برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1283 100 1

موجب ‏

/mowjeb/

مترادف موجب ‏: سبب، علت، طبق، باعث، مسبب

برابر پارسی: انگیزه، دستاویز، شوند، مایه

معنی موجب ‏ در لغت نامه دهخدا

موجب. [ ج ِ ] (ع ص ، اِ) هرآنچه لازم می گرداند و مقرر می کند و واجب می گرداند. (ناظم الاطباء). لازم کننده. (آنندراج ) (غیاث ). واجب کننده. مقررکننده. مقررگرداننده. || سبب. دلیل. سبب و بایگر و جهت و باعث و شوند و علت و وجه و محرک. (ناظم الاطباء). عامل. مایه. باعث. داعی : موجب مسرت ؛ مایه مسرت. (یادداشت مؤلف ) : نزدیکی می جوید به خدا به آنچه باعث نزدیکی است و موجب رضای او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 312). به شکر این موجب یک ساله خراج مملکت خویش رها کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 81). حرکت و نشاط شکار فروگذاشته موجب چیست. (کلیله و دمنه ). علاجی در وهم نیامد که موجب صحت اصلی تواند بود. (کلیله و دمنه ). شیر... گفت بدین نواحی کی آمده ای و موجب آن چیست ؟ (کلیله و دمنه ).
نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است
ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان ؟
خاقانی.
خاقانی آن تست به هر موجبی که هست
معلوم کن ورا که تو خود آن کیستی.
خاقانی.
آخر چه موجب است که باز از حدیث وصل
کم کرده ای و در سخن زر فزوده ای.
خاقانی.
مجانبت جانب ما اختیار کرده ای موجب چیست ؟ (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 327). ملک گفت موجب گردآمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ (گلستان سعدی ).
راستی موجب رضای خداست
کس ندیدم که گم شد از ره راست.
سعدی.
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. (گلستان سعدی ).
- به موجب ِ ؛ بر موجب ِ. به سبب ِ. طبق ِ. برابرِ: به موجب این حکم ، برابر این حکم. طبق این حکم. (یادداشت مؤلف ) : پس بموجب این مقدمات واضح و... (سندبادنامه ص 6). گفت به موجب آن که انجام کار معلوم نیست. (سعدی ، گلستان ). به موجب آن که پرورده ٔ نعمت این خاندانم نخواهم که... (سعدی ، گلستان ). به موجب خشمی که بر من داری زیان خود مپسند. (سعدی ، گلستان ).
- بر آن موجب ؛ بدان سبب. بدان جهت. به طریقی که. بدان صورت.
- || بر آن وجه. بر آن ترتیب : بر آن موجب که شرح داده آمده است جد بلیغ به جای آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 440). و بر آن موجب که ناصرالدین فرماید پیش گیرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 356). و بر آن موجب که فرمان بود پیش گرفت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 310).
- بر چه موجب ؛ به چه صورت. به چه طریق. چگونه. ...

معنی موجب ‏ به فارسی

باعث، سبب، انگیزه
( اسم ) ۱ - لازم گرداننده ۲ - سبب علت انگیزه . یا بچه موجب ? بچه سبب ? بچه علت ? : [ گفت : تو نه بر دام نهادن آن طفل و تضییع روزگار او می خندیدی و چون دانه برابر بود و دام آشکارا بچه موجب در افتادی ? ] ( مرزبان نامه .۱۳۱۷.ص ۱۱۶) یا بدین موجب . ازین بابت . یا بی موجب . بی سبب بدون علت . یا موجب اطمینان قلب چیزی که باعث اطمینان و آسایش دل گردد . یا موجب ثواب . آنچه که باعث ثواب گردد . ۳ - نام ماه محرم .
نعت فاعلی از توجیب آن که در شبانه روزی یک بار می خورد .
توضیح این اصطلاح از ترکی بفارسی سرایت کرده .
( مصدر ) ۱ - سبب شدن علت گردیدن . ۲ - محرک شدن .
بر حسب و موافق بر موجب عادت .
بدون جهت سببب بدون علت .
بدون موجب . بدون جهت . بی سبب . بدون علت .
بی سبب . بی وجه . بدون سبب . بدون دلیل .

معنی موجب ‏ در فرهنگ معین

(مُ جِ) [ ع . ] ۱ - (اِ.) سبب ، باعث . ۲ - (اِفا.) ایجاب کننده .

معنی موجب ‏ در فرهنگ فارسی عمید

باعث، سبب، انگیزه.

موجب ‏ در جدول کلمات

معنی موجب ‏ به انگلیسی

cause (اسم)
سبب ، جنبش ، عنوان ، هدف ، جهت ، علت ، سرمایه ، مرافعه ، موجب ، انگیزه ، نهضت ، باعی ، موضوع منازع فیه ، موری ، منبع
reason (اسم)
سبب ، عنوان ، مایه ، علت ، خرد ، مورد ، موجب ، مناسبت ، ملاک ، عذر ، عقل ، شعور ، دلیل ، عاقلی ، خوشفکری
motive (اسم)
سبب ، محرک ، عنوان ، علت ، موجب ، انگیزه ، مناسبت ، غرض
inducement (اسم)
وسیله ، کشش ، موجب ، انگیزه
causing (صفت)
منتج ، موجب ، مسبب ، موجد

معنی کلمه موجب ‏ به عربی

حافز , سبب
تحمل (فعل ماض)
مخزي
أحدَثَ
اجلب , انشا , تحمل (فعل ماض) , ميراث
مسرة
شوکة

موجب ‏ را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Morteza
وظیفه ای که بر شخص واجب است،
جمع آن مواجب است
ترکیب های رایج: مواجب و وظایف

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی موجب   • سالب   • مفهوم موجب ‏   • تعریف موجب ‏   • معرفی موجب ‏   • موجب ‏ چیست   • موجب ‏ یعنی چی   • موجب ‏ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی موجب ‏
کلمه : موجب ‏
اشتباه تایپی : l,[f ‏
آوا : mowjeb
نقش : اسم
عکس موجب ‏ : در گوگل

آیا معنی موجب ‏ مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )