برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1284 100 1

مفلوج

/mafluj/

مترادف مفلوج: فلج، لش، علیل، افلیج

معنی مفلوج در لغت نامه دهخدا

مفلوج. [ م َ ] (ع ص ) آنکه اندام او از بیماری سست شده باشد، ج ، مفالیج. (مهذب الاسماء). فالج زده. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث ). گرفتار فالج. (ناظم الاطباء). مبتلا به بیماری فالج. ج ، مفالیج. (از اقرب الموارد). فالج گرفته. (بحر الجواهر). صاحب بیماری فالج. فالج زده . لَس. لَمس. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مفلوج فغان می کرد و من می داشتم تا آنگاه که مفلوج از بانگ سست شد. (هدایة المتعلمین چ متینی ص 263). و ابوزکار نشابوری حکایت کرد که به بغداد من مقاطعه کردم یکی مفلوج را به بسیار دینار و به یک روز علاج کردم. (هدایة المتعلمین چ متینی ص 263).
شب بیدار و این دو دیده ٔ من
همچو سیماب در کف مفلوج.
آغاجی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
سرسران ز شغب گشت چون سر مفلوج
دل یلان ز فزع ماند چون دل بیمار.
مسعودسعد.
بر شخص ظفرجوی فتد لرزه ٔ مفلوج
بر لفظ سخنگوی زند لکنت تمتام.
مسعودسعد.
پنجه ٔ سرو و شاخ گل گویی
دست مفلوج و پای محرور است.
مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص 43).
روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد سالها بزیست. (چهارمقاله ص 129).
از نشاط وصال چشم عدوت
چون بپرد خدنگ تو ز کمان
همچو سیماب در کف مفلوج
متحرک شود در او پیکان.
عبدالواسع جبلی.
و هرکه را دماغ تر بود بیشتر گرید چون زنان و کودکان و مستان و مفلوجان. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون دست و پای مفلوج. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
خور به سرطان مانده تا معجون سرطانی کند
زآنکه مفلوج است و صفرا ازرخان انگیخته.
خاقانی.
ز جنبش نبد یکدم آرام گیر
چو سیماب بر دست مفلوج پیر.
نظامی.
گشاده خواندن او بیت بر بیت
رگ مفلوج را چون روغن زیت.
نظامی.
- مفلوج شدن ؛ مبتلا به بیماری فالج شدن : محمد زکریا گوید: بسیار خداوند لقوه را دیدم که مفلوج شد و فالج هم در آن جانب افتاد که روی کژ بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- مفلوج گردیدن (گشتن ) ؛ مفلوج شدن :
مفلوج گشته آتش و مع ...

معنی مفلوج به فارسی

مفلوج
فالج زده، کسی که به بیماری فالج مبتلا باشد، مفالیج جمع
( اسم ) آنکه به بیماری فالج مبتلی باشد فالج زده گرفتار فالج جمع : مفلوجین .
( مصدر ) به بیماری فالج مبتلی شدن فالج زده شدن .
( مصدر ) مفلوج شدن : [ رخش همام گفت که ما باد صرصریم مفلوج گشته کوه ز برز توان ماست . ] ( خاقانی . سج . ۸٠ )

معنی مفلوج در فرهنگ معین

مفلوج
(مَ) [ ع . ] (اِمف .) فلج شده ، عاجز.

معنی مفلوج در فرهنگ فارسی عمید

مفلوج
کسی که به بیماری فلج مبتلا باشد، فلج شده، فالج.

مفلوج را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

بهادر
لس

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مفلوج   • مفهوم مفلوج   • تعریف مفلوج   • معرفی مفلوج   • مفلوج چیست   • مفلوج یعنی چی   • مفلوج یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مفلوج
کلمه : مفلوج
اشتباه تایپی : ltg,[
آوا : mafluj
نقش : صفت
عکس مفلوج : در گوگل

آیا معنی مفلوج مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )