انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 954 100 1

مودب


مترادف مودب: آداب دان، باادب، بافرهنگ، خلیق، تربیت یافته، فرهیخته، مبادی آداب، آداب آموخته، متادب

متضاد مودب: بی ادب

برابر پارسی: فرهیخته، بافرهنگ

معنی مودب در لغت نامه دهخدا

مؤدب. [ م ُءْ دِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ایداب. به مهمانی خواننده. (منتهی الارب ، ماده ٔ ادب ) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

مؤدب. [ م ُ ءَدْ دِ ] (ع ص ) آنکه به مهمانی می خواند. مُؤْدِب. || ادب کننده وسرزنش کننده. (ناظم الاطباء). ادب دهنده. (آنندراج ) (غیاث ). ادب آموزنده. (منتهی الارب ). آن که علم و هنر و فضل می آموزاند. (ناظم الاطباء). فرهنگ آموز. ج ، مؤدبون. (مهذب الاسماء). معلم. علم آموز. آداب آموز. (یادداشت مؤلف ). آن که نیک می پروراند و تربیت می کند. استادو معلم و مدرس. (ناظم الاطباء) : رستم این پسر را برگرفت و ببرد و همی پروردش تا بزرگ شده پس مؤدب بنشاند تا او را ادب آموخت. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). فرمان عالی چنان است که فرزند تو، پسرت اینجا ماند... کار این پسر بساز تا با مؤدبی و وکیلی به سرای تو باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271). نماز دیگر مؤدب چون بازگشتی نخست آن دو تن بازگشتندی و برفتندی پس امیرمسعود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 107). چون عدد او به دوازده رسید پادشاه او را به مؤدب فرستادتا فرهنگ و آداب ملوک بیاموزد. (سندبادنامه ص 43).
- مؤدب شدن ؛ معلم شدن. مربی گشتن. پیشه ٔ تأدیب و تربیت کس یا کسان به عهده گرفتن :
مؤدب شدم یا فقیه و محدث
کاحادیث مسند کنم استماعی.
خاقانی.

مؤدب. [ م ُ ءَدْ دَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تأدیب. ادب داده شده. (آنندراج ) (غیاث ). ادب آموخته شده و تربیت شده و باادب. ادب گرفته. تعلیم شده و نیک پرورده شده و خوش خوی و باحیا و باشرم و خوش روی و نیک نهاد. (ناظم الاطباء). تربیت یافته. به ادب آراسته. به آزرم. با ادب. باتربیت. ادب آموخته. ادب دان. دارنده ٔ ادب. تربیت شده. دارای ادب و تربیت و حیا و احترام. فرهخته. بفرهنگ. بافرهنگ. فرهنگ آموخته. فرهنگی. رسم دان. به آیین. آداب دان. (یادداشت مؤلف ) :
ای در اصول فضل ، مقدم
وی در فنون علم ، مؤدب.
مسعودسعد.
- مؤدب گردیدن ؛ مؤدب شدن. تربیت یافتن. دارای ادب و تربیت و فرهنگ شدن.
|| فاضل و دانشمند و تأدیب شده. || سیاست شده و عقوبت شده. (ناظم الاطباء).

مؤدب. [ م ُ ءَدْ دِ ] (اِخ ) صالح بن کیسان مؤدب مولی بنی غفار از مردم مدینه و معلم و مربی عمربن عبدالعزیز و از راویان بود. او از زهری و نافع و جز آن دو روایت دارد و مالک و عمروبن دینار از او روایت کنند. (از الانساب سمعانی ).

معنی مودب به فارسی

مودب
ادب اموخته، تربیت شده
( اسم ) ادب آموزنده ادب آموز تربیت کننده مربی جمع : مودبین .
نعت مفعولی از تادیب . ادب داده شده .
مدیر روزنامه [ چهره نما ] ( و. ۱۲۵٠ ف.مه۱۳۱۴ ه.ش .) وی مدت ۳۲ سال مرتب روزنامه [ چهره نما ] را در قاهره بزبان فارسی منتشر ساخت . مودب السلطان علاوه برانتشار روزنامه مولف کتابهای : [ خط و خطاطان ] [ امان تاریخ ] در تاریخ افغانستان و [ زردشت باستانی ] است .
( و. ۱۲۵۳ ه.ش .ف. ۱۳۲۸ ه.ش .) . پس از پایان تحصیلات در رشته طب به تهران بازگشت و در مدرسه علمیه و دارالفنون بتدریس پرداخت . مجله حفظ الصحه از انتشارات اوست . در دوره دوم بوکالت مجلس انتخاب شد .
ابن محمد بن شاکر مودب لیثی واسطی وی محدث و اخباری و واعظ بود و در سال ۴۵۷ قمری حیات داشت
او از مشاهیر شعر است
رجوع به قاسم بن زید شود

مودب در جدول کلمات

معنی مودب به انگلیسی

polite (صفت)
خلیق ، معقول ، خوشخو ، خوشرفتار ، سر براه ، با ادب ، مودب ، خوش معاشرت ، مهذب ، با نزاکت ، مبادی اداب
nice (صفت)
خوب ، خوش ایند ، دلپذیر ، نجیب ، مودب ، دلپسند
courtly (صفت)
با وقار ، خاصگی ، مودب ، شایسته دربار
courteous (صفت)
خوشخو ، خوشرفتار ، با ادب ، مودب ، مودبانه ، خوش معاشرت
suave (صفت)
خوشخو ، شیک ، مودب ، خوش معاشرت ، نرم ، فهمیده وبا ادب
debonair (صفت)
خوشرفتار ، خوش طبع ، شاد ، مودب
decorous (صفت)
اراسته ، مودب ، زینت دار
civil (صفت)
مدنی ، کشوری ، غیر نظامی ، حقوقی ، متمدن ، عرفی ، با ادب ، مودب
respectful (صفت)
با ادب ، مودب ، ابرومند ، پر احترام
mannerly (صفت)
مودب ، با تربیت
fair-spoken (صفت)
خوشخو ، مودب ، خوش معاشرت ، خوش بیان
urbane (صفت)
مودب ، مودبانه ، مقرون به ادب

معنی کلمه مودب به عربی

مودب
غير اناني , لطيف , محترم , مهذب

مودب را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی مودب

نگین ١٥:٣٠ - ١٣٩٦/٠٩/٢٨
gallent
|

MS ٠٩:٣٢ - ١٣٩٧/٠٥/٠٩
بانزاکت
|

شهریار آریابد ١٢:٢١ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
در پارسی " فرهیختار ، فرهدار "
|

پیشنهاد شما درباره معنی مودب



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مودب   • کلمه مودب   • مودب بودن   • مؤدب   • اشعار علی محمد مودب   • حسین مودب   • مودب باش   • موادب   • مفهوم مودب   • تعریف مودب   • معرفی مودب   • مودب چیست   • مودب یعنی چی   • مودب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مودب
کلمه : مودب
اشتباه تایپی : l,nf
عکس مودب : در گوگل


آیا معنی مودب مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )