برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1284 100 1

محتاج

/mohtAj/

مترادف محتاج: بی برگ، بی چیز، بی نوا، تنگ دست، تهی دست، حاجتمند، عایل، فقیر، نیازی، مستحق، مستمند، مسکین، نیازمند

متضاد محتاج: بی نیاز، توانگر، غنی، مالدار

برابر پارسی: نیازمند، تهیدست، مستمند

معنی محتاج در لغت نامه دهخدا

محتاج. [ م ُ ] (ع ص ) (از «ح وج ») حاجتمند و نیازمند. (ناظم الاطباء). نیازمند. (مهذب الاسماء) (دهار). حاجتومند. نیازومند. نیازی. (یادداشت مرحوم دهخدا). ثرب. عدوم. (منتهی الارب ). مفتقر :
لبت سیب بهشت و من محتاج
یافتن را همی نیابم ویل.
رودکی (احوال و اشعار رودکی ص 1062).
خوار گرداند مرا روزی که چشم یاری از او خواهم داشت و محتاج خواهم بود به مدد او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 319).
ناقص محتاج را کمال که بخشد
جز گهر بی نیاز را کن کامل .
ناصرخسرو.
معنی چنین باشد که چگونه محتاجم به چهار کس. (کلیله و دمنه ). به خیاط و مقراض محتاج نگشت. (سندبادنامه ص 2).
درویش و غنی بنده ٔ این خاک درند
و آنان که غنی ترندمحتاج ترند.
سعدی.
گر گذاری و دشمنان بخورند
به که محتاج دوستان گردی.
سعدی.
بی زر نتوان رفت به زور از دریا
ور زر داری به زور محتاج نه ای.
سعدی.
به درویش ومسکین و محتاج داد.
سعدی.
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن تست به یغما چه حاجت ست.
حافظ.
آن را که نه همسر نه خور و خواب فرشته ست
و آدم همه محتاج خور و همسر و خواب ست.
قاآنی.
- محتاج شدن ؛ نیازمند شدن.املاق. افتیاق : مغفل گفت بیا تا از آن دفینه چیزی برگیریم که من محتاج شده ام. (کلیله و دمنه ).هر چه از پدران رسیده بود همه تلف گشت تا محتاج شدم بر شکافتن سقف های خانه. (تاریخ طبرستان ).
- محتاج کردن ؛ نیازمند کردن :
حرام آمد علف تاراج کردن
به دارو طبع را محتاج کردن.
سعدی.
- امثال :
خدا این چشم را به آن چشم محتاج نکند.

محتاج. [ م ُ ] (اِخ ) نام نیای خاندان چغانیان. رجوع به چغانیان و آل محتاج شود.

معنی محتاج به فارسی

محتاج
( اسم ) آنکه احتیاج دارد نیازمند :... تا ایشان بخیانت کردن و رشوت ستدن محتاج نباشند .
نام نیای خاندان چغانیان
کسی یا چیزی که لازم و ضرور باشد : در این فن در معرلفت اجناس و اوزان شعر علمی محتاج الیه است .
نیاز و ضروری
( مصدر ) نیازمند شدن : میر شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر : هلا بردار سر . ( مثنوی )
( مصدر ) نیازمند کردن : خدا کسی را محتاج خلق نکند .
خانواده مشهور که در عهد پادشاهان سامانی و غرنوی متصدی کارهای مهم بودند

معنی محتاج در فرهنگ معین

محتاج
(مُ) [ ع . ] (اِفا.) نیازمند.

معنی محتاج در فرهنگ فارسی عمید

محتاج
نیازمند.
آنچه مورد نیاز است.

محتاج در جدول کلمات

محتاج
نیازمند
محتاج آب
تشنه

معنی محتاج به انگلیسی

poor (صفت)
نا سازگار ، فرومایه ، پست ، غریب ، بی پول ، محتاج ، فقیر ، بی چاره ، فرومانده ، نا مرغوب ، بی نوا ، معدود ، ناچیز ، دون ، لات ، مستمند ، ضعیف الحال
dependent (صفت)
تابع ، وابسته ، مربوط ، متعلق ، موکول ، محتاج ، نامستقل
needy (صفت)
محتاج ، فقیر ، نیازمند ، مستمند
necessitous (صفت)
محتاج ، واجب ، لازم ، بایسته
hand-to-mouth (صفت)
محتاج ، گنجشک روزی

معنی کلمه محتاج به عربی

محتاج را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جوادقیاسوند
نیازمند
M
نیاز مند

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• محتاج شدن درجدول   • نام درخت بادام تلخ   • معنی محتاج   • معنی محتاج بودن   • محتاج شدن در جدول   • معنی مصوری   • مهتاج   • مغرور و متکبر   • مفهوم محتاج   • تعریف محتاج   • معرفی محتاج   • محتاج چیست   • محتاج یعنی چی   • محتاج یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی محتاج
کلمه : محتاج
اشتباه تایپی : lpjh[
آوا : mohtAj
نقش : صفت
عکس محتاج : در گوگل

آیا معنی محتاج مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )