برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1292 100 1

هو

/how/

معنی هو در لغت نامه دهخدا

هو. [ هََ / هُو ] (اِ) زردآب و ریمی را گویند که از زخم و جراحت برمی آید. || آب دزدیدن زخم و جراحت را نیز گفته اند. (برهان ). و در این صورت هو مبدل اَو و آب است. (از انجمن آرا). || ماه. قمر. || ابر. (ناظم الاطباء).

هو. (اِ) آه و نفس. (برهان ). هوی.رجوع به هوی شود. || (اِ صوت ) کلمه ای است که از برای آگاهانیدن و خبر کردن گویند. (برهان ).
- های و هو یا هیاهو ؛ به معنی هلالوش و بانگ و فریاد و مشغله است :
چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست
چه مجلس است کز او های و هو نمی آید.
سعدی.
|| در اصطلاح عرفا و اهل معنی به معنی ناله و زاری به درگاه حق تعالی است :
چون گوزنان هویی از جان برکشم
کآن شکار آهوان بدرود باد.
خاقانی.
در آن ساعت که ما مانیم و هویی
ز بخشایش فرومگذار مویی.
نظامی.
گه به یک حمله سپاهی می شکست
گه به هویی قلب گاهی می درید.
حافظ.

هو. [ هََ / هُو ] (اِ) خبر بی اصل. خبر دروغ. سروصدا درباره ٔ چیزی که حقیقت ندارد. چُو.
- هو انداختن ؛ خبری بی اساس را در میان مردم شایع کردن.
- هوچی ؛ کسی که خبرهای بی اساس را برای منافع خود شایع کند.
- هو کردن ؛ درباره ٔ کسی خبر بی اساس و زیان آور انتشار دادن و او رادر نظر مردم پست کردن.
- یک هو ؛ غفلةً. بی خبر. ناگاه.

هو. [ هَُ وَ ] (ع ضمیر) ضمیر واحد مذکر غایب یعنی او و آن. (ناظم الاطباء).

هو. [ هََ وو ] (ع اِ) کرانه. || روزن خانه. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

هو. (اِخ ) در تداول صوفیان مخفف هُوَ و مراد خدای تعالی است : یا هو؛ ای خدا. (یادداشت به خط مؤلف ). پنهانی است که مشاهده ٔ آن غیر را درست نیاید. (تعریفات میرسیدشریف ) :
صبغةاﷲ چیست ؟ رنگ خُم ّ هو
پیسه ها یک رنگ گردد اندر او.
مولوی.
فکر ما تیری است از هو در هوا
در هوا کی پایدار آید ندا؟
مولوی.
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست. ...

معنی هو به فارسی

هو
صدا، آواز، بانگ وفریاد، سروصداوجنجال به پاکردن، ضمیرغائب مفردمذکربه معنی او، وی، اشاره به ذات حق
۱- ضمیرسوم شخص مفردغایب او وی . ۲- ( اسم )اشاره ایست به ذات الهی : و الهم روز و شب اندر صنع هو هیچگونه نیستم پروای تو . ( مثنوی ) توضیح ۱- بیت مذکور در مثنوی نیکلسن موجودنیست . توضیح ۲- در آغاز نامه هاو کتابها این کلمه اشاره است به خدا. توضیح این کلمه بصورت تکی. درویشان و درویش مسکلان بکار رود. ۳ - تلفظ هو که درویشان بر زبان رانند. ۴ - نعره : گه بیک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلبگاهی میدرید . ( حافظ )
کرانه روزن خانه
[ گویش مازنی ] /hoo/ لفظی که برای آگاه کردن کسی به کار می رود - فریادی که زنان و مردان برای صدا زدن یک دیگر از مسافت دور به کار برند & آرزو - خاطر & از اصوات، برای دستور به بازگشت دادن به گاوان شخمی به هنگام شخم
هو آنگهو یا رودخانه زرد دومین رود بزرگ چین که ۴/۸۴۵ کیلومتر طول دارد. از ایالت تسینگهای سرچشمه میگیرد و در خلیج چلی به دریای زرد که جزئ اقیانوس کبیر است میریزد .
( جمله اسمی ) او داناتر است ( خدای تعالی ) ٠ و او داناتراست ( خدای تعالی ) : اما چون طالع مولوند رصدی و کد خدای و هیلاج درست بود و منجم حاذق و فاضل آن حکم هر آینه راست آمد و هو اعلم ٠ یا هواعلم و احکم . و او ( خدای ) : داناتر و حاکم تر است : نوع را صورت یکی آمد و هر صورتی را هیئت بسیار و هو اعلم و احکم .
( جمله اسمی ) اوست باقی و پایدار و آن در شان باری تعالی گفته شود ٠
( جمله اسمی ) اوست حق اوست خدا : و باز هم خاکش می کند از آنکه حق تصرف اوراست هو الحق ای له الحق .
( جمله اسمی ) اوست خداوند زنده پاینده ( ماخوذ از آی. ۲۵ سوره ۲ بقره ).
هو الله ...

معنی هو در فرهنگ معین

هو
(هُ) (اِ.) (عا.) صدا، آواز، فریاد.
( ~.) (اِ.) چرک و زرداب زخم .
(هُ وَ) [ ع . ] (ضم .) ۱ - ضمیر مفرد مذکر غایب : او، آن . ۲ - در نزد عرفا منظور خداوند است .
(هُ. اَ تَ) (مص ل .) (عا.) چو انداختن ، شایعه پراکندن .
(هُ. دَ) (مص ل .) (عا.) شایع شدن .
(هُ یَ) (اِ.) مرغ حق گو، مرغ شب آویز.
(هُ. کَ دَ) (مص م .) مسخره کردن ، بی آبرو کردن .

معنی هو در فرهنگ فارسی عمید

هو
صدا، آواز، فریاد، بانگ.
* هو کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه]
۱. سر و صدا راه انداختن.
۲. کسی را با جار و جنجال بدنام و بی آبرو کردن.
چرک و زرداب زخم.
* هو کشیدن: (مصدر لازم) [قدیمی] چرک و آماس کردن زخم.
او، در اشاره به ذات باری تعالی.

هو در دانشنامه اسلامی

هو
معنی هُوَ: او - آن
معنی مَا هُوَ: نیست
معنی أَمَّن: يا چه کسي - يا کسي که(در جمله "أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ ءَانَاءَ ﭐللَّيْلِ ")
معنی مُوَلِّيهَا: گرداننده ی رو به سوی آن (عبارت "وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا "یعنی:برای هر گروهی قبله ای است كه خدا گرداننده روی آن گروه به آن قبله است)
معنی يُعِيدُ: باز مي گرداند - بر مي گرداند ("إِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَيُعِيدُ"يعني خداي تعالي هم براي اولين بار چيزي را پديد مي آورد و هم چيزي را که قبلاً پديد آورده و از بين رفته را دوباره بر مي گرداند)
معنی نَاصِيَتِهَا: موی جلوی پیشانی آن (درعبارت "مَّا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا" گرفتن ناصيه موي جلوي سر کنايه است از کمال تسلط و نهايت قدرت بر آن )
معنی کَلٌّ: سربار(معناي عبارت" هو کل علي مولاه "اين است که او سربار سرپرست خويش است وبار و عيال کسي است که امورش را تدبير ميکند و او خودش نميتواند امور خود را تدبير کند )
معنی يُبْدِئُ: به وجود مي آورد - باعث بوجود آمدن (چيزي) براي اولين بار مي گردد - پديد مي آورد("إِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَيُعِيدُ"يعني خداي تعالي هم براي اولين بار چيزي را پديد مي آورد و هم چيزي را که قبلاً پديد آورده و از بين رفته را دوباره بر مي گرداند)
معنی وِجْهَةٌ: چیزی که به آن رو کنند و متوجه آن شوند (کلمه "وجهة" بمعناي چيزيست که آدمي رو به آن ميکند ، مانند قبله ، که آن نيز بمعناي چيزي است که انسان متوجه آن ميشود. عبارت "وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا "یعنی:برای هر گروهی قبله ای است كه خدا گرداننده روی آ...
معنی قَائِمٌ: ايستاده -برپا -پا بر جا- ثابت قدم-قیام کننده (کلمه قيام بر وزن فيعال می باشدو قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است ،چون قيام به معناي ايستادن است ، و عادتا بين ايستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه هست ودر فارس...
معنی قَوَّامِينَ: بسیار قیام کنندگان - بسیاربر پا دارندگان(کلمه قيام بر وزن فيعال می باشدو قيام بر هر چيز به معناي درست کردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است ،چون قيام به معناي ايستادن است ، و عادتا بين ايستا ...

هو در دانشنامه آزاد پارسی

(در لغت ضمیری است که بر غائب دلالت می کند) اصطلاحی عرفانی به معنیِ غیبی که به شهود درنمی آید، و ادراک حسّیِ آن ممکن نیست. گاه نیز، همین لفظ را اشاره به ذات حضرت حق دانسته اند. مورد دوم اگرچه خاص تر است، اما معنای رایج تر این کلمه است. بسیاری کسان در آغاز کتابت یا سخن یا در ذکر، «هو» و «یاهو» به کار می برند که جانشین «الله» یا «یاالله» است.

معنی کلمه هو به عربی

سخرية , صوة بوو , نعيب

هو را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی
فریاد.داد
Hav
آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی

فریاد.داد.
هوار::داد زدhavar
داد هوار::داد و فریاد
هوگاله::دعوا کردن.
در بازی سنتی چوب بازی لری
قبل از زدن چوب کوچک به طرف حریف کلمه هو را بر زبان
می آورند
کورش
هو : اوست ؛ آن است
درویش علی ادریساوی فیه
ابتدا آنکه این واژه پارسی ست. وجودش به قبل از اسلام باز می گردد. در نامهای اساطیری ایرانیان این واژه به کار رفته است، همچون هووخشتره و... . لاکن این واژه معنایی ندارد. چون از نامهای خداوند است. حتی ریشه هایی عبری نیز درین واژه نمایان است. یَهُوَه از نام های خدای موسی می باشد. هو کلید آیین مهر است. و به جز واژه هو، حضرت بر نامی دگر ننشیند. پس یا حضرت هو مدد.
آریا بهداروند
جمله لری بختیاری

هو وید::همان آمد
هو(همو )::همان
آرسام آرامیس
در پارسی باستان: هو =خوب
هومَت: پندار خوب
هوخت: گفتار خوب
هورشت: کردار خوب
هومن: مرد خوب
هوتن: تن خوب
هویدا: خوب پیدا
هوده: بازده خوب (بیهوده: بی سود)
هو خشتره : شهریار خوب

معین
به معنی (او) و اشاره کردن به کسی
علی مدد لرزنگنه
ایل لر بختیاری ساکن در
خوزستان (عیلام )
لرستان.ایلام.چهار مال بختیاری.کهگیلویه .اصفهان.فارس.مرکزی.تهران.مازندران.خراسان.بوشهر.ابهر.قم.گرمسار.کرمان....

هووخشتر پادشاه عیلام
شهر لر نشین شوش.شوشتر
معین
در زبان بندری یعنی بله تایید آری درست همین که تو میگی
نیک
هو : پارسی= نیک، خوب
عربی= ضمیر سوم شخص
زبان درویشان= خداوند
فهیمه
ه‍وگل (هو = خوب گل) 1- گلِ خوب، گلِ نيك؛ 2- (به مجاز) باطراوت و زيبا.
اسم هوگل موردتایید ثبت احوال کشور است.
مصیب مهرآشیان مسکنی
هو=به معنای نیکو و منزه و پاکیزه و ایزدی است و از پارسی به عربی رفته و عرب استراق‌ومستسرق وا ژگان مسروقه ماست و آنها را غط غلوط به جهان اسلام صادر کرده چ‌ون عرب دولتی نبوده که دبیر و منشی و مدیر داشته باشد و حتی خیلی حروف را تلفظ نمی توانستند بنمایند مثل پ گ چ ژ الان نمونه ترک زبان آذری خودمان مثلا قاف را نمی تونند ادا کنند میخوان بگویند قوری میگویند گوری پس عرب که چهار واژه ندارد قادر به تلفظ آن نبور
مصیب مهرآشیان مسکنی
هو= نیکو فر و بافر ایزدی
😍
هُوَ = او

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• ذکر هو   • معنی کلمه هو   • هو کشیدن چه حکمی دارد   • یا هو یا من لا هو الا هو   • هو یا علی   • هو 121   • هو کشیدن از نظر مراجع   • خواص ذکر یاهو   • معنی هو   • مفهوم هو   • تعریف هو   • معرفی هو   • هو چیست   • هو یعنی چی   • هو یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی هو
کلمه : هو
اشتباه تایپی : i,
آوا : how
نقش : اسم
عکس هو : در گوگل

آیا معنی هو مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )