انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1071 100 1

ملامت

/malAmat/

مترادف ملامت: بدگویی، تقبیح، توبیخ، زخم زبان، سرزنش، سرکوفت، شماتت، طعنه، عتاب، قدح، لوم، نکوهش، سرزنش کردن

متضاد ملامت: ستایش، تمجید

برابر پارسی: سرزنش، سرکوفت، نکوهش

معنی ملامت در لغت نامه دهخدا

ملأمة. [ م ُ ءَ م َ ] (ع مص ) سازواری کردن و صلح کردن میان قوم. (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.

ملامت. [ م َ م َ ] (ع مص ) ملامة. رجوع به ملامة شود. || (اِمص ) سرزنش و نکوهش و با لفظ کردن و کشیدن و آمدن مستعمل. (آنندراج ). مأخوذ از تازی ، نکوهش و سرزنش و عتاب و طعن و مذمت و تأدیب. (ناظم الاطباء). سرزنش. سرکوفت. سراکوفت. ذم. لؤم. ملام. توبیخ. تعنیف. تقریع. تعییر. بیغاره. گواژه. مَثلَبَه. ج ، ملاوم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خواجه گفت هنوز چیزی نشده است نامه ها باید نبشت به انکار وی و ملامت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 394). قصد گریز کرد بر جانب آموی ، ناچارش بازداشتیم که از ملامت سلطان بترسیدیم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 233). حق دوستان و مردمان نزدیک خود ضایع مکن تا سزاوار ملامت نگردی. (قابوسنامه ). گفته اند دو گروه مردم سزاوار ملامتند یکی ضایعکننده ٔ حق دوستان ، دیگر ناشناسنده ٔ کردار نیک. (قابوسنامه ).
سخن بگوی مترس از ملامت ای حجت
که تو به گفتن حق شهره ٔ زمان شده ای.
ناصرخسرو.
سخن حجت بر وجه ملامت مشنو
تا نمانی به قیامت خزی و خوار و ملیم.
ناصرخسرو.
چون خلعت دوستی در سر وی افکندند خلق زبان ملامت بدو دراز کردند. (کشف المحجوب هجویری چ لنینگراد ص 69).
پس خلق را بر ایشان گماشتند تا زبان ملامت بر ایشان دراز کردند. (کشف المحجوب هجویری ایضاً ص 69). وی را از ملامت خلق باک نباشد و اندر همه ٔ احوال بر سر رشته ٔ خود باشد. (کشف المحجوب هجویری ایضاً ص 71). هرکه از ملامت نترسد از او بگریز. (خواجه عبداﷲ انصاری ).
عذر من بپذیر اگرچه هستم از تقصیر خویش
هم سزاوار ملامت هم سزاوار عتاب.
امیرمعزی.
فریشتگان سنگ ملامت در ارادت وی می زدند. (کشف الاسرار ج 3 ص 732). بر استقامت خویش چنان متمکن بود که آن قبول و این نفور و آن سلامت و این ملامت به نزدیک وی هردو یک رنگ داشت. (کشف الاسرار ج 3 ص 345). پیر طریقت گفت چون هیبت دیده وری حق موجود است از ملامت منکر چه باک. (کشف الاسرار ج 3 ص 642).
چون مر مرا ز عشق ملامت رسد همی
تنها نه ایستاده منم در مقام عشق.
ادیب صابر.
ملامت همه دنیا مراست ازپی عشق
نه رسم عشق من آورده ام در این دنیی.
ادیب صابر (از سخن و سخنوران ص 249).
هرآینه آن کس که زشتی کاربشناسد اگر خویشتن در آن افکند نشانه ٔ تیر ملامت شود. (کلیله و دمنه ). پدر موعظت و ملامت ایشان واجب دید.(کلیله و دمنه ).
مارا دل ارچه خسته ٔ تیر ملامت است
اندیک مر ترا همه خیر و سلامت است.
رشیدی سمرقندی.
به ملامت زبان کنند دراز
نام عاشق به ننگ گردد باز.
سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص 32).
عشق را روی در سلامت نیست
راه عاشق بجز ملامت نیست
بی ملامت نگشت عشق تمام
عشق خام است بی ملامت ، خام.
سنائی (ایضاً ص 32).
این ملامت در این بلند مقام
غیرت عشق راست چون صمصام.
سنائی (ایضاً ص 34).
ملک الموت را ملامت نیست
که به بیمار گل شکر ندهد.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج 2 ص 629).
اگر شراب خورم مست شوم و اینجا بمانم و چون دختر بازنشیند و مرا نبیند مرا و ترا ملامت رسد. (سمک عیار ج 1 ص 61).
من جوهر ار نبردم نزدیک جوهری
خوردم کنون ز دست ملامت بسی قفا.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 21).
تو سلامت گزین که نام دلم
از ملامت به هر زبان افتاد.
خاقانی.
نه عمر از سلامت نشان می دهد
نه عشق از ملامت امان می دهد.
خاقانی.
میدان ملامت را گر گوی شوی شاید
کایوان سلامت را بنیاد نخواهی شد.
خاقانی.
مرا در ملامت این جهان و عقوبت آن جهان می افکندی. (سندبادنامه ص 323). عقوبت زلت عتاب باشد، عقوبت تقصیر ملامت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 117). روزی مسافری به شهر آن درخت رسید... و با عبده ٔ آن درخت در عربده ٔ ملامت آمد. (مرزبان نامه ایضاً ص 151). میان اقران و اخوان چون سفره ٔ خوان عرض من دست مال ملامت شد... او را رها کنم. (مرزبان نامه ایضاً ص 245).
از ملامت چه غم خورد سعدی
مرده از نیشتر مترسانش.
سعدی.
تا غایتی ذکر محبوب دوست دارد که اگر در اثنای آن ملامت خود شنود از آن ملامت لذت یابد. (مصباح الهدایه چ همایی ص 409). به تیغ ملامت ایشان تعلق او را قطع کند. (مصباح الهدایه ایضاً ص 416).
ملامت را سپر سازیم بر خویش
ملامت عشق را تاج است و افسر.
؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
هرکه متصدی تصنیف کتابی و مصنف جمع رساله ای گردد... از طعن طاعنان و ملامت عیب جویان به سلامت نخواهد بود. (تاریخ قم ص 13).
نسازد عشق را کنج سلامت
خوشا رسوایی و کوی ملامت.
جامی.
غم عشق از ملامت تازه گردد
وزین غوغا بلندآوازه گردد.
جامی.
ملامت شحنه ٔ بازار عشق است
ملامت صیقل زنگار عشق است.
جامی.
بی خودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد
درد بادا و ملامت ، ناشکیبایی مباد.
فغانی شیرازی.
و رجوع به ملامة شود.
- ملامت آمدن ؛ سرزنش رسیدن. ملامت وارد شدن :
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
واﷲ مارأینا حباً بلا ملامة.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص 295).
- ملامت بردن ؛ تحمل سرزنش کردن. ملامت کشیدن :
بنگر تا چند ملامت برم
کاین خجلی را به قیامت برم.
نظامی.
بس ملامتها که خواهد برد جان نازنین
روز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار.
سعدی.
- ملامت جستن ؛ طالب ملامت بودن. خواهان سرزنش و عتاب بودن :
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را.
سعدی.
- ملامت دیدن ؛ مورد عتاب و سرزنش واقع شدن. ملامت کشیدن : چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نکردی. (گلستان ).
- ملامت شنیدن ؛ سخنان سرزنش آمیز شنیدن : هر که نصیحت نشنود سر ملامت شنیدن دارد. (گلستان ).
- ملامت کردن ؛ نکوهش کردن و سرزنش نمودن و عتاب کردن و مذمت نمودن و بد گفتن و تأدیب کردن. (ناظم الاطباء). تقریع. توبیخ. تأنیب. نکوهیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
جواب دادم و گفتم مرا ازآنچه گذشت
مکن ملامت ازیرا که نیست جای ملام.
فرخی.
مرا به عشق ملامت مکن که عشق مرا
ز روی خوب تو گشت ای بهشت روی آیین.
فرخی.
یکی کار خود می کند و دین را می برزد و معاملت را مراعات می کند خلق اورا اندر آن ملامت می کنند. (کشف المحجوب هجویری چ لنینگراد ص 70). نفس لوامه را اندر ایشان مرکب گردانیده تا مر ایشان را بر هرچه می کنند ملامت می کنند. (کشف المحجوب هجویری ایضاً ص 69). من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 188). و این حدیث فاش شد و همگان او را بسیار ملامت کردند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 188). عبدوس دررسید و جنگ بنشاند و ملامت کرد لشکر را که شمایان را فرمان نبود جنگ کردن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 233). این حدیث به نشابور فاش شد و خبر به امیر محمود رسید، تیره شد و برادر را ملامت کرد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 365).
ملامت مکنمان اگر ما چو تو
به خیره ره جاهلی نسپریم.
ناصرخسرو.
گر مستمند و با دل غمگینم
خیره مکن ملامت چندینم.
ناصرخسرو.
افتاده مرا با می و مستی کاری
خلقم ز چه می کند ملامت باری.
(منسوب به خیام ).
اعرابی از آن درشتی ، لختی را کم کرد گفت یا محمد مرا ملامت مکن بر آنچه گذشت. (کشف الاسرار ج 3 ص 84). ابلیس در آن نافرمانی با خود نیفتاد و ملامت نفس خود نکرد و آدم روی با خودکرد و خود را در آن ذلت ملامت کرد. (کشف الاسرار ج 3 ص 573).
بر خون من کسی که ملامت کند ترا
نزدیک من سزای هزاران ملامت است.
رشیدی سمرقندی.
همسایگان درآمدند و او را ملامت کردند. (کلیله و دمنه ).
آن ملامت که ذکر رفت به پیش
وین که عاشق کند ملامت خویش.
سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص 33).
چون میل به خیر کند از میل به شر پشیمان شود و خویشتن را ملامت کند. (اوصاف الاشراف ص 26).
اگر خویشتن را ملامت کنی
ملامت نباید شنیدن ز کس.
سعدی (گلستان ).
آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش
هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش.
سعدی.
دل داده را ملامت کردن چه سود دارد
می باید این نصیحت کردن به دلستانان.
سعدی.
پدر در فراقش نخورد و نگفت
پسر را ملامت بکردند و گفت.
سعدی (بوستان ).
چو بانوی قصر این ملامت بکرد
برآمد خروش از دل نیک مرد.
سعدی (بوستان ).
مکن ای دوست ملامت من سودایی را
که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را.
همام.
مکن ملامت رندان و ذکر بدنامی
که هرچه پیش تو ننگ است پیش ما نام است.
سلمان ساوجی.
- ملامت کشیدن ؛ تحمل سرزنش کردن. مورد عتاب واقع شدن. ملامت دیدن :
هزار سال ملامت کشیدن ازپی او
توان وزآن بت ، روزی جدا شدن نتوان.
فرخی (از آنندراج ).
هرکه از یار تحمل نکند یار مگویش
وآنکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش.
سعدی.
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن.
حافظ.
- ملامت گفتن ؛ سرزنش کردن. سخنان عتاب آمیز گفتن :
اگر ملول شدی یا ملامتم گویی
اسیر عشق نیندیشد از ملال و ملام.
سعدی.
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم.
سعدی (کلیات چ فروغی ص 204).
هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده ست ترا بر منش انکاری هست.
سعدی.
- ملامت نفس ؛ نکوهش خویشتن. (ناظم الاطباء).
- ملامت یافتن ؛ نکوهش دیدن. سرزنش کشیدن. با سرزنش و توبیخ روبرو شدن : چون آن لشکر به هزیمت تا ری رسیدند، ملامت بسیار یافتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 263).

ملامة. [ م َ م َ ] (ع مص ) نکوهیدن. (دهار) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به ملامت شود. || (اِمص ) نکوهش. ج ، مَلاوِم. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

ملأمة. [ م َ ءَ م َ ] (ع مص ) ناکس و فرومایه گردیدن و زفت گشتن. لُؤم. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی ملامت به فارسی

ملامت
سرزنش کردن ، نکوهش، سرزنش
۱ - ( مصدر ) سرزنش کردن . ۲ - ( اسم ) سرزنش نکوهش : [ عقوبت زلت عتاب باشد عقوبت تقصیر ملامت . ] ( مرزبان نامه . تهران . چا . ۱۱۷:۱ )
( صفت ) آنکه سرزنش کند توام با ملامت : [ نگاه ملامت باری باو کرد . ]
آنکه سرزنش را می پسندد . آنکه شنیدن ملامت را دوست دارد . آنکه کار های زشت و ملامت انگیز کند .
دشنام دهنده
ملامت کشیده . ملامت زده
جای سرزنش و نکوهش بسیار و فراوان .
ملامت زده بودن . حالت و چگونگی ملامت زده .
ملامت کشیده . مذمت شده و نکوهیده شده و شرمسار .
( اسم ) محل ملامت جای سرزنش : [ سوی بازار دین چو جستی راه رستی ار جستی از ملامت گاه . ] ( حدیقه . مد . ۳٠۶ )
( صفت ) نکوهش کننده سرزنش کننده : [ آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت بر بنا گوش ملامت گر بگفت ... ] ( مثنوی . نیک . ۴۳:۳ )
ملامت گزیننده . اختیار کننده ملامت . طالب سرزنش .
( صفت ) آنکه کلمات مبنی بر سرزنش بدیگری گوید : [ عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند ای ملامت گو خدا را رو ببین آن رو ببین ] ( حافظ . ۲۷۸ )
( مصدر ) سرزنش کردن نکوهیدن : [ و چون میل بخیر کند از میل بشر پشیمان شود و خویشتن را ملامت کند ... ] ( اوصاف الاشراف . ۲۶ )
ملامت کشنده . تحمل کننده سرزنش
( مصدر ) تحمل سرزنش کردن : [ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن . ] ( حافظ .۲۷۱ )
در حال ملامت کردن . سرزنش کنان
ملامتگر . نکوهش کننده .
کنایه از دنیاست

معنی ملامت در فرهنگ معین

ملامت
(مَ مَ) [ ع . ملامة ] (مص م .) سرزنش کردن ، نکوهش .

معنی ملامت در فرهنگ فارسی عمید

ملامت
۱. سرزنش کردن.
۲. نکوهش، سرزنش.
سرزنش کننده، نکوهش کننده.

ملامت در جدول کلمات

ملامت
نکوهش
ملامت و سرزنش
نکوهش
ملامت کننده
لوام

معنی ملامت به انگلیسی

reproach (اسم)
سب ، ننگ ، سرزنش ، مذمت ، رسوایی ، ملامت ، طعنه ، عیب جویی ، توبیخ ، سرکوفت
reproof (اسم)
سب ، سرزنش ، عتاب ، ملامت ، طعنه ، نکوهش ، توبیخ ملایم
rebuke (اسم)
سرزنش ، زخم زبان ، ملامت ، طعنه ، گوشمالی ، سرکوفت
brush (اسم)
خس ، قلم مو ، لیف ، ماهوت پاک کن ، پاک کن ، ملامت ، علف هرزه ، بروس لوله ، کفش پاک کن و مانند ان
call-down (اسم)
ملامت ، طعنه

ملامت را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

ز ٠١:١٦ - ١٣٩٨/٠٦/٠٨
نکوهش
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی ملامت در جدول   • نام فارسی اسکی روی اب   • ملامت و سرزنش در جدول   • کوی و برزن   • ملامت کننده در جدول   • معنی سرزنش در جدول   • چیره شدن زورکسی بردیگری   • معنی اقل   • مفهوم ملامت   • تعریف ملامت   • معرفی ملامت   • ملامت چیست   • ملامت یعنی چی   • ملامت یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی ملامت
کلمه : ملامت
اشتباه تایپی : lghlj
آوا : malAmat
نقش : اسم
عکس ملامت : در گوگل


آیا معنی ملامت مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )