودن مفهومی بوجهی که منع نکند نفس تصور او از وقوع شرکت دروی مثلا مفهوم انسان که حیوان ناطق است صادق می آید برجمشید و فریدون و جز آنان .
کلیت

معنی كلیت ‏ در فرهنگ معین

(کُ لّ یَّ) [ ع . کلیة ] (مص جع .) کل بودن ، تمامیت . مق . جزئیت .

معنی كلیت ‏ به انگلیسی

universality (اسم)
فراگیری ، جامعیت ، عمومیت ، عموم ، کلیت ، عام گرایی ، اصل عمومیت
totality (اسم)
مجموع ، تمامیت ، کلی ، کلیت ، مقدار کلی

معنی کلمه كلیت ‏ به عربی

كلیت ‏ را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جمشید احمدی
پهناوری/ پهناورش/ گستردگی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• سطح هر چیز   • معنی مسلط بودن   • معنی به هم پیوستن   • برتری داشتن   • معنی وجاهت   • کولیت روده عصبی   • زنان با مروت   • اسید نیتریک   • معنی كلیت ‏   • مفهوم كلیت ‏   • تعریف كلیت ‏   • معرفی كلیت ‏   • كلیت ‏ چیست   • كلیت ‏ یعنی چی   • كلیت ‏ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی كلیت ‏
کلمه : كلیت ‏
اشتباه تایپی : كgdj ‏
آوا : kolit
نقش : اسم
عکس كلیت ‏ : در گوگل

آیا معنی كلیت ‏ مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )