انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1018 100 1

مخرج

/maxraj/

مترادف مخرج: مقعد، دررو، خروجی، محل خروج ، واجگاه

متضاد مخرج: مدخل

برابر پارسی: سوراخ، گذرگاه، بخشیاب، برونگاه

معنی مخرج در لغت نامه دهخدا

مخرج. [ م َ رَ ] (ع مص ) بیرون شدن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || (اِ) جای بیرون شدن. (منتهی الارب ). جای بیرون آمدن. (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). محل بیرون شدن. (ناظم الاطباء). هذا مخرجه ؛ این جای بیرون آمدن است. (ناظم الاطباء) : و قوت حرکت در فرزند پیدا آید تا سر سوی مخرج گرداند. (کلیله و دمنه ). و از تنگی مخرج آن رنج بیند که در هیچ شکنجه ، آن صورت نتوان کرد. (کلیله و دمنه ). حوضی که پیوسته آب در وی می آید و آن را بر اندازه ٔ مدخل مخرجی نباشد لاجرم از جوانب راه جوید. (کلیله و دمنه ).
راه مرگ خلق ناپیدا رهی است
در نظر ناید عجایب مخرجی است.
مولوی.
|| محل خلاصی و رهائی. یقال وجدت الامر مخرجاً؛ ای مخلصاً. (ناظم الاطباء). || آلت خروج. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). آن قسمت از بدن انسان یا حیوان که مدفوع را خارج کند.
- مخرج پس ؛ مقعد و کون. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
|| آبخانه. (دهار). جای لازم و فرناک. (ناظم الاطباء). || هنگام بیرون شدن. (ناظم الاطباء). || در نزد قراء و اهل صرف عبارت است از موضعی که حروف از آن خارج گردد به نحوی که بتوان حروفی را از حرف دیگر بواسطه صدا تشخیص داد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). محل تلفظ حروف و آنجا که در تلفظ حرف از آنجا بیرون می آید. محلی که در تلفظ حرف از آنجا خارج می گردد. ج ، مخارج. (ناظم الاطباء) : اکفاء؛ اختلاف حرف روی است و تبدیل آن به حروفی که در مخرج بدان نزدیک باشد. (المعجم چ دانشگاه ص 213).

مخرج. [ م ُ رِ ] (ع ص ) بیرون برآورنده. (غیاث ). بیرون آورنده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بیرون کننده. (ناظم الاطباء).
- مخرج الضمیر ؛ کسی که از ضمیر و درون مردم اطلاع می دهد، و منجمی نیز به این صفت شهرت یافته است وی از ما فی الضمیر و آنچه که بر خاطر کسی خطور می کرد آگاهی می داد. (از تاریخ الحکما چ لیپزیک 335).
|| باج اداکننده. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اداکننده ٔ باج. (ناظم الاطباء). || شکارکننده ٔ شترمرغ ابلق. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آن که شکار می کند شتر مرغ ابلق را. (ناظم الاطباء).

مخرج. [ م ُ رَ ] (ع ص ) بیرون کرده شده. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) زمان بیرون کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جای بیرون کردن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (مص ) بیرون کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از محیط المحیط).

مخرج. [ م ُ خ َرْ رِ ] (ع ص ) کسی که بعضی لوح را نویسد و گذارد بعض آن را. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه می نویسد بعض لوح را و بعض آن را ترک می کند. (ناظم الاطباء). || علم وادب آموزنده و تربیت کننده ٔ نوجوانان. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). || سال که در آن فراخی و تنگی باشد . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).

مخرج. [ م ُ خ َرْ رَ ] (ع ص ) علم وادب آموخته شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). || ناتمام رها شده. و رجوع به تخریج شود.
- عکس مخرج ؛ اصطلاحی است بدیعی که صاحب ترجمان البلاغه در ذیل «فی العکس » آرد و گوید: چون الفاظ و کلمات بیت را باز گردانند و لفظ آخر را لفظ اول گردانند آن را عکس خوانند، و بود که این عمل اندر همه بیت بود، و بود که اندر همه مصراع باشد. و این عمل چون اندر بیت بود کامل خوانند و چون اندر مصراع بودآن را مخرج خوانند یعنی که ناتمام. و نکوتر آن کامل باشد. و عکس کامل و مخرج بر دو قسم است ، و یک قسم را متهادی خوانند، و این آن بود که معنی الفاظ برنگردد به بازگردش و دیگر را مجری خوانند، و این آن بود که معنی دیگر گردد. و آن بیتهای کامل مجری چنانکه عنصری گوید:
اگر چه باشد تنها، جهان با اوست
و گر چه با او باشدهمه جهان تنهاست.
و اما عکس مخرج متهادی این است که عنصری گوید:
بوسه ندهد ما را، ما را ندهد بوسه
غمگین دل ما دارد، دارد دل ما غمگین.
(ترجمان البلاغه ص 96).

معنی مخرج به فارسی

مخرج
جای خارج شدن، محل خروج، مخارج جمع
( اسم ) خراج دهنده ادا کنند. باج .
علم و ادب آموخته شده
[denominator, consequent] [ریاضی] در کسر، عبارتی که پایین خط کسری نوشته می شود
[common denominator] [ریاضی] عددی که بر تمام مخرج های کسرهای مفروض قابل قسمت باشد
خنفسائ

معنی مخرج در فرهنگ معین

مخرج
(مُ خَ رَّ) [ ع . ] (اِمف .) بیرون آمده ، استخراج شده .
(مَ رَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - جای خروج . ۲ - عددی که در زیر خط کسری قرار گرفته است . ۳ - جایگاه تولید هر یک از آواهای زبان . ج . مخارج .
(مُ رِ) [ ع . ] (اِفا.) خراج دهنده ، ادا کنندة باج .

معنی مخرج در فرهنگ فارسی عمید

مخرج
۱. جای خارج شدن، محل خروج.
۲. (زبان شناسی) محل خروج حرف از دهان، محل تلفظ حروف از کام و دهان.
۳. [جمع: مخارج] (ریاضی) عددی که نشان می دهد واحد به چند بخش تقسیم شده.
۴. (زیست شناسی) معقد.

مخرج در دانشنامه اسلامی

مخرج
معنی مُخْرِجُ: خارج كننده
معنی مُخْرَجَ: خارج كردن (مصدر ميمي است و مخرج صدق يعني خارج كردني كه همه لوازم يك خروج موفق و در سلامت كامل را داشته باشد)
ریشه کلمه:
خرج‌ (۱۸۲ بار)
مخرج اول حروف به مخرج حروف مدّی ؛و مخرج جوف اطلاق می شود.
مخرج اول، نخستین مخرج از مخارج هفده گانه حروف است. این مخرج، همان مخرج جوف است و موضع جوف فقط یک مخرج دارد که مخرج حروف مدی است.
عناوین مرتبط
 ۱. ↑ سیوطی، عبد الرحمان بن ابی بکر، الاتقان فی علوم القرآن، ج۱، ص ۳۴۸.    
...
مخرج پانزدهم حروف همان محل تلفظ حرف «ف» است.
مخرج پانزدهم، محل تلفظ حرف «ف» است که مخرج اول موضع شفتان به شمار می آید.
کیفیت تلفظ حرف «ف»
کیفیت تلفظ حرف «ف» وقتی نوک دندان های ثنایای بالا محکم بر لب زیرین فرود می آید، حرف «ف» ادا می شود.حرف «ف» را همراه سه حرف « ب ، م ، و » حروف شفوی می گویند.
عناوین مرتبط
...
مخرج پنجم حروف به محل تلفظ حرف «ق» اطلاق می شود.
مخرج پنجم، از مخارج هفده گانه حروف، انتهای زبان اصلی و ابتدای زبان کوچک و مرز بین دهان و حلق است. این مخرج، محل ادای حرف «ق» است.



معنی مخرج به انگلیسی

outlet (اسم)
روزنه ، عبور ، مخرج ، در رو ، پریز ، مجرای خروج ، بازار فروش
vent (اسم)
منفذ ، دریچه ، مخرج
outgo (اسم)
هزینه ، خرج ، مخرج ، عزیمت ، خروج
port (اسم)
لنگر گاه ، پرت ، مخرج ، درب ، درگاه ، در رو ، بندرگاه ، بندر ، بندر ورودی ، مبدا مسافرت ، دورازه ، شراب شیرین
denominator (اسم)
مخرج ، تقسیم کننده ، مقسوم علیه ، برخه نام ، مشتق کننده
escapement (اسم)
رهایی ، گریز ، فرار ، مخرج ، چرخ دنگ
exit (اسم)
مخرج ، خروج ، در رو ، برون رفت ، خروج بازیگر از صحنهء نمایش
foramen (اسم)
روزنه ، سوراخ ، مجرا ، مخرج ، ثقبه

معنی کلمه مخرج به عربی

مخرج
خروج , مخرج , ميناء

مخرج را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی مخرج

محمد حمید نیک روان ٢٢:٣٩ - ١٣٩٧/١٢/٠٧
در ریاضی: مخرج کسر = فروبخش
|

پیشنهاد شما درباره معنی مخرج



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مخرج زن   • مخرج بدن   • مخرج انسان   • معنی مخرج   • مفهوم مخرج   • تعریف مخرج   • معرفی مخرج   • مخرج چیست   • مخرج یعنی چی   • مخرج یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مخرج
کلمه : مخرج
اشتباه تایپی : lov[
آوا : maxraj
نقش : اسم
عکس مخرج : در گوگل


آیا معنی مخرج مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )