انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1104 100 1

میش

/miS/

معنی میش در لغت نامه دهخدا

میش. (اِ) گوسفند. گوسپند. مطلق گوسفند باشد خواه ماده و خواه نر. در مهذب الاسماء و منتهی الارب ذیل کلمه ٔنعجه آمده است ماده میش ؛ پس میش باید نر هم داشته باشد و دهار در کلمه ٔ العافظة می نویسد میشینه ٔ نر و بزینه. گوسپند اعم از نر و ماده در قدیم به معنی ضأن یعنی گوسفند می آمده است اعم از نر و ماده. گویا در قدیم میش به جنسی می گفته اند که امروز گوسفند می گوییم و اعم از نر و ماده و پشم دار است. و گوسفند اطلاق می شده است هم بر میش (یعنی گوسفند در معنی امروزی که پشم دارد) و هم بر بز اعم از نر و ماده. به عبارت بهترامروز بطور مطلق بر آنچه موی و پشم دارد گوسفند اطلاق می شود و در قدیم میش اطلاق می شده است و بالعکس در قدیم بر آنچه پشم دارد گوسفند اطلاق می شده است و این شامل موی داران این ها نمی شده است. بزل. میشینه ٔ مقابل بزینه. (از یادداشت مؤلف ). ضأن. (نصاب الصبیان ) (یادداشت مؤلف ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (منتهی الارب ) (دهار). غریس. قرار. سَدَف. (منتهی الارب ) :
کهن تخت را نام بدمیش سار
سر میش بودی برو برنگار.
فردوسی.
چو تنگ اندر آمد شبانان بدید
ابرمیش و بزپاسبانان بدید.
فردوسی.
بد آمد بدین خاندان بزرگ
همی میش گشتیم و دشمن چو گرگ.
فردوسی.
سپردم مشک خود بادبزان را
همیدون میش خود گرگ ژیان را.
(ویس و رامین ).
شد آن لشکر گشن پیش طورگ
روان چون رمه ٔ میش از پیش گرگ.
اسدی.
ای پیر خداوند سگی را نپذیرد
هرچند که خوانیش به میش ، از تو بقربان.
ناصرخسرو.
گوی از همه مردان خرد جمله ربودی
گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است.
ناصرخسرو.
میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر
یکسره زین جانور اندر بلاست.
ناصرخسرو.
او را فرمود تا نر میشی را قربان کنند. (کشف الاسرار ج 6 ص 182).
بس کس که گاه حمله چو میشی بود ضعیف
هرچند گاه لاف چو شیری بود ژیان.
امیرمعزی.
مباش غره و غافل چو میش سر در پیش
که در طبیعت این گرگ گله بانی نیست.
سعدی.
هم میش را به عهد تو گرگ است مؤتمن
هم کبک را به دور توباز است مستشار.
سلمان ساوجی.
هرهرة؛ آواز میش. هرط، میش کلانسال لاغر. رُمّاء؛ میش ماده ٔ سپید. (منتهی الارب ).
- آب خوردن میش با گرگ (یا اباگرگ ) در یک جوی و یا (به جوی ) ؛ عدالت مطلق برقرار بودن. دست متعدیان و ستمگران از تعدی و ستم برضعیفان کوتاه بودن :
جهان تازه شد از سر گاه اوی
ابا گرگ میش آب خوردی به جوی.
فردوسی.
ز عدلش باز با تیهو شده خویش
بیکجا آب خورده گرگ با میش.
نظامی.
- چنگال گرگ از میش گسستن ؛ رفع تجاوز و بیداد ظالم از مظلوم کردن :
ورا خواندند اردوان بزرگ
که از میش بگسست چنگال گرگ.
فردوسی.
- خویش شدن میش و گرگ ؛ کنایه از برقراری عدالت اجتماعی کامل و تفاهم ظالم و مظلوم :
بدین هم نشان تاقباد بزرگ
که از داد او خویش شد میش و گرگ.
فردوسی.
- گاهی گرگ و گاه میش بودن ؛ درشتی و نرمی با هم داشتن. سختگیری و سهلگیری بموقع نشان دادن :
ترا کارهای بزرگ است پیش
گهی گرگ باید بدن گاه میش.
فردوسی.
- گرگ و میش شدن هوا ؛ کمی روشن شدن هوا هنگام صبح. (یادداشت مؤلف ).
- مرغ میش . رجوع به میش مرغ شود.
- میش را به گرگ سپردن ؛ نظیر گوهر به دزد سپردن و گوشت به گربه سپردن ، چیزی گرانبها و پر ارج را به دست طرار و دزد و نااهل دادن.
- میش و گرگ به آبشخور (یا یک آبشخور) آوردن ؛ سخت پای بند عدالت بودن. در جامعه عدالت مطلق بر پای داشتن :
جهاندار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همی میش و گرگ.
فردوسی.
- امثال :
سه میش تو خورده می شه
داستان من گفته می شه.
(امثال و حکم دهخدا).
|| گوسپند ماده. (ناظم الاطباء). گوسفند دنبه دار ماده. (آنندراج ). مقابل قوچ. میش در قدیم به معنی ضأن یعنی مطلق گوسپند می آمده است اعم از ماده و نر، ولی امروز به معنی گوسفند ماده مستعمل است مقابل قچقار که گوسفند نر است. ام فروه ؛ گوسپند ماده ٔ میشینه که حداقل دارای سه سال باشد. (از یادداشت مؤلف ) :
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی به جای.
بزو اشتر و میش را همچنین
بدوشندگان داده بد پاکدین.
فردوسی.
ده هزار گوسفند از آن من به دست وی است میش و بره... بفروشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 406).
ز غصه چون بره نالم که سوی میش گذاری
که برنیارد شاخم بره نزاید میشم.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 908).
پنبه در آتش نهادم من به خویش
اندر افکندم قچ نر را به میش.
مولوی.
|| گوسپند نر. (ناظم الاطباء). || میش کوهی. گوسفند وحشی. میش شکاری :
بزرگان به بازی به باغ آمدند
همه میش و آهو به راغ آمدند.
فردوسی.
همه کهترانش به کردار میش
که روز شکارش سگ آید به پیش.
فردوسی.
از آن رفتن میش اندیشه خاست
بدل گفت آبشخور اینجا کجاست.
فردوسی.
همانگه یکی میش نیکوسرین
بپیمود پیش تهمتن زمین.
فردوسی.
|| قسمی عناب. (یادداشت لغت نامه ).

میش. [ م َ] (ع مص ) میشة. آمیختن پشم با موی. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آمیختن بز موی با پشم. (المصادر زوزنی ). || درهم کردن شیر میش را با شیر بز. (ناظم الاطباء). آمیختن شیر میش با بز. (المصادر زوزنی ). آمیختن شیر بز با شیر گوسفند. || آمیختن هر چیزی. (منتهی الارب ) (آنندراج ). خلط. (المصادر زوزنی ). آمیزش و اختلاط. (ناظم الاطباء). || آمیختن سخن. (المصادر زوزنی ). || پنهان کردن بعضی از خبر را و آشکار کردن بعض دیگر را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پنهان داشتن بعض خبر و آشکار کردن بعض آن را. (آنندراج ). || نیمه دوشیدن شیر پستان را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نیمه دوشیدن. (آنندراج ). و رجوع به میشة شود.

میش. (اِخ ) برج اول از بروج دوازده گانه که برج حمل باشد. (ناظم الاطباء). برج بره.

معنی میش به فارسی

میش
گوسفند ماده و دنبه دار
( اسم ) ۱ - گوسفند پشم دار. توضیح باین معنی به جنس نرهم اطلاق شده : [ او را فرمود تانرمیشی را قربان کنند . ] ۲ - گوسفند ماده پشم دار.
برج اول از بروج دوازده گانه که برج حمل باشد
[ گویش مازنی ] /mish/ گوسفند ماده - موش
[ گویش مازنی ] /mish be tegh/ مورب اریب
( اسم ) ۱ - همیشه بهار. ۲ - یکی از اقسام بابونه که آن را بابونه گاو چشم و گل گاو چشم گویند.
[ گویش مازنی ] /mish bavien/ موش بویین
که پستانی چون میش دارد که مانند میش است پستان او نام نوعی انگور
[ گویش مازنی ] /mish tale/ تله موش
[ گویش مازنی ] /mish tek/ آن که با اکراه غذا خورد بد غذا
آنکه چشمش بچشم میش شبیه است : [ حمل (دلالت کندبر) ...سرمه چشم یا گربه چشم یا میش چشم . ]
[ گویش مازنی ] /mishe cheshm/ کسی که رنگ چشمش به رنگ چشم میش باشد
حالت و صفت میش چشم شهله
( کرمانشاهان ). این دهستان کوهستانی و هوای آن معتدل است . رودخانه هفت آب از این دهستان سرچشمه گرفته و ده های دیگر را مشروب میسازد . محصولش غلات لبنیات توتون و حبوبات است . این دهستان هفت ده دارد و سکنه آن ۱۸۵۵ تن میباشد . نام چند تن از امپراطوران روم شرقی یا بیزانس که معروفترین آنها عبارتند از :نام یکی از دهستانهای چهارگانه بخش بدره شهرستان ایلام
[ گویش مازنی ] /mish Khormaa/ قائم - راسو
آنچه بصورت میش یا قوچ باشد میش سر.
میش سار که مزین به سر میش است چون میش سر .
[ گویش مازنی ] /mish ghaar/ سوراخ موش
[ گویش مازنی ] /mish fik/ بید جنگلی
ماستی که از میش گرفته شود .
(اسم) هوبره:[ شکارهای این صحرا ( نزدیک قریه حسام آباد راه کنگاور به کرمانشاه ) خرگوش است ...درنای زیاد میش مرغ که توی تخلی میگویند.]
[Otis tarda] [زیست شناسی- علوم جانوری] گونه ای از تیرۀ هوبره ایان و راستۀ درناسانان که پشت و دم سیاه و طلایی دارد و زیر بدن آن سفید است و موهای چانه اش مایل به سفید است؛ نابالغ آن سر و گردن خاکستری مایل به آبی روشن دارد
[ گویش مازنی ] /o mish/ موش آبی
دهی است از دهستان شهر ویران بخش حومه شهرستان مهاباد .

معنی میش در فرهنگ معین

میش
(اِ.) گوسفند ماده .
(گُ) (ص مر.) منافق ، دورو.
(گُ گُ) (ص مر.) (عا.) هوای تاریک و روشن .

معنی میش در فرهنگ فارسی عمید

میش
گوسفند ماده و دنبه دار: کهین تخت را نام بُد میش سار / سر میش بودی بر او بر نگار (فردوسی: ۸/۲۷۹).

معنی میش به انگلیسی

ewe (اسم)
میش ، گوسفند ماده

معنی کلمه میش به عربی

میش
نعجة

میش را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمد علی پدرام ٠٢:٢٣ - ١٣٩٧/١٢/٢٢
گوسفند ٰ گوسفند ماده .
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• تشخیص سن گوسفندان   • فیلم میش   • مضرات گوشت میش   • گوشت شیشک چیست   • خواص گوشت میش   • خواص گوشت کهره   • فرق قوچ و میش   • گوشت کهره چیست   • معنی میش   • مفهوم میش   • تعریف میش   • معرفی میش   • میش چیست   • میش یعنی چی   • میش یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی میش
کلمه : میش
اشتباه تایپی : lda
آوا : miS
نقش : اسم
عکس میش : در گوگل


آیا معنی میش مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )