انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1078 100 1

نیک

/nik/

مترادف نیک: خوب، نکو، نیکو، هژیر، خوش، مطبوع، پسندیده، ستوده، مستحسن، زیبا، ظریف، تمام، کامل، بسیار، خیلی، زیاد، سخت

متضاد نیک: بد، ناپسند

معنی اسم نیک

اسم: نیک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nik) خوب، نیکو، (در حالت قیدی) به خوبی، آدم خوب، شخص صالح، (در قدیم) مفید، سودمند، شایسته، کامل، خوبی، نیکی، خوشی، سعادت، (در نجوم) دارای اثر فرخنده، سعد - خوب، نیکو، آدم خوب، شخص صالح

معنی نیک در لغت نامه دهخدا

نیک. (ص ) خوب. (انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). خوش. (ناظم الاطباء). مقابل بد. (آنندراج ). هژیر. (فرهنگ فارسی معین ). نیکو. (آنندراج ). جیّد. نغز.حسن. (یادداشت مؤلف ). مطلوب. پسندیده :
بنگه از آن گزیده ام این کازه
کم عیش نیک و دخل بی اندازه.
رودکی.
از او دیدم اندر جهان نام نیک
ز گیتی ورا باد فرجام نیک.
فردوسی.
همانا که در دهر گفتار نیک
نگردد تبه تا جهان است ویک.
فردوسی.
امیر گفت این اندیشیده ام و نیک است اما یک عیب بزرگ دارد... باد در سر کند. (تاریخ بیهقی ص 264). چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند. (تاریخ بیهقی ص 371).
دارد از خوی نیک خویش ندیم.
(از تاریخ بیهقی ص 388).
علم به کردار نیک جمال گیرد. (کلیله و دمنه ). زنده را از دانش و کردار نیک چاره نیست. (کلیله و دمنه ).
گریار نیک خواهی شو نیکنام باش
تنها نماند آنکه بود نام نیکش یار.
سوزنی.
از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک.
سوزنی.
بخت نیک آرزورسان دل است
که قلم نقش بند هر صور است.
خاقانی.
نام نیکش رانهم بنیادها کز نفخ صور
آسمان بشکافد و نشکافد این بنیاد من.
خاقانی.
به نام نیک نیزم می بمیران
بود عمر مخلد نیکنامی.
ابن یمین.
|| صالح. (یادداشت مؤلف ). شخص نیکوکردار. نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ) برّ. نیک خو. نیک روش. نیکان. پاکان. اخیار. ابرار. صلحاء :
بدو گفت پیران که ای نیک زن
شدستم سرافراز بر انجمن.
فردوسی.
اگر نیک باشی بماندت نام
به تخت کئی بر بوی شادکام.
فردوسی.
ثواب است بر نیک مر نیک را
بدان را به هر حال بر بد جزاست.
ناصرخسرو.
از علم زاید وز خرد قول راست
چون مردنیک نیک بود مسکنش.
ناصرخسرو.
نیک نام از صحبت نیکان شوی
همچو از پیغمبر تازی بلال.
ناصرخسرو.
نیک است و بد است مردم گیتی
بد را بگذار و نیک را بگزین.
معزی.
گر تو نیکی مرا چه فایده زآن
ور بدم من ترا از آن چه زیان.
سنائی.
ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک
من شاکر صدور و شکایت فزای ری.
خاقانی.
بدشان بهتر از همه نیکان
نیکشان از فرشته کاملتر.
خاقانی.
سنگ باران ابر لعنت باد
بر زن نیک تا به بد چه رسد.
خاقانی.
هست تنهائی به از یاران بد
نیک چون با بد نشیند بد شود.
مولوی.
نیک باشی و بدت گوید خلق
به که بد باشی و نیکت بینند.
سعدی.
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آن کس که گوی نیکی برد.
سعدی.
بد و نیک را بذل کن سیم و زر.
سعدی.
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت.
حافظ.
نیک اگرچه ز فنا گشته گم است
نام نیکوش بقای دوم است.
جامی.
- نیکان ؛ مجازاً، عباد. (یادداشت مؤلف ). نیز رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود :
رسیدند بر تازیانی نوند
به جائی که یزدان پرستان بدند
پس آمد بدان جای نیکان فرود...
فردوسی.
به کردار نیکان ستایش کنیم
چو آتش پرستان نیایش کنیم.
فردوسی.
|| شایسته. کامل :
سواری شود نیک و پیروزرزم
سر انجمن ها به رزم و به بزم.
فردوسی.
|| سعد. سعید. مسعود. (یادداشت مؤلف ) : هر دو را به فال نیک گرفت. (سلجوقنامه ) (فرهنگ فارسی معین ).
- اختر نیک ؛ ستاره ٔ سعد. طالع موافق :
وگر یار باشد خداوند هور
دهد مر مرا اخترنیک زور.
فردوسی.
دودیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی ز اختر نیک بر.
فردوسی.
بدین رزمگه آفرین باد گفت
همه ساله با اختر نیک جفت.
فردوسی.
|| زیبا. (ناظم الاطباء). نیکورخ. نیک منظر.
- نیکان ؛ خوبان. زیبارخان :
نیکان عهد را به بدی کردن
عذری بنه که دسترس آن دارند.
خاقانی.
|| مفید. نافع. سودمند :
گرایدون که بپذیری این نیک پند
ز ترکان به جانت نیاید گزند.
دقیقی.
در همه ٔ پارس از آن سنگ هیچ جای نیست... و جراحت را نیک باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 126). || عجب. شگفت. (یادداشت مؤلف ) :
وآنجا که من نباشم گوئی مثالب من
نیک است کت نیاید زین کارشرمساری.
منوچهری.
|| مناسب. سزاوار :
نیک است هر آن بد که به بیداد گراید.
قاآنی.
|| فبها. چه بهتر. نیک است : سیف از آنجا روی به در کسری نهاد و می گفت اگر از وی سپاه بازیابم نیک وگرنه بر سر گور پدر بنشینم تا هم آنجا بمیرم. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). اگر بر این سخن خویش وفا کنم و شما سیرت من بپسندید نیک و اگرنه از ملک بیرون آیم. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). || (اِ) خوبی. نیکی. (فرهنگ فارسی معین ). خیر. مقابل شر. نیکویی. مقابل بدی :
ماده گفتا هیچ شرمت نیست ویک
چون سبکساری نه بد دانی نه نیک.
رودکی.
چرخ چنین است و بر این ره رود
لنگ ز هر نیک و ز هر بد نود.
رودکی.
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
که زین سه رسد نیک و بد بی گمان.
فردوسی.
نیک و بد هر دو توان کرد ولیکن بی شک
نیک دشوار توان کردن و بد نیک آسان.
فرخی.
کودک خرد نه ای تو که ندانی بد و نیک
ناز بسیار ندانی که نباشد شیرین.
فرخی.
که زشت از خوب و نیک از بد بدانی
به دل کاری سگالی کش توانی.
فخرالدین اسعد.
ثواب است بر نیک مر نیک را
بدان را به هر حال بر بد جزاست.
ناصرخسرو.
نیک رو بد مرو که نیک و بد است
که ز ما یادگار می ماند.
مسعودسعد.
نیک با بد بود ز روی شمار
نیکی بی بدی تو چشم مدار.
سنائی.
نبود فضل چو نقص و نبود نیک چو بد
نبود علم چو جهل و نبود مدح چو ذم.
ادیب صابر.
نیک و بد ناشنوده کی ماند.
ادیب صابر.
تا که تو از نیک و بد همچو شب آبستنی
رو که نه ای همچو صبح مرد علم داشتن.
خاقانی.
نیک از بد مجوی و راضی باش
که ز نیکان ترا بدی ناید.
خاقانی.
نیک بد کردی شکستی عهد یار مهربان
وآن بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی.
سعدی.
نیک ار کنی به جای تو نیکی کنند و باز
ار بد کنی به جای تو از بد بتر کنند.
؟ (از جامعالتمثیل ).
|| خوشی. مقابل ناخوشی : نیک و بد؛ خوشی و ناخوشی.رفاه و سختی :
بد و نیک هر دو ز یزدان بود
لب مرد باید که خندان بود.
فردوسی.
جهان را سپردم به نیک و به بد
نماندم که روزی به من بد رسد.
فردوسی.
بد و نیک بر ما همی بگذرد.
فردوسی.
هرچه بر ما رسد ز نیک و ز بد
باشد از حکم کردگار قدیم.
(از تاریخ بیهقی ص 388).
نیک است از آنکه نیک و بدش برگذشتن است
چیزی دگر همی نشناسم فضیلتش.
ناصرخسرو.
ز حادثات زمانم همین پسند آمد
که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم.
ابن یمین.
|| حسن. خوبی. مقابل عیب و زشتی :
نگفته ست شمعون به جز نیک شاه
که هست او یکی خادم نیک خواه.
شمسی (یوسف و زلیخا).
خاقانی را از آن خود دان
نیک و بد او از آن خود بین.
خاقانی.
بد اونیک من بود چه عجب
زشت من نیز خوب او باشد.
خاقانی.
چون اصل همه جمال تو دیدم
ترک بد و نیک و خیر و شر کردم.
عطار.
بد و نیک است بی خلاف ولی
مرد خالی نباشد از بد و نیک.
سعدی.
|| (ق ) تمام. کامل. (فرهنگ فارسی معین ) : زمانی نیک اندیشید پس گفت اسحاق راست می گوید. (تاریخ بیهقی ص 487). چند پایه که برفتی زمانی نیک بنشستی و بیاسودی. (تاریخ بیهقی ).
ساعتی نیک در تفکر بود
سر برآورد و تربیت فرمود.
سعدی.
|| بسیار. (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا). بسی. بسیار. فراوان. بی نهایت. (ناظم الاطباء). سخت. بلیغ. عظیم. زیاد. (یادداشت مؤلف ) :
نیک و بد هر دو توان کرد ولیکن بی شک
نیک دشوار توان کرد و بد نیک آسان.
فرخی.
شادی و بقا بادت و زین بیش نگویم
کاین قافیه ٔ تنگ مرا نیک بپیخست.
عسجدی.
خوارزمشاه میمنه ٔ خود را سوی میسره ٔ ایشان فرستاد نیک ثبات کردند. (تاریخ بیهقی ص 352). گفتند طغرل نیک تعجیل کرد. (تاریخ بیهقی ص 617). بستد و نیک از جای بشد. (تاریخ بیهقی ص 323). بشنودن و کار بستن نیک بغنیمت دارند. (منتخب قابوسنامه ص 2). باکالیجار ازین معنی نیک اندیشناک شد و دانست که سخن او هزل نباشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 119). عرب از کینه ای که در دل داشتند نیک کوشیدند تا شاپور را هزیمت کردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 71). راه بیابان برگرفتند و نیک راندند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 101).
هر که نزد تو نیک نیست عزیز
زود بینی که نیک خوار شود.
مسعودسعد.
سخت به دردم ز دل سخت گرم
نیک به رنجم ز دم نیک سرد.
مسعودسعد.
سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند. (نوروزنامه ).
نیک ماند سیر در ظاهر به سوسن لیک باز
چون ببوئی دور باشد پایه ٔ سوسن ز سیر.
سنائی.
ظلم از هر که هست نیک بد است.
سنائی.
ای نفس به رسته ٔ قناعت شو
کآنجا همه چیز نیک ارزان است.
انوری.
این بدعهدی از سیرت مخدوم اگر خاص ما نیست نیک عجب می شمارم. (نفثة المصدور).
نیک بدرائی با خلق جهان
که بدی نیک سوی جانت رساد.
خاقانی.
ای عراق اﷲ جارک نیک مشعوفم به تو
وی خراسان عمرک اﷲ سخت مشتاقم به تو.
خاقانی.
نیک بد حال و سخت سست دلم
حال و دل هر دو یک نه بر خطر است.
خاقانی.
گرسنگی بر وی نیک غالب آمده بود. (سندبادنامه ص 335).
بت شکستن سهل باشد نیک سهل
سهل دیدن نفس را جهل است جهل.
مولوی.
قرص ماه از قرص نان دور است نیک.
مولوی.
نیک سهل است زنده بی جان کرد
مرده را لیک زنده نتوان کرد.
سعدی.
شنید این سخن سرور نیک بخت
برآشفت نیک و بپیچید سخت.
سعدی.
آن سنگدل که دیده بدوزد ز روی خوب
پندش مده که جهل در او نیک محکم است.
سعدی.
گرچه دانم که نیک بد کردم
چه توان کرد چونکه خود کردم.
اوحدی.
ازین مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه ٔ صوفی وشم قلندر کن.
حافظ.
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت.
حافظ.
علم درّی است نیک باقیمت
جهل دردی است سخت بی درمان.
؟ (از تاج المآثر).
|| به دقت. (یادداشت مؤلف ). درست. چنانکه باید. عمیقاً :
ببین نیک تا دوست دار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست.
فردوسی.
رأی دانا سر سخن ساری است
نیک بشنو که این سخن باری است.
عنصری.
اطراف گلستان را چون نیک بنگرد
پیراهن صبوری چون غنچه بردرد.
منوچهری.
از ما بر ماست چون نگاه کنی نیک. (تاریخ بیهقی ص 651). پس ابراهیم پسران را گفت نیک نگاه کنید. (تاریخ سیستان ).
نیک بنگر تا چگونه کردگار
بر من از من سخت بندی برفکند.
ناصرخسرو.
ای پسر دانی که هیچ آغاز بی انجام نیست
نیک بنگر گرچه نادان بر تو غوغا می کند.
ناصرخسرو.
برتو این خوردن و این خفتن و این رفتن و خاست
نیک بنگر که که افکند وزین کار چه خواست.
ناصرخسرو.
گهری خرد بود و نیک شناخت
کاین جهان بدگهر کس است برفت.
خاقانی.
دهانش ارچه نبینی مگر به وقت سخن
چو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست.
سعدی.
|| خوب. درست. به هنجار :
نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب
تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان.
فرخی.
این مطرب ما نیک نمی داند زد
ز اینجاش برون برید و نیکش بزنید.
سعدی.
|| کاملاً. کلاً. دقیقاً :
عادت و رسم این گروه ظلوم
نیک ماند چو بنگری به ظلیم.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص 388).
سودازده ای کز همه عالم به تو پیوست
دل نیک بدادت که دل از وی بگسستی.
سعدی.
لعل است یا لبانت قند است یا دهانت
تا در برت نگیرم نیکم یقین نباشد.
سعدی.
- نیک آمد ؛ خوب است ! خوب ! بسیار خوب ! (یادداشت مؤلف ) : قاضی گفت نیک آمد و خوب می گوئید. (تاریخ بیهقی ص 41). امیر گفت نیک آمد فردا باید که از شغل ها فارغ شده باشد. (تاریخ بیهقی ). امیر گفت سخت نیک آمد و لختی آرام گرفت. (تاریخ بیهقی ).
- نیک آمدن ؛ شایسته بودن. مناسب داشتن. پسندیده افتادن. مناسب افتادن :
نام محمود نه نیک آید بافعل ذمیم.
ناصرخسرو.
نیک آمده ست زلزلت الارض هین بخوان
بر مالها و قال الانسان مالها.
خاقانی.
- || خوب و مطلوب شدن. موافق طبع واقع شدن :
چو بر مروای نیک انداختی فال
همه نیک آمدی مروای آن سال.
نظامی.
- || خیر و فلاح نصیب افتادن :
بد آید فال چون باشی بداندیش
چو گفتی نیک ، نیک آید فراپیش.
نظامی.
- || خوب اثر کردن. (فرهنگ فارسی معین ). مؤثر افتادن. سودمند و نافع گشتن : اگر زاگ سپید با روغن گل مرهم کنی نیک آید. (هدایةالمتعلمین ص 216 از فرهنگ فارسی معین ).
- نیک آوردن ؛ خوب کردن. به جا کردن : نیک آوردی که نیامدی و به شراب به خواجه مساعدت کردی. (تاریخ بیهقی ص 161).
- نیک خواستن ؛ نصح. (دهار). نصیحت و صلاح اندیشی کردن.
- || خیر و صلاح خواستن.نیک کسی خواستن. نیکخواه او بودن :
من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من
تو نیک نبینی و به من بد نرسد.
خیام.
- نیک داشتن ؛ نیکو تعهد و نگهداری کردن. (فرهنگ فارسی معین ).
- || گرامی داشتن. عزیز داشتن.
- نیک داشتن کسی را ؛ با او نیکی کردن. با او خوش رفتاری و محبت کردن :
بدان را نیک دار ای مرد هشیار
که خوبان خود عزیز و نیک روزند.
سعدی.
- نیک دیدن ؛ خیر دیدن. بهره بردن :
من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من
تو نیک نبینی و به من بد نرسد.
خیام.
- نیک رفتن ؛ نکوکاری کردن. نیکی کردن :
نیک رو بد مرو که نیک و بد است
که ز ما یادگار می ماند.
مسعودسعد.
- نیک شدن ؛ جودت. (تاج المصادر بیهقی ). صلاح. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). خوب گشتن. اصلاح. (پارسی نغز) (فرهنگ فارسی معین ). به صلاح آمدن.
- || بهبود یافتن. خوب شدن.
- نیک کردن ؛ خوبی کردن. نیکوئی کردن. احسان :
به نیکی باشم و هرگز نباشم
به جز بر نیک ناکردن پشیمان.
ناصرخسرو.
مکن به جای بدان نیک ازآنکه ظلم بود
که نیک را به غلط جز به جای او بنهی.
ناصرخسرو.
تو خواهی نیک و خواهی بد کن امروز ای پسر کاینجا
عمل گر بد بود ور نیک بر عامل رقم گردد.
سعدی.
- || به صلاح آوردن. اصلاح کردن. درست کردن :
کار از این و آن نگردد نیک
کارها نیک کردگار کند.
خاقانی.
- نیک گردیدن ؛ نیک شدن. خوب و استوار گشتن :
کار از این و آن نگردد نیک
کارها نیک کردگار کند.
خاقانی.
- نیک گفتن ؛ تحسین کردن. تعریف کردن. (فرهنگ فارسی معین ).

نیک. [ ن َ ] (ع مص ) گاییدن زن را. (از منتهی الارب ). جماع کردن. (زوزنی ) (از غیاث اللغات ). صحبت. (از نصاب ). مباضعت. وطی. مواقعه. مجامعت. مباشرت. (یادداشت مؤلف ).

معنی نیک به فارسی

نیک
خوب، خوش، زیبا، شخص نیکوکار، خوبی، احسان، نیک
۱ - ( صفت ) خوب نیکو هژیر : مقابل بد : ((تا دامن قیامت این چمش. نیک از چشم بد مصون باد . )) . یا نام نیک . شهرت خوب و پسندیده : (( نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود ? تویی امروز درین شهر که نامی داری . )) ( حافظ . ۲ ) ۳۱۳ - زیبا . ۳ - سعد : (( ... هر دو را بفال نیک گرفت . )) یا نیک بزرگ . سعد اکبر : مشتری . یا نیک خرد . سعد اصغر زهره . ۴ - شخص نیکو کار نیکو کردار : جمع :گاییدن زن را . جماع کردن . صحبت . مباضعت . وطی . مواقعه . مجامعت .
دهی است از دهستان باسک بخش سردشت شهرستان مهاباد . در ۶۵٠٠ گزی مشرق سر دشت به بانه و در منطقه کوهستانی و جنگلی معتدل هوائی واقع است آبش از رودخانه سردشت محصولش غلات و توتون و مازوج و کتیرا شغل اهالی زراعت و گله داری . جاجیم بافی است .
آنکه اثرهای نیکو از خود بجای گذارد .
اثرهای نیکو از خود بجای گذاشتن .
نیک آزموده . مورد اعتماد و منتخب .
۱ - ( اسم ) اختر نیک . ۲ - فال خوب . ۳ - ( صفت ) خوشبخت خوش اقبال .
۱ - اختر نیک بودن . ۲ - فال خوب بودن . ۳ - خوشبختی خوش اقبالی .
( صفت ) نیک گزین : (( نیک اختیار باشد هر کس که کرد درگاه تو و خدمت تو اختیار . )) ( فرخی . د. ۹۷ )
نیکو گزینی .
خوش اخلاق . نیکخو .
خوشخوئی . نیکخوئی . نیک اخلاق بودن .
عفیف .
نیک اسبه .
( صفت ) دارای اسب رهوار : (( بویه ی اسب تازی داشت خیاره با چند تن - که نیک اسبه بودند - بجستند اوباش پیاده درماندند ... ))
نژاده
خوش نیت . خوش عقیدت
امین بودن . درستکاری .
( صفت ) آنکه پایان کارش خوب باشد : خوش عاقبت .
خوش عاقبتی .
( صفت ) خوش فطرت خیر خواه : (( و نیک اندیشان را و بد کرداران را پاداش و پاد افراه برابر داشت ( خدا ). ))

معنی نیک در فرهنگ معین

نیک
[ په . ] (ص .) ۱ - خوب ، خوش . ۲ - زیبا. ۳ - خیلی ، زیاد.
(اَ تَ) (ص مر.) خوش طالع ، خوشبخت .
(اُ دَ) (مص ل .) خوشایند بودن .
(اَ) (ص مر.) خوش عاقبت .
(پَ) (ص مر.) خجسته پی ، خوش - قدم .
(ص مر.) بختیار، سعادتمند.
[ انگ . ] (اِ.) گردش و تفریح دسته - جمعی در بیرون شهر.
(مُ یِ) (اِ.) نام لحنی از سی لحن باربد.

معنی نیک در فرهنگ فارسی عمید

نیک
۱. خوب، خوش.
۲. (قید) به خوبی.
۳. (اسم، صفت) شخص نیکوکار.
۴. (قید) [قدیمی] بسیار.
۵. (قید) [قدیمی] کاملاً.
۶. [قدیمی] سودمند.
نیک بخت، خوشبخت، خوش طالع، بختیار.
کسی که آخر و عاقبت کارش خوب باشد، خوش عاقبت.
خیرخواه.
نیکوبخت، نکوبخت، خوشبخت، سعادتمند.
= خوش قدم
خوش خو، خوش اخلاق.
کسی که خوبی و خوشی دیگری را بخواهد: نیک خواهان دهند پند ولیک / نیک بختان بُوَند پندپذیر (؟: کلیله ودمنه: ١١٢).
خوش قلب، خوش فطرت.
نیک اندیشه، آن که رای و تدبیر نیکو دارد.
زیبارو، خوش رو.
نیک رونده، خوش رو، خوش راه.
خوشبخت، سعادتمند.
آن که رفتار و کردار نیکو دارد، نیکوروش، خوش رفتار.
خوش ذات، خوش فطرت.
خوش خلق، خوش خو.
نیک سرشت، خوش ذات.
کسی که عاقبت وی خوب باشد، خوش عاقبت.
۱. خوش رو، خوش برخورد.
۲. خوش صحبت.
مرد خوب، مرد نیکوکار.
خوش نما، زیبا، خوب رو.

نیک در جدول کلمات

نیک
خوب
نیک بخت
بهروز
نیــک بختی
یمن
نیک سرشت
نیک نهاد
نیک و خوب
نکو
رمانی از اعظم نیک سرشت
راحیل
ساخته احمد نیک آذر با بازی اکبر زنجانپور و پوراندخت مهیمن
سامان
ساخته در نوبت اکران برزو نیک نژاد با بازی مهتاب کرامتی | الناز حبیبی و مهرداد صدیقیان
ناخواسته
سریالی ساخته اسداله نیک نژاد با بازی شهلا میر بختیار | داریوش مؤدبیان | جمشید مشایخی و زنده یادان جمیله شیخی و اسماعیل داورفر
پاییز صحرا
فال نیک زدن
استخاره

معنی نیک به انگلیسی

good (صفت)
قابل ، شایسته ، پسندیده ، خوب ، صحیح ، سودمند ، مهربان ، مطبوع ، خیر ، خوش ، پاک ، نیک ، نیکو ، ارجمند ، خوشنام

معنی کلمه نیک به عربی

نیک
جيد
ناجح
تفاؤل
احسان
نزهة

نیک را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

رحمانی ٢٠:٥٩ - ١٣٩٧/٠٣/٠٨
برتر�برترین�بهترین
|

جواد اصغری ١٧:٠٤ - ١٣٩٧/١١/٠٣
صاین
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• نیک صالحی فال   • سيمرغ   • پرشين وي   • بيتوته   • ساتین   • راه سوم پارسیان   • ناقلا   • پارس ناز   • معنی نیک   • مفهوم نیک   • تعریف نیک   • معرفی نیک   • نیک چیست   • نیک یعنی چی   • نیک یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی نیک
کلمه : نیک
اشتباه تایپی : kd;
آوا : nik
نقش : صفت
عکس نیک : در گوگل


آیا معنی نیک مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )