انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1012 100 1

مومن


مترادف مومن: باایمان، بادیانت، پارسا، پرهیزگار، دیندار، گرونده، متدین، متقی، متورع، مذهبی، مسلمان، معتقد

متضاد مومن: کافر

برابر پارسی: آییندار

معنی مومن در لغت نامه دهخدا

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ](ع ص ) گرونده. (مهذب الاسماء). گرونده به خدای تعالی.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گرونده به خدای تعالی وقبول کننده ٔ شریعت. (آنندراج ). کسی که به خدا و رسول ایمان آورده باشد و ایمان دارد. دیندار و متدین. (ناظم الاطباء). گرونده و قبول شریعت کننده. (منتهی الارب ). آنکه خدا و پیامبر و آنچه را به او نازل شده تصدیق دارد. (از تعریفات جرجانی ). گرویده. بگرویده. گرونده. دیندار. دینور. به خدا و رسول گرویده. باایمان. دارنده ٔ ایمان. ایمان کننده. ایمان آورنده. مقابل کافر.ج ، مؤمنون ، مؤمنین. (یادداشت مؤلف ) :
در دعای مؤمنین و مؤمناتی زآنکه هست
زیر بارت گردن هر مؤمن و هر مؤمنه.
منوچهری.
مؤمنی و می خوری بجز تو ندیدم
در جسد مؤمنانه جان مغانه.
ناصرخسرو.
خواری مکش و کبر مکن بر ره دین رو
مؤمن نه مقصر بود ای مرد نه غالی.
ناصرخسرو.
پس نیست جای مؤمن پاکیزه
دوزخ که جای کافر ملعون است.
ناصرخسرو.
اگر مؤمن بود او را رزق دهد در دنیا و مزد بزرگوار در آخرت. (کشف الاسرار ج 2 ص 503).
شرط مؤمن چیست اندر خویشتن کافرشدن
شرط کافر چیست اندرکفر ایمان داشتن.
سنائی.
و تا دامن قیامت از توالد و تناسل ایشان مؤمن و مؤمنه می زاید. (کلیله و دمنه ). اولاً لشکر آل مرتضی که باشند شیرمردان و... مؤمنان جربایقان. (کتاب النقض ص 475).
بر دل مومین و جان مؤمنش
مهر و مهر دین مهیا دیده ام.
خاقانی.
سعی ابرار و جهاد مؤمنان
تا بدین ساعت ز آغاز جهان.
مولوی.
سحر است چشم و زلف وبناگوششان دریغ
کاین مؤمنان به سحر چنین بگرویده اند.
سعدی.
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عذاب.
سعدی.
هرکسی را میل با چیزی و خاطر با کسی است
مؤمن و سجاده ٔ خود، کافر و زنار خویش.
اوحدی.
- مؤمن آل فرعون ؛ گویند از آل او خربیل یا شمعان نام ایمان داشت و برخی گفته اند مؤمنین آل او سه تن بوده اند. رجوع به آل فرعون شود.
- مؤمن مسجدندیده. (امثال و حکم دهخدا). مؤمن مقدس مسجدندیده. (یادداشت مؤلف ) ؛ کنایه است از متظاهر به دین داری.
|| خستو. هستو. بی گمان. باوردارنده : من به پاکی او مؤمن هستم. باورکننده. (از یادداشت مؤلف ). باورکننده. (مهذب الاسماء). || مسلمان. (السامی فی الاسامی ) (یادداشت مؤلف ) :
گر مار نه ای مردمی ، از بهر چرایند
مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا.
ناصرخسرو.
مؤمن و ترسا جهود و نیک و بد
جملگان را هست رو سوی احد.
مولوی.
|| ایمن کننده و زنهاردهنده. ج ، مؤمنون. (ناظم الاطباء). آمن کننده. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ایمن کننده. (دهار) (مهذب الاسماء). || اعتمادکننده. || زنهاردهنده و بی بیم گرداننده. (آنندراج ). || تصدیق کننده. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). || فروتنی نماینده. (از منتهی الارب ).

مؤمن. [ م ُ ءَم ْ م ِ ] (ع ص ) اعتمادکننده. || راستی کننده. || امین پندارنده. || آمین گوینده. (از منتهی الارب ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) ازنامهای خدای تعالی جل شأنه. (از دهار) (ناظم الاطباء). یکی از نامهای باری تعالی است. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). نامی از نامهای خدای تعالی ، و از آن است : عبدالمؤمن.نامی از نامهای صفات خدای تعالی. (یادداشت مؤلف ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) سوره ٔ چهلم از قرآن مجید، مکیه ، پس از زمر، و پیش از فصلت. و آن هشتادوپنج آیه است و با این آیه شروع می شود: «حم تنزیل الکتاب من اﷲ العزیز العلیم ». و آن را سوره ٔ غافر نیز نامیده اند. (یادداشت مؤلف ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ )دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد، واقع در 7هزارگزی باختری الشتر با 180 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. ساکنان از طایفه ٔ حسنوند هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) ابن سعیدبن ابراهیم بن قیس ، مولی امیر عبدالرحمان مروانی داخل. از گویندگان نامدار قرن سوم هجری و بزرگترین شاعرقرطبه در عصر خود بود. او با 18 شاعر به مهاجات پرداخت و بر همه فایق شد. مؤمن به مشرق رفت و با ابوتمام ملاقات و از او شعرش را روایت کرد. او به سال 267 هَ. ق. در زندان قرطبه درگذشت. (از الاعلام زرکلی ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) استرآبادی. میر محمد مؤمن از شعرای خوش قریحه و نازک خیال به خصوص در رباعی است. وی به هند رفت و در همانجا درگذشت. از اشعار اوست :
هیزم تر به قیامت نخرند ای زاهد
هیچ سودی ندهد شانه و مسواک آنجا.
آن را که به دهر مال بسیارتر است
با وی فلک سفله ٔ دون یارتر است
در قافله هر خر که گرانبارتر است
خربنده ز حال او خبردارتر است.
(از تذکره ٔ نصرآبادی ج 2 صص 291-292).
وی در سال 1025 هَ. ق. زنده بود. (از فرهنگ سخنوران ). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.

مؤمن.[ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) اصفهانی. خلف آقا حاجی اصفهانی از گویندگان قرن یازدهم هجری بود. بیت زیر از اوست :
مانند شعله برزده دامان گذشت و رفت
گرم از برم چنانکه به دل اضطراب سوخت.
(از قاموس الاعلام ترکی ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) مؤمن الطاق. مؤمن طاق. صاحب الطاق. (اهل سنت و جماعت اورا لقب شیطان الطاق دهند). وی به طاق (قلعه ای به طبرستان ) سکونت داشت و نسبت او بدان قلعه است. (یادداشت مؤلف ) (از منتهی الارب ). ابوجعفر احول محمدبن النعمان از اصحاب ابی عبداﷲ جعفربن محمد علیه السلام و متکلمی حاذق بود از شیعه ، و از کتب اوست : 1- کتاب الامامة. 2- کتاب المعرفة. 3- کتاب الرد علی المعتزلة فی امامة المفضول. 4- کتاب فی امر طلحة و الزبیر و عائشة. (ازفهرست ابن الندیم ). ابوجعفر محمد الطاق از علمای شیعه در اواسط قرن دوم و از موالی کوفه بود که چون در طاق محامل در کوفه دکان صرافی داشته او را مؤمن الطاق ، و مخالفین به مناسبت احول بودن او را شیطان الطاق لقب داده اند. از معاصران امام اعظم ابوحنیفه (80-150 هَ. ق.) و از اصحاب حضرت امام جعفر صادق (ع ) (83-148هَ. ق.) است و از قدمای شیوخ شیعه و از متکلمان اولیه ٔ این فرقه محسوب می شود و با ابوحنیفه و رؤسای معتزله و خوارج مناظرات بسیار داشته. و از جمله قدمای متکلمین شیعه است که به عقیده ٔ تشبیه متهم بوده ، مخصوصاً معتزله در این خصوص بر او تاخته اند و چون او از قدیمترین کسانی است از امامیه که در باب ذات و صفات باری تعالی به تکلم پرداخته و هنوز علم کلام مطابق مذهب این فرقه مدون نشده بوده ، متکلمین دیگر امامیه پاره ای از عقاید او را نپذیرفته اند و از آن جمله ابومحمد هشام بن حکم کتابی بر رد بعضی از عقاید او نوشته بوده است. وفات ابوجعفر بعد از وفات حضرت صادق اتفاق افتاده. وی در تأیید مذهب شیعه و اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین علی و رد آراء خوارج و معتزله در این خصوص و حکم در باب جنگ جمل و طلحه و زبیر و عایشه کتابها نوشته بوده. اصحاب او را نعمانیه و مخالفین ، شیطانیه می خوانده اند. (از خاندان نوبختی صص 77-78). و نیز رجوع به شیطان الطاق و رجال کشی صص 122-126 و رجال نجاشی ص 228 و فهرست طوسی ص 323 و فرق الشیعه ص 66 و الفرق بین الفرق ص 53 و شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 294 شود.

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) مؤمن القروی. از مردم قیروان. طبیبی از مردم ایران و او را کتابی است که ابن البیطار در مفردات خود به واسطه ٔ شریف از او روایت کند از جمله در کلمه ٔ عودالحیه. (یادداشت مؤلف ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) تبریزی. از گویندگان قرن 11 و12 هجری قمری و ملقب به ایمان از نجبای تبریز است چنانچه آبای ایشان نقیب الاشراف بوده و خود در بحر تصوف مستغرق و الحال در تبریز است. ابیات زیر از اوست :
نبینی روی دل تا روی دل با این و آن بینی
نیابی خویش را تا خویشتن را در میان بینی
مکدر می نماید صورت از آیینه ٔ رنگین
دل خود صاف کن تاصافی خلق جهان بینی.
(از تذکره ٔ نصرآبادی ص 194).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ )حکیم مؤمن. محمد مؤمن حسینی طبیب ، ابن میرمحمدزمان تنکابنی دیلمی. طبیب شاه سلیمان صفوی و صاحب کتاب معروف «تحفه ٔ حکیم مؤمن » یا «تحفةالمؤمنین » است. وی در مقدمه ٔ کتاب از ابن البیطار نام می برد و آنچه راصاحب اختیارات بدیعی نقل نکرده است تحریر کرده و ازچند منبع و مأخذ دیگر کار خود را تکمیل کرده و رفعاشتباه و نادرستی از مندرجات اختیارات کرده است. حکیم مؤمن در این کتاب علاوه بر مفردات به کتب طبی دیگری نیز که تا عهد او تألیف یافته بود نظر داشته و از مطالعات و تجارب شخصی خود نیز استفاده کرده است و شاید توان گفت که پس از ذخیره ٔ خوارزمشاهی از دوره ٔ خوارزمشاهیان تا عهد صفویه کتابی به مانند تحفه ٔ او در زبان فارسی نگارش نیافته است. (از یادداشت مؤلف )(از مقدمه ٔ محمود نجم آبادی بر تحفه ٔ حکیم مؤمن ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) دامغانی. محمد مؤمن ، برادر حاجی محمدتقی بسمل. از گویندگان قرن یازدهم هجری قمری بود. از اوست :
فرنگ زاده نگاهی بکن به مؤمن بیدل
شوم فدای ستمخانه ای که کافرش است این.
(از قاموس الاعلام ترکی ) (از فرهنگ سخنوران ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) سبزواری. از معاصران تقی اوحدی و از گویندگان قرن یازدهم هجری بود. از اوست :
اول همه جام آشنایی دادی
آخر ز پی اش زهر جدایی دادی
چون کشته شدم نگفتی این کشته ٔ کیست
داد از تو که داد بیوفایی دادی.
(از قاموس الاعلام ترکی ) (از فرهنگ سخنوران ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) قمشه ای. ملامؤمن. از ولایت قمشه و ساکن اصفهان و از گویندگان قرن یازدهم هجری قمری بود. درویش و لطیفه گوست. در باب میرزاقاضی شیخ الاسلام گوید:
دی شیخ قسم خورد به دین زردشت
کامروز تو را به جرم دین خواهم کشت
در دادوستد طرفه حسابی دارد
بگرفتن مشت مشت و در دادن مشت.
(از تذکره ٔ نصرآبادی ص 407، از فرهنگ سخنوران ).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) کاشانی. ملامؤمن ، مشهور به یکه سوار. گویا اصلش از کاشان است.غرابتی در اوضاع و اطوار داشت چنانکه قبای باسمه ای می پوشید و حاشیه به رنگ مختلف قرار می داد و طوماری به سر می زد و در قهوه خانه می آمد و شاهنامه می خواند و هرچه از شاهنامه خوانی به هم می رساند پس از برداشتن خرج بقیه را به درویشان می داد. در شاهنامه تتبع بسیارکرد و گاهی بدان وزن شعر می گفت. این بیت از اوست :
بر آن پیکر پیل خفتان ببر
تو گفتی به که سایه افکنده ابر.
(از تذکره ٔ نصرآبادی ص 145).

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) محمد پسر میرزا بدیعالزمان بن سلطان حسین بایقرا. از گویندگان شیرین زبان بود و در سال 930 هَ. ق. کشته شد. از اوست :
ناجوانمردی که بی جرمم در این سن می کشد
کافری سنگین دلی گشته ست مؤمن می کشد.
(از قاموس الاعلام ترکی ).
و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.

مؤمن. [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) یزدی. اسمش حسین و از فضلای زمان خود بوده ، در نزد علما و عرفا کسب کمالات ظاهری و باطنی نموده مدتها به تصفیه و تزکیه ٔ نفس اشتغال داشته آخر لوای سفر عقبی افراشته بر عالم فانی دامن افشاند و این رباعیات از او یادگار ماند:
مؤمن ! به بدی نیست کسی مانندت
این طرفه که خلق نیک می خوانندت
یک چند چنان بدی که خود می دانی
یک چند چنان باش که می دانندت.
ما حرص به نیروی قناعت شکنیم
وندر دل خلق خار منت شکنیم
پا بر سر تاج کیقبادی ننهیم
آنجا که کله گوشه ٔ همت شکنیم.
(از ریاض العارفین ص 133).
در فرهنگ سخنوران تاریخ وفات وی سال 1010 هَ. ق. آمده است. رجوع به فرهنگ سخنوران و تحفه ٔ سامی ص 154 و مجمعالخواص ص 58 شود.

معنی مومن به فارسی

مومن
گرونده، باایمان، لاف کافر
( اسم ) کسی که بخدا و رسول ایمان آورده دارند. ایمان با ایمان برویده گرویده جمع : مومنون مومنین : اگر مومن بود او را رزق دهد در دنیا و مزد بزرگوار در آخرت .
یزدی اسمش حسین و از فضلای زمان خود بوده در نزد علما .
نام یکی از دهستانهای بخش در میان شهرستان بیرجند استان نهم ( خراسان ) این دهستان در قسمت جنوبی بخش واقع است. کوهستانی و معتدل و دارای غلات دیم میباشد . ۹۵ ده دارد و سکنه آن ۱۸۶۹٠ تن میباشد .
نام یکی از دهستانهای بخش درمیان شهرستان بیرجند .
از دانشمندان عراق ( ف. ۴۵٠ ه.) وی نوشته هایی دارد مانند : [ کتاب افعل و لاتفعل ] [ کتاب الاحتجاج در امامت علی ع ] [ کتاب مجالس ] و [ کتاب ردبر خوارج ] .
مومن الطاق . ابو جعفر محمد بن نعمان .
آنکه فطره مومن است مومن سرشت : این هیون هین و این جمل مومن نهاد موم سرشت لین را گناهی نیست ...
آنکه فطرتا مومن است .
تابعی است
معروف به تحفه حکیم مومن تالیف محمد مومن بن میرزا محمد زمان تنکابنی است و آن شامل طب قدیم فرهنگ ادویه و ذکر امراض و مداوای آنهاست.
ابن میرزا محمد زمان تنکابنی دیلمی طبیب مخصوص شاه سلیمان صفوی مولف کتاب تحفه المومنین یا [ تحفه حکیم مومن ]. محمد مومن این کتاب را بین سنوات ۱٠۷۸ تا ۱۱٠۵ ه.ق . در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی نوشته است . این کتاب چندین مرتبه در ایران چاپ سنگی و اخیرا چاپ افست شده است .

مومن در جدول کلمات

مومن را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی مومن

مبین ٢١:٤١ - ١٣٩٥/٠٩/٠٧
خداپیشه
|

افشین ٠٩:٣٧ - ١٣٩٥/٠٩/١٨
متدین
|

رضا فتحی پور ٠٨:٠٨ - ١٣٩٦/٠٨/٢١
ستایشگر
|

علی ٢٠:٣٢ - ١٣٩٦/٠٩/٢٦
پاک
|

موناگ ٠٦:٥٧ - ١٣٩٧/٠٢/٠٧
باورمند
|

لولو ١٩:٢٨ - ١٣٩٧/٠٤/١٢
با خدا بودن
|

احد ٠١:٢٢ - ١٣٩٧/٠٤/١٤
تسلیم شونده
متضاد متکبر
|

علی ١٣:٣٥ - ١٣٩٧/٠٨/١٣
با ایمان، باد یانت ، پارسا، دیندار،
گرونده، متدین، مسلمان، معتقد
|

علی ١٨:٢٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
مومن کسی است از دینش دلت نلرزد و آسیبی به هیچکس نرساند همه از وجودش در امان باشند
|

فرشاد ١٣:٤٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٢
باور داشتن قلبی ترجیحا به خداوند در مباحث دین
|

hussein ١٣:٤٣ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
پناه دهنده
|

پیشنهاد شما درباره معنی مومن



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

- > درمان ریشه دندان
روشویی های لبه نازک > دور استایل
علیرضااا > Throw a tantrum
روبا > آریانا
میلان > تاوریژ
Abolfaz > Volition
#yasy@ > arrive
ماندانا > senorita

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مومن   • صفات مومن   • ایت الله مومن   • مومن زیرک است   • نشانه مومن   • حدیث مومن باید زیرک باشد   • مومن کیست   • احادیث شادی   • مفهوم مومن   • تعریف مومن   • معرفی مومن   • مومن چیست   • مومن یعنی چی   • مومن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مومن
کلمه : مومن
اشتباه تایپی : l,lk
عکس مومن : در گوگل


آیا معنی مومن مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )