انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 894 100 1

معنی مانع در لغت نامه دهخدا

مانع. [ ن ِ ] (ع ص ، اِ) بازدارنده. ج ، مَنَعَة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). منعکننده. ج ، مَنَعَة، مانِعون. (ناظم الاطباء). جلوگیرنده. دافع. رادع. زاجر. عایق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نهمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته اند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص 56). مانع از خدمت و عایق از حضرت این حال بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). حکم او را مانعی و قضای او را دافعی نباشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 330).
مانع باران مباش و آفتاب
تا بدان مرسل شدند امت شتاب.
(مثنوی چ خاور ص 384).
مانع خویشند جمله کافران
از شعاع جوهر پیغمبران.
(مثنوی چ خاور ص 91).
مانعش از آب آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود.
(مثنوی چ خاور ص 97).
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سد سکندر نه مانع است و نه حایل.
سعدی.
همین است مانع که در بارگاه
نشاید شدن جز به فرمان شاه.
سعدی (بوستان ).
مانعش غلغل چنگ است وشکر خواب صبوح
ورنه گر بشنود آه سحرم باز آید.
حافظ.
- مانع اغیار ؛ در تعریف ماهیت یک موضوع باید تعریف ، دو شرط ذیل را دارا باشد: الف - جامع افراد باشد یعنی تعریف طوری باشد که همه ٔ نمونه ها و مصادیق مورد تعریف را در برداشته باشد و چیزی را فرونگذارد ب - مانع اغیار باشد یعنی تعریف باید شامل اموری که مربوط به مورد تعریف نیست نشود... (ترمینولوژی حقوق تألیف دکتر جعفری لنگرودی ).
- مانع جمع ؛ مانعةالجمع. رجوع به همین ترکیب ذیل مانعة و اساس الاقتباس ص 77 شود.
- مانع جمع و خلو ؛ مانع جمع وخلو در معنی جز از موجبات و سوالب باهم نبود... امادر لفظ از موجبات تنها و از سوالب تنها باشد، چنانکه عدد زوج است یا فرد، و عدد زوج نیست یا فرد نیست وممکن بود که منفصله ٔ مانع جمع را اجزای نامتناهی بود چنانکه گوییم ، اشکال متساوی الاضلاع یا مثلث بود یا مربع و همچنین الی مالانهایه. اما منفصله ٔ مانع خلو رانشاید که اجزای متناهی بود، چه تا اجزای انفصال بتمامت حاصل نیاید، ممکن نبود که عام تر از جزوی به جای جزوی نهند، پس تکراری که مقتضی امکان جمع باشد حاصل نشود. و وقوع منفصله ٔ مانع جمع یا خلو، در علوم اندک باشد و در محاورات استعمال کنند، در موضعی که قایلی منع خلومسلم داشته باشد و اثبات جمع کرده مثلاً گویی این شخص هم حیوان است و هم حجر، چه این اقتضای آن کند که از این دو صفت خالی نیست و این دو صفت به هم صادق است ، پس به جواب او خواهند که منع جمع کنند تا چون منع جمع با منع خلو که در سخن او مضمر است و از ذکر مستغنی ، منضم شود، منفصله ٔ حقیقی شود. (از اساس الاقتباس ص 78).
- مانع خلو ؛ مانعةالخلو. رجوع به ترکیب مانعةالخلو ذیل مانعة و اساس الاقتباس ص 77و 78 شود.
|| اصطلاح اصولی است و مانعامری است که از وجود آن عدم لازم آید لکن از عدمش وجودی لازم نیاید بذاته و یا از عدم آن وجود و یا عدم لازم نیاید بذاته مانند مسافرت که مانع روزه گرفتن و تمامیت نماز است. مانع بر سه قسم است : 1- آنچه مانع است ابتداءً و استدامةً مانند رضاع که مانع است از نکاح ابتدائی و مبطل است مر نکاح قبلی را. 2- آنچه مانع است در ابتداء نه استدامه مانند عده که مانع نکاح است در ابتداء مگر برای صاحب عده و مانع استدامت نکاح نیست چنانکه اگر حلیله ٔ شخص وطی به شبهه شود، موجب قطع نکاح او نیست. 3- آنچه مردد است مانند احرام نسبت به ملکیت صید که ناشی از آن باشد که سبب آن در حال احرام عارض شود و از قسم دوم است احرام که مانع ابتداء نکاح است نه استدامه ٔ آن. (فرهنگ علوم نقلی دکتر سید جعفر سجادی ). || (اصطلاح فقهی ) هرچه که از تحقق یافتن اثر چیز دیگری جلوگیری کند. در مقابل مقتضی استعمال شود. (ترمینولوژی حقوق ، تألیف جعفری لنگرودی ).
- مانع سبب ؛ (اصطلاح فقهی ) هر صفت وجودی که مانع تحقق فلسفه ٔ یک سبب از اسباب قانونی گردد چنانکه قتل در شرع سبب قصاص است ولی اگر قاتل پدر کسی باشد که حق قصاص یافته صاحب این حق نمی تواند پدر خود را بعنوان قصاص بکشد زیراابوت عبارت است از یک صفت وجودی که مانع تأثیر سبب (از حیث قصاص ) است. (ترمینولوژی حقوق تألیف دکتر جعفری لنگرودی ). || اشکال در راه و معبر و سد. (ناظم الاطباء) : خلیفه آل بویه را فرمان داد از دار خلافت تا راه حاج آبادان کردند و مانعی نمانده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 363). باغستان بسیار داشت بی دیوار و خار و هیچ مانعی از دخول در باغات نبود. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 4). || ردکننده و خشکاب. (ناظم الاطباء). || بخیل و بخل کننده. (ناظم الاطباء). بخیل و ممسک. (از اقرب الموارد).

مانع. [ ن ِ ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی است. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نامی از نامهای خدای تعالی به معنی ناصر است. (یادداشت ایضاً).

مانع. [ ن ِ ] (اِخ ) ابن المسیب بن المقدادبن بدران المری الذهلی الوائلی متوفی به سال 860 هَ. ق. امیر نجد و نواحی آن بود. وی جد دوم امیر سعود است که آل سعود بدو منسوبند و منانعه که از ساکنان نجد هستند از نسل او محسوب می شوند. (از اعلام زرکلی ج 3 ص 830).

معنی مانع به فارسی

مانع
بازدارنده، جلوگیری کننده، عایق، منعه و موانع جمع
( اسم ) ۱- بازدارنده جلوگیرنده جمع : موانع منعه : و هیچ مانع نیست هوا را از رسیدن بدان مجاری ... یا مانسته جمع . مانعه الجمع . یا مانع جمع و خلو . یا مانع خلو . مانعه الخلو . ۲- ( مناظره ) مجیب . ۳- ( اصول ) امری است که از وجود آن عدم لازم آید ولکن از عدمش وجودی لازم نیاید بذاته و یا از عدم آن وجود یا عدم لازم نیاید بذاته مانند مسافرت که مانع روزه گرفتن و تمامیت نماز است .
ابن المسیب بن المقداد بن بدران
[entanglement] [علوم نظامی] هریک از موانع ایذایی که در مقابل خاکریزها یا ورودی سازه های سادۀ نظامی برای تأخیر در ورود مهاجمان قرار می دهند
( مصدر ) مانع شدن : از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد ترا عقل کهن . ( مثنوی . نیک. ۱٠ : ۳ )
مواجه با اشکال بودن سد و بند بر سر راه داشتن
( مصدر ) جلوگیری کردن منع کردن : هیچ چیزکه مانع شود در رفتن راه نبود .
[temporary barrier] [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] مانعی برای جلوگیری از ورود وسایل نقلیه به محوطه های ساخت وساز یا عملیات نگهداری و مرمت راه که درعین حال به دلیل خاصیت ضربه گیری از شدت برخوردهای احتمالی و خسارات ناشی از آنها می کاهد
[barrier kerb] [حمل ونقل درون شهری ـ جاده ای] نوعی جدول راسته که مانع ورود و انحراف وسایل نقلیه به نقاط خطرآفرین از جمله خاکریزهای بلند و قوس های تیز می شود
آنچه که مانعی در راه وصول یا تصرفش نیست بدون مانع .
بدون مانع . آنچه که مانعی در راه وصول یا تصرفش نیست . بی مانع . بلا معارض . بی معارض .
صفت حدی است که شامل تمام افراد خود بوده و بر غیر افراد خود صادق نباشد
سر خود و لگام گسیخته ٠ که پیش گیرنده و باز دارند. ندارد ٠
آزاد . بی باز دارنده .
[barrier-free] [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] ویژگی تسهیلاتی که استفاده از آنها برای همۀ افراد از جمله معلولان به سهولت امکان پذیر باشد

معنی مانع در فرهنگ معین

مانع
(نِ) [ ع . ] ۱ - (اِفا.) بازدارنده ، منع کننده . ج . مانعون . ۲ - (اِ.) اشکال ، مزاحمت . ج . موانع .

معنی مانع در فرهنگ فارسی عمید

مانع
۱. باز دارنده، جلوگیری کننده.
۲. (اسم) [عامیانه، مجاز] مشکل، معضل.
* مانع شدن: (مصدر متعدی) [قدیمی] منع کردن، جلوگیری کردن.

مانع در جدول کلمات

مانع
سد
مانع آب
سد
مانع درآمد دیگران
نانبر
مانع و حایل
سپر

معنی مانع به انگلیسی

hitch (اسم)
گرفتاری ، مانع ، محظور ، گیر ، پیچ وخمیدگی
let (اسم)
مانع ، انسداد ، اجاره دهی
shackle (اسم)
پا بند ، قید ، مانع ، دست بند ، غل
fetter (اسم)
پا بند ، قید ، مانع ، زنجیر ، بخو
dyke (اسم)
نهر ، بند ، مانع ، بند آب ، سد ، خاکریز ، اب گذر ، اب بند
dike (اسم)
نهر ، بند ، مانع ، بند آب ، سد ، خندق ، خاکریز ، اب گذر ، اب بند
balk (اسم)
مرز ، مانع ، زمین شخم نشده ، مایهء لغزش ، امتناع ، روگردانی ، محظور
hindrance (اسم)
پا بند ، اذیت ، ازار ، منع ، بازماندگی ، مانع ، سبب تاخیر ، پاگیری
obstacle (اسم)
مانع ، محظور ، سد ، انسداد ، گیر ، مشکل ، رادع ، رداع ، سد جلو راه ، پاگیر
barrier (اسم)
مانع ، حصار ، سد ، حائل ، نرده یا مانع عبور دشمن
impediment (اسم)
مانع ، محظور ، اشکال ، گیر ، رادع
hurdle (اسم)
مانع ، چهار چوب جگنی ، سبد ترکهای
embargo (اسم)
مانع ، محظور ، تحریم ، ممنوعیت
barricade (اسم)
مانع ، سنگربندی موقتی
bamboo curtain (اسم)
مانع ، سرحدات چین کمونیست ، پردهء حصیری
hedge (اسم)
مانع ، حصار ، پرچین ، چپر ، راه بند
handicap (اسم)
مانع ، نقص ، اشکال ، اوانس ، امتیاز به طرف ضعیف در بازی
curtain (اسم)
مانع ، پرده ، دیوار ، حاجب ، حجاب ، جدار
blockage (اسم)
جلو گیری ، مانع ، انسداد ، محاصره ، بازداری ، ایجاد مانع
setback (اسم)
تنزل ، مانع ، شکست
drawback (اسم)
مانع ، علت ، اشکال ، زیان ، بی فایدگی
snag (اسم)
مانع ، گیر ، گره
massif (اسم)
مانع ، سد ، توده سنگ
crimp (اسم)
مانع ، گول ، چین ، جعد موی ، پیچش وانقباض عضلهدرخواب
lock (اسم)
مانع ، چین ، چفت و بست ، قفل ، طره گیسو ، دسته پشم ، چخماق تفنگ ، سد متحرک ، سدبالابر ، چشمه پل
encumbrance (اسم)
بار ، گرفتاری ، قید ، مانع ، گرو ، اسباب زحمت ، سربار
hindering (اسم)
منع ، مانع ، مزاحمت
holdback (اسم)
بند ، مانع ، گیر ، توقف ، اشغال کننده
stay (اسم)
ایست ، مانع ، حائل ، توقف ، تکیه ، نقطه اتکاء ، توقفگاه ، عصاء
bar (اسم)
تیر ، میل ، بار ، وکالت ، میله ، مانع ، شمش ، خط ، میکده ، بار مشروب فروشی ، دادگاه ، نرده حائل ، هیئت وکلاء ، سالن مشروب فروشی ، بند آب ، جای ویژه زندانی در محکمه
stumbling block (اسم)
مانع ، سنگ لغزش ، موجب لغزش ، سبب سقوط
repellent (صفت)
زننده ، مانع ، دافع ، بیزار کننده
preventive (صفت)
مانع ، جلوگیری کننده ، پیش گیر ، پیشگیری کننده

معنی کلمه مانع به عربی

مانع
اعق , اقامة , حاجز , حانة , خندق , دع , ستارة , سياج , طارد , عائق , عقبة , قفل , کابح , مانع , مقاطعة
مضاد للتخثر
مضاد حيوي
مَنَعَ حُدوثَ احتکاکٍ بَينَ الجانِبَينِ
عقال
غير نفاذ
شدة
قرصة
عارضة القعر
اتهم , استثن , اعق , امنع , زمام , سلة , عرقل , قاوم
کتلة
سد
کمامة
کمامة
ضد الصوت
کتلة
مانع

مانع را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی مانع

آرمین ٠٣:٠٩ - ١٣٩٥/١٠/١١
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
ویپاک (ویپ از سنسکریت: ویپرَتیشِدهَ = منع + پسوند «اک»)
نِژیداک، نِژیدار (نِژید از سنسکریت: نِشیدهَ= منع + پسوند «اک» و «ار»)
نِهیژو (نَهیژ ازکردی: نِهیشتَن= منع + پسوند اوستایی «او»)
(پسوندهای اک، ار، او کُناکی (= فاعلی) است)
|

هومن دبیر ٢٠:٢٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٩
گیرلان،گیرزار
|

شهریار آریابد ١٢:١٥ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
در پهلوی " سپز sepoz" در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو .
موانع = سپزها
ممانعت =سپزیدن
|

پیشنهاد شما درباره معنی مانع



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مانع   • مفهوم مانع   • تعریف مانع   • معرفی مانع   • مانع چیست   • مانع یعنی چی   • مانع یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مانع
کلمه : مانع
اشتباه تایپی : lhku
آوا : mAne'
نقش : اسم
عکس مانع : در گوگل


آیا معنی مانع مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )