برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1286 100 1

منتظم

/montazam/

مترادف منتظم: آراسته، بسامان، مرتب، منظم

متضاد منتظم: نامنتظم، غیرمنتظم

برابر پارسی: بسامان

معنی منتظم در لغت نامه دهخدا

منتظم. [ م ُ ت َ ظِ ] (ع ص ) راست و درست شونده اگرچه از باب افتعال است مگر متعدی نیامده. (غیاث ) (آنندراج ). بسامان. منتسق. مرتب. سامان یافته.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منظم شده و مرتب شده. راست و درست شده. (از ناظم الاطباء) : کار خوارزم اکنون منتظم است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374).
شرک را از تو منهدم ارکان
ملک را از تو منتظم احوال.
رشید وطواط (از المعجم چ مدرس رضوی ص 336).
چشم بد دور که بس منتظم است آن دولت
آری آن دولت را منتظمی معهود است.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص 56).
اشغال همایون جهانداری بر وفق نیت و حسب امنیت جاری و منتظم است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 75).
گر چنین کس را نگفتی در رحم
هست بیرون عالمی بس منتظم.
مولوی.
- منتظم شدن ؛ مرتب شدن. سامان یافتن. نظم و نسق پیدا کردن : و سایر جزایر دریا با حصانت معاقل و مناعت منازل آن از کنار آب بصره تا سواحل هند... منتظم شد. (المعجم چ دانشگاه ص 18).
- منتظم گردیدن (گشتن ) ؛ منتظم شدن. بسامان شدن. مرتب گشتن : کار تخارستان و ختلان منتظم گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 448).
منتظم گردد ز ملک موصل و حصن هرات
امتحان را این بهشتی غصه را آن دوزخی.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج 2 ص 734).
سلسله ٔ مریدی ومرادی منتظم گشت و هر مریدی مراد شد. (مصباح الهدایه چ همایی ص 113).
زمین به حکم شما گشت مستقیم ارکان
زمان ز کلک شما گشت منتظم احوال.
عبید زاکانی.
|| منسلک شده. (ناظم الاطباء). داخل شده. درآمده.
- منتظم شدن ؛ درآمدن. داخل شدن. به صف شدن. با نظم و ترتیب قرار گرفتن : هرگاه... عزم غزوی محقق کردی هزاران سوار از ایشان در خدمت رکاب او منتظم شدندی. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 43). به اصفهبد شهریار نوشت تا در صحبت او منتظم شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 268). جرجان و طبرستان و بلاد دیلم و تا ساحل دریا در حکم امرو نهی و حل و عقد او منتظم شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 273). و بعضی خود در سلک اختصاص به خدمت شیرمنتظم اند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 185).
- منتظم گشتن ...

معنی منتظم به فارسی

منتظم
راست ودرست وبرشته نظم در آمده
۱ - ( اسم ) نظم یافته . ۲ - مروارید برشته کشیده . ۳ - ( اسم ) جایی که در آن چیزها را منظم و مرتب کنند
راست و درست شونده اگر چه از باب افتعال است مگر متعدی نیامده . بسمان . منتسق .
کتابی است بعربی بقلم ابوالفرج ابن الجوازی .
کتابی است فارسی تالیف اعتمادالسلطنه شامل فهرست اخبار و تواریخ پنج قاره زمین و آن تاریخ عمومی عالم است بزبان فارسی که بترتیب سنوات هجری و میلادی مرتب شده است .
چهار ضلعی منتظم ٠ سطحی که از چهار سو محاط به چهار خط عمود بر هم باشد ٠
جسمی است که از هر طرف بمثلث های متساوی الاضلاع مسطح برابر محدود میباشد هر یک از این مثلث های متساوی الاضلاع مسطح را وجه مینامند و هر یک از اضلاع مشترک میان وجه را یال و انتهای یالها را راس های چهار وجهی خوانند .
کتابی است بعربی بقلم ابوالفرج ابن الجوازی .

معنی منتظم در فرهنگ معین

منتظم
(مُ تَ ظِ) [ ع . ] (اِفا.) مرتب شده ، به نظم درآمده .

معنی منتظم در فرهنگ فارسی عمید

منتظم
۱. راست ودرست.
۲. ویژگی مرواریدی که به رشتۀ نظم درآمده.

منتظم در دانشنامه آزاد پارسی

مُنْتَظَم (regular)
در هندسۀ مسطحه، صفت چندضلعیای که همۀ ضلعهایش با هم، و همۀ زاویههایش نیز با هم برابر باشند. در هندسۀ فضایی، چندوجهی ای منتظم است که همۀ وجوهش چندضلعی های منتظم و انطباق پذیر بر هم، و همۀ زوایای چندوجهی آن نیز بر هم انطباق پذیر باشند.

منتظم را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

بهرام س
همگون (ریاضیات)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• رسم پنج ضلعی منتظم   • مساحت هشت ضلعی منتظم   • هفت ضلعی منتظم   • مساحت شش ضلعی منتظم   • چند ضلعی منتظم   • مساحت پنج ضلعی منتظم   • فرمول مجموع زوایای خارجی چند ضلعی منتظم   • معنی منتظم   • مفهوم منتظم   • تعریف منتظم   • معرفی منتظم   • منتظم چیست   • منتظم یعنی چی   • منتظم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی منتظم
کلمه : منتظم
اشتباه تایپی : lkjzl
آوا : montazam
نقش : صفت
عکس منتظم : در گوگل

آیا معنی منتظم مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )