انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1097 100 1

نهی

/nahy/

مترادف نهی: بازداشت، جلوگیری، منع، بازداشتن، نهی کردن

متضاد نهی: امر

برابر پارسی: بازداری، پیشگیری، ناروادانستن

معنی نهی در لغت نامه دهخدا

نهی. [ ن َهَْ ی ْ ] (ع مص ) بازداشتن. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 102) (غیاث اللغات ) (مجمل اللغة). وازدن. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). بازداشتن کسی را از کار و گفت و جز آن ، خلاف امر. (از منتهی الارب ). منع کردن. (غیاث اللغات ). به عمل یابه سخن کسی را از کاری یا چیزی بازداشتن و منع کردن. (از اقرب الموارد). امر به کف و خویشتن داری کردن. (از متن اللغة). || حرام کردن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || طلب کردن حاجتی را و واگذاشتن آن را خواه برآورده شود یا نشود . (از ناظم الاطباء). || گویند: الیک نهی المثل قلیلا (مجهولاً و معروفاً)؛ یعنی نظیر تو نایاب است. (منتهی الارب ). || گویند: هذا رجل نهیک من رجل ؛ یعنی این مرد بس است ترا.تأنیث و جمع نمی پذیرد چون مصدر است. (از منتهی الارب ). || (اِمص ) بازداشت. منع. ممانعت. اصراربر ترک کاری. (ناظم الاطباء). مقابل امر :
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی.
فردوسی.
پس ایستاد در کشاکش امر و نهی استرجاع کنان. (تاریخ بیهقی ص 310). بر امر و نهی گوهر طبع عزیز تو
در آتش سیاست صافی عیار باد.
مسعودسعد.
ملک دست او را در امرو نهی و حل و عقد گشاده و مطلق داشت. (کلیله و دمنه ).
زمانه زو طلبد امر و نهی نز گردون.
فلکی.
زانکه نهی از دانه ٔ شیرین بود
تلخ را خود نهی حاجت کی شود.
مولوی.
اینهمه هیچ است چون می بگذرد
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار.
سعدی.
- نهی از منکر ؛ بازداشتن و منع کردن از ممنوعات شرعیه. (غیاث اللغات ). منع از ارتکاب بدی. رجوع به امر به معروف شود : چه بسیارمردم بینم که امر به معروف کنند و نهی از منکر کنند. (تاریخ بیهقی ص 99).
- نهی کردن ؛ باز داشتن. منع کردن. پرهیزاندن : فیلسوفان هستند که ایشان را طبیبان اخلاق دانند که نهی کنند از کارهای سخت و زشت. (تاریخ بیهقی ).
- نهی منکر ؛ نهی از منکر :
گرت نهی منکر برآید ز دست
نباید چو بی دست و پایان نشست.
سعدی.
محتسب گر فاسقان را نهی منکر می کند
گو بیا کز روی نامحرم نقاب افکنده ایم.
سعدی.

نهی. [ ن َهَْ ی ْ / ن ِهَْ ی ْ ] (ع اِ) حوض بزرگ آبگیر یا شبیه آن. (منتهی الارب ). آبگیر درشت. (مهذب الاسماء). غدیر یا مانند آن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج ، انهی ، انهاء، نهی [ ن ُ ی ی ]، نهاء.

نهی. [ ن َ هی ی ] (ع ص ) مرد به پایان خردمندی رسیده. (منتهی الارب ). رجل نهی ، متناهی العقل. (اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج ، انهیاء. || آنکه بغایت فربهی و چاقی رسیده است : بعیر نهی و ناقة نهیة. (از اقرب الموارد). رجوع به نهیة شود.

نهی. [ ن ُ ها ] (ع اِ) ج ِ نهیة به معنی عقل ها و خردها. رجوع به نُهْیَة شود. || عقل را نهی گویند چون بازدارد آدمی را از هر زشتی و خلاف خردی. (از اقرب الموارد). خرد. عقل. (از متن اللغة) :
شب چو روز رستخیز آن رازها
کشت می کرد از پی اهل نهی.
مولوی.
اتفاقی نیست اینجا بارها
دیده ایم و جمله اصحاب نهی.
مولوی.

نهی. [ ن َ / ن ِ ] (ع ص ) النَهی و النِهی به صورت اتباع ، متناهی العقل ، گویند: هو نَه و نِه. ج ، نَهون ، نِهون. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).

نهی. [ ن ِ ها ] (ع اِ) زجاج. (اقرب الموارد).

نهی. [ ن ُ هی ی ] (ع اِ) ج ِ نهی به معنی غدیر و آبگیر است. رجوع به نَهی و نِهی شود.

نهی ٔ. [ ن َ ] (ع ص ، اِ) گوشت نیم پخته. (منتهی الارب ). گوشت نیم جوش. (آنندراج ). گوشت نیم پز. (ناظم الاطباء).

معنی نهی به فارسی

نهی
بازداشتن، منع کردن، خلاف امر، نهی ازمنکر، بازدار
( اسم ) جمع نهیه : عقلها خردها . توضیح در فارسی گاه در ردیف مفردات آید: ((امید که مقبول نظر کیمیا اثر ارباب فضل و حجی و اصحاب علم و نهی خواهد بود ))
گوشت نیم پخته ٠ گوشت نیم جوش ٠ گوشت نیم پز ٠
( مصدر ) باز داشتن منع کردن .
[superposition principle] [فیزیک] اصلی که براساس آن اگر چند موج در محیطی منتشر شوند، جابه جایی کل محیط در هر نقطه با حاصلِ جمع جابه جایی های ایجادشده توسط هر موج در آن نقطه برابر است
استواری خاطر و پایداری آن .

معنی نهی در فرهنگ معین

نهی
(نَ) [ ع . ] (مص م .) بازداشتن ، ممانعت .

معنی نهی در فرهنگ فارسی عمید

نهی
بازداشتن، منع کردن.
* نهی از منکر: (فقه) بازداشتن از کار بد.
عقل ها، خِرَدها.

نهی در جدول کلمات

نهی کردن و بازداشتن
منع
نهی کننده زن
ناهیه
نهی از آمدن
میا
نهی از راندن
مران
نهی از رفتن
نرو
نهی از گفتن
بالین
نهی رفتن
نرو
نهی شده
غدغن
نهی شده وقدغن
ممنوع
نهی و منع
قدغن

معنی نهی به انگلیسی

interdict (اسم)
جلو گیری ، تحریم ، نهی ، قدغن ، حکم بازداشت ، حکم نهی ، حکم اداری
prohibition (اسم)
منع ، تحریم ، ممانعت ، ممنوعیت ، نهی ، قدغن ، صدور حکم منع
injunction (اسم)
اتحاد ، دستور ، نهی ، قدغن ، حکم بازداشت
forbiddance (اسم)
جلو گیری ، بازداشت ، منع ، ممانعت ، ممنوعیت ، نهی ، قدغن

معنی کلمه نهی به عربی

نهی
امر , امنع

نهی را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

رضا ١٨:٤١ - ١٣٩٦/٠١/٢٣
این واژه از اساس پارسى و پهلوى است و از نه + اى(مصدرساز) Nahi / Nahy= نه بودن ، ممنوع بودن ساخته شده است. تازیان (اربان) این واژه را از پارسى برداشته اند.
|

محمدرضا ١٣:٣٣ - ١٣٩٧/١٢/١٠
نهی کردن از کاری-انجام ندادن کاری
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• نهی رهبری   • سخنان رهبر در مورد احمدی نژاد   • اجازه احمدی نژاد از رهبری برای انتخابات 96   • حمایت رهبری از احمدی نژاد   • شرایط امر به معروف و نهی از منکر   • نظر رهبر در مورد مشایی   • واکنش احمدی نژاد به سخنان رهبری   • واکنش روحانی به نامه احمدی نژاد   • معنی نهی   • مفهوم نهی   • تعریف نهی   • معرفی نهی   • نهی چیست   • نهی یعنی چی   • نهی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی نهی
کلمه : نهی
اشتباه تایپی : kid
آوا : nahy
نقش : اسم
عکس نهی : در گوگل


آیا معنی نهی مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )