برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1279 100 1

ممسک

/momsek/

مترادف ممسک: بخیل، تنگ چشم، تنگ نظر، خسیس، زفت، گرسنه چشم، لئیم، نان نخور، نظرتنگ

متضاد ممسک: سخی، کریم

معنی ممسک در لغت نامه دهخدا

ممسک. [م ُ س ِ ] (ع ص ) چنگ درزننده. (غیاث اللغات ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). || بازدارنده از خروج. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آنکه خود را نگاه می دارد از خروج. || آنکه بازمی دارد خویشتن را از گفتن. (ناظم الاطباء). خاموش. || گیرنده. (یادداشت مرحوم دهخدا). بازگیرنده : مایفتح اﷲ للناس من رحمة فلاممسک لها (قرآن 2/35)؛ آنچه اﷲ بگشاید مردمان را از بخشایش ، بازگیرنده ای نیست آن را. (کشف الاسرار میبدی ج 8 ص 157). || زُفت و آزمند و بخیل و لئیم و طمعکار و تنگ دست و خسیس و دارای خست و کم خرج. (ناظم الاطباء). بخیل. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). سیاه کاسه. ژکور :
بسا ممسک که نعمت جمع آورد
که مرد و قحبه اش با دیگری خورد.
ناصرخسرو.
یکی را داد بخشش تا رساند
یکی را کرد ممسک تا ستاند.
نظامی.
گر رسدت دم بدم جبرئیل
نیست قضا ممسک وقدرت بخیل.
نظامی.
بدانست روزی پسر در کمین
که ممسک کجا کرد زر در زمین.
سعدی (بوستان ).
نه چون ممسکان دست بر زر گرفت
چو آزادگان بند از او برگرفت.
سعدی (بوستان ).
ممسک برای مال ، همه سال تنگدست
سعدی به روی خوب همه روز خرم است.
سعدی.
محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست. (گلستان ). || (اِ) در مفردات مراد از آن اسطوخدوس و در مرکبات سوطیرا است. رجوع به اسطوخودوس در همین لغت نامه و سوطیرا در تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص 210 شود.

ممسک. [ م ُ س َ] (ع ص ) اسبی که دست و پای سفید دارد. (مهذب الاسماء). از انواع تحجیل (سپیدی دست و پای اسب ) است و اگر تحجیل در دست و پای یک طرف اسب باشد آن را ممسک گویند. (از صبح الاعشی ج 2 ص 20). و رجوع به مُمسکة شود.

ممسک. [ م ُ م َس ْ س َ ] (ع ص ) داروی مشک آمیخته. (آنندراج ): دواء ممسک ؛ داروی مشک آمیخته. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جامه ٔ رنگ کرده به مشک. (آنندراج ). ثوب ممسک ؛ جامه رنگ کرده به مشک. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || مطیب به مشک. (از اقرب الموارد). به مشک آلوده. مشکین. مشک آلود. (یادداشت مرحوم دهخدا ...

معنی ممسک به فارسی

ممسک
امساک کننده، بخیل، خسیس
( اسم ) ۱ - امساک کننده بخیل . ۲ - چنگ در زننده .
داروی مشک آمیخته . دواد ممسک داروی مشک آمیخته . یا جامه رنگ کرده بمشک .
اسطو خودوس . موقف الارواح .
سپیدی دست و پای اسب از سوی چپ
از انواع تحجیل است و اگر تحجیل در سوی راست باشد ممسک الایامن مطلق الایاسر گویند و اگر بالعکس باشد ممسک الایاسر مطلق الایامن .
دوای مسک . ممسک در مفردات اسطو خودوس در مرکبات سوطیر است و از فوائد آن نگهداری جنین است .

معنی ممسک در فرهنگ معین

ممسک
(مُ س ) [ ع . ] (اِفا.) بخیل ، خسیس .

معنی ممسک در فرهنگ فارسی عمید

ممسک
۱. امساک کننده، بخیل، خسیس.
۲. چنگ درزننده.
از صورت های فلکی نیمکرۀ شمالی آسمان، صاحب المعز.

ممسک در دانشنامه اسلامی

ممسک
معنی مُمْسِکَ: بازدارنده - جلوگیر
ریشه کلمه:
مسک‌ (۲۷ بار)

ممسک در جدول کلمات

معنی ممسک به انگلیسی

parsimonious (صفت)
خسیس ، ممسک ، صرفه جو
excessively economical (صفت)
ممسک

معنی کلمه ممسک به عربی

ممسک را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سجاد نادری
از نظر شرعی
رفتار کسی است که با نگهداری و سلب قدرت حرکت از مجنی علیه به قاتل کمک می کند که او را به قتل برساند
حقوق جزا عمومی جلد دوم نوشته دکتر محمد علی اردبیلی
سیدحسین اخوان بهابادی
کسی که امساک می‌کند، فردی که از چیزی خودداری می‌کند.بازدارنده.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• ممسک در جدول   • فروش ادویه ممسک   • داروی گیاهی ممسک   • ممسک در فقه   • ممسک ادویه   • مجازات ممسک   • داروی ممسک   • طرز تهیه ادویه ممسک   • معنی ممسک   • مفهوم ممسک   • تعریف ممسک   • معرفی ممسک   • ممسک چیست   • ممسک یعنی چی   • ممسک یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی ممسک
کلمه : ممسک
اشتباه تایپی : lls;
آوا : momsek
نقش : صفت
عکس ممسک : در گوگل

آیا معنی ممسک مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )