برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1353 100 1

مرتب

/morattab/

مترادف مرتب: آراسته، آماده، بسامان، جور، روبراه، مزین، بانسق، بانظم، منتظم، منضبط، منظم، مدون

متضاد مرتب: بی انضباط، غیرمدون، نابسامان، نامرتب

برابر پارسی: پیاپی، پی درپی، پشت سر هم، بسامان، سازمند

معنی مرتب در لغت نامه دهخدا

مرتب. [ م ُ رَت ْ ت َ ] (ع ص ) در جای خود قرار داده شده. در مرتبه ٔ خود قرار گرفته. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ترتیب داده شده. (آنندراج ). راست و درست کرده شده و درجه به درجه در مرتبه و مقام هر کدام آورده شده. (غیاث اللغات ). متسق. منتظم.بسامان. (یادداشت مرحوم دهخدا). پیاپی. پی در پی.
- مرتب ساختن ؛ منظم کردن. نظم و ترتیب دادن.
- || ترتیب دادن. تعبیه کردن : دو جانبش دو دروازه گشاده و همه را شرفه و کنگره و سنگ اندازمرتب ساخته. (ظفرنامه ٔ یزدی ، از فرهنگ فارسی معین ).
- مرتب شدن ؛ منظم شدن. به ترتیب قرار گرفتن. به جای خود قرار گرفتن : تا بر هر طرفی مردان کار دیده تجربت یافته مرتب شوند. (جوامعالحکایات ، از فرهنگ فارسی معین ).
- مرتب کردن و مرتب گرداندن ؛ منظم کردن. در صف و ردیف و رده قرار دادن. به خطقرار دادن. به جای خود قرار دادن : حجاج بن یوسف از روی دیگر درآمد با لشکر بسیار و ایشان را مرتب می کرد. (تاریخ بیهقی ص 188). ده انگشت مرتب کرد بر کف. (گلستان ).
- || آماده و بسیجیده کردن. آراستن و رو به راه کردن : اسب وی به کنیت خواستار و بتعجیل مرتب کردند و باز گشت. (تاریخ بیهقی ص 380).
- || تدوین کردن. ترتیب دادن : و مثال می دهیم که در اصل کتاب مرتب کرده شود. (کلیله و دمنه )... وخلاصه آن فن باشد مرتب گرداند. (اوصاف الاشراف ، از فرهنگ فارسی معین ):
به دل دارم ز برق شعله های آه سامانی
مرتب کرده ام از مصرع برجسته دیوانی.
میرزا بیدل (آنندراج ).
|| ثابت و استوار گردانیده شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). برقرار. پابرجا. استوار :
نه شاخ از بر بیخ باشد مرتب
نه بار از بر برگ باشد مهیا.
خاقانی.
|| مدون. تدوین شده. رجوع به مرتب کردن شود. || در تداول ، کامل. || ملازم . گمارده : و صد مرد سلاح در زیر جامه پوشیده پیرامن انوشروان مرتب بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 90).
- مرتب گردانیدن ؛ گماردن : منذر او را [ بهرام گور را ] تربیت نیکو می کرد و پسرش نعمان بن المنذر را در خدمت او مرتب گردانید و چون پنج شش ساله شد... (فارسنامه ٔ ابن الب ...

معنی مرتب به فارسی

مرتب
ترتیب داده شده، چیزی که درجای خودگذاشته شده، بانظم وترتیب
( اسم ) ۱- ترتیب داده شده در جای خود قرار داده منظم : به چند راه معروف پیکان مرتب باید نشاند . ۲- در مرتب. خود قرار داده مرتبه دار : وندیمان او همه شعرا بودند چون : امیر ابوعبدالله قرشی و ابوبکر ازرقی ... واینها مرتب خدمت بودند . توضیح این گونه کسان در مجلس شاهان جایی معین داشتند که در آنجا می نشستند و یا می ایستادند . ۳ - ( اسم ) راتبه وظیفه مقرری . ۴ - ( صفت ) راتبه بگیر موظف .
( مصدر ) مرتب کردن : و بوسهل و سوری سواران مرتب داشتهاند بر راه سرخس تا بنشابور ...
( مصدر ) مرتب کردن ... و دو جانبش دو دروازه گشاده و همه را شرفه و کنگرهو سنگ انداز مرتب ساخته که حقا اتمام آن کار از دست سلاطین.. بیک ساا دشوار آید .
(مصدر) منظم شدن نظم و ترتیب یافتن : تا بر هز طرفی مردان کاردید. تجربت یافته مرتب شوند .
( مصدر ) مرتب کردن : ... وخلاص. آن فن باشد مرتب گرداند و اشتغال بدان مهم از کثرت ضواغل بی اندازه و موانع بیفایده میسر نمیشد و اخراج آنچه در ضمیر بود از قوه بفعل دست نمیداد .
( مصدر ) مرتب شدن .
( مصدر ) نظم دادن ترتیب دادن .
برید مرتب پیک باراتبه دائم نه موقت
[partially ordered relation] [ریاضی] رابطه ای که بازتابی و پادمتقارن و ترایا باشد
[inductively or ...

معنی مرتب در فرهنگ معین

مرتب
(مُ رَ تَّ) [ ع . ] (اِمف .) ۱ - بانظم و ترتیب . ۲ - ترتیب داده شده .

معنی مرتب در فرهنگ فارسی عمید

مرتب
۱. آنچه اجزای آن در جای خود گذاشته شده، بانظم.
۲. (قید) دائماً، همیشه.
۳. منسجم، استوار.
۴. (اسم، صفت) [قدیمی] آن که راتبه و مواجب می گرفته است.
* مرتب کردن (ساختن): (مصدر متعدی) نظم وترتیب دادن.

مرتب در جدول کلمات

مرتب و مزین
اراسته
مرتب کردن
اراستن
موی آراسته و مرتب شده جلوی سر
فکل
اجرای مرتب تمرین های بدنی برای تکمیل قوای جسمی و روحی
ورزش

معنی مرتب به انگلیسی

arranger (اسم)
مرتب
typesetter (اسم)
مرتب ، حروفچین
classifier (اسم)
مرتب
methodic (صفت)
مرتب ، از روی متد و روش
shipshape (صفت)
مرتب ، تر و تمیز
regulated (صفت)
مرتب
well-groomed (صفت)
خوب ، مرتب ، مواظبت شده ، مهتری شده
straight (صفت)
راست ، صریح ، درست ، عمودی ، مرتب ، مستقیم ، راحت ، بی پرده ، رک ، سر راست ، افقی ، بطور سرراست
trim (صفت)
مواظب ، مرتب ، پاکیزه ، تر و تمیز
classified (صفت)
سری ، مرتب ، رده بندی شده
put in order (صفت)
مرتب
arranged (صفت)
مرتب ، منظم ، سر براه
ordered (صفت)
مرتب ، منظم ، موظف ، سفارش داده شده ، فرموده ، دارای نظم و ترتیب
regular (صفت)
حقیقی ، معین ، مرتب ، منظم ، عادی ، متقارن ، پا بر جا ، با قاعده
neat (صفت)
مرتب ، پاکیزه ، تمیز ، شسته و رفته
tidy (صفت)
مواظب ، مرتب ، پاکیزه ، تمیز ، نظیف
orderly (صفت)
گماشته ، مرتب ، منظم

معنی کلمه مرتب به عربی

مرتب
انيق , بنظام , جوهري , مرتب , هالة
اِتَّسَقَ
تراصف , حفلة موسيقية , رتب , عدل , عنوان , مدي , مرتب
شاذ

مرتب را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شهریار آریابد
در پارسی " راینش" از بن " راینیدن" به معنای مرتب کردن، منظم کردن .
راینشگر = مرتب کننده ، ترتیب دهنده ، ناظم.
نیازعلی شمس
چینش‌مند،چینش مدارانه
اشکان
جابجا
مرتب کن : جابجا کن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مرتب خودرو هرور   • قیمت خودرو پاژن   • نمایندگی مرتب خودرو   • قیمت خودرو g5   • مرتب خودرو g5   • فروش اقساطی پاژن   • معنی مرتب   • مرتب خودرو gx5   • مفهوم مرتب   • تعریف مرتب   • معرفی مرتب   • مرتب چیست   • مرتب یعنی چی   • مرتب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مرتب
کلمه : مرتب
اشتباه تایپی : lvjf
آوا : morattab
نقش : صفت
عکس مرتب : در گوگل

آیا معنی مرتب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )