برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1282 100 1

لازم

/lAzem/

مترادف لازم: بایست، بایسته، دربایست، ضرور، ضروری، فرض، ملزم، واجب

برابر پارسی: بایسته، بایا، دربایست، نیاز، نیازین

معنی لازم در لغت نامه دهخدا

لازم. [ زِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از لزوم. واجب. (زمخشری ). فی الاستعمال به معنی الواجب. (تعریفات ). ناگزیر. دربایست. بایا. بایسته. ضرور. کردنی. فریضه. این کلمه با افعال آمدن ، بودن ، داشتن ، شدن ، شمردن ، کردن ، گردانیدن ، گردیدن و گرفتن صرف شود. ج ، لوازم :
پیش آی و کنون آی خردمند و سخن گوی
چون حجت لازم شود از حجت مخریش.
خسروی.
فرمانبری من [ مسعود ] این بیعت را که جا کرده در درون من و این ارادتی که لازم شده در گردن من... از روی سلامت نیت. (تاریخ بیهقی ص 316). وفا نمودن به آن واجب است و لازم. (تاریخ بیهقی ص 313) ملحق گردانیدن او را به پدران او که خلفاء راشدین بودند... بروشی که لازم ساخته بر هر زنده ای که او را ساخته و پرداخته (تاریخ بیهقی ص 310). بر همه کس لازم است ایستادن به حق او (خلیفه ) (تاریخ بیهقی ص 315). قسم خورده ام به آن قسمی که اعتقاد دارم به آن که به جا آورم و آن لازم است بر گردن من [ مسعود ]. (تاریخ بیهقی ص 319). یا برابر نباشد ظاهر گفته ام با باطن و کردارم پس لازم باد بر من زیارت خانه ٔ خدا که در میان مکه است سی بار. (تاریخ بیهقی ص 319).
لازم شده است کون بر ایشان و هم فساد
گرچه ببودش اندرآغاز دفترند.
ناصرخسرو.
و در مکاسب جد و جهد لازم شمرد. (کلیله و دمنه ). شتربه آن را پسندید و لازم گرفت. (کلیله و دمنه ). هر که درگاه ملوک را لازم گیرد هر آینه مراد خویش او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه ). چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفاء نذرش بوجود شرط لازم آمد. (گلستان ).
قضای لازم است آن را که بر خورشید عشق آرد
که همچون ذره ّ در مهرش گرفتار هوا ماند.
سعدی.
لازم است آنکه دارد اینهمه لطف
که تحمل کنندش اینهمه ناز.
سعدی.
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
از سخت بازوان بضرورت فروتنی.
سعدی.
لازم است احتمال چندین جور
که محبت هزار چندین است.
سعدی.
هر که حاجت به درگهی دارد
لازم است احتمال بوابش.
سعدی.
- لازم گرفتن جایی ؛ مقیم و ملازم ...

معنی لازم به فارسی

لازم
( اسم ) ۱- ناگزیر دربایست واجب : وفا نمودن بان واجب است و لازم . ۲- چیزی که در بیشتر احوال با دیگری باشد : این آماس دردی بود لازم و خلنده و با تب سوزان . ۳- امری که خارج از ذات چیزی باشد و در عین حال غیر منفک از آن بود . لازم بر چند قسم است الف - لازم وجود خارجی اشیا چنانکه حرارت آتش را . ب - لازم وجود بطور مطلق اعم از وجود خارچی یا ذهنی چنانکه زوجیت چهاررا . ج - لازم ماهیت . یا اعراض لازم . اعراضی که لازم. ذات اشیا باشد یعنی تصور ماهیت شئ کافی در انتزاع آنها باشد . ۴- بیع یا عقد لازم که فسخ آن از یک طرف مجاز نباشد مقابل عقد جائز . ۵- تغییر ناپذیر مبنی مقابل متبدل معرب : تاسیس وردف هر دو ساکن اند ولازم و دخیل متحرکست و متبدل ... ۶- فعل لازم فعلی است که به فاعل تنها تمام شود و مفعول صریح نداشته باشد: جمشید آمد فریدون رفت مقابل متعدی . ۷- ملازم : دامن معشوق می آرد بکف هر که باشد لازم در گاه عشق . ( اسیری لاهیجی لغ.) یا ذکر لازم و اراد. ملزوم . یکی از انواع مجاز مرسل است و آن چنانست که لازم شئ را ذکر کنند و ملزوم آنرا بخواهند چنانکه : درین اطاق آفتاب است . یعنی نور آفتاب . یا لازم و ملزوم . ۱- دو امر که از یکدیگر غیر منفک باشند و وجود یکی لازم. وجود دیگری باشد . ۲- یار وفادار که هرگز مفارقت نکند .
نام اسپ وئیل ریاحی
[زبان شناسی] ← ناگذر
( مصدر ) واجب بودن ضرور بودن : لازم آید که فاصله ها از ارکان نباشد .
آنکه یا آنچه پسروی آن لازم است .
که اجرائ آن واجب باشد
کلمه ای که همیشه باسد بصورت استعمال شود: مانند باستثنای برای از بهر (در فارسی ) وقبل و فوق ( در عربی ) .
( اسم ) حروفی که بما بعد آن حرف دیگر متصل نتواند شد : الف ( است ) را وقتی که بکلمات مختومه به ح ...

معنی لازم در فرهنگ معین

لازم
(زِ) [ ع . ] (ص فا.) ۱ - واجب ، ضروری . ۲ - ثابت ، استوار. ۳ - آنچه همیشه با چیزی باشد.
(زِ مُ لْ اِ) [ ع . ] (ص مر.) امری که اجرای آن واجب باشد.

معنی لازم در فرهنگ فارسی عمید

لازم
۱. واجب، ضروری.
۲. (ادبی) در دستور زبان، فعلی که با فاعل معنای آن تمام می شود و نیازی به مفعول ندارد.
۳. [قدیمی] پیوسته.
۴. [قدیمی] ثابت، پایدار.
* لازم آمدن: (مصدر لازم) واجب شدن.
* لازم داشتن: (مصدر لازم) چیزی را خواستن و به آن احتیاج داشتن.
* لازم دانستن: (مصدر متعدی) ضروری دانستن، احتیاج داشتن.
* لازم شدن: (مصدر لازم) واجب شدن.
* لازم شمردن: (مصدر متعدی) واجب دانستن.
امری که اجرای آن واجب است.
در دستور زبان، کلمه ای که باید به صورت اضافه استعمال شود، مانند برایِ، از بهرِ.

لازم در دانشنامه اسلامی

لازم شرطیه، به معنای تالی در قضیه شرطیه متصله است.
در قضیه شرطی متصل، به اتصال و پیوستگی و ملازمه دو نسبت یا عدم آن، حکم می شود. به عبارت دیگر در قضیه شرطی متصل، حکم می شود به ثبوت یا سلب نسبتی، به فرض ثبوت یا سلب نسبتی دیگر. از میان مقدّم و تالی (دو جزء قضیه شرطیه متصله)؛ مقدم، مستلزم تالی است و تالی، لازم و تابعِ مقدم است.
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • خوانساری، محمد، منطق صوری.• شیرازی، قطب الدین، درة التاج (منطق).
به اباحه بدون حقّ رجوع، اباحه لازم اطلاق می گردد.
به اباحه ایی که با تصرف در مال مباح لازم می شود، یعنی اباحه کننده نمی تواند از اباحه ی خود برگردد، اباحه ی لازم گفته می شود؛
حاشیة المکاسب (یزدی) ج۱، ص ۷۲.    
 ۱. ↑ حاشیة المکاسب (یزدی) ج۱، ص ۷۲.    
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام ج۱، ص ۲۲۴-۲۲۵.    
...
اطلاق ملزوم بر لازم به ذکر ملزوم و اراده لازم اطلاق می شود و از اقسام مجاز لغوی می باشد.
اطلاق ملزوم بر لازم به علاقه ملزومیت ، یکی از اقسام مجاز لغوی است؛
مثال
مانند: (ام انزلنا علیهم سلطانا فهو یتکلم بما کانوا به یشرکون)؛ "یا(مگر) حجتی بر آنان نازل کرده ایم که آن(حجت) در باره آنچه با(خدا) شریک می گردانیده اند سخن می گوید". لازمه « تکلم »، « دلالت » است و در این آیه ، از «یتکلم»، «دلالت» اراده شده است.
عرض لازم، یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای محمول عَرَضی غیر قابل انفکاک از معروض خود است.
محمولات عرضی به هر دو قسم آن (عرض عام و عرض خاص) به اعتبار لزوم یا عدم لزوم ن ...


لازم در دانشنامه آزاد پارسی

(در لغت به معنی ناگزیر و واجب) اصطلاحی در منطق. بر دو معنی اطلاق می شود: ۱. جدایی ناپذیر، امری که جداشدن آن از امر دیگر محال است، مثل جدانشدن سپیدی از برف و سیاهی از زغال. لازم سه قسم است: الف. لازم وجود خارجی، مثل مثال های پیشین؛ ب. لازم وجود ذهنی، مثل کلیّت که عارض بر نوع و جنس می شود و نوع و جنس و کلی و مفاهیمی از این دست را «معقول ثانی منطقی» می نامند؛ ج. لازم ماهیت، امری است که در وجود ذهنی و خارجی همراه ماهیت است و از آن جدا نمی شود، مثل زوج بودن برای اعداد زوج. جمع لازم، «لوازم» است و مراد از لوازم، خواص و ویژگی های جداناشدنی از شئ است؛ ۲. دربرابر ملزوم، یعنی چیزی که بالضروره از چیزی دیگر به بار می آید و پیوسته با آن همراه است، مثلِ سوزندگی برای آتش.

لازم در جدول کلمات

لازم
واجب
لازم بود ن
وجوب
لازم گردیدن
لزام
لازم و ضروری
مبرم
لازم و واجب
مبرم
امر لازم الاجرا
باید
انجام اقدامات لازم و احتیاط های پیش بینی شده در به کاراندازی هر موتور نو یا تازه تعمیر شده تا زمان هماهنگ شده تا زمان هماهنگ شدن کارکردهای قطعات ان
اببندی
برای صید ماهی حتماً لازم است
قلاب
مجموعه عملیات طی مراحل لازم برای رسیدن به مرحله نهایی
فرایند

معنی لازم به انگلیسی

obligatory (صفت)
حتمی ، الزام اور ، واجب ، لازم ، لازم الاجراء ، الزامی
necessary (صفت)
ضروری ، واجب ، لازم ، بایسته ، بایا ، دروار
necessitous (صفت)
محتاج ، واجب ، لازم ، بایسته
needful (صفت)
ضروری ، نیازمند ، نا گزیر ، لازم ، بایا ، مایحتاج
incumbent (صفت)
لازم
intransitive (صفت)
لازم
irrevocable (صفت)
قطعی ، لازم ، غیر قابل فسخ

لازم را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ابراهیم
بایسته
بهرام س
باینده
مستوره نادرى
بايا،وايا
معمار
حتم
عباس احمدی
باید (با تغییر در ساختار جمله)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• لازم در جدول   • لازم به انگلیسی   • معنی لازم   • دستگاه خزانه برق   • معني لازم   • شهری در سودان   • مدارک لازم برای تمدید گواهینامه   • شغال   • مفهوم لازم   • تعریف لازم   • معرفی لازم   • لازم چیست   • لازم یعنی چی   • لازم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی لازم
کلمه : لازم
اشتباه تایپی : ghcl
آوا : lAzem
نقش : صفت
عکس لازم : در گوگل

آیا معنی لازم مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )