برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1284 100 1

معشوق

/ma'Suq/

مترادف معشوق: جانان، دلارام، دلبر، دلداده، دل ربا، دوست، دوستگان، شاهد، محبوب، محبوبه، نگار، یار، فاسق، رفیقه ، رفیق

متضاد معشوق: عاشق، معشوقه

برابر پارسی: دلبر، دلستان، دلدار، نگار، دل بر، دل دار، دل ربا

معنی معشوق در لغت نامه دهخدا

معشوق. [ م َ ] (ع ص ) دوست داشته. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). کسی و یا چیزی که آن را دوست می دارند و آنکه از کسی دلربایی کند و دلبر. (ناظم الاطباء).که بدو شیفته شده باشند. دلبر. دلدار. جانان. جانانه. محبوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
دلی کو پر از زوغ هجران بود
ورا وصل معشوق درمان بود.
ابوشکور.
آهو مر جفت رابغالد بر خوید
عاشق معشوق را به باغ بغالید.
عماره (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
تا سرخ بود چون رخ معشوقان نارنج
تا زرد بود چون رخ مهجوران آبی.
فرخی (یادداشت ایضاً).
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق
نهادم صابری را سنگ بر دل.
منوچهری.
کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم
عاشقی آری ولیکن هست معشوقت لگن.
منوچهری.
ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.
لبیبی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
نباشد یار چون یار نخستین
نه هر معشوق چون معشوق پیشین.
(ویس و رامین ).
و یوسف چه دانست که دل و جگر و معشوقش بر وی مشرفند به هر وقتی و... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 250).
معشوق جهانی و ندانی
یک عاشق باسزای درخور.
ناصرخسرو.
بشکفت لاله چون رخ معشوقان
نرگس بسان دیده ٔ شیدا شد.
ناصرخسرو.
اگر در وصال باشی و معشوق بدخوی بود از رنج ناز و خوی بد او راحت وصال ندانی. (قابوسنامه چ نفیسی ص 56). از آن ده غلام یکی را نوشتکین نام بود سلطان مسعود او را بغایت دوست داشتی و هیچ کس ندانست که معشوق مسعود کیست. (قابوسنامه چ نفیسی ص 59). اما اگر مهمان روی معشوق را با خود مبر و اگر بری پیش بیگانگان بدو مشغول مباش. (قابوسنامه چ نفیسی ص 60). کفشگر...بینی زن حجام ببرید و بر دست او نهاد که به نزدیک معشوق تحفه فرست. (کلیله و دمنه ).
ابر بر باغ عاشق است ولی
هست معشوق او قرین جفا
این بگرید چو دیده ٔ وامق
و آن بخندد چو چهره ٔ عذرا
گر وفا داشتی نخندیدی
هیچ معشوق را نبوده وفا.ادیب صا ...

معنی معشوق به فارسی

معشوق
دوست داشته شده، دلبر
( اسم ) دوست داشته شده محبوب دلبر ( در فارسی بر مردو زن هردو اطلاق شود ) . یا معشوق تنگدل . ( سنگدل ) دنیا عالم .
کوشکی است به سر من رای کاخ با شکوهی است در جانب غربی سامرا اکنون مسکن برزگران شده .
عشق بازی و شهوت پرستی و رغبت و میل به عشق بازی با زنان .
از عارفان معاصر شیخ ابو سعید ابی الخیر بوده است .
خال که بر بشره یا بدن محبوبه باشد و در نزد عاشق با ارزش جلوه کند .
دو تن که شیفته یکدیگر باشند

معنی معشوق در فرهنگ معین

معشوق
(مَ) [ ع . ] (اِمف .) محبوب ، مورد عشق و علاقه قرار گرفته ، دوست داشته .

معنی معشوق در فرهنگ فارسی عمید

معشوق
۱. مرد موردعلاقۀ یک زن.
۲. دلبر، محبوبه.
۳. (تصوف) خداوند.
۴. دوست داشته شده.

معشوق در جدول کلمات

معشوق
دلارام
معشوق و عزیز
دلبر
معشوق و محبوب
دلدار

معنی معشوق به انگلیسی

honey (اسم)
شهد ، معشوق ، عزیز ، عسل ، انگبین
lover (اسم)
عاشق ، معشوق ، معشوقه ، فاسق ، دوستدار
beloved (صفت)
محبوب ، معشوق ، مورد علاقه
loved (صفت)
دلپذیر ، محبوب ، معشوق

معنی کلمه معشوق به عربی

معشوق را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

امید
دلگشا
امید
دل آرا
علی دوستی نوگورانی
نگارین
هادیه
معشوق کسی است که درد عاشقی میکشد.
معشوق نه میتواند به عشقش برسد و نه میتواند عشقش را فراموش کند
حامدآخانی
دلارام
Nadiiii
کسی که از عمق وجود عاشق است
ابراهیم ۱۱
دل دار
ابراهیم۱۱
جانان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معشوق در جدول   • معشوق یعنی چه   • معنی معشوق   • معشوق چیست   • عاشق و معشوق شعر   • عشق چگونه بوجود می آید   • نام دیگر معشوق   • عشق چیست روانشناسی   • مفهوم معشوق   • تعریف معشوق   • معرفی معشوق   • معشوق یعنی چی  

توضیحات دیگر

معنی معشوق
کلمه : معشوق
اشتباه تایپی : lua,r
آوا : ma'Suq
نقش : اسم
عکس معشوق : در گوگل

آیا معنی معشوق مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )