برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1156 100 1

مأمور

/ma'mur/

برابر پارسی: گمارده، گماشته، فرمان یافته

معنی مأمور به فارسی

[agent provocateur, inciting agent, provocateur] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] فردی که برای شناسایی و دستگیری افراد مستعد ارتکاب جرم سیاسی یا اجتماعی وارد جمع آنها می شود و آنها را به ارتکاب جرم ترغیب می کند
[secret agent, agent , foreign agent , intelligencer, operative, informer, intelligence agent, intelligence officer, undercover agent] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] فردی که به جمع آوری اطلاعات محرمانۀ یک کشور و قرار دادن آن در اختیار کشور دیگر می پردازد متـ . جاسوس spy

معنی مأمور در فرهنگ معین

مأمور
(مَ) [ ع . ] (ص .) کسی که به او امر شده کاری انجام دهد.

مأمور در دانشنامه اسلامی

مأمور
مأمور، شخص امر شده به انجام کاری می باشد.
مأمور، کسی را می گویند که فرمانی خطاب به او صادر شود و به انجام کاری وادار گردد.
مأمورٌبه، شیء متعلق امر آمر می باشد.
مأموربه، آن چیزی انجام دادن یا انجام ندادن کاری است که امر به آن تعلق گرفته است؛ به بیان دیگر، آن چیزی است که به دلیل وجود مصلحت در آن، مطلوب آمر بوده و وی « مأمور » را برای ایجاد آن در خارج، با به کارگیری صیغه امر ، روانه می کند.
مأمورٌبه اختیاری به معنای شیء متعلق امر ، در حال علم و اختیار مکلَّف می باشد.
مأمورٌبه اختیاری، فعل یا ترک فعلی است که امر اختیاری به آن تعلق گرفته است؛ به بیان دیگر، فعلی است که مکلف در حال علم و اختیار به انجام یا ترک آن امر شده است.
مأمورٌبه اضطراری به معنای شیء متعلق امر ، در حال اضطرار مکلَّف می باشد.
مأمورٌبه اضطراری، از اقسام مأموربه واقعی و مقابل مأموربه اختیاری بوده و به فعل یا ترک فعلی گفته می شود که آمر با ملاحظه اضطرار مأمور در ترک مأموربه اختیاری و برای از دست نرفتن کامل مصلحت واقع، مأمور را به انجام یا ترک آن دستور می دهد.
مأمورٌبه تخییری، شیء متعلق امر تخییری می باشد.
مأمورٌبه تخییری، مقابل مأموربه تعیینی بوده و به فعل یا ترک فعلی گفته می شود که امر تخییری به آن تعلق گرفته است؛ یعنی امر به جای گزین آن که در عرض آن است تعلق گرفته و مکلف در به جا آوردن هر یک از آن ها آزاد است و با انجام هر یک، ذمه اش بریّ، و امر ساقط می گردد، مانند: خصال کفاره روزه ماه رمضان .
...


ارتباط محتوایی با مأمور

مأمور در جدول کلمات

مأمور اطفائیه
اتشنشان
مأمور انتظامی
قیف
مأمور سرشماری
امارگیر
مأمور سیاسی سفارتخانه
کاردار
فرشته ای که مأمور گرفتن جان مردم و پایان دادن به زندگی آنان است
عزراییل

معنی کلمه مأمور به عربی

قائمٌ بالإحصاءِ (إِحصائي)

مأمور را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مامور در جدول   • مادر عاریتی   • نام دیگر مامور اجرا   • نام مامور اجرا   • مامور اجرا حل جدول   • مامور اجرا در جدول   • مترادف مامور   • معنی مادر عاریتی   • معنی مأمور   • مفهوم مأمور   • تعریف مأمور   • معرفی مأمور   • مأمور چیست   • مأمور یعنی چی   • مأمور یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مأمور
کلمه : مأمور
اشتباه تایپی : lأl,v
آوا : ma'mur
نقش : اسم
عکس مأمور : در گوگل

آیا معنی مأمور مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )