انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1099 100 1

مدح

/madh/

مترادف مدح: آفرین، تحسین، تکریم، تمجید، مدحت، ثنا، ستایش، مدیح، مدیحه، منقبت، نعت

متضاد مدح: قدح

برابر پارسی: ستایش، آفرین

معنی مدح در لغت نامه دهخدا

مدح. [م َ ] (ع اِمص ) ستایش. ثنای به صفات جمیله. وصف به جمیل. توصیف به نیکوئی. مدحت. مدیح. مدیحه. نقیض هجا. نقیض ذم. (یادداشت مؤلف ). آفرین. تحسین. تمجید. مقابل هجو :
آفرین و مدح سود آید ترا
گر به گنج اندر زیان آید همی.
رودکی.
تا زنده ام مرا نیست از مدح تو دگر کار
کشت و درودم این است خرمن همین و شدکار.
رودکی.
بتا نخواهم گفتن تمام مدح را
که شرم دارد خورشید اگر کنم سپری.
رودکی.
ستاینده ٔ شهریاران بدی
به مدح افسر نامداران بدی.
فردوسی.
هر که ناشاعر بود چون کرد قصد مدح او
شاعری گردد که شعرش روضه ٔ رضوان بود
زآنکه مدحش جمع گردانید معنی های نیک
چون معانی جمع گردد شاعری آسان بود.
عنصری.
ای خواجه چو در مدح تو من شعر فتالم
از معنی باشد چو سماوات پرانجم.
بدری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
چون در اول تاریخ فصلی دراز بیاوردم در مدح غزنین. (تاریخ بیهقی ص 277). استادان در صفت مجلس و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته اند. (تاریخ بیهقی ص 276). متنبی در مدح وی بر چه جمله سخن گفته است. (تاریخ بیهقی ص 391).
تا سخنم مدح خاندان رسول است
تابعه طبع مرا متابع و یار است.
ناصرخسرو.
از شرف مدح تودر کام من
گرد عبیر است و لعابم گلاب.
ناصرخسرو.
چو با دانا سخن گوئی سخن نیکو شود زیرا
که جز در مدح پیغمبر نشد نیکوسخن حسان.
ناصرخسرو.
و این بنده و بنده زاده را در مدح مجلس اعلی قاهری قصیده ای است. (کلیله و دمنه ).
فلک خاک در میراست و من هم
از آن مدحش به آب زر نویسم.
خاقانی.
قصرش چو فکرت من در راه مدح سلطان
گردون در او مرکب گیتی در او مصور.
خاقانی.
فاخته گفت از سخن نایب خاقانیم
گلبن کآن دیدکرد مدح شهش امتحان.
خاقانی.
هندیان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح.
مولوی.
|| (اِ) مدیحه. اشعاری که در توصیف و تحسین ممدوحی سرایند. رجوع به مدیح و مدیحه شود. || (مص ) ستودن. ثنا گفتن کسی را به صفات نیکو و پسندیده ای که در اوست خلقاً یا اختیاراً. (از اقرب الموارد).
- مدح آوردن ؛ مدح کردن. ستودن.
- مدح الموجه ؛ به اصطلاح شعرا این را اشتباه نیز نامند و آن ستودن ممدوح است به مدحی که منتج به مدحی دیگر باشد، شاعری گوید:
آن کند کوشش تو بر اعدا
که کند بخشش تو بر دینار.
مفید بلخی.
ز رشک ساعدش در خون نشسته
ید بیضا به رنگ پنجه ٔ گل.
؟ (آنندراج از مطلعالسعدین ).
مدح موجه نزد بلغا آن است که ممدوح را از یک ترکیب به دونوع ستایش حاصل آید. (از جامعالصنایع). رجوع به استتماع شود.
- مدح بما یشبه الذم ؛ رجوع به مدح شبیه به ذم شود.
- مدح خواندن ؛ مدیحه خواندن :
بر آتش هر که مدح تو خواند
جز طوبی و ضیمران ندیدت.
خاقانی.
تاج امان بایدت پای شهنشاه بوس
نشره ٔ جان بایدت مدح منوچهر خوان.
خاقانی.
- مدح ساختن ؛مدح کردن. مدیحه گفتن :
فیض کف شهریار خلقت گل تازه کرد
بلبل کآن دید ساخت مدح کف شهریار.
خاقانی.
- مدح سرودن ؛ مدح کردن. مدح گفتن.
- مدح شبیه به ذم ؛ آن است که گوینده مدح را به نحوی آغاز کند که شنونده نخست گمان برد که وی می خواهد ذم کسی کند ولی در پایان سخن دریابد که مقصود او مبالغه در مدح بوده است ، مانند:«فلانی هیچ عیبی ندارد جز اینکه دروغ نمی گوید» یا:
به زلف کژمژ لیکن به قد و قامت راست
به تن درست و لیکن به چشمکان بیمار.
(بدیع تألیف همائی از فرهنگ فارسی معین ).
- مدح کردن ؛ ستودن. توصیف و تمجید کردن. ستایش کردن. مکارم و فضایل و صفات نیک کس را بازگفتن :
نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم
چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند.
خاقانی.
هر که مدح تو به چیزی کند که در تو نباشد چون از تو برنجد ذم توبه چیزی کند که در تو نباشد. (از تاریخ گزیده ).
- مدح گستردن ؛ مدح کردن :
ای حجت زمین خراسان زه
مدح رسول و آل چنین گستر.
ناصرخسرو.
- مدح گفتن ؛ ستودن. مدح کردن. به شعر کسی را ستودن :
بتا نخواهم گفتن تمام مدح ترا
که شرم دارد خورشید اگر کنم سپری.
رودکی.
چندیت مدح گفتم و چندی عذاب دید
گر زآنکه نیست سیمت باری سمم فرست.
منجیک.
به صد سال اگر مدح گوید کسی
نگوید یکی از هزار علی.
ناصرخسرو.
همچنین از دور عاشق باش و مدحش بیش گوی
درد سر کمتر ده ایرا برنتابد بیش از این.
خاقانی.
گفت مدحی مرا که از هر حرف
همه در خوشاب می چکدش.
خاقانی.
گر به زر گویمت مدح آنم که بت
بر خدای غیب دان خواهم گزید.
خاقانی.
حرامش باد ملک و پادشاهی
که پیشش مدح گویند از قفا ذم.
سعدی.

مدح. [ م ِ دَ ] (ع اِ) ج ِ مدحة. رجوع به مدحة شود.

معنی مدح به فارسی

مدح
ستودن ، ستایش
۱- ( مصدر ) ستایش کردن تمجید کردن ستودن مقابل هجو . ۲- ( اسم ) ستایش تمجید مقابل هجو : و در مدح اواشعار شعرای آن عصر بسیار است . ۳- ( اسم ) قصیده مدیح . یا مدح شبیه بذم . آنست که گوینده مدح را بنحوی آغاز کند که شنونده نخست گمان برد که وی می خواهد ذم کسی کند ولی در پایان سخن دریابد که مقصود او مبالغه در مدح بوده است مانند : فلانی هیچ عیبی ندارد جز اینکه دروغ نمی گوید . عیب من این است که نسبت بدوستان وفادارم . بزلف کژمژ لیکن بقد و قامت راست بتن درست ولیکن بچشمکان بیمار . ( همائی ) یا مدح موجه . یا استتباع صنعتی است معنوی و آن چنانست که مادح ممدوح را چنان ستاید که مستلزم مدح دیگر او باشد و صفتی از صفات نیکوی وی گفته آید تا از دو راه او را مدح کرده باشد مثلا : ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته هر چه جسته جز نظیر از فضل یزدان یافته . ( انوری )
ستایش
ستایش کننده
( صفت ) کسی که مدح بزرگی را بخواند شاعر مدیحه گوی : محمود همتی تووما مدح خوان تو شاید که جان عنصری اشعار خوان ماست . ( خاقانی )
مدیحه خوان
مداح
مدیحه گوی
مدیحه گوئی
مدح سرای
( صفت ) مدح کننده ستایشگر مداح : خاطر خاقانی است مدح گر مصطفی زان ز حقش بی حساب هست عطا در حساب . ( خاقانی )
( صفت ) آنکه مدح بزرگی یا شیئی مهم را نشر دهد شاعر مدیحه سرای : این کعبتین بی نقش آورد سر بکعبم تا بر دو کعبه گشتم چون کعب مدح گستر . ( خاقانی )
ستایش
( مصدر ) کسی را ستودن ( خصوصا بشعر ) : و نابغه او را مدح گفت .
ستایشگر
مدح گوی
مدحت سرای
ممدوح و مخاطب شاعر مدیحه گوی

معنی مدح در فرهنگ معین

مدح
(مَ) [ ع . ] (مص م .) ستودن ، ستایش .

معنی مدح در فرهنگ فارسی عمید

مدح
ستودن به ویژه در شعر.
= مدیحه سرا
= مدیحه سرا

مدح در دانشنامه اسلامی

مدح

مدح. (م َ) (ع اِمص) ستایش. ثنای به صفات جمیله. وصف به جمیل. توصیف به نیکویی. مدحت. مدیح. مدیحه. نقیض هجا. نقیض ذم. (یادداشت مؤلف). آفرین. تحسین. تمجید. مقابل هجو : آفرین و مدح سود آید ترا ••• گر به گنج اندر زیان آید همی (رودکی)ستاینده ٔ شهریاران بدی ••• به مدح افسر نام داران بدی (فردوسی) هر که ناشاعر بود چون کرد قصد مدح او ••• شاعری گردد که شعرش روضه ٔ رضوان بودزآنکه مدحش جمع گردانید معنی های نیک ••• چون معانی جمع گردد شاعری آسان بود (عنصری) چون در اول تاریخ فصلی دراز بیاوردم در مدح غزنین. استادان در صفت مجلس و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته اند. متنبی در مدح وی بر چه جمله سخن گفته است. تا سخنم مدح خاندان رسول است ••• تابعه طبع مرا متابع و یار است (ناصرخسرو)چو با دانا سخن گویی سخن نیکو شود زیرا ••• که جز در مدح پیغمبر نشد نیکو سخن حسان (ناصرخسرو)هندیان را اصطلاح هند مدح ••• سندیان را اصطلاح سند مدح (مولوی)
مدیحه
مدیحه. اشعاری که در توصیف و تحسین ممدوحی سرایند. رجوع به مدیح و مدیحه شود. || (مص) ستودن. ثنا گفتن کسی را به صفات نیکو و پسندیده ای که در اوست خلقاً یا اختیاراً. ـــ مدح آوردن؛ مدح کردن. ستودن.ـــ مدح الموجه؛ به اصطلاح شعرا این را اشتباه نیز نامند و آن ستودن ممدوح است به مدحی که منتج به مدحی دیگر باشد، شاعری گوید: آن کند کوشش تو بر اعدا ••• که کند بخشش تو بر دینار. مفید بلخی.ز رشک ساعدش در خون نشسته ••• ید بیضا به رنگ پنجه ٔ گل.
مدح موجه
مدح موجه نزد بلغا آن است که ممدوح را از یک ترکیب به دو نوع ستایش حاصل آید. ـــ مدح بما یشبه الذم؛ رجوع به مدح شبیه به ذم شود.ـــ مدح خواندن؛ مدیحه خواندن: بر آتش هر که مدح تو خواند ••• جز طوبی و ضیمران ندیدت.
مدح به معنی ستایش کردن و ستودن خصلت ها و صفات نیک کسی است.
مدح به معنی ستایش کردن و ستودن خصلت ها و صفات نیک کسی است.
شعر مدحی
و شعر مدحی ستایشی است که شاعر از ممدوح خود می کند و ضمن آن سجایای اخلاقی وی را برمی شمرد و از رفتار و موفقیت های او تمجید می کند و زبان به بزرگ داشت او می گشاید.
مدح و مدیحه سرایی در شعر فارسی دری
شاید یکی از قدیمی ترین موضوعاتی که در شعر فارسی دری مورد توجه شاعران واقع شده، موضوع مدح و مدیحه سرایی باشد و این بدان علت است که هنر شاعری ابتدا در دربار امیران و سلاطین ایران مورد توجه قرار گرفته و از شعر به عنوان مهم ترین ابزار برای تبلیغ سیاست و قدرت نمایی حکومت ها بهره برداری شده است. وضع محیط سیاسی و علاقه به اشتهار امیران و صاحبان قدرت از عوامل رواج و بالندگی شعر مدحی (درباری) در ادبیات فارسی است.البته تملق شاعران از دیگران اختصاص به شعر فارسی ندارد و در آثار ادبی سایر ملل نیز دیده می شود؛ اما قسمت عمده ای از آثار قصیده گویان ادب فارسی عبارت است از همین مدایح و ملحقات آن ها در بین ممدوحان بوده اند. کسانی که از خوش باوری یا از تلقین شعرا واقعا این مدایح پوچ را وسیله ای تلقی می کرده اند برای جاویدان کردن نام خویش. بدین جهت است که "نظامی عروضی" در مقالات شاعری کتاب "چهار مقاله" چنین مدایحی را لازمه ی بقای اسم پادشاهان می داند: «پس پادشاه را از شاعر نیک، چاره نیست که بقای اسم او را ترتیب کند و ذکر او را در دواوین و دفاتر ثبت کند؛ زیرا که چون پادشاه به امری که ناگریز است مامور شود، از لشگر و گنج و خزانه او آثار نماند و نام او به سبب شعر شاعران جاوید بماند.»
نکته
...

مدح. (م َ) (ع اِمص) ستایش. ثنای به صفات جمیله. وصف به جمیل. توصیف به نیکویی. مدحت. مدیح. مدیحه. نقیض هجا. نقیض ذم. (یادداشت مؤلف). آفرین. تحسین. تمجید. مقابل هجو : آفرین و مدح سود آید ترا ••• گر به گنج اندر زیان آید همی (رودکی)ستاینده ٔ شهریاران بدی ••• به مدح افسر نام داران بدی (فردوسی) هر که ناشاعر بود چون کرد قصد مدح او ••• شاعری گردد که شعرش روضه ٔ رضوان بودزآنکه مدحش جمع گردانید معنی های نیک ••• چون معانی جمع گردد شاعری آسان بود (عنصری) چون در اول تاریخ فصلی دراز بیاوردم در مدح غزنین.
تاریخ بیهقی، ص۲۷۷.
مدیحه. اشعاری که در توصیف و تحسین ممدوحی سرایند. رجوع به مدیح و مدیحه شود. || (مص) ستودن. ثنا گفتن کسی را به صفات نیکو و پسندیده ای که در اوست خلقاً یا اختیاراً. ـــ مدح آوردن؛ مدح کردن. ستودن.ـــ مدح الموجه؛ به اصطلاح شعرا این را اشتباه نیز نامند و آن ستودن ممدوح است به مدحی که منتج به مدحی دیگر باشد، شاعری گوید: آن کند کوشش تو بر اعدا ••• که کند بخشش تو بر دینار. مفید بلخی.ز رشک ساعدش در خون نشسته ••• ید بیضا به رنگ پنجه ٔ گل.
مدح موجه
مدح موجه نزد بلغا آن است که ممدوح را از یک ترکیب به دو نوع ستایش حاصل آید.
جامع الصنایع؛ رجوع به استتماع شود.
...
مدح شبیه به ذم، صنعتی است که شاعر و یا گوینده بیتی یا مطلبی را بیاورد که در ابتدا با خواندن بخش اول، ذم (نکوهش) به نظر آید؛ اما با خواندن ادامه سخن معلوم شود که قصد شاعر و گوینده مدح بوده است.
مدح شبیه به ذم، صنعتی است که شاعر و یا گوینده بیتی یا مطلبی را بیاورد که در ابتدا با خواندن بخش اول، ذم (نکوهش) به نظر آید؛ اما با خواندن ادامه سخن معلوم شود که قصد شاعر و گوینده مدح بوده است. این شیوه ی سخن پردازی را که به ظاهر ساختی نکوهشی دارد اما برخلاف انتظار به ستایش ختم می شود، و از همین رو بیشتر و بهتر به دل می نشیند مدح شبیه به ذم (ستایش نکوهش گونه) نامیده اند. پس مدح شبیه به ذم یعنی اینکه سخنور، کسی یا چیزی را به گونه ای بستاید که خواننده نخست فریب بخورد و آن را نکوهش پندارد. اما بعد از خواندن تمام مطلب، تازه می فهمد به دامی شیرین، افتاده است، اما از فریب خوردن خود خرسند می شود.
استفاده از برخی واژه ها
گویندگان برای به وجود آوردن این صنعت بیشتر از واژگان استثناء، مثل ولی، لیک، اما، لیکن و جز آن یاری می جویند و بعد از آوردن این واژگان چیزی می آورد که آنچه را پیش از آن آورده نه نقص و نه رد بلکه تأکید می کند. ترا پیشه عدل است لیکن به جود ••• کند دست تو بر خزائن ستم (رشید وطواط)
نمونه ها
...
آخرالزمان یا واپسین دوران جهان از دیدگاه ادیان الهی به دورانی گفته می شود که وقایعی عظیم و عجیب در آن رخ می دهد که با ختم نبوت و نزول واپسین شریعت وحیانی تحقق می یابد. تمامی کتب آسمانی و حتی برخی مکاتب غیر الهی به ظهور منجی در این دوران بشارت داده اند. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلّم) و امامان معصوم (علیهم السّلام) در روایاتی نشانه ها و علائمی را برای مردم و مسلمانان در آخرالزمان بیان کرده اند که برخی از اخبار در مذمت و برخی در مدح آنها وارد شده است.
آیا حدیثی یا روایتی وجود دارد مبنی بر این که مردم آخرالزمان از مردم زمان پیامبر یا معصومین دیگر برتری دارند؟ یعنی: با وجود ندیدن امام و پیامبر و معجزات آنان و فتنه های آخرالزمان که هیچ یک از دوران را فرا نگرفته بود خداوند به مومنین آخرالزمان وعده ی خاصی داده باشد؟ آیا چنین امیدواری هست که مردم آخرالزمان با وجود عبادت نسبت به آنان برتری داشته باشند؟ آیا روایتی در مدح مردم آخرالزمان از معصومین (علیهم السّلام) وارد شده است؟
← عظیم ترین از جهت یقین
از سوی دیگر روایات فراوانی در نکوهش «گروهی» از مردم آخرالزمان وارد شده که طبعاً آنها کسانی هستند که تابع و عامل به روایات اهل بیت معصومین (علیهم السّلام) نیستند.
← مسجدنشینان دنیادوست
 ۱. ↑ صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۶۶.    
...
ادات مدح، ادات بیانگر ستایش را می گویند.
«ادات مدح» اداتی است که در قرآن در معنای مدح به کار رفته است
مثال
۱. نعم: فعلی است برای انشای مدح ؛ مانند: (... ونعم اجر العاملین)؛ "و پاداش اهل عمل چه نیکوست". ۲. نعما: (ان تبدوا الصدقات فنعما هی...)؛ "اگر صدقه ها را آشکار کنید، این، کار خوبی است، ".
به کسی که شایستگی برای ستایش ، به سبب انجام حسنات و ترک قبایح را دارد مستحق مدح گفته می شود.
استحقاق مدح به معنای حکم عقل و عقلا به شایستگی شخص برای مدح می باشد؛ یعنی شخص شایستگی آن را دارد که درباره او سخن دلالت کننده بر بزرگی و رفعت مقام او، گفته شود.سبب استحقاق مدح، به جا آوردن واجبات و مستحبات و اجتناب از قبایح و امور ناپسند در نزد عقل و عقلا می باشد؛ بنابراین، مطیع به سبب حسن فعلی و حسن فاعلی و « منقاد » به سبب حسن فاعلی سزاوار مدح می باشند.برخی معتقدند استحقاق مدح عین استحقاق ثواب یا ملازم آن است.
افعال مدح یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و از مصادیق مرکب تام انشائی غیر طلبی است.
هرگاه در مرکب تام، احتمال صدق و کذب داده نشود «انشائی» است و اگر به ذاتش بر فعل یا طلب ترک دلالت نکند «تنبیهی» است که مصادیقی همچون: ندا، استفهام و قسم دارد، از جمله مصادیق مرکب تام تنبیهی «افعال مدح» است که به معنای ستایش می آید و الفاظ آن «نِعْمَ و حَبَّذا» است؛ مانند: «نعم الرّجل علیّ؛ علی چه مرد خوبی است!».
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منبع ذیل استفاده شده است: شیرازی، قطب الدین، درة التاج (منطق).
الفاظ مده از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و مراد از آن الفاظی هستند که سبب حصول ملاک حجیت خبر می شوند.
برخی گفته اند الفاظ مدح آن دسته از الفاظی است که دلالت بر مطلق مدح می کنند، اعم از این که در حجیت خبر نقش داشته باشند و یا نداشته باشند.
تقسیمات الفاظ مدح
دانشمندان علوم حدیث تقسیماتی برای آن بیان داشته اند: جمعی گفته اند الفاظ مدح سه قسم است:۱- الفاظی که نقش در قوت سند دارند مانند: صالح و خیر؛۲- الفاظی که فقط در قوت متن نقش دارند مانند: فهیم و حافظ؛۳- الفاظی که نقش در متن و سند ندارند مانند: شاعر و قاری.برخی گفته اند: مدح به عالی، متوسط و دانی تقسیم می شود.برخی دیگر الفاظ مدح را به دوازده قسم تقسیم کرده اند:بعضی به دلالت مطابقی دلالت بر حسن حال راوی می کنند و به دلالت التزامی دلالت به حسن روایت وی می نمایند و از برخی دیگر عکس آن مستفاد است و مدح در هر یک از آن ها یا به حد توثیق می رسد و یا نمی رسد و نیز هر یک از آن ها یا بر اعتقاد به حق و یا خلاف دلالت دارند و یا ندارند.
بعضی از الفاظ مدح
بعضی از الفاظ مدح از این قرار اند:عدل، متدین، دین، خیر، ثقة، ثقة الحدیث، صحیح الحدیث، من مشایخ الاجازه، عین، وجه، من عیون اصحابنا، من وجوه اصحابنا، معتمد الطائفه، لاباس به، اجتمعت العصابة علی تصحیح ما یصح عنه، انه کان وکیلا للامام، انه روی عنه من لایروی الا عن ثقه.از الفاظ مدح به الفاظ تحسین و امارات قولی مدح نیز تعبیر می شود.
امارات مدح، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و از علائم و نشانه های مدح راوی می باشد.
مراد از "امارات مدح" مجموعه علائم و نشانه هایی است که از سوی دانشمندان علوم حدیث در مورد مدح راویان به کار رفته است. این امکان وجود دارد که این علائم از جمله اسباب باشند مانند: "وقوع در سند محکوم به صحت علامه حلی" یعنی هر راویی که درسلسله سندی واقع شد و علامه حکم به صحت آن کرد ممدوح است با این فرض یک ملاک و معیار ممدوح بودن وقوع در سندی است که علامه حکم به صحت آن کرده است. و امکان آن است که این علائم از الفاظ و عبارات باشد مانند: "ثقه" و "بصیر بالحدیث" که اگر راویی از سوی دانشمندان علوم حدیث با این الفاظ و عبارات وصف شد ممدوح شمرده می شود.
فائده بحث
فایده این بحث این است که به وسیله این اسباب و الفاظ و عبارات می توان به عدالت، وثاقت و حسن راوی پی برد. از این اصطلاح به «امارات قوت»، «امارات حسن» و «امارات جلالت» نیز تعبیر می شود.



مدح در دانشنامه ویکی پدیا

مدح
مدح (انگلیسی: Eulogy) اصطلاحاً به تعریف و تمجید کردن از دیگری گفته می شود.
مداحی
در فرهنگ ایرانی، مدح جایگاه بزرگی داشته است. شاهان ایران و اکثر نقاط دنیا به اینکه از آنها تعریف شود، اهمیت زیادی می داده اند.
«مدح» (انگلیسی: Eulogy) فیلمی در ژانر کمدی است که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد.
هانک آزاریا
زویی دشانل
فامکه یانسن
کلی پرستون
ری رومانو
دبرا وینگر
گلن هدلی
جس بردفورد
پجت بروستر
پایپر لوری
رنه اوبرجونیس
ریپ تورن
تانیا گنادی
مدح کوهی، روستایی از توابع بخش سردشت شهرستان دزفول در استان خوزستان ایران است.
این روستا در دهستان سردشت قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

مدح در جدول کلمات

مدح
ستایش
مدح و ثنا
ستایش
مدح کننده
ناز

معنی مدح به انگلیسی

eulogy (اسم)
تشویق ، ستایش ، ستایشگری ، مدح ، مداحی ، مدیحهسرایی

معنی کلمه مدح به عربی

مدح را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مدح   • حسینیه مدح   • مدح چیست   • مدح امیرالمومنین   • مدح و ستایش در جدول   • هجو   • مدح و تمجید شده در جدول   • مدح امام حسین   • مفهوم مدح   • تعریف مدح   • معرفی مدح   • مدح یعنی چی   • مدح یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مدح
کلمه : مدح
اشتباه تایپی : lnp
آوا : madh
نقش : اسم
عکس مدح : در گوگل


آیا معنی مدح مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )