انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 894 100 1

معنی ملزم در لغت نامه دهخدا

ملزم. [ م ُ زَ ] (ع ص ) آنکه بر گردن وی چیزی لازم آید. || مأخوذ از تازی ، مجبور بر کردن کاری و مجبور بر اقرار و مغلوب و محکوم.
- ملزم شدن ؛ مجبور شدن ومقهور و مغلوب گشتن و محکوم شدن و مقر شدن و اقرار کردن.
- ملزم کردن ؛ مجبورنمودن بر کردن کاری و مغلوب کردن بر اقرار در امری.(ناظم الاطباء).
- ملزم گشتن ؛ ملزم شدن : خسرو از بداهت گفتار به صواب و حضور جواب او ملزم گشت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 93).

ملزم. [ م ُ زِ ] (ع ص ) مقنع. مجاب کننده : دلیل ملزم خصم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قانع کننده.

ملزم. [ م ِ زَ ] (ع اِ) نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقلی. (صراح ) (از ناظم الاطباء). دو چوب که میان آن به آهن بندند و آن نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقل گر است. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || پیچ و منگنه. (ناظم الاطباء).

معنی ملزم به فارسی

ملزم
الزام شده، کسی که کاری یاامری براوواجب گردیده
( اسم ) لازم گرداننده
نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقلی دو چوب که میان آن به آهن بندند و آن نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقل گر است .
( مصدر ) ۱ - واجب شدن امری بر کسی . ۲ - متهم شدن . ۳ - مغلوب شدن ( در مباحثه و مناظره )
( مصدر ) ملزم شدن : [ خسرو از بداهت گفتار بصواب و حضور جواب او ( بزورجمهر ) خجل و ملزم گشت . ] ( مرزبان نامه . ۱۳۱۷ ص ۹۵)
( مصدر ) ۱ - واجب کردن بر کسی ۲ - متهم کردن . ۳ - مغلوب کردن ( در مباحثه و مناظره )

معنی ملزم در فرهنگ معین

ملزم
(مُ زِ) [ ع . ] (اِفا.) لازم گرداننده .
(مُ زَ) [ ع . ] (اِمف .) الزام شده ، کسی که انجام کاری بر او واجب گردیده .
( ~. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) مجبور شدن .

معنی ملزم در فرهنگ فارسی عمید

ملزم
کسی که کاری یا امری بر او واجب گردیده، الزام شده.

ملزم در جدول کلمات

همراهی | ملزم شدن امری
التزام

ملزم را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی ملزم

شهریار آریابد ١٥:٣٨ - ١٣٩٨/٠٢/١٤
در پارسی " بایاوند " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو.
|

پیشنهاد شما درباره معنی ملزم



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی ملزم   • مفهوم ملزم   • تعریف ملزم   • معرفی ملزم   • ملزم چیست   • ملزم یعنی چی   • ملزم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی ملزم
کلمه : ملزم
اشتباه تایپی : lgcl
آوا : molzam
نقش : صفت
عکس ملزم : در گوگل


آیا معنی ملزم مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )