انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1096 100 1

نبض

/nabz/

مترادف نبض: تپش، ضربان، جریان، سیر

برابر پارسی: تپش

معنی نبض در لغت نامه دهخدا

نبض. [ ن َ ] (ع مص ) جنبیدن رگ. (از منتهی الارب ). جنبیدن و زدن رگ. (از اقرب الموارد). جستن رگ. (زوزنی ) (دهار). جنبیدن رگ. (آنندراج ). نبضان. (اقرب الموارد). جنبیدن رگ جاندار که گاهی قوی است و گاهی ضعیف و گاهی آمیخته که طبیب از آن استدلال بر مرض و صحت انسان می کند. (فرهنگ نظام ). جنبیدن رگ. (آنندراج ). حرکت رگ. زدن رگ. || یقال : فلان مانبض له عرق عصبته ؛ ای ماتعصب. (اقرب الموارد). || به بانگ آوردن کمان یا زه را. (از منتهی الارب ): نبض القوس ؛ حرک وترها لترن. (معجم متن اللغة). حرکت دادن کمان تا آواز برآید. || نبض الامعاء؛ اضطربت. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || پنهان درخشیدن برق. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

نبض. [ ن َ ب َ / ن َ ] (ع اِ) جنبش. (منتهی الارب ). یقال : ما به حبض و لا نبض ؛ ای حراک. (منتهی الارب ). و با حرکت حرف دوم جز در جحد [ = انکار ] استعمال نشده است. (از اقرب الموارد). || رگ متحرک در بدن. (از معجم متن اللغة). هر رگ جنبنده. (ناظم الاطباء). رگ. (آنندراج ). || رگ جنبنده در بالای مچ دست ازطرف انگشت نر که پزشکان بدان از حالت بیمار استعلام می کنند. (ناظم الاطباء). آنجا که طبیب بمجد از دست. (مهذب الاسماء). مَجَس ّ. (یادداشت مؤلف ) :
آنکه او نبض خویش نشناسد
نبض دیگر کسی چه پرماسد؟
سنائی.
نبض و قاروره را چنان دانم
کآفت تب ز تن بگردانم.
نظامی.
امید عافیت آنگه بود موافق عقل
که نبض را به طبیعت شناس بنمائی.
سعدی.
- آرمیدن نبض :
ملک حیرت چه عالمی دارد
آرمیده ست نبض سیمایش.
صائب (از آنندراج ).
- جهیدن نبض ؛ زدن نبض.حرکت نبض :
بر طریق استقامت میجهد نبض صبا
تا هوا را در طبیعت گشت پیدا اعتدال.
سلمان (از آنندراج ).
- || تند زدن نبض. کنایه از تب داشتن :
که گذشته ست از این بادیه دیگر کامروز
می جهد نبض ره و سینه ٔ صحرا گرم است.
صائب (از آنندراج ).
- دیدن نبض ، نبض دیدن ؛ نبض گرفتن :
رنگ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید.
مولوی.
- زدن نبض ؛ حرکت نبض.
- طپیدن نبض ؛ تند زدن نبض.
- گرفتن نبض . رجوع به مدخل ِ نبض گرفتن شود.
- نبض چیزی به چنگ افتادن (به دست آوردن ، به دست آمدن ) ؛ کنایه از واقف شدن بر حقیقت آن چیز بود. (آنندراج ). تسلط یافتن بر آن :
برهنه در دهن تیغ بارها رفتم
که نبض فکر مرا چون قلم به چنگ افتاد.
صائب (از آنندراج ).
میکنم سیرگل از چاک گریبان قفس
نبض گلشن را به دست آورده ام از خار و خس.
صائب (از آنندراج ).
گرم گردد راهرو چون نبض راه آید به دست
نیشتر خون را سبک جولان کند در زیر پوست.
صائب (از آنندراج ).
- نبض کاری را به دست داشتن ؛ در آن ماهر و مسلط بودن.
- نبض کسی را به دست داشتن ؛ در او نافذو بر او مسلط بودن. او را رام و مطیع خویش کردن. براو تسلط داشتن. نظیر: رگ خواب او را به دست آوردن.
اقسام نبض :
- نبض حمائی .
- نبض صُلب .
- نبض صغیر ؛ ناقص در اقطار ثلاثه.
- نبض ضعیف .
- نبض ضیق .
- نبض عریض .
- نبض عظیم ؛ زائد در اقطار ثلاثه.
- نبض غیرمستوی ؛ نبض ناهموار.
- نبض غیرمنظم .
- نبض قوی .
- نبض لین .
- نبض متناوب .
- نبض متواتر.
- نبض مختلج .
- نبض مستوی ؛ نبض هموار.
- نبض مطرقی .
- نبض ملتوی ؛ قسمی از حرکت نبض است که مانند ریسمان پیچیده محسوس میشود و این دلالت بر سؤحال مریض کند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
- نبض ممتلی .
- نبض منغمز.
- نبض موجی .
- نبض ناهموار.
- نبض نملی ؛ نبض مورچه ای (مورچگی ).
- نبض هموار ؛ نبض مستوی.
برای شرح بیشتر رجوع به هر یک از این صفات در ردیف خود شود.

نبض. [ ن َ ب َ / ن َ ب ِ / ن َ ] (ع ص ) فؤاد نبض ؛ دل تیز چست. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). قلب قوی و مردانه. (ناظم الاطباء). شهم رواع. (اقرب الموارد). نبیض. (معجم متن اللغة). شهم زکی. (المنجد).

معنی نبض به فارسی

نبض
جنبیدن رگ، حرکت قلب، ضربان قلب، جنبش رگ
۱ - ( مصدر) جنبیدن رگ زدن رگ .۲ - ( اسم ) رگ جنبنده درمچ دست که پزشکان بوسیله لمس آن حالت بیماررادریابندمجس . توضیح ( اسم ) احساس موج حاصل ازانبساط جدار شریان هابراثرانبساط جدار آئورت است . انبساط جدار آئورت بواسطه انقباض بطن چپ قلب وورود مقداری خون در آن میباشد.هرگاه انگشت راروی شریانی بگذاریم که زیر آن سطحی استخوانی باشد بالاوپایین آمدن شریان بخوبی احساس میشود.معمولادرانسان نبض رااز روی شریان زنداعلی درمحلی که موسوم به ناودان نبض وبرروی استخوان زنداعلی نزدیک به مچ دست قراردارد حس میکنند.یانبض خورشید.خطوط شعاعی آفتاب .یانبض سریع . نبضی که ضرباناتش بیش ازحد متعارف است . یانبض ضعیف . نبضی که ضرباناتش ضعیف وخفیف و کنداست . یانبض رقیق .نبضی که بسیار ضعیف است وضمناسریع هم میباشدواصطلاحا آنرا نبض نخی شکل نیزگویند.یانبض غیرمنظم نبضی که ضرباناتش ازنظم طبیعی خارج باشد. یا نبض منظم .نبضی که ضرباناتش بطورمنظم محسوس باشدو آهنگ متعارفی خودراداشته باشد یا آرمیدن نبض . آرام ومعتدل بودنبض .یا تپیدن نبض .تندزدن آن .یاتندزدن نبض .۱ - سرعت ضربان نبض .۲ - تب داشتن .یاجهیدن نبضیا دیدن نبض نبض دیدن .نبض گرفتن . یازدن نبض.حرکت کردن آن .یاگرفتن نبض نبض گرفتن .لمس کردن نبض بوسیله انگشتان . یانبض چیزی بچنگ افتادن ( بدست آوردن بدست آمدن ).واقف شدن برحقیقت آن تسلط یافتن بر آن .یانبض کاری رابدست داشتن . بر آن مسلط بودن .
قلب قوی و مردانه شهم رواع .
[pulse] [پزشکی] انقباض و انبساط متناوب و منظم سرخرگ ها که براثر عبور امواج جریان خونِ ناشی از ضربان قلب به وجود می آید
کنایه از خطوط شعاعی .
[pulsatile] [پزشکی] دارای ضربان آهنگین نبض مانند
[bigeminal pulse, pulsus bigeminus] [پزشکی] نبضی که در آن ضربان ها به صورت دوتادوتا اتفاق می افتد و فاصلۀ هر زوج با زوج بعدی بیش ازحدِ بهنجار است
( صفت واسم ) پزشک که بوسیله لمس نبض حالت بیمارراتشخیص دهد: دست رباب رامجس تیزوضعیف وهرنفس نبض شناس بررگش نیش عنای نوزند. ( خاقانی .سج.۴۵۹ )
۱ - عمل نبض شناس .۲ - معرفت انواع نبض و آن شعبه ای ازطب است .
[abdominal pulse] [پزشکی] نبضی که در روی آئورت شکمی دیده یا لمس می شود
[low-tension pulse, pulsus parvus, pulsus vacuus, formicant pulse, soft pulse, pulsus formicans, pulsus mollis] [پزشکی] نبضی با آغاز ناگهانی، مدت کم، دامنۀ کوتاه و اُفت سریع که با فشار دادن به آسانی از بین می رود
( اسم ) آنجاازبدن که جهش نبض قابل حس باشد مانند: مچ دست شقیقه وغیره : پس آنگاه زدبوسه بردست شاه بمالیدانگشت برنبضگاه . ( نظامی لغ.)
انگشتان را برای حس کردن بروی نبض گذاشتن به جهت تشخیص تب شماره حرکت نبض را در هر دقیقه معلوم کردن .
( صفت ) نبض شناس پزشک .
[alternating pulse, pulsus alternans] [پزشکی] نبضی که در آن تناوب منظمی از ضربانهای ضعیف و قوی، بدون تغییر در مدت چرخۀ قلبی، وجود دارد
( صفت واسم ) آلتی که بوسیله آن منحنی نبض شریانی رارسم میکنند.اصل این دستگاه برپایه زیادترمحسوس کردن وظاهرنمودن موج شریانی استواراست .نبض نگاری که معمولادر پزشکی بکار میرودبنام نبض نگارریچاردسون ( نام سازنده اش ) موسوم است و آنرابدورمچ دست می بندندبطوری که دگمه نبض نگاربرروی شریان رادیال درمحل ناودان نبض قرارگیرد.
ناقص بودن نبض در درازی و پهنی و بلندی
[pulsation] [پزشکی] ضربان آهنگینی مانند ضربان قلب

معنی نبض در فرهنگ معین

نبض
(نَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - ضربان قلب . ۲ - جنبیدن رگ .

معنی نبض در فرهنگ فارسی عمید

نبض
۱. جنبش رگ در انسان و حیوان.
۲. حرکت قلب، ضربان قلب.
۳. اثر خارجی کار سرخرگ ها که فقط در جایی از بدن احساس می شود که سرخرگ در زیر پوست و روی استخوان قرارگرفته باشد، مانند مچ دست و گیجگاه.
پزشکی که با گرفتن نبض بیمار حالت او را تشخیص دهد، نبض شناسنده.
آلتی که روی شریان زند اعلا وصل می شود و ضربان های آن را ثبت می کند، اسفیگموگراف.

نبض در دانشنامه ویکی پدیا

نبض
نبض (که در فارسی به آن «رگ ضربان دار» نیز می گویند) به جنبیدن رگ در اثر تپش قلب گفته می شود. این اتفاق به دلیل تپنده بودن انقباض قلب، خون در سرخرگ های بزرگ به صورت تپشی حرکت می کند. هرگاه چنین سرخرگ به پوست نزدیک باشد (به ویژه اگر روی استخوان باشد) حرکت تپشی خون در سرخرگ را می توان با لمس احساس کرد که آن را «رگ جنبنده» گویند.
لغتنامه دهخدا
سیسیل مبانی طب داخلی. تهران ۲۰۰۴
کتاب علوم تجربی پایه هفتم متوسطه اول
معروفترین سرخرگی که نبض آن را با لمس انگشت بررسی می کنند سرخرگ رادیال است ولی نبض های کاروتید و فمورال هم قابل بررسی هستند. معاینه نبض برای شمارش تپش قلب به کار می رود ولی نبض های خاصی در بیماری های مختلفی دیده می شوند.
قلب در هر ضربان، یک بار خون را با فشار به درون سرخرگها (آئورت) می فرستد. خون متناسب با کار قلب بر دیواره سرخرگ ها فشار می آورد که در نتیجه آن قطر سرخرگ به طور متناوب کم و زیاد می شود.
تنگ و گشاد شدن سرخرگ ها به صورت موجی در طول سرخرگ به حرکت در می آید. این وضعیت به صورت نبض در نقاطی از بدن احساس می شود که با استفاده از آن می توانیم تعداد نبض را اندازه گیری کنیم.
عکس نبض
نبض ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
نبض (فیلم ۱۹۸۸)
نبض (فیلم ۲۰۰۱)
نبض (فیلم ۲۰۰۶)
«نبض» (انگلیسی: Pulse (1988 film)) فیلمی در ژانر ترسناک و علمی–تخیلی است که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به رکسان هارت، جویی لورنس، و متیو لارنس اشاره کرد.
نبض (انگلیسی: Pulse) فیلمی در ژانر ترسناک به کارگردانی کیوشی کوروساوا است که در سال ۲۰۰۱ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به کومیکو آسو، کویوکی، کوجی یاکوشو و شو آیکاوا اشاره کرد.
نبض (انگلیسی: Pulse) فیلمی در ژانر ترسناک و مهیج است که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد.
۱۱ اوت ۲۰۰۶ (۲۰۰۶-08-۱۱)


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

نبض در دانشنامه آزاد پارسی

نَبْض (pulse)
ضربۀ ناشی از انقباض قلب در مهره داران. از راه سرخ رگ ها منتقل می شود. انقباض ماهیچۀ قلب خون را به درون آئورت، سرخ رگ اصلی بدن، می راند. به علت خاصیت کشسانی سرخ رگ ها، افزایش ناگهانی فشار باعث تورم ناگهانی آن ها می شود. سرعت واقعی جریان خون در انسان حدود ۶۰ سانتی متر در ثانیه است. متوسط تعداد ضربان نبض در بالغان ۷۰ بار در دقیقه است. نبض را می توان در محل هایی لمس کرد که سرخ رگ نزدیک به سطح است، ازجمله در مچ دست و گردن.

نبض در جدول کلمات

نبض بازار در دست آنان است
سرمایه داران

معنی نبض به انگلیسی

pulse (اسم)
ضربان ، تپش ، نبض

معنی کلمه نبض به عربی

نبض
نبض

نبض را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

دانیال ٢١:٥٦ - ١٣٩٥/٠٦/٠٣
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
لِرپ lerp (بروجردی: لِرپَ)
ژِلک želk (کردی: چلک)
ریژین (کردی: ره هژه ن)
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• تعداد نبض   • نحوه گرفتن نبض   • نبض چیست   • تعریف نبض   • رابطه نبض با فشار خون   • نبض موسیقی   • انواع نبض   • نبض انسان   • معنی نبض   • مفهوم نبض   • معرفی نبض   • نبض یعنی چی   • نبض یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی نبض
کلمه : نبض
اشتباه تایپی : kfq
آوا : nabz
نقش : اسم
عکس نبض : در گوگل


آیا معنی نبض مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )