انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1073 100 1

منصوب

/mansub/

مترادف منصوب: تعیین، برگماشته، نصب شده، نصب، برپا، قایم، مستقیم

برابر پارسی: دست نشان، دست نشانده، گمارده، گماشته

معنی منصوب در لغت نامه دهخدا

منصوب. [ م َ ] (ع ص ) بر پای کرده شده. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بر پای کرده و افراخته و بلندشده و نصب شده و نشانده شده. ج ، مناصیب. (ناظم الاطباء). برپاداشته. ایستادانیده. افراشته. برافراخته. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
آن تاج سر ملت والا عضد دولت
منصوب بدو رایت منصور به او لشکر.
امیر معزی (دیوان چ اقبال ص 281).
|| مأمورگشته و مقررشده و معین شده و نامزدشده. (ناظم الاطباء). به کاری داشته شده. گمارده. گماشته شده. مقابل معزول. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- منصوب شدن ؛ گمارده شدن. مأمور شدن. معین شدن.
- منصوب کردن ؛ گماشتن. گماردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 40).
|| دارای رتبه و عهده شده و منصب داده شده و جانشین شده. (ناظم الاطباء). || کلمه ای که زبر داده شده باشد. (آنندراج ) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دوزبردار. کلمه ای که نصب دارد: کل مفعول منصوب. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به نصب و منصوبات شود.
- منصوب به نزع خافض . رجوع به خافض شود.
|| (اِ) مقام و رتبه. || مقام پیاده در شطرنج. || دام. || تقلب در کشتی گیری. (ناظم الاطباء).

معنی منصوب به فارسی

منصوب
برپاکرده شده، برقرارشده، به شغل ومقامی گماشته شده
( اسم ) ۱ - نصب کرده شده بر پا کرده ۲ - بشغلی گماشته . ۳ - کلمه ای که حرف آخرش بر اثر عاملی دارای فتحه ( زیر ) یا تنوین مفتوح باشد .
( مصدر ) ۱ - بر پا شدن . ۲ - گماشته شدن بشغلی .

معنی منصوب در فرهنگ معین

منصوب
(مَ) [ ع . ] (اِ مف .) ۱ - برقرار شده . ۲ - به شغل و مقامی گماشته شده .

معنی منصوب در فرهنگ فارسی عمید

منصوب
۱. برقرار شده.
۲. به شغل و مقامی گماشته شده.
۳. [قدیمی] برپاشده.

منصوب در جدول کلمات

منصوب به بنی امیه
اموی
از سرداران ارمنی جمعیت داشناکسیون که پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان به سمت رئیس شهربانی منصوب شد و در قلعه شورجه همدان به قتل رسید
یپرمخان

معنی منصوب به انگلیسی

appointed (صفت)
معین ، منصوب ، مقرر ، منتصب ، موعود ، موکل
nominated (صفت)
منصوب ، نامزد

معنی کلمه منصوب به عربی

منصوب
مرشح
رکب
استثمر , ضع , عين

منصوب را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

ممد > night person
Mahdieh > Come up
بازگیر کلوخی > کلوخی (زابل)
Hnf > Population
میثم سراوانی > Disloyal
دیوانه زاده > خرچنگ
محمدجواد > circumferentially
علی > begining

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی منصوب   • مفهوم منصوب   • تعریف منصوب   • معرفی منصوب   • منصوب چیست   • منصوب یعنی چی   • منصوب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی منصوب
کلمه : منصوب
اشتباه تایپی : lkw,f
آوا : mansub
نقش : صفت
عکس منصوب : در گوگل


آیا معنی منصوب مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )